|
* کميل سهيلي
براي کسي که عمري را با فيلم سپري کرده و هميشه نام يک فيلم در کنار بهترين خاطراتش ثبت شده، محال است وارد شهري مدرن شود و سينماهاي آنجا را از دست دهد !
همان لحظه اي که وارد پاريس شدم، در همان فرودگاه شارل دوگل، قبل از هرچيز پوستري از جشنواره کن 2008 را ديدم. سوار مترو که شدم، پوستر فيلمهاي مختلف که از قضا بيشترشان هم ساخت هاليوود بودند، خودنمايي مي کرد.
روزهاي بعد با شکلهاي مختلفي از اين نوع تبليغات در سطح شهر برخورد کردم و تقريبا در هرجا مجتمعهاي سينمايي بزرگي را مي ديدم که هرکدام به تنهايي مي توانست بزرگترين مجتمع سينمايي خاورميانه باشد !
يک شب، سري به مجتمع سينمايي شانزليزه زدم. تقريبا تمام فيلمهاي روز در آن اکران مي شد. البته اين را هم اضافه کنم که دو مجتمع ديگر نيز با همين تعداد فيلم در آن طرف خيابان قرار داشت. خلاصه، وارد سينما شدم. قبل از هرچيز موکت قرمز آنجا نظرم را جلب کرد که مرا به ياد جشنواره کن مي انداخت! پوسترهاي متعددي ديوار را تزئين کرده بود و نور پردازي سالن هم متناسب با رنگ موکت و ديوارها بود. راهروهاي متعددي در آنجا بود. من براي رفتن به سالن مورد نظرم بايد از پله ها پايين مي رفتم. پله هايي که خيلي شبيه به هتلهاي چند ستاره است !
توقع داشتم چنين مجتمعي با حداقل 6 سالن سينما، سالنهاي نسبتا کوچکي داشته باشد، اما برخلاف تصورم خودم را در سالن بزرگي ديدم. بزرگي سالن منتهي آن قدر برايم جذاب نبود که پرده سينما !
پرده سينما واقعاً بزرگ بود، بزرگتر از تمام سينماهايي که تاکنون رفته ام! (شايد هم خطاي بصري من باشد و معماري خاص آنجا اين تصور را در من به وجود آورده است! ). اگر بتوان صداي اين سينما را مثلاً با سينمايي چون فرهنگ مقايسه کرد، کيفيت تصوير آن واقعا قابل قياس با بهترين سينماهاي ايران نيست. تصويري کاملاً شفاف و با کيفيت !
سالن سينما کاملا پر شده بود؛ همه صندليها پر بودند و جمعيت پفيل به دست مشغول تماشاي فيلم... پفيلهايي که روي پاکت آن تصوير اينديانا جونز ديده مي شد؛ يعني همان فيلمي که در سالني ديگر از اين سينما در حال پخش شدن است.
پس از ديدن فيلم، براستي ناراحت شده بودم. نه از فيلم، که از فيلمهايي که تاکنون در ايران ديده ام و توهمي که از معني مکاني به نام سينما داشته ام... کدام سينما؟
اين اما سينماي معمولي پاريس است و ذهن شيفته فناوري نسل من را نمي تواند کاملاً ارضا کند. داستان ديگر من به « cite des sciences » پاريس برمي گردد. در اين مکان کاملاً مدرن، دو سينماي کوچک قرار دارد که به طور مداوم به پخش فيلمهاي سه بعدي مي پردازد. تماشاگر، عينکي بر چشمانش زده و به تماشاي فيلم مي نشيند. از تکنولوژي اين سينما همين بس که نه تنها کودکان، که بزرگسالان هم وسوسه مي شدند در طول فيلم دستشان را طرف پرده بگيرند تا جسم يا حيوان جلويشان را لمس کنند! کاري که خودم هم نتوانستم آن را انجام ندهم !
اين مکان به کره بزرگي که در محوطه باز بيرونش دارد، مشهور است. يک کره بسيار بزرگ که چون آينه، تصاوير اطرافش را در مثلثهاي براقي که دورش را پوشانده اند، انعکاس مي دهد. کاربري اين کره تنها پخش فيلم است،همين! يک سينماي ديگر، از آن دست سينماهايي که امثال جرج لوکاس آن را ابداع کردند و تصور مي رفت با پيدايش آن، ساير سينماها از رده خارج شوند. منتهي هزينه بالاي ساخت چنين سالنهايي جلو اين امر را گرفت.
داخل کره به راستي بزرگ است. پس از عبور از چند پله برقي، به سالن بزرگي مي رسي که در مرکز اين کره قرار دارد. پرده اي در اطرافت نمي بيني، تنها چيزي که ديده مي شود، سالني بزرگ با ميله ها و راه پله هايي که در هرسو ديده مي شوند. قبل از شروع فيلم، موسيقي تهييج کننده اي پخش مي شود و بازي نور زيبايي همراه با موسيقي در سالن به نمايش گذاشته مي شود. موسيقي که تمام شد، ديگر به مدت 40 دقيقه نبايد پلک بزني، زيرا که بي شک مبهوت تصاويري مي شوي که براي ديدن تمام آن بايد سرت را 180 درجه تمام بچرخاني! (خودتان بزرگي تصوير را تصور کنيد).
اين بار ترکيب صدا و تصوير، هرکدام در بهترين حالت ممکن خود، تجربه اي کاملاً متفاوت را براي مخاطب رقم مي زند. آن طور که تا مدتها نتواني به چيزي جز آنکه در اين زمان ديده اي، فکر کني! فيلم که تمام مي شود، از بالاي کره تا پايين آن را بايد با پله عبور کرد. اين بهانه اي است تا در اين حين تکنولوژي عظيم آنجا نيز به چشمت بخورد. آپارات بزرگي که با يک دستگاه به پايين مي آيد و از سه دوربين براي پخش تشکيل شده است و بسياري دستگاه هاي حجيم و مدرن که بار ديگر قدرت انسان قرن 21 را به نمايش مي گذارد.
تجربه ديدن فيلم در سينماهاي مدرن جهان خوبيها و بديهاي خاص خودش را دارد. جذاب است، خيره کننده و بي نظير... از طرف ديگر، ديدن فيلم در سينماهاي خانگي و البته وطني را دشوار مي کند ! |