|
گفتگو با دكتر جهانگير معيني
علوم سياسي به مثابه يكي از رشته هاي شاخص علوم انساني كه جامع بسياري از مباحث رشته هاي ديگر اين شاخه از دانش

بشري و به قولي ارباب علوم است، از مشكل روش در رنج است. مسأله روش تحقيق و پژوهش در علوم سياسي از جهات گوناگون قابل طرح و بررسي است و انديشمندان اين دانش تلاشهاي بسياري را به منظور گشودن گره از مسير انديشه ورزي و نظريه پردازي در علوم سياسي سامان داده اند تا اين رشته بنيادين انساني را پويا و كارآمد سازند.
دكتر جهانگير معيني، استاد علوم سياسي دانشگاه تهران و صاحب نظر در روش شناسي علوم سياسي، در گفتگو با كرسي نيوز به ايده هاي قابل تأملي چون روش شناسي تحولي، متاتئوري و... در برون رفت از اين فضا در عرصه پژوهش و انديشه ورزي در علوم سياسي اشاره كرده است...
* آقاي دكتر، ابتدا لطفاً در باب اهميت و جايگاه روش در علوم سياسي توضيحاتي ارائه فرماييد.
** بدون روش، صحبت كردن در يك جايگاه علمي و در ارتباط با شناختهاي انساني مناسب نخواهد بود و اصولا رشته هاي علمي بر اساس روش شناسيهايي كه پيدا كرده اند شناخته و فهرست شده اند. علوم سياسي هم از اين قاعده مستثنا نيست. سياست زماني توانست خودش را به عنوان علم داعيه دار بداند كه حداقل به عنوان يك رشته روشمند شناخته شد. اتفاقاً من فكر مي كنم خوبي رشته هايي مثل علوم سياسي - و در كل علوم انساني- اين است كه روش خاصي بر آنها مسلط نيست و نيز ساير رشته ها را به زير سلطه خود در نياورده است. خوبي و زيبايي اين رشته ها در كثرت روشي آنهاست؛ ولي به هر حال وجود اين روشها و مبادله افكاري كه بين آنها در رشته هايي مثل علوم سياسي وجود دارد، بيانگر اين واقعيت است كه اين رشته پويا مي شود و تحول پيدا

مي كند. در سطحي وسيع تر مي توانيم مسأله را بدين صورت ببينيم كه وقتي فلاسفه و علما درباره سياست شروع به انديشيدن كردند، در ذهن خود روشهايي را براي مطالعه اين پديده هاي سياسي مطرح ساختند. واقعيت آن است كه فيلسوفاني ماندگارتر شده اند كه روشمندتر بوده اند. مي توانيم افلاطون را مثال بياوريم. حتي روش سقراطي كه در ذات خود ضد روش محسوب مي شود، يك روش بحث را پيشنهاد مي كند. حتي مي توانيم اين بحث را به رشته هاي تجربي نيز گسترش داده و به روشهاي پساپوزيتويستي امروزي اشاره كنيم. در همه اين موارد و بخصوص در علوم سياسي شاهد بوده ايم كه تفكرات روشمند ماندگارتر بوده اند و اين امر اهميت مطالعه انديشه و روش شناسي آنان را آشكار مي سازد.
نه تنها در علوم سياسي، بلكه در همه رشته ها يك رابطه سه گانه داريم و به نوعي بايد رابطه ميان سه عنصر اساسي را مشخص سازيم. نوع نگاه ما به نحوه رابطه اين سه عنصر است كه در نهايت رويكرد روش شناختي ما را مي سازد. اين سه مؤلفه اصلي كه البته خاص علوم سياسي نيستند و در همه علوم اجتماعي اهميت دارند، عبارتند از: 1- ارزش 2- تئوري و 3- داده ها.
من فكر مي كنم روش شناسي مناسب در علوم سياسي، روش شناسي اي است كه بتواند بطور مناسب و متوازن ميان اين سه مؤلفه مهم رابطه برقرار كند. از نظر من، شاخص تأييد يك روش شناسي معقول اين است كه بتواند به نحوي اين سه عنصر را در خود داشته باشد. اگر تك تك اين مؤلفه ها را جداگانه لحاظ كنيم و هر يك از آنها را به تنهايي داراي اهميت بدانيم، طبعاً مسأله روش شناسي را شايد بتوان بر مبناي هريك از اينها سنجيد. به عنوان مثال، گاه روش، داده ها را قرباني خود مي كند؛ يعني روشها به گونه اي عمل مي كنند كه بي توجه به داده ها هستند و اگر چنين روشهايي در علوم سياسي ماندگار شوند، اين رشته از واقعيت فاصله مي گيرد. يا برعكس، روشها را به گونه اي مطرح مي كنند كه علوم سياسي از ارزشها فاصله مي گيرد و ارزشها قرباني مي شوند. در اين حالت و در اين روش شناسي، بعد انساني موضوع حذف مي شود و ممكن است نتوانيم برخوردي هنجارين با واقعيت سياسي داشته باشيم كه به نظر من وجود آن بسيار هم لازم است. از طرف ديگر، روش ما ممكن است به گونه اي باشد كه بعد تئوريك آن به حداقل خودش برسد كه طبعاً به تجربه گرايي مفرط دچار خواهيم شد. اين نيز به نوعي خطر است. بنابراين بايد بين روش شناسي و هدفها و اصول كلي حاكم در آن رشته يك توازن وجود داشته باشد و اگر بخواهيم همه چيز را صرفاً در روش خلاصه كنيم و از يك روش خاص كه فاقد آن ابعاد سه گانه است به طور يكسويه و يكجانبه استفاده كنيم، نه تنها سودي از روش شناسي نخواهيم برد بلكه روش شناسي باعث انحراف ذهن خواهد شد. به نظرم تعريف «بيكن» از روش شناسي همچنان ساري و جاري است كه وظيفه اصلي روش شناسي، تمايز بخشي بين ايده هاست. در اين عرصه، حداقل كمكي كه روش شناسي مي تواند نسبت به معنا داشته باشد آن است كه تمايزهاي اساسي ميان اين سه بعد يعني: داده، ارزش و تئوري را براي ما روشن تر كند. اين چيزي است كه در روش شناسي علوم سياسي هنوز اجماعي بر سر آن وجود ندارد و شايد هم هيچ گاه اين اجماع صورت نگيرد، ولي هر متفكر يا نظريه پردازي و حتي هر دانشور يا دانشجويي خواه ناخواه بايد جوابي براي مسأله روش داشته باشد و تا پاسخي براي آن نداشته باشد، نخواهد توانست رويكرد خوبي نسبت به پديده ها و امور داشته باشد. از اين رو، بسيار مهم است كه روش شناسي رابطه اين عناصر را مشخص كند، اگرچه خود اين روش تحولي باشد.
* تحولي بودن روش به چه معناست؟
** دو معنا براي تحولي بودن قابل ارايه است؛ يكي اين كه خود دانش بشر در حال تحول است و از اين رو در چارچوب دانش بشري مرتب ديدگاههاي جديد توليد مي شود. ديگر اينكه «روشٍ شناخت» هم در پي اين تحول دانش، تغيير و تحول مي يابد و روش شناسيها تحول پيدا مي كنند. البته نمي خواهم يك ديد تكامل گرايانه صرف را ارائه دهم و يا بر اساس آزمون و خطا بگويم تئوريها دائم تكامل مي يابند، اما معتقدم طبق تئوريهاي پيچيدگي، پيدا شدن مسايل جديد براي هر روش شناسي طبعاً به تحول آن روش شناسي مي انجامد. براي مثال، يك روش شناسي ممكن است در يك مبدأ تاريخي پديده اي را به شكلي توضيح دهد، اما در اثر تحولات تاريخي ممكن است خود آن روش شناسي به شكلي درآيد كه همان پديده را به شكل ديگري توضيح دهد. پس بنابراين، روشها هم در سطحي واحد ثابت نمي مانند و دليلي ندارد تفكرات پوزيتيويستي كه مثلاً از سوي «جان استوارت» ميل طرفداري مي شد، امروزه به همان شكل قابل دفاع باشد. صد درصد نمي تواند اين طور باشد.
از طرف ديگر، من مسأله روش شناسي را به خود دانشمند بر مي گردانم و برآنم كه خود دانشمند هم وقتي به روشي باور دارد، بايد آن را يك جستجوي بي پايان بداند و فكر نكند من روش خودم را پيدا كرده ام و بر مبناي آن همه مسائل خود را حل و فصل شده ببيند. بسياري اين گونه فكر مي كنند و بر آنند كه موضوع روش شناسي كه حل شود، همه چيز تمام شده است. اين طرز فكر باعث نوعي تنبلي ذهني مي شود. شخص محقق و پژوهشگر يك روش شناسي را از ابتدا انتخاب مي كند و بعد از آن سالها بر همان روش شناسي و با همان ابعاد اولش باقي مي ماند. به نظر من، روش شناسي در اينجا به مانعي براي جستجوي علم مبدل مي شود؛ يعني پنجره ذهن را بر بسيار از مسائل مي بندد. از اين جهت، خود محقق هم بايد به قضايا به شكلي تحولي نگاه كند و بپذيرد كه بايد مرتب در روشها بازبيني كند.
* گويا شما روش شناسي و طريقه تحقيق و پژوهش را در گستره اي وسيع تر از مباحث مربوط به روش تحقيق در نظر مي گيريد...
** بله. روش شناسي به تنهايي كفايت نمي كند، بلكه آن را بايد در يك چارچوب وسيع تر بررسي كرد. امروزه هم در چارچوب علوم انساني مي بينيم بسياري افراد از اين موضوع دفاع مي كنند كه متدولوژي تنها يكي از مؤلفه ها را تشكيل مي دهد و ما در كنار اين مؤلفه بايد عناصر ديگري را نيز در نظر داشته باشيم. بسياري بر آنند كه روش شناسي را بيرون از 4 مؤلفه ديگر نمي توان مورد بررسي قرار داد. اين چار مؤلفه عبارتند از: وجود شناسي، معرفت شناسي، اخلاق و انسان شناسي. بحث متدولوژي را بايد در ارتباط با اين چهار مؤلفه سنجيد؛ يعني وقتي درباره روش شناسي بحث مي كنيم، بايد هستي شناسي را نيز مد نظر داشته باشيم و به عنوان يك نظريه پرداز مشخص كنيم كه هستي شناسي ما چيست. نمي شود صاحب تئوري بود و هستي شناسي، انسان شناسي و موضعگيري خاصي درباره اخلاق نداشت. فيلسوفان بزرگ و برجسته و صاحب نظر در روش نيز همواره داراي مواضعي مشخص درباب اين مسائل بوده اند. از اين رو نمي توان همه چيز را در روش شناسي خلاصه كرد، بلكه بهتر است در سطحي بالاتر از يك متاتئوري صحبت شود كه اين متاتئوري بيانگر رويكردهاي نظري ما در اين حوزه هاي پنجگانه است: روش شناسي،اخلاق، انسان شناسي، معرفت شناسي و وجود شناسي. نظريه پردازي موفق در علوم سياسي، نظريه پردازي اي است كه رابطه هاي ميان اين 5 فاكتور را در نظر داشته باشد. متأسفانه ما در مباحث و درسهاي روش تحقيق، كلاً علم را در چارچوب روش مورد بحث قرار مي دهيم و حوزه هاي ديگري را كه به مثابه مبادي روش شناسي محسوب مي شوند، مغفول مي گذاريم. علوم سياسي از اين لحاظ است كه كمي عقب افتاده است.
* شما به ديالوگ علوم سياسي با علوم و رشته هاي ديگر در پيشرفت اين علم چه جايگاهي مي دهيد؟
** اين ديالوگ بسيار مفيد است و در سالهاي اخير هم قدمهايي در اين جهت برداشته شده است. مسأله اي كه در اينجا اهميت زيادي دارد، آن است كه به لحاظ فلسفي و مبادي متاتئوريك، بسياري از اين رشته ها معمولاً به يكديگر ربط پيدا مي كنند و با همديگر همسطح مي شوند. اگر صرفاً بخواهيم پديده هاي سياسي را ملاك بگيريم و تنها روي يك حوزه خاص از سياست تمركز كنيم و بطور تخصصي روي آن كار كنيم؛ ارتباطي با علوم طبيعي وجود ندارد و گاه حتي اينها رقيب همديگر شمرده مي شوند. مثلاً متأسفانه گاه ميان انديشه سياسي و فلسفه رقابت پيش مي آيد و حتي دانشجويان در اين زمينه تعصب به خرج داده و بر آن مي شوند كه به هيچ امر اجتماعي توجه نكنند. در حالي كه ما در يك فضاي بينامتني در حال حركت هستيم و بر اساس مباني متاتئوريك، اينها همه به هم ربط دارند. اونتولوژي به هرحال يك بحث فلسفي است ولي نظريه سياسي نمي تواند فارغ از اونتولوژي باشد و اين نشان مي دهد كه فلسفه و انديشه سياسي چه ربط عميقي دارند.
* با اين نگاه، در نهايت صرف خواندن انديشه ها براي پيشرفت در علوم سياسي كفايت نخواهد كرد؟
** همين طور است. نبايد خود را به مفاهيم و ايده ها محدود كنيم. انديشمندان سياسي در همه زمانها به شدت درباره مفاهيم و ايده ها با هم صحبت كرده اند و مطالب و مباحث بسيار گسترده، جالب و اغلب پيچيده اي را براي ما برجاي گذاشته اند؛ اما به نظر من تنها اينها كافي نيستند و ما بايد بتوانيم در سطح متاتئوريك يك مرحله از خود اين انديشمندان فراتر برويم تا بتوانيم درباره آنها بحث كنيم. روشهاي تحليلي متأسفانه نمي توانند اين كار را بكنند، و همواره خود را در عالم ايده ها محدود كرده اند، به گونه اي كه ما تنها مي توانيم بگوييم فلان نظريه در چارچوب شبكه مفاهيم، چگونه عمل يا ميان چه مفاهيمي ارتباط برقرار مي كند. در پس اين نظريات مباني پنجگانه متاتئوريك قابل شناسايي نيستند و به خاطر همين هم من فكر مي كنم اگر ما تنها در سطح انديشه ها و ايده ها بمانيم و نتوانيم در سطحي بالاتر، يك زبان متاتئوريك براي شناخت پيدا كنيم، هيچ گاه نخواهيم توانست از سطح خود آن تئوريها بالاتر برويم و بحثي دقيق تر را در اين زمينه ها مطرح كنيم. بحثهاي روش شناسانه چيزي فراتر از آن است كه در چارچوب انديشه ها مطرح مي شوند. من همواره در كلاسها به دانشجويان انديشه سياسي نيز مي گويم كه خود را به صرف مباحث انديشه محدود نكنيد و در هر حوزه اي گام بگذاريد و از جمله به دنبال روشهايي براي بحث درباره اين انديشه ها هم باشيد كه اين كار، به مانند متاتئوري، فراتر از خود انديشه هاست.
* روشمند بودن در نظريه پردازي چه اهميتي دارد؟
** به نظر من، كسي كه داعيه نظريه پردازي درباره چيزي را دارد، قبل از اينكه بخواهد داعيه خود را به كرسي بنشاند، بايد طوري نظريه پردازي كند كه نظريه ها، ايده ها و مباحث پيش از خود را در بر داشته باشد و حداقل بتواند به يك ابزار روشي دست يابد كه بين خود و تفكرات خود و پيشين، مقايسه و ديالوگي صورت گيرد و كم و كاستي آن انديشه ها و نظريه ها را نشان داده و بگويد كه عقايد و نظريات خودش چگونه توانسته است آن كاستيها را پوشش دهد. تنها در اين حالت است كه شخص مي تواند ادعا كند بحث روشمندي را ارائه مي دهد؛ و گرنه صرف صادر كردن يك حكم مطلق درباره پديده ها، نظريه پردازي نيست. از اين جهت، فكر مي كنم نمي توان ميان نظريه و روش فاصله انداخت. كسي مي تواند داعيه نظريه پردازي داشته باشد كه صاحب روش باشد. اگر نگاه كنيم، مي بينيم كه همه فلاسفه برجسته روشهايي خاص خود داشته اند و اگر افكارشان را نگاه كنيم، مشاهده خواهيم كرد كه اين افكار دقيقاً در چارچوب همان روشها تبيين مي شده است. بنابراين، نظريه پردازي درباره جهان امري تصادفي نيست كه به طور خلق الساعه شكل گرفته باشد، بلكه در شكل منطقي خود زاييده روشمند بودن است. مهمتر از نظريه به مثابه محصول، ريشه هاي آن يعني روش شناسي است كه ستونهاي اساسي نظريه پردازي را مي سازد. ستونهايي اساسي كه شايد در سطح هم اصلاً مشاهده نشود.
* آشنايي دانشجويان با روش شناسي و در واقع «روشمند كار كردن و انديشيدن» به چه شكلي است؟
** متأسفانه در جامعه علمي ما به اين شكل جا افتاده است كه دانشجويان مقطع كارشناسي آمادگي و توانايي شنيدن اين گونه مباحث روش شناسانه را ندارند، و به خاطر همين در رشته ما هم اصراري بر اين امر نمي شود. بويژه وقتي مي بينيم بسياري از استادان و محققان هم به مباحث روش شناسي علاقه اي نشان نمي دهند و گاه حتي اين مباحث را زايد هم تلقي مي كنند. اما من با اين ديدگاه مخالفم و برآنم كه بايد حداقل يك آشنايي ابتدايي با مباحث روش شناسي در دوره كارشناسي صورت گيرد و در دوره تحصيلات تكميلي تقويت شده و تكامل يابد. مسأله اين است كه دانشجوياني كه از دوره هاي پايين تر مباحث روش شناسي را با جديت پيگيري كرده اند، در نهايت در مقاطع بالاتر موفق تر بوده اند. اگرچه ممكن است بسياري از مباحث روش شناسي در دوره ليسانس به خوبي درك و فهم نشود، يا شايد آن طور كه بايد مورد استفاده قرارا نگيرد، اما به سبب ممارستي كه ايجاد مي گردد، در دوره هاي بعدي از اين اطلاعات به خوبي استفاده شده و درجه موفقيت فزوني مي گيرد.
به ياد داشته باشيم كه تمام انديشه ها به يك اندازه قابليت كاربرد ندارند، مثلا يك دولتمرد درباره مسائلي خاص با يكسري نظريه پردازان اقتصادي يا مديريتي مشورت مي كند و آنها راههايي عملي براي حل مسأله پيشنهاد مي كنند. اين ايده ها از نظر كاربردي بودن در سطح بالايي هستند، اما در انديشه سياسي به اين شكل نيست و اين انديشه ها را نمي توان به مثابه راه حلهايي مقطعي تجويز كرد. مهمترين دستاورد عملي انديشه سياسي كه در سطح كلان مي تواند مورد توجه زيادي قرار گيرد، اين است كه جزء فرهنگ شود؛ يعني انديشمندان و نظريه پردازان در چارچوب نظرياتشان مباحثي را مطرح كنند كه فرهنگ را متحول كند. شايد در نگاه اول به نظر بيايد كه اين روش كاربردي نداشته باشد، اما از طريق ايجاد نوعي نگرشهاي جديد نه فقط در دانشجويان، بلكه در سطح مردم كوچه و خيابان و نيز در سطح كارگزاران و تصميم گيران، مي توانند شكلهاي جديد نگاه كردن به مسائل، پيدا كردن راه حل براي مسائل، رويه سازي، نهاد سازي، سازماندهي و ارزشگذاري و داوري را پديد آورند. انديشه زماني مي تواند كاربردي باشد كه ردپاي آن در سياستها مشخص باشد. اين رد هم حتماً نبايد كاملاً عيني باشد و با يك نگاه سطحي و ساده به چشم آيد. همواره ميان فيلسوفان و انديشمندان با اصحاب سياست و قدرت رابطه اي جدي برقرار بوده و هيچگاه اينان بي نياز از هم نبوده اند. كسي كه در مقام صاحب كرسي، نظريه پردازي مي كند، براي اينكه نظريات خود را ترويج دهد و انديشه هايش را در سطح سياستهاي اجرايي و جامعه بيشتر نفوذ دهد، به حمايتهاي قدرت احتياج دارد. اين يك واقعيت مسلم و انكارناپذير است. از طرف ديگر نيز صاحبان قدرت و سياستمداران براي آنكه بتوانند سياستهاي خود را دقيق تر و كاربردي كنند، از مشورت با دانشمندان و فيلسوفان بي نياز نيستند. اين واقعيتي است كه از دوران افلاطون وجود داشته و در نامه هفتم افلاطون به خوبي به اين موضوع اشاره شده است. امروز نيز همين طور است. از اين رو چه بخواهيم و نخواهيم، بايد جنبه كاربردي انديشه ها را در علوم سياسي در نظر داشته باشيم، اگرچه در شكلي بسيار زيربنايي و عميق كه به چشم هم نيايد. |