|
* سمانه ترحمي يوسفي
دکتر محمد معمارزاده متولد 1327 قوچان، طراح و نقاش، عضو هيأت علمي و مدير گروه کارشناسي ارشد نقاشي در دانشگاه الزهرا

(س) و همچنين عضو پيوسته انجمن نقاشان ايران است. حضور در بيش از 100 نمايشگاه داخلي و خارجي در اين سالها از جمله فعاليتهاي ايشان مي باشد. او داراي دکتراي پژوهش هنر از ، هنر تهران و مؤلف چند جلد کتاب در زمينه هنر از جمله تصوير و تجسم عرفان در هنر اسلامي و... مي باشد.وي در خانواده اي بزرگ شده که پدرانش از معماران سنتي و سرشناس زمان خويش بوده اند. دکتر معمارزاده در سالهاي 1348 تا 1350 در انستيتوي هنر تهران از محضر استاداني چون هاينبال الخاص، جواد حميدي و بهمن بروجني بهره برد.شايد بتوان گفت بيش از هر چيز، ايراني و اسلامي بودن مشخصه کارهاي اوست ما هم به همين بهانه و پيرامون عرفان در هنر با او به گفتگو مي نشينيم.
* در مورد آثارتان و سبک شخصي خودتان بگوئيد.
** من درباره کار شخصي خودم تحت تأثير نگاره هاي ايراني و بخصوص تحت تأثير آثار دوره هرات و صفوي هستيم و درخت سرو، مثلث طلايي، دايره و شمسه از مشخصه هايي آثارم است. معنويت و عرفان در کارهاي من با توجه به زير ساخت يا چهارچوب کار که از نگاره ها گرفته شده است، حضور دارد و هم اکنون هم به ادامه اين سبک مشغول هستم.
* در نقاشي هايتان به دنبال چه مي گرديد؟

** در کارهايم به عرفان و معنويت در هنر گرايش دارم و سعي بر اين داشتم که تابلوهايم هويت ايراني و شرقي خود را داشته باشند و با کوشش و تلاش و مطالعه روي کار هنرمندان ديگر کشورها و استفاده از فضاهاي نو اما با گرايش و توجه به هويت خودم، آثارم را خلق مي کنم.
* به نظر خودتان چقدر نقاشي هايتان اسلامي و ايراني است؟
** حس معنويت در آثار من هست و عرفان و معنويت هم در کارهايم حضور دارند. همان طور که در نگاره ها به لحاظ ترکيب بندي چشم با المان هاي درخت، ساختمان، گنبد و ... از قسمت پائين کادر به طرف بالا هدايت مي شود، در کارهاي من هم با درخت سرو، مثلث، دايره و شمسه (که اين خود از موتيف هاي اصيل ايراني است) سعي بر اين است که به معبود و خالق اشاره شود که همان کشش ديد بصري به طرف بالاست.
* گفتيد عرفان در نقاشي هايتان حضور دارد، شما اين عرفان را چگونه معنا مي کنيد؟
** عالم به اين دليل که از پروردگار جميل نشأت گرفته است، بهره هايي از زيبايي حقيقي را در خود نهفته دارد. آنچه هنرمند انجام مي دهد صرفاً به نمايش گذاشتن و مکشوف کردن اين زيبايي به منظور متجلي کردن آن است. از ديدگاه عرفان نيز، فعاليت هنري، يک تلاش ضروري براي برقراري ارتباط انسان با خدا و شناخت جمال اوست.عرفان، جهان هستي را بهترين آشيانه و بزرگترين رصدگاه براي شناخت و دستيابي به عوالم روحاني مي داند و در اين راستا، براي هنر نيز به عنوان وسيله متعالي براي شناخت و آگاهي انسان، ارزش والايي قائل است، زيرا همين شناخت و خود آگاهي است که در نهايت به خداشناسي منجر خواهد شد.
* اصلاً ضرورت توجه به عرفان در ساير هنرها چيست؟
** تمامي هنرها با وجود اختلافهايي که از نظر ظاهري با يکديگر دارند به دليل عشق و وحدتي که در باطن آنها مستقر است، در پي تعالي دادن به هنرمند خويش مي باشند و هنرمند نيز براي راه جستن به اين هدف متعالي، به هر آن چيز که راهنما و راهگشايش باشد متوسل مي گردد و در اين زمينه چه چيزي بهتر از طبيعت را مي توان يافت، زيرا آن زماني که به طبيعت نظر مي کند آن را چونان متني بافته شده از رمز و راز مي بيند که بنا بر معنايي که در خود نهفته دارند خوانده مي شوند و قرآن نيز، قرينه آن متون در جهان بشريت به شمار مي رود. همان گونه که نمودهاي مختلف طبيعت و قرآن هر دو از حضور و پرستش خدا سخن مي گويند، بر همين مبنا آن کسي را مي توان هنرمند دانست که امکان برقراري ارتباط با معناي پنهان طبيعت را به خوبي يافته و قادر است قوانيني را که در هستي جاري است از طريق کشف و شهود دريابد و نتايج ادراک خود را به زيباترين وجه ممکن به تصوير بکشد و به صورت ظاهر عرضه کند.
از ديدگاه عرفان، با بروز هر اثر هنري اصيل در عرصه زندگي انسان ها، جلوه هايي خاص از دو صفت بزرگ خداوندي يعني «جمال» و «جلال» الهي نمودار مي گردد. اگر نمود يک اثر هنري به تصوير کشيدن گوشه اي از زيبايي هاي موجود در طبيعت يا انسان باشد، قطعي است که چنين اثري نمايشگر جمال الهي است، اما اگر هدف از خلق يک اثر هنري، ارائه چهره اي قانونمند و منظم از طبيعت يا انسان باشد بديهي است چنين اثري منعکس کننده جلال الهي خواهد بود. بنابراين از ديدگاه عرفان، اگر فعاليت هنري از اصالت و محتواي حقيقت برخوردار باشد، يک فعاليت ضروري براي برقراري ارتباط انسان با خدا از طريق ارتباط با جمال و جلال هستي خواهد بود.براي وصول به مقام والاي هنر عرفاني، بي گمان هنر ضد بايد در جاذبه هنر پيشرو قرار گيرد، همان گونه که بدون برخورداري از امتياز پيشرو بودن در عرصه بشري آنچنان که بايد و شايد هيچ کار مفيدي نمي تواند انجام دهد.
* به نظر شما نقاشان امروز بايد در کارهايشان به دنبال چه چيزي باشند؟ آيا بهتر است در آثارشان به سمت تجدد و نوگرايي بروند يا به اصالتهاي ملي خويش باز گردند؟
** اين يک بحث شخصي است و نمي توانيم براي کسي تعيين تکليف کنيم، زيرا هر هنرمند جايگاه خودش را دارد و در نهايت مطالعات او در زمينه هنر، درون و روان و تفکر خلاق اوست که به خلق آثار بديع منجر مي گردد. به باور من، هنرمند امروز بي گمان بايد به سمت تجدد و نوگرايي برود، زيرا دنيا به اين سمت و سو در حرکت است، اما يک نکته مهم در پاسخ پرسش شما اين است که هيچ وقت نبايد در خلق آثارمان، هويت خويش را فراموش کنيم. اگر روزي نقاشي به کشورهاي خارجي رفت و در آن جا به خلق آثاري پرداخت، آثار او بايد طوري باشد که هويت او و ايراني بودنش در آن آثار کاملاً هويدا باشد.
* اين هويت و اصالت در هنر يا جزئي تر بگوئيم در نقاشي ايراني يعني چه؟ هنرمند امروز چگونه مي تواند هويت خويش را با نوگرايي امروز پيوند دهد؟
** 7 هزار سال تاريخ و پيشينه ماست که مي شود از اين تاريخ و هويت برداشت کرد و امروز در آثار خيلي از هنرمندان، اين هويت را مي بينيم که با مطالعه روي هويت ملي خويش توانسته اند آثاري را خلق کنند که هم جديد است و هم از هويت اصيل ايراني برخوردار است.
* و شما چقدر کارهايتان را اصيل مي دانيد و سعي کرده ايد هويت ملي تان را در آن حفظ کنيد.
** کارهايم صد در صد ايراني است!
* آثار نقاشان امروز ايران را چگونه ارزيابي مي کنيد؟
** امروز اغلب هنرمندها گرايش هاي خيلي خوبي در کارهايشان پيدا کرده اند و به هويت هاي ايراني و ملي خويش رسيده اند.
* علت ماندگاري نگاره هاي سنتي ايراني را در چه مي بينيد؟
** دوران هرات تا اواخر صفويه بهترين دوران نگارگري ايراني است که در دوران صفويه هنرمنداني که وسيله ارامنه خلفاي اصفهان به ايران مي آيند دگرگوني در هنر آن دوره ايجاد مي کنند که در زمان شاه عباس دوم به اوج خودش مي رسد، اما اين تحول در دوره زند و قاجار بيشتر مشهود است، طوري که در دوران قاجار به نوعي نگارگري که خاص اين دوران است مي رسيم. در آثار اين دوره پس زمينه ها معمولاً از فضاهاي اروپايي گرفته شده و به لحاظ ظرافت هم در واقع نوعي نگارگري است و علت ماندگاري اين آثار صرف نظر از موارد فوق در اين دوران و به خصوص در مکتب هرات (که در دوران شاهرخ و پسرش بايسنقر در رأس اين مکتب که مولانا اميرخليل قرار دارد) به لحاظ مضامين و سطوح بعدي کار که روح نگارگري را از نظر محتوا، فرم، رنگ، عرفان، معنويت در داستانهاي رزم يا غيره کاملاً مي بينيم .
* آيا هنرمندان امروز هم آثار ماندگاري مي آفرينند؟
** مي توانند هنرهاي امروز هم ماندگار باشند، زيرا نسبت به زمان، هر دوره ويژگي هاي خاص خودش را داراست، اما تنها «شاهنامه بايسنقري» است که امروزه بعد از گذشت قرن ها تمام موزه هاي معروف دنيا آن را براي به نمايش گذاشتن در معرض ديد عموم از ايران درخواست مي کنند، زيرا بعد از گذشت 6 قرن از خلق آن، هنوز هم حرفي براي گفتن دارد. برشي از نقاشي هاي آن شاهنامه به لحاظ تفکر، ديدگاه و مکتب منسجم هنوز هم نو است.
* نقاشان در نگاره هاي قديم در پي چه بوده اند؟
** به دنبال معنويت و هنر به معناي اصيلش.
* به عنوان آخرين پرسش دوست دارم بدانم آنها اين عرفان و معنويت را چگونه در آثارشان تجسم مي بخشيدند و آيا امروز هم مي شود عرفان را در نقاشي تجسم بخشيد؟
** هنرمند در جامعه ديروز در فضاي بسته و محدودي بود که هر چه را از خانواده تعليم مي ديد آن آموخته ها در هنرش منعکس مي شد. هنرمند ديروز اول وضو مي گرفت و بعد شروع به خلق اثر مي کرد، بنابراين آن ايمان و عرفان و معنويت را در آثار گذشته چه معماري، چه نگارگري و چه صنايع دستي به خوبي مي بينيم، اما امروزه تمام اين ها از بين رفته است. جامعه از هم گسسته شده، زيرا جهان به هم ريخته است. اقتصاد به هم ريخته است. جمعيت 15 ميليوني ديروز، امروزه شده 70 ميليون. بنابراين تمام اين خصلت هاي نيک از بين رفته و کم رنگ شده است.هنرمند براي اينکه امروز بتواند معنويت را در آثارش تجسم بخشد بايد به آن درجه از معنويت برسد تا بتواند آن را منعکس کند. |