تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادي
فرهنگی
ورزشی
هنری
حوادث
ورود آزاد
شهرستانها
خراسان امروز
صفحه آخر
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2008-04-20
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

یک شنبه 1اردیبهشت ماه 1387


دوستان جوان «ورود آزاد» بد نيست كمي بيشتر درباره دوستي بدانيد! ؛
اگر رفيق شفيقي درست پيمان باش!

 

* عاطفه رنگ آميزطوسي

«هوراس» مي گويد: «دوست حقيقي هديه اي گران بهاست از طرف خداوند به افرادي كه آنها را دوست دارد و خواهان رشد و تعالي ايشان مي باشد.»




پس اگر دوست خوب و مهرباني داريد بدانيد كه خداوند به شما بهترين هديه ممكن را داده است و سعي كنيد قدر اين هديه ارزشمند را بيشتر بدانيد. ممكن است بعضي از شما با خواندن اين جمله ها سري تكان بدهيد، اخم كنيد و يا پوزخند بزنيد و بگوييد: «اي بابا شما هم دلتان خوش است، اين روزها دوست خوب كجا پيدا مي شود!»
«آدمها همه منفعت طلب شده اند و اين سلام و عليكها بهانه است!» و...
البته بايد به نظر شما احترام گذاشت، آخر ما با شما خواننده عزيز دوست هستيم.
(اگر دوستي دورا دورمان را قبول داشته باشيد!) و اين را هم قبول داريم كه انسان معاصر با توجه به ازدياد روزمرگي ها و دغدغه هاي زندگي ماشيني امروز كمتر به دنبال يافتن فرصتهايي براي ايجاد يك ارتباط نزديك و تنگاتنگ است، اما اگر تنها كمي به اطراف خود نگاه كنيد دوستي هاي مختلفي را مي بينيد كه از گذشته تا امروز ادامه داشته است.
در حال شكل گرفتن است شايد هم در آستان جدايي و از بين رفتن و...
در ادامه اين مطلب شما را به يك جمع چهار نفري دوستانه دعوت مي كنم. آنقدر صميمي و پرنشاط هستند كه با ورود من به جمع خصوصي شان آن هم هنگام صرف چاي و عصرانه در سلف سرويس كتابخانه آستان قدس رضوي مخالفتي نمي كنند.
فاطمه كه از همه سرزنده تر به نظر مي رسد، مي گويد: ما دقيقاً به درد سوژه گزارش شما مي خوريم!
مي پرسم چرا؟
قبل از اينكه جواب بدهد، مرضيه از آن طرف ميز مي گويد: وقتي يك نفر مثل من دوست با معرفت دارند كه از چناران براي ديدشان آمده است، همين دقيقاً نشان دهنده يك دوست خوب داشتن است! و بعد هر چهار نفرشان مي خندند.
ياد دوستان هم دانشگاهي ام مي افتم و كمي دلم مي گيرد. از خيلي هايشان بي خبرم. آنها هم كه مانده اند گاهي با يك پيامك ناقابل و يا يك تلفن كوتاه براي لحظاتي مي آيند و باز ...
* مرضيه، فاطمه، زهرا و فاطمه نصيري، دانش آموختگان مترجمي زبان انگليسي اند، تيرماه 86 درسشان تمام شده و از آن به بعد همچنان با هم در ارتباطند، مرضيه مي گويد: واقعاً دلمان براي هم تنگ مي شود، حالا كه درسمان تمام شده و ديگر اضطراب امتحان و... خبري نيست، وقتي دور هم جمع مي شويم درباره خيلي چيزها مثلاً آينده و... فاطمه حرفش را قطع مي كند و با شيطنت مي گويد: همسرهايمان، بچه هايمان، زندگي اي كه تشكيل خواهيم داد و كم كم خداحافظ مجردي حرف مي زنيم ! مرضيه مي گويد: ببخشيد! اين فاطمه يك دقيقه نمي تواند آرام و قرار بگيرد و اگر يك روز نباشد انگار شلوغ كار جمعمان كم است!
به نظر زهرا، هم سن بودن براي يك دوستي موفق فاكتور مهمي است و مرضيه هم معتقد است شرايط نزديك و همخوان داشتن با هم مهمتر از خيلي فاكتورهاي ديگر مثل مجرد يا متأهل بودن، هم رشته بودن، هم نظر بودن و... است. فاطمه تفاوت دوستي هاي كودكي را با جواني اين گونه بيان مي كند: به نظر من در بچگي كسي كه با ما همراه است بيشتر يك همبازي ست تا دوست، اما در نوجواني و جواني مفهوم دوستي به معناي شناخت زياد از يك نفر و ايجاد يك رابطه محبت آميز دو سويه مطرح است كه از ثبات، استحكام و پايداري بيشتري برخوردار است.
زهرا در ادامه صحبتهاي دوستش مي گويد: براي همين است كه خيلي از رازها و حرفها را به دوست مي شود گفت، اما به نزديكترين افراد خانواده و فاميل نه! چون دوست همدم و همراه آدم است و به خاطر انس و الفتي كه با هم داريم راحت تر مي توانيم از مسايل، مشكلات، آرزوها و هدفهايمان براي يكديگر بگوييم و بعد به فاطمه نگاه مي كند و با خنده مي گويد: «مثلاً اين خانم يك چيزهايي به من گفته كه اگر بدجنس بودم بايد ازش حق السكوت! مي گرفتم.»
از فاطمه نصيري كه ساكت تر از آن يكي فاطمه است، مي پرسم فكر مي كني قرار بعدي اتان كي باشد؟ لبخند اميدوارانه اي روي صورتش نقش مي بندد، به دوستانش نگاه مي كند و مي گويد: با اينكه مي دانم شايد نتوانيم تا اوايل تابستان همديگر را ببينيم، اما اميدوارم رابط خوبمان فاطمه عزيز! مثل همين امروز زحمت هماهنگي براي دور هم جمع شدنمان را بكشد و دوباره كنار هم بنشينيم، چاي بخوريم، بخنديم، درد دل كنيم و براي كارشناسي ارشد برنامه ريزي كنيم. شايد دوباره با هم همكلاس شديم با پشتوانه يك دوستي پنج ساله.
آنقدر كنار هم آرام و صميمي و شادند كه دلم مي خواهد گفتگويمان ادامه پيدا كند، شايد هم دلم براي دوستان خوبي كه در لابه لاي گرفتاري هاي زندگي ام گمشان كرده ام، تنگ شده! و شايد از مدتها پيش خاطره يك دوست خوب كه نامهربان شد و فقط به خاطر سوء تفاهمي كه بين ما به وجود آمده بود، براي هميشه رفت، آنقدر ناراحت و رنجيده خاطرم كرده كه كمتر دل به دوستي هاي باقي مانده ام خوش كرده ام، نمي دانم! اما اين جمله كه زهرا روي برگه گزارشم به يادگار نوشته را توي دفترچه ام يادداشت مي كنم: «يك دوست واقعي مثل باران نيست كه آمدنش كمي سرگرمت كند، بلكه مثل هواست، اگر چه بعضي وقتها آرام است، اما تو مي داني هميشه در كنارت هست»
*** در پايان
دوستان جوان «ورود آزاد» بد نيست بدانيد، اينكه بدانيم چگونه با ديگران دوست باشيم، يك مهارت است. مهارتي كه با تجربه فردي و استفاده از تجربيات ديگران به خصوص راهنمايي هاي بزرگان دين، هنر، فرهنگ، علم، ادب و... به دست مي آيد. جمله هايي كه در ادامه مي خوانيد حرفها و پيامهاي ماندگار آدمهاي بزرگ و انديشمند است. اين جمله ها را «دوستانه» به شما هديه مي كنيم.
به شما كه مي دانيد در دوستي هم مثل خيلي از چيزهاي ديگر نبايد افراط كرد و صداقت و گذشت و مهرباني حرف اول دوستي هايتان است.
1 - دوست خوب با فضيلت ترين زينت و آراستگي آدمي است.
مولا علي(ع)
2 - چنانچه شفاي بدن با دواها باشد، نشاط و بقاي نفس نيز با دوستان بود، پس زياد گردانيد دوستان خود را (لقمان حكيم)
3 - دوستي نعمت گران بهايي است، خوشبختي را دو برابر مي كند و بدبختي را تخفيف مي دهد.
(شكسپير)
4 - دو دوست مثل دو دست هستند كه آلايش يكديگر را مي شويند.
( رسول اكرم(ص))
5 - دوستي ازدواج دو روح است و در آن طلاق و جدايي جايز نيست. (ولتر)
6- «جان و تنم اي دوست فداي تن و جانت
مويي نفروشم به همه ملك جهانت. (سعدي)

  


قلب چيز خوبي است!

 

چند وقتي است كه از خودم بدم آمده. مي پرسيد چرا؟ يا شايد من دوست دارم بپرسيد چرا ! اگر هم نمي پرسيد، خواهش مي كنم



به چرايي اش فكر كنيد! خيلي مهم است كه يك حالت روحي درك شود. هم براي آن آدمي كه آن حالت روحي مربوط به او مي شود و هم به آن آدمي كه اين حالت روحي را درك مي كند. هر دوي اين آدمها مي توانند يك احساس خوب را از اين درك متقابل تجربه كنند. شايد اصلاً دوست نداشته باشي كه با من يك احساس خوب را تجربه كني. بهت حق مي دهم، چون مي دانم آنقدر آدمهاي دوست داشتني تر از من دورت را گرفته اند كه حاضر نيستي حتي فكر درك احساسات من را از سرت بگذراني. مي داني، حقيقت اين است كه اصلاً براي من هم اين مهم نيست. يعني به هيچ عنوان نيازي به احساس مشتركي از سوي تو يا آدمهايي مثل تو ندارم. در واقع چيزي كه ازش مي خواهم حرف بزنم، همين است.
چند سالي است كه به اين نتيجه رسيده ام كارها ذاتاً خوب هستند، چون تأثيري در دنيا و گاهي در آخرت دارند و اين به نظرات اطرافيان ربط چنداني ندارد. در واقع اموري هستند كه مفيدند و اطرافيانمان آنها را قبول ندارند. انجام آنها باعث مي شود، آنها را از دست بدهيم و آنها از ما دلخور بشوند. چند سالي مي شود كه دارم با همين شيوه دل آدمهاي اطرافم را از خودم چركين مي كنم. البته هنوز در اين كه، كار درستي انجام داده ام يا نه، شك نكرده ام، اما اين روزها دارم كسي را از دست مي دهم كه برايم خيلي وجودش ارزشمند است. در واقع بر سر دوراهي هستم؛ او را انتخاب كنم يا اين اصل اساسي را كه منافع جمع به منافع شخص ارجحيت دارد. احساس مي كنم كه دارم خيلي كلي و مبهم حرف مي زنم. حقيقتش خودم هم نمي دانم در قلبم چه مي گذرد. فقط يك درد عميق از آن گوشه هاي قلبم دارد اذيتم مي كند. جايي كه هيچ كس سري به آنجا نزده و هيچ وقت دردي نداشته. اين روزها دارم مي فهمم كه در اين چند سال كلاً قلبي نداشته ام ! حالا دارم مي فهمم كه اين درد قلب چقدر خوب و دلچسب است. فكر مي كنيد بايد چكار كنم؟
*الهه نيك نژاد

  


بريم يا بمونيم؟!

 

روزها و نام هايشان، روزها و نام هايشان، روزها و نام هايشان، امان از دست روزها و نام هايشان!




شنبه، يك شنبه، دوشنبه، سه شنبه، چهارشنبه، پنج شنبه، جمعه، يك هفته تموم مي شه، هفته ماه مي شه، ماه سال مي شه، سال، ساليان مي شه و تقويم هي ورق مي خوره، هي ورق مي خوره، تازگي روزها گاهي اوقات در ورق خوردن تقويم خلاصه مي شه و گاهي اوقات هم حتي حال و حوصله ورق زدن تقويم هم نيست.
چه بخواهي چه نخواهي، روزگار مي گذرد، به اين مي گن يك عمر زندگي، يك عمر پر عزت، يك عمر پر از ملال و خستگي، يك عمر پر از خاطره هاي تلخ و شيرين.
كودكي به غفلت، نوجووني به اظهار بزرگي، جووني به عشق و عقيده مي گذره. ميانسالي تازه آدم انديشمند مي شه، پيري هم گاهي تو رختخواب، گاهي تو مسجد و گاهي هم به عشقهاي پيري مي گذره، و آخرش هم... بگذريم.
حالا ما تو جووني نفس مي كشيم، نبايد فرصت رو از دست داد، زود مي گذره، بايد به آرزوهامون برسيم، درسته كه بعضي وقتها تو راه رسيدن زمين مي خوريم، مأيوس مي شيم، به بن بست فلسفي مي رسيم، با يك عالمه علامت سؤال بالا سرمون كه چرا اين جوري شد؟ كاشكي ما! آخرش كه چي؟ اما داره جووني مي گذره با سرعتي كه نمي شه تصور كرد.
الآن وقت نگاه كردن به قله نيست، بايد حركت كرد، حتي اگه به قله نرسيم، لااقل از كوه بالا رفتيم، به قول مولوي: «كوشش بيهوده به از خفتگي».
نبايد از ارتفاع قله ترسيد، وقتي كه برسي بالاي كوه نگاه كردن به پايين لذت بخشه، از پايين نگاه كردن به قله تنها آدم رو مي ترسونه، ما نمي تونيم برسيم، اين يك فرصته واسه رسيدن، خيلي ها افسوس مي خورن كه چرا از دست دادنش، خيلي ها هم هنوز به اين فرصت نرسيدن، مي شه تو اين فرصت كوتاه، يك كاري كرد، مي شه نشست و افسوس خورد، تمام اين ها به ما بستگي داره روزها و نام هايشان در اختيار ما هستند.
ما مي تونيم برسيم، با اميد، با تكيه به كسي كه هميشه هواي ما رو داره، شايد گاهي اوقات از يادمون بره، شايد گاهي اوقات در گذر روزها حل بشيم، اما ما يكي رو داريم كه به اون دلگرم باشيم. با كمك اون حركت كنيم، همين نزديكي هاست، اما ماندن و رفتن حق ماست، حالا شما بگين بريم يا بمونيم؟!
سلمان يزدي

  


شيشه شكسته ها!

 

مثل بچه اي كه شيشه اي را شكسته و جز سايه اي پشت پنجره  همسايه كسي او را نديده، هر وقت پاي پنجره خانه ات مي 



ايستم؛ سرم را زير مي اندازم، با پشت دستهايم چشمهاي خيسم را پاك مي كنم بغض مي كنم و حرفي نمي زنم! كمي اين پا و آن پا مي كنم و دوباره راهم را كج مي كنم و مي روم... كاش به همه مي گفتي شيشه هاي بسياري را شكسته ام. شايد تاوان همه شان را با يك عمر شرمندگي آشكار مي دادم و خلاص مي شدم از عذاب وجدان و اين همه دلهره و اندوه!... كاش ديگر نمي گذاشتي پاي پنجره خانه ات بايستم و مي گفتي، حق ندارم از اين دالانهاي آرام كه تمامي اين سالها تنها دلخوشي ام بوده اند، رد بشوم! شايد آن وقت ديگر احساس نكنم كه گستاخانه مي آيم و مي روم و تو سرزنشم نمي كني، طردم نمي كني. بعد آن قدر گريه مي كردم كه تو مرا ببخشي، آخر حسي به من مي گويد، وقتي تو مرا ببخشي خدا و آدمها هم به احترام تو مرا مي بخشند.
عاطفه - قوچان

  


بايد كاري كنم!

 

چشمهايم را مي بندم و به آسمان فكر مي كنم، به خدا! ياد كودكي ام مي افتم و مادرم كه هميشه مي گفت: «خدا اون بالاست و تو رو مي بينه!» اما چند ماه پيش، سر سفره افطار بود كه گفت: «براي حرف زدن با خدا و حس كردنش نيازي نيست راه دوري بري، خدا هر لحظه در قلب تو حاضره، هر جا كه باشي، اراده كه كني خدا با آغوش باز تو رو مي پذيره.»
... و حالا من تا به ياد خدا مي افتم، بي اختيار سرم را بالا مي گيرم و به قلبم فكر مي كنم كه با تمام كوچكي اش مي تواند جايگاه خدا با تمام بزرگي اش باشد!
بگذريم... به خدا فكر مي كنم و به قولهايي كه به او داده ام، به عهدهايي كه تنها من و او از آن با خبريم.
حالا كه فكر مي كنم مي بينم به خيلي هايشان پايبند نبوده ام و او كه در نهايت مهر، قولهاي ديگرم را پذيرفته است. براي همين اسمش را گذاشته ام: «مهربون هميشگي»!
نه، نمي شود! بايد براي عمل به قولهايي كه به خدا داده ام، كاري كنم...
سيمين - مشهد

  


سعيد ذهني در گفتگو با ورود آزاد: چهل سالگي سن خوبي است!

 

اگر آهنگ ساز نمي شد حتماً يك بازيگر تمام عيار مي شد، شايد هم يك فيلمساز حرفه اي و... هر چند حالا همه اينها را با هم انجام



مي دهد و در كنارش سري مي زند به دانشگاه و تدريس.
سعيد ذهني را بيشتر با نام آهنگساز مي شناسند، گرچه او از هر فرصتي براي هر كار بيشتر استفاده را مي كند.
* پيش آمده وقتي مي خواهيد كاري را به بازار عرضه كنيد، به اين فكر كنيد كه آيا جوانها استقبال مي كنند؟
** البته كارها متفاوت و مختلف است، بعضي ها خاص گروه سني الف و ب است. زماني براي تمام عموم و گاهي هم خاص جوانان. معمولاً به تمام عوامل و شاخصه ها فكر مي كنم.
* اين را به اين لحاظ پرسيدم كه جوانها بخش اعظم جامعه اند و مخاطبان اصلي موسيقي.
** اين قالب بندي درست نيست، آدمها متناسب با شرايط سني، روحي، اجتماعي، فرهنگي، در لحظه ها و موقعيتهاي مختلف حق انتخاب دارند شايد بيشترين مخاطبان ما جوانان باشند، آن هم به اين لحاظ كه كشور ما كشور جواني است.
* شما خودتان از چند سالگي به سراغ موسيقي رفتي؟
** 6 سالگي.
* اين طور كه من شنيده ام، در ابتداي كار بازيگر بوده ايد؟
** چون پدرم كارگردان سينما بوده، اين شانس را داشته ام از 5 سالگي وارد سينما شوم، اما بعد از چند دوره بازي آن را كنار گذاشتم و بعد كار تئاتر!
* و بعد چطور شد ؟!
** كار تئاتر را از سال 59 با عضويت در كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان شروع كردم. دوران بعدي، ورود به دانشگاه بود و بعدش هم تدريس در موسيقي تئاتر و سينما و... در كنار اينها، دغدغه فيلمسازي هم با من بوده كه توليد آثار مختلفي را به دنبال داشته، موسيقي ،تئاتر، فيلم و سريال حرفه اصلي من است.
* مي توان گفت به هر رشته گريزي زده ايد؟!
** كمي بيشتر از گريز!
* اين چند شاخه بودن در پيدا كردن مسير اصلي گمراهتان نمي كرد؟!
** بعضي وقتها به لحاظ تأمين هزينه هاي مالي مجبور بوده ام. هر چند معتقدم هر اندازه در هر رشته متمركز باشي، نتيجه مطلوب ترست.
* با همه اينها شما بيشتر به عنوان آهنگساز تئاتر مطرح هستيد تا بازيگر، فيلمساز و...
** بله من خودم را در اين رشته متمركز كرده ام!
* قصد نداريد بازيگري را ادامه دهيد؟
** اگر جايي ارزشش را داشته باشد حتماً انتخاب خواهم كرد.
* پيشنهادي هم داشته ايد؟
** قرار است نقشي را در فيلم «وقتي همه خواب بودند» داشته باشم كه فعلاً در مرحله پيش توليد است
* گمان مي كنيد براي موسيقي از چه سني بايد شروع كرد؟
** طبيعي است فراگيري از سنهاي پايين كه آمادگي دريافت بيشتر است، راحت تر است.
* چقدر به كلاسهاي آموزشي معتقديد؟
** در هر زمينه اي براي يادگيري، كلاسهاي اصولي و آكادميك لازم است.
* اين الزامي به معني تحصيلات دانشگاهي هم هست؟!
** اصلاً.
* خيلي ها معتقدند موسيقي الآن فضاي مخصوصي دارد كه نمي تواند جوانان را با خود همراه كند!
** كساني كه اين حرف را مي زنند، موسيقي ايراني را خوب نشناخته اند. اين موسيقي فضاي زيادي براي كار دارد.
ما در كشوري زندگي مي كنيم كه براي شناساندن موسيقي ملي خودمان حركتي نكرده ايم.
* اصلاً جوانان چه حقي برگردن موسيقي دارند!
** ما جوانهاي با استعداد زيادي داريم كه به دليل شرايط بد ارزش گذاري مهجور مانده اند، انگار كه هنر مهم نباشد.
* چقدر نظرتان درخصوص موسيقي تازه باب شده مثبت است؟
** آن عمقي كه بايد در آن وجود داشته باشد، نيست و به لحاظ مفهوم هم نابود است.
* اما خيلي وقتها با ذائقه جوان امروزي مي خواند!
** مثلاً؟!
* همان هيجاني كه در برخي آهنگها وجود دارد!
** قبول دارم جوانها از رخوت گريزانند و به دنبال چيزهاي تازه و پرنشاط هستند، اما همين ها، در خلوتشان بنان گوش مي كنند و...
* پس با اصل جواني كردن مخالف نيستيد؟
** اگر اين ها را هم از جوان بگيرند منفجر مي شود.
* گمان نمي كنيد موسيقي هايي مثل پاپ و راك امروز خيلي راحت در اختيار جوانان ما قرار مي گيرد؟
** همين راحتي باعث نابودي موسيقي پاپ شده است!
* چقدر مي توان در اين حوزه تحولي ايجاد كرد كه با جوانها و حال و هواي امروز مرتبط باشد؟
** باز هم مي گويم؛ شناخت درستي از موسيقي انجام نشده است. با شناخت و تعريف درست مي شود به همه چيز رسيد!
* با اين حال هنوز خيلي ها طرفدار همان موسيقي قديمي اند؟
** شايد به لحاظ عمق مفهوم و آرامشي باشد كه اين موسيقي به همراه دارد.
* در حوزه موسيقي قابليت نقد پذيري وجود دارد؟
** قطعاً مثل هر گرايش هنري ديگر.
* اما حس مي شود نقد در حوزه موسيقي در ايران قوي نيست؟!
** شايد به اين دليل باشد كه فرهنگ آن وجود ندارد.
* راز ماندگاري موسيقي در چه چيزي است؟
** اينكه در تمام دنيا و كائنات جاري و ماندگار است زيباست و به فطرت بسته است و آدم زيبايي را دوست دارد.
* از آثار كداميك از معاصران بيشتر لذت مي بريد؟
** حسين عليزاده!
* كدام يك از كارهاي خودتان را بيشتر دوست داريد؟
** «رستاخيز عشق» را بيشتر دوست دارم چون در 12 تابلو رنگي مولانا را بدون كلام از طريق موسيقي تصوير كرده است.
* نگفتيد چند سال داريد؟
** چهل ساله ام!
* چهل سالگي سن خوبي هست؟
** براي خانم ها شايد خوب نباشد، ولي براي آقايان عالي است!

  


خبر مبر

 

سالاري

ابرهاي نالوطي!





توپخانه و جنگنده ها آماده حركت به طرف ابرهاي نامرد نالوطي
اين بخشي از دستور فرمانده ارتشي در چين بود كه به زور به فارسي ترجمه اش كرديم. چون بار اول فكر كرديم كه حتماً ما داريم اشتباه ترجمه مي كنيم، وگرنه كدام آدم عاقلي سرلوله تانكهايش را به طرف ابرها نشانه مي گيرد. خلاصه بعد از كلي اين ور و آن ور زدن فهميديم كه، نه، ما اشتباه نكرديم و تازه چيني ها هم اشتباه نكردند.
الآن چند وقتي هست كه توپخانه ارتش چين همگي ابرها را نشانه گرفته اند، همين كه ابرها هوس كنند ببارند، آنها را به توپ مي بندند. كار دنيا را مي بينيد. يك جا مردم دست به دعايند كه آسمان ببارد، يك جا هم اگر بفهمند قرار است باران بيايد توپ و تفنگ نثارش مي كنند.
حالا مسؤولان چيني هم كه ديدند 47 درصد احتمال دارد كه در مراسم افتتاحيه بازيهاي المپيك باران بيايد، بيشتر از 100 نفر در پايگاه عزمشان را جزم كرده اند تا حق اين ابرهاي وقت نشناس را كف دستشان بگذارند. همه آماده اند تا اگر ابري نزديك پكن شد با موشكهايي كه يديد نقره دارند، دمار از روزگار ابرها درآورند. سه هواپيما هم پر از كاتاليزور شدند تا بروند با يك حمله گاز انبري آب تمام ابرها را نرسيده به پكن خالي كنند.
واقعاً اين چيني ها عجب مردم مهمان نوازي هستند. چقدر به فكر مهمانهايي هستند كه قرار است از سراسر دنيا بيايند!

اي مسكن!





اي مسكن، دست نشانده استكبار جهاني، اي نماينده ايادي اجنبي، اي چهار ديواري بي اختياري.
اين روزها خيلي خودسر شده اي و بدون مشورت و صلاح و مصلحت، يك دفعه خودت قيمت را بالا مي بري، حتماً بايد زور روي سرت باشد و به تو دستور بدهند تا كمي ارزان شوي؟ دوبار كه به روي تو مي خندند و مي گويند چهار ديواري، اختياري جوگير مي شوي؟
حالا ديگر كار را به جايي رساندي كه از خانه هاي خالي هم عوارض بگيرند، تقصير خودت است و آن را گردن كس ديگر هم نمي تواني بيندازي. خودت مي بيني كه همه دارند كار مي كنند و نازت را مي كشند ولي تو جنبه نداري و آخر هم اين مي شود كه زور مي گذارند روي سرت تا كمي ارزانتر شوي.
شهردار تهران هم از وقتي فهميده  200 هزار مسكن خالي توي شهرش تاب مي خورند. (ببخشيد تو كه از جايت تكان هم نمي خوري و بدون زحمت گران مي شوي (!خلاصه از وقتي فهميده اين همه خانه خالي دارد و هيچ مسلماني هم در آنها نمي خوابد، مي خواهند تلافي كنند و عوارض بيشتري از آنها بگيرند. از ما گفتن بود. يا به حرفهاي بزرگترها گوش كن و كمي ارزانتر شو، يا اينكه امروز و فرداست كه به تعداد آجرهاي هر كدامتان از شما عوارض بگيرند. خودداني!
آنچه وظيفه ما بود گفتيم. البته اين دليل خوبي براي گراني مجدد تو نيست. يك وقت دوباره گران نشوي. باشه؟

پياده روي





اين زوج محترم كه شما در تصوير مشاهده مي كنيد شنيده اند كه پياده روي در زير باران لذت بخش است اما از اين غافل بودند كه باراني كه هفته گذشته باريد، به دليل عدم وجود جوي آب مناسب در سطح شهر به سيل تبديل شد.

ازدواج به سبك كره اي





حالا هي ناز بياريد كه اين آقا موهايش ريخته و يا اين خانم قدش كوتاه است. اصلاً شما كه نمي خواهيد ازدواج كنيد، چرا بي خود بهانه مي آوريد. اصلاً هم نگوييد ازدواج سخت شده و گراني و تورم و كار را هم بهانه نكنيد. اينها همه اش نتيجه خوشي زيادي است و اينكه دستتان را باز گذاشته اند و هوايي شده ايد.
فكر كرده ايد حتماً بايد همه چيز و همه شرايط باب ميل جناب عالي باشد؟ كي همچين حرفي زده؟ اصلاً كي گفته بايد شما همسر آينده تان را انتخاب كنيد.
ما هم اكنون در حال تهيه طرحي هستيم تا از تجربه كشورهاي ديگر در زمينه حل معضل ازدواج و پر نمودن خانه هاي بخت استفاده كنيم. نمونه خوبش هم در كشور دوست و گرامي كره شمالي است. آنجا روش بسيار خوبي براي حل معضل ازدواج كشف كرده اند و آن اينكه اجازه نطق كشيدن به زوج گرامي را هم نمي دهند. هر كس مي خواهد ازدواج كند مي رود در دفاتر حزب كارگر و يك فرم پر مي كند. مقابل كادر نام همسر هم يك پيشنهاد مي نويسد. بقيه كار دست خودش نيست.
خودشان مي روند حساب و كتاب مي كنند و اگر به اين نتيجه برسند كه اين علف به دهان بزي شيرين مي آيد كار تمام است. خانه تازه داماد و شغلش را هم دولت تعيين مي كنند. بعد از تأييد و گرفتن مجوزهاي لازم زوج خوشبخت مي روند به نمادهاي اصلي كشورشان اعلام وفاداري مي كند و زندگي خوب و خوشي را از كنار مجسمه رهبران قبلي و فعلي كشورشان آغاز مي كنند.
اگر اين طرح تصويب شود كلي جوان جوياي همسر داراي خانه و زندگي مي شوند، پس تمرين كنيد تا بتوانيد فرمها را درست پر كنيد.

ژنهاي معتاد

يك عدد معتاد ژنتيكي: جناب شروان تقشير ما نيشت و ما رو الكي گرفتن.
جناب شروان همش تقشير باباي خدا بيامرژمون با اون ننه نامردمون بود.
يك عدد سروان غير ژنتيكي: بدبخت، خودت گند زدي به زندگيت. چرا تن اون بيچاره ها را تو گور مي لرزوني؟
مگر خبر ندارين جناب شروان هر چه مي كشم از دشت اين ژنهاي ننه و بابام مي كشم وگرنه منم الآن مثل اين شيروش مهندش بودم. اشلا تقشير من چيه جنتيكي ما شاخته شديم براي معتادي. خودم ديروز تو روزنامه خوندم. همين دكتر يگانه مي گفت.
- تو به اين دكتر چيكار داري، مي دوني كيه؟
- خب آره ديگه. رئيس يك اجنبي بود. گفته اگر ژنوم هاي 7، 8 و 9 بابا و ننه آدم مثل هم باشن بچه معتاد نمي شه. اگر تو كروموژم 7 شون هم ژنهاي  23 ،  24 و 27 مشل هم باشن بچه الكلي نمي شه. فقط نگفته كدوم ژنا بايد چطور باشن تا بچه مكانيك بشه، جناب شروان من از همون بچگي عاشق مكانيكي بودم. ولي خب چيكار مي شه كرد. ژن ما معتادي بود ديگه.
فعلاً پاشو - برو بازداشتگاه تا ببينم براي اينكه يك نفر بتونه مخ منو بزنه ژنهام درسته يا نه؟ پاشو برو تا نگفتم ژنت رو به هم بزنن.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com