|
دامني اشک
* مصطفي محدثي خراساني
مي رسم خسته، مي رسم غمگين
گ_رد غ_ربت نشسته بر دوش_م
آش_ن_اي_ي ن_دي_ده چ_شمان_م
آش_ن_اي_ي ن_خوانده در گوشم
م_ي رس_م چون کويري از آتش
چون شب تيره اي که نزديک است
ت_ش_ن_ه آف_ت_اب و ب_اران_م
چ_شم کم آب و سينه تاريک است
م_ي رس_م ت_ا ک_ن_ار مرقد تو
دام__ن__ي اش__ک و آه آوردم
م_ث_ل آه_وي خ_سته از صياد
ب_ه ض_ري_ح_ت پ_ن_اه آوردم
م_ث_ل پ_روانه در طواف حرم
ه_س_تي ام را به باد خواهم داد
ت_ا ن_گ_اهم کني ، تو را سوگند
ب_ه ع_زي_زت جواد خ_واه__م داد
با دل پاک کبوتر ...

* سيد محمد حسين ابوترابي
پلک خورشيد به فرمان تو بر مي خيزد
صبح ، از سمت خراسان تو بر مي خيزد
نور، هر صبح مي افتد به در خانه تو
بعد از گوشه چشمان تو برمي خيزد
مي کند مست ، ملائک را در حال سجود
عطر سبزي که ز ايوان تو بر مي خيزد
تا کسي زير رواق تو دلش مي گيرد
ابر مي پيچد و باران تو بر مي خيزد
با دل پاک کبوتر تو چه گفتي که هنوز
بال وا کرده پر افشان تو بر مي خيزد
آخرين حلقه درهاي جهاني مولا !
درد مي آيد و درمان تو بر مي خيزد
باز از مرو بيا! تا که ببيني که چطور
دل و دين باخته _ ايران تو بر مي خيزد
حاجت آيينه
* رحمان نوازني
قلبي شکست و دور و برش را خدا گرفت
نقاره مي زنند . . . مريضي شفا گرفت
ديدي که سنگ در دل آيينه آب شد
ديدي که آب حاجت آيينه را گرفت
خورشيد آمد و به ضريح تو سجده کرد
اينجا براي صبح خودش، روشنا گرفت
پيغمبري رسيد و در اين صحن پر ز نور
در هر رواق، خلوت غار حرا گرفت
از آن طرف فرشته اي از آسمان رسيد
پروانه وار گشت و سلام مرا گرفت
زير پرش نهاد و به سمت خدا پريد
تقديم حق نمود و سپس ارتقا گرفت
چشمي کنار اين همه باور نشست و بعد
عکسي به يادگار از اين صحنه ها گرفت
دارم قدم قدم به تو نزديک مي شوم
شعرم تمام فاصله ها را فرا گرفت
دارم به سمت پنجره فولاد مي روم
جايي که دل شکست و مريضي شفا گرفت
زائر غريب
*عبدالرحيم سعيدي راد
دلم پر مي زند امشب به يادت
به خود سر مي زند امشب به يادت
دلم اين زاير غربت کشيده
به هر در مي زند امشب به يادت
شعر سوگوار
* محمدرضا شالبافان
کسي شهيد شد و ... ( سال از هزار گذشت )
و از حوالي اين شهر يک قطار گذشت
قطار مثل همين روزهاي تابستان
به روي شانه يک ريل بي قرار گذشت
قطار زوزه کشان با سلامتي جان سوز
به يمن بردن چشمان گريه دار گذشت
مسافرين گرامي ... دو چشم پا شد و رفت
و از دو راهي اشراق و انتظار گذشت
_ چه طيف سبز لطيفي ...
به آسمان زل زد
و صحنه از پسِ ذهنش هزار بار گذشت
تمام قلب خودش را به بغض خويش گرفت
شبيه ابر شد از چشم شوره زار گذشت
کنار شور غزلهاي عارفانه باد
شبيه لحظه معراج سر به دار گذشت
به عاشقانه ترين لحظه فکر کرد که شعر
شبيه قافيه از شرم روزگار گذشت
سکوت کرد و احساس کرد خسته شده
و خشک شد ...
يعني برگ از بهار گذشت
شبيه خاکستر، بين دست باد نشست
و روز مثل همين شعر سوگوار گذشت |