تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادي
فرهنگی
ورزشی
هنری
حوادث
ورود آزاد
شهرستانها
خراسان امروز
صفحه آخر
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2008-04-20
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

یک شنبه 1اردیبهشت ماه 1387


دكتر سيد رضا مصطفوي سبزواري، استاد ادبيات و زبان فارسي دانشگاه علامه طباطبايي؛
«سعدي» بزرگترين معلم اخلاق در ميان سخنوران پارسي است

 

* محمد پور وهاب

اول ارديبهشت ماه، روز ملي بزرگداشت شيخ مصلح الدين محمد بن عبدا... سعدي شيرازي است كه در نظم و نثر يگانه روزگار بود و با



غزليات دلنشين خود، در شعر فارسي يكه تازي كرده است.مردي كه به حق لقب استاد سخن برازنده اوست و زبان پارسي را پس از خود به شايستگي راهبر بوده است.
از ديرباز در نگاه صاحب نظران، مباحث گوناگوني نسبت به سعدي شيرازي مطرح بوده كه در اين ميان توجه ويژه او به اخلاق، كه اين روزها توجه به آن در ادبيات بسيار كمرنگ شده، جايگاه والايي داشته است.
به مناسبت ياد روز سعدي به سراغ يكي از استادان پيشكسوت ادبيات رفتيم تا از اين منظر به آثار سعدي بپردازيم.
«دكتر سيد رضا مصطفوي سبزواري»، استاد زبان و ادبيات فارسي دانشگاه علامه طباطبايي است كه تاكنون بيش از 200مقاله در مجله هاي معتبر علمي داخلي و خارجي ارائه كرده است و چندي پيش، از طرف وزارت علوم، تحقيقات و فناوري به عنوان استاد نمونه نيز انتخاب شده است.

* آقاي دكتر مصطفوي، جايگاه آثار سعدي را در ميان آثار اخلاق گراي ادبيات فارسي چگونه مي بينيد؟
** در ميان آثار ارزنده و بارور ادب پارسي از ديرباز به منابع گران قدري در زمينه مسائل اخلاقي بر مي خوريم كه اين پند نامه ها خواه نثر يا نظم در ارشاد و راهنموني و تصفيه درون خوانندگان سهم به سزايي داشته اند.
از آخرين نامه ابوشكور بلخي، نخستين مثنوي اخلاقي زبان فارسي تا آثار اخلاقي دوره هاي بعد مانند اخلاق ناصري، كليله و دمنه، مرزبان نامه، سند باد نامه، كيمياي سعادت، مثنوي معنوي، اسرارنامه، منطق الطير عطار نيشابوري و بسياري آثار ديگر و نيز كتابهايي كه به وسيله ايرانيان به زبان عربي در زمينه علم اخلاق نگارش يافته، همه حكايت از توجه و علاقه پارسيان به اخلاق و ادب اخلاقي دارد.




اما در ميان اين همه آثار اخلاقي، نوشته ها و سروده هاي سعدي ويژگي خاصي دارد. نصايح و دستورالعمل هاي سعدي براي زندگي و گفتارهاي اخلاقي پر ارجش بخصوص در بوستان، در كمتر اثر اخلاقي ديگري آن هم بدين فصاحت و بلاغت و پختگي ديده مي شود. بوستان را به حق بايد از جهت استواري انديشه، بلندي فكر، عمق معاني و محتواي اجتماعي و اخلاقي آن، مايه دارترين اثر سعدي دانست.
* با توجه به اين كه امروزه اكثر مكاتب اخلاقي بر مكاتب اعتقادي استوارند و همه مي دانيم كه سعدي مرد دين هم بوده، جايگاه توحيد را در آثار او چگونه مي بينيد؟
** درس توحيد و يكتا پرستي در مكتب اخلاقي سعدي، از جايگاه خاصي برخوردار است. خداي سعدي، خطابخش و پوزش پذير است و از بندگانش دستگيري مي كند.
گنه كاران را مي بخشد و آنان هميشه مي توانند به اميد رحمت حق باشند. خداي سعدي براي بندگانش تكيه گاهي استوار است و پر محبت و غمخوار كه عفوش شامل حال بندگان مي شود.ستارالعيوب است و حتي به دشمنان هم روزي مي رساند تا چه رسد به دوستان.
خداوند بخشنده دستگير
كريم خطاپوش پوزش پذير
نه گردن كشان را بگير و به فور
نه عذر آوران را براند به جور
چنان پهن خوان كرم گسترد
كه سيمرغ در قاف قسمت خورد
مهيا كند روزي مار و مور
و گر چند بي دست و پايند و زور
درس يكتا پرستي سعدي تأثيري خاص مي بخشد. لحن مناجات و نيايش او با خداي، مملو از خلوص، پاكي و خضوع محض است.به راستي هم ايماني چنين راستين و اعتقادي بدين استواري و عمق، كمتر مي توان يافت:
نفس مي نيارم زد از شكر دوست
كه شكري ندانم كه درخورد اوست
عطايي است هر موي او بر تنم
چگونه به هر موي شكري كنم...
خداي سعدي انتقام گير و مجازات كننده و بي رحم نيست، مظهر لطف و رحمت است . توبه افراد را حتي پس از 70 سال بي خبري و غفلت مي پذيرد.
* رويكرد سعدي در اين ميان نسبت به تزوير و ريا چيست؟ چرا كه بسياري معتقدند كه حافظ، اين رويكرد را از همشهري سلف خود گرفته است.
** در مكتب اخلاقي سعدي، تزوير و ريا سخت مورد نكوهش قرار مي گيرد. او بر آنان كه رسيدن به مقام شامخ انسانيت را فقط در ظاهر اعمال جستجو مي كنند، سخت مي تازد:
بكن خرقه نام و ناموس و زرق
كه عاجز بود مرد با جامه غرق
تعلق حجابست و بي حاصلي
چو پيوندها بگسلي واصلي
سعدي مي گويد؛ پرستش يزدان، نيازي به خودنمايي و ظاهر سازي ندارد.اخلاص و عمل صالح و اخلاق نيكو مي خواهد.داستان سعدي در نكوهش ريا و تظاهر در گلستان نيز جالب توجه است:«عابدي را پادشاهي طلب كرد. انديشيد كه دارويي بخورم تا ضعيف شوم مگر اعتقادي كه دارد در حق من زيادت كند. آورده اند كه داروي قاتل بود، بخورد و بمرد.»
آن كه چون پسته ديدمش همه مغز
پوست بر پوست بود همچو پياز
پارسايان روي در مخلوق
پشت بر قبله مي كنند نماز
دارنده اين صفت ناپسند نه تنها مورد لطف و عنايت حق نيست بلكه مشرك است و دوزخي،كه خشم و غضب الهي نيز او را در بر مي گيرد.
عبادت به اخلاص نيت نكوست
و گرنه چه آيد ز بي مغز، پوست؟
به اندازه بود بايد نمود
خجالت نبرد آن كه ننمود و بود
* جايگاه انسان در اين بين كجاست و سعدي چگونه انساني را مي پسندد؟
** سعدي همواره بر اين اصل تأكيد دارد كه انسان بايد قدر خود را بشناسد و تن به خواريها نسپارد و همچون مرغ، پاي بند هوا و هوسهاي دل نشود تا بتواند به عالم روحانيان بپرد و به فضاي گلشن قدس راه يابد:
گر كيمياي دولت جاويدت آرزوست
بشناس قدر خويش كه گوگرد احمري
اي مرغ پاي بسته به دام هواي نفس
كي بر هواي عالم روحانيان پري
معلم بزرگ اخلاق ما براي نمودن باد افره خودبينان و متكبران، آنان را به كوزه اي مانند مي كند كه پر باشد و ديگر پذيراي بيشتر از حد ظرفيت خود نباشد و بنابراين آنان كه داراي اين صفت ناپسند باشند تا هنگامي كه از آن تهي نشوند در كسب معرفت و كمال و فضيلت توفيقي نخواهند يافت.شرافت انسانيت به داشتن ملكات فاضله است و نبايد چنين پنداشت كه همواره انسان بر حيوان برتري دارد. آدميان مردم آزار، هيچ شرافتي بر درندگان ندارند.
نه هر آدمي زاده از دد به است
كه دد ز آدمي زاده بد به است
به است از دد انسان صاحب خرد
نه انسان كه در مردم افتد چو دد
چو انسان نداند به جز خورد و خواب
كدامش فضيلت بود بر دواب
اين شرافت و كمال در انسانها با لباس و مسائل ظاهري حاصل نمي شود. اگر نشان او همين خوردن و خوابيدن و خشم ورزيدن و شهوت پرستي و ويژگي هايي از اين مقوله باشد، حيوانات نيز داراي چنين صفاتي هستند.
بنابراين بايد درنده خويي ها را به دور ريخت و به حقيقت آدمي بود تا از ديگر حيوانات ممتاز شد:
تن آدمي شريف است به جان آدميت
نه همين لباس زيباست نشان آدميت
خور و خواب و خشم و شهوت، شغب است و جهل و ظلمت
حيوان خبر ندارد ز جهان آدميت
به حقيقت آدمي باش و گرنه مرغ باشد
كه همي سخن بگويد به زبان آدميت
كناره گيري از مردم و عزلت گزيني را سعدي ناپسند مي شمارد و در برابر آن خدمت به خلق را عبادت مي داند:
عبادت به جز خدمت خلق نيست
به تسبيح و سجاده و دلق نيست
و اين تاب دان پايه ارزش دارد كه حتي بخشايش خداي و عفو يزدان را نيز موقعي شامل حال بندگان مي داند كه از لطف و محبت نسبت به زير دستان دريغ نشود.
اگر توقع بخشايش خدايت هست
به چشم عفو و كرم بر شكستگان بخشاي
به نظر استاد اخلاق ما، عالماني كه به مردم و جامعه خدمت مي كنند حتي بر عابداني كه به گوشه عبادت نشسته اند برتري دارند. چه، اين عالمان، نجات دهنده گمراهان و بيراهه روندگانند و آن عابدان، فقط بيرون كشندگان گليم خود از موجند:
صاحبدلي به مدرسه آمد ز خانقاه
بشكست عهد صحبت اهل طريق را
گفتم ميان عابد و عالم چه فرق بود
تا اختيار كردي از آن، اين فريق را؟
گفت آن گليم خويش بدر مي كشد زموج
وين سعي مي كند كه بگيرد غريق را
دلبستگي به مشاغل اين جهان خاكي و افتخار به نسب و نژادپرستي نيز از ديدگاه سعدي ارجي و اعتباري ندارد و ماديات و اسباب و مسائل دنيايي هميشه سبب اصلي نيك بختي و نام نيك نيست.
تو مميز به عقل و ادراكي
نه مكرم به جاه و انسابي
معلم بزرگ ما همچنين درس رازداري مي آموزد كه نبايد راز خود را با ديگران در ميان نهاد، چه شايد نامحرمي در ميان باشد و آن را فاش كند و به دليل وجود بدخواهان و حسودان و مغرضان، از توفيقي بازمانيم:
منه در ميان راز با هر كسي
كه جاسوس، همكاسه ديدم بسي
تعليم مناعت طبع و داشتن استغنا از موضوعهاي ديگر سخن سعدي است. او مي آموزد كه ارزش والاي انسانيت را نبايد ناچيز شمرد و به هر خواري و ذلت تن داد و به تعبير ناصر خسرو «دردري» را به پاي خوكان نشايد ريخت. براي به دست آوردن گرده اي نان نشايد هر كس و ناكس را مدح گفت و از اين مشتي سفله گان نابخرد حتي سوزني نبايد طلبيد:
من آبروي نخواهم ز بهر نان دادن
كه پيش طايفه اي مرگ به كه بيماري
* و اما پايان سخن ؟
** با عنايت به دو «نامبردار گنج» سعدي يعني «بوستان» و «گلستان» مي توان دريافت كه شايد كمتر كسي در ميان اهل ادب، اصول علمي اخلاق را چنين با استدلال و ژرف نگري بيان كرده باشد.به حقيقت كه او در موعظه هايش داروي تلخ نصيحت ره شهد ظرافت برآميخته تا طبع ملول ايشان (صاحبدلان) از دولت قبول محروم نماند.بي شك بايد سعدي را بزرگترين معلم اخلاق در ميان سخنوران ادب پارسي دانست. چرا كه در هدايت و ارشاد خلق نقش والا و ارجمند و كارآمد و مفيد داشته و با گنجينه هاي جاويدان ادبي اش، در تهذيب اخلاق مردم روزگار خود و پس از آن، تأثير شگرف داشته و در ذهن و روح خوانندگان آثارش به دليل حق گويي و حق خواهي و بي پروايي در بيان حقايق، مقبوليتي تمام يافته است.سعدي در پايان ديباچه گلستان، هدف خود را از تصنيف گلستان چنين بيان مي دارد كه :
مراد ما نصيحت بود و گفتيم
حوالت با خدا كرديم و رفتيم

  


نگاهي به تفكر عاشقانه در غزليات سعدي؛ چون دلارام مي زند شمشير ...

 

* محمدرضا شالبافان

غزل سعدي «موجود» ديگري است غير از ساير آثار او. ماجرايي است كه با همه اجزا و فصول كليات سعدي تفاوتي محسوس دارد. در



طول تاريخ ادبيات فارسي همواره سعدي را با عناوين دهان پركني چون «استاد سخن» و «شيخ اجل» به فرزندان فارسي زبان پس از قرن هفتم معرفي كرده اند. سايه يك پدر حكيم و فرزانه كه لقبش هم «مصلح الدين» است هميشه بر سر همه نثرنويسان و نظم پردازان فارسي بوده است و البته چندان هم، اين صفتها، بي راه نبوده و نيستند؛ زيرا سخن از مردي است كه چندان نمي توان او را با تفكرات آزادي خواهانه و روشنفكرانه دوران خردگرايي غرب همراه ديد. كسي كه از لقبش، «سعدي» تا بوستان و باب هاي اندرزگويانه اش و تا قصايد پر طمطراقش شديداً به طبقات اجتماعي پايبند است و حتي خود را ملتزم به احترام به طبقات بالاتر مي بيند و شايد به همين دليل است كه شخصيت و آثارش درست پس از آغاز دوران تجدد در ايران مورد تاخت و تاز قرار گرفت.
اما اگر به او از زاويه ديگري بنگريم، با انساني كاملاً متفاوت رو به رو مي شويم. انگار «سعدي غزلسرا» با سعدي حاضر در بقيه كليات فرق دارد و اصلاً انگار انسان ديگري است. اما به هر روي، دوران آغاز نقد مدرن ادبي همراه شد با همان دوران تجدد كذايي، و استادان ادبيات معمولاً بنا به همان لطف قديمي خود نسبت به سعدي به غزليات وي توجه چنداني نكردند و آن طرف تر هم كه اهالي ادبيات روشنفكري، اصلاً سعدي را طرد كردند و نتيجه اين كشمكش غيرمعقول آن شد كه امروز به چشم مي آيد؛ يعني بي توجهي محض به غزليات سعدي در بوته نقد علمي.اما اگر به غزليات سعدي كه چيزي حدود يكصد غزل از غزليات همشهري قرن هشتمي اش - حافظ - بيشتر است نگاهي گذرا بيندازيم، در همان ابتدا احساس مي كنيم كه روحيه اين غزلسرا، روحيه اي بسيار ساده، ظريف و رمانتيك است. احساس مي كنيم كه با عاشقي روبروييم كه در بعضي از غزلهايش دست فريدون مشيري را از پشت بسته است و بسيار به روحيات نوجوانان اين چند ساله نزديك است و شايد همين نگاه سبب شده كه اين روزها ابيات غزلهاي سعدي در ابتداي نامه هاي عاشقانه بسيار به كار بيايد و نظر پيام كوتاه ها را به خود جلب كند.پيش از آنكه اين ذهنيت را بيشتر بشكافيم، بد نيست كه به عقبه غزل عاشقانه فارسي نگاهي دوباره بيندازيم. البته پيشاپيش بايد عنوان كنم كه در اين بحث ناچاريم روحيات عارفانه تني چند از غزلسرايان شهير پارسي گوي را به دليل مبهم شدن بحث كنار بگذاريم.
نياز به گفتن ندارد كه غزل در قرن پنجم و ششم هجري از «تغزل قصيده» جدا شده و خود به گونه اي شگفت، طي كودتايي مردمي، رئيس جمهور بي چون و چراي ادبيات و شعر فارسي شد و در نهايت توانست بر اريكه « در دري» تكيه بزند. اين قالب، از همان ابتدا و به واسطه معني لغوي كلمه «غزل» عشق را در متن خود داشت. بگذريم از تغييرات عمده اي كه بعدها و به واسطه حافظ و بيدل در محتواي اين قالب رخ داد و راه را براي غزلهاي متفاوت امروز هموار كرد.
امروز وقتي از پس قرون به غزل عاشقانه فارسي مي نگريم در مجموع، بيش از سه نوع غزل عاشقانه نمي يابيم. غزل مولوي، غزل سعدي و غزل حافظ. غزل مولوي اتفاقي است در زبان كه به واسطه جذبه دروني شاعر به محتوا راه مي يابد و شايد همين ويژگي سبب مي شود كه معشوق مولوي هم، مدام در حال جزر و مد خود باشد، همان گونه كه مولوي عاشق هم. معشوق مولوي درد است. فراق او چندان عيني نيست و مولوي عاشق در اندوهبارترين غزلهايش هم به وصال كاملاً اميدوار است كه:
زآن شبي كه وعده كردي روز وصل
روز و شب را مي شمارم روز و شب
امابهطورمعمول درگيري مولوي عاشق با معشوق شبه زميني اش بر سر اتفاقات زيبا، جذاب و البته روزمره عشق است كه:
دوش شراب ريختي وز بر ما گريختي
باز دگر گرفتمت باز به من چنان مكن
غزل سعدي اما در نقطه مقابل اين ذهنيت قرار دارد. سعدي در غزلهايش بارها مي رود كه از فراق معشوق اين جهاني اش قالب تهي كند و حتي اين را آرزوي خود مي داند:
سرم از خداي خواهد كه به پايش اندر افتد
كه در آب مرده بهتر كه در آرزوي آبي
اما رند شيراز را حال و روز با هر دوي اين بزرگان متفاوت است. راستش را بخواهيد، بارها به اين نتيجه رسيده ام كه «حافظ» نان محافظه كاري اش را مي خورد؛ زيرا بخوبي ابهام را در شعرش جريان مي دهد. البته اين كار بسيار همخوان است با نظريه هاي به روز ادبي، اما اگر با ديد كلاسيك بخواهيم به معشوق شعر حافظ نگاه كنيم، راه به جاي روشني نمي بريم. معشوق حافظ گاهي با عاشقي چون سعدي رو به روست و گاهي با كسي چون مولانا و گاهي با رندي كه معشوق را حتي تحقير مي كند.پس با مروري كوتاه مي توان به اين نتيجه رسيد كه حافظ در نقطه وسط پاره خط سعدي و مولانا قرار دارد.اما هيچ كس نمي تواند اين خصوصيات را به حساب ناتواني سعدي بگذارد، زيرا سعدي خود بارها بر اين امر صحه گذاشته است كه قصد پنهان كاري عاشقانه را ندارد و خود مي گويد:
عشق سعدي نه حديثي است كه پنهان ماند
داستاني است كه بر هر سر بازاري هست
البته جاي ديگر و با لطافت بيشتر، اين ذهنيت را يك اجبار معرفي مي كند كه:
هزار جهد بكردم كه سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش ميسرم كه نجوشم
و اين ذهنيت، تمام جريان غزل سعدي را شكل مي دهد. اين ذهنيت در تمام اجزاي غزل سعدي از كاربرد صنايع بديعي گرفته تا چگونگي استفاده از اوزان و قوافي و رديفها وارد مي شود و گره هاي احتمالي شعر سعدي را باز مي كند. سعدي تنها مي خواهد ابراز عشق كند و در اين بين خيلي از ابهام بهره نمي گيرد. مقايسه اي ميان يكي از تاثيرپذيري هاي واضح حافظ از سعدي مي تواند در اين بين كمك كننده باشد.
سعدي مي گويد:
گر در طلبت رنجي، ما را برسد شايد
چون عشق حرم باشد، سهل است بيابان ها
و همان گونه كه حتماً به خاطر داريد حافظ مي سرايد:
در بيابان گر به شوق كعبه خواهي زد قدم
سرزنش ها گر كند خوار مغيلان غم مخور
تفاوت اين دو بيت واضح است. بيت سعدي اسلوب معادله اي است در تشبيه معشوق به حرم امن الهي. اما بيت حافظ يك استعاره است؛ يعني در بيت حافظ، نمي توان قطعي گفت كه منظور از كعبه كيست يا چيست؟ اصلاً شايد منظور فقط كعبه باشد. از كجا معلوم؟ متن حافظ چيز زيادي در اختيار ما قرار نمي دهد و با آرايش مصرع دوم بيت و گسترش آن در يك بيت به اثري هنري و تاويل پذير تبديل مي شود. اما سعدي نمي خواهد رنگ عشق را حتي براي يك بيت از شعر خود حذف كند.در اين ميان در غزليات سعدي گاهي اتفاقات عجيبي مي افتد. درخواست مرگ عاشقانه، شايد با اين غلظت تنها در غزل سعدي قابل پيگيري باشد. اتفاقي كه در ذهن من تنها در يك بيت منظومه بلند «خسرو و شيرين» به چشم خورد:
بگفتا گر به سر يابيش خشنود
بگفت از گردن اين وام افكنم زود (نظامي)
به خاطر داشته باشيم كه به هر دليلي، در عشق كلاسيك فارسي، عاشق قرار نيست بميرد، حتي اگر اميدش براي وصال به چيزي نزديك صفر برسد و تنها پس از مرگ معشوق است كه عاشق قالب تهي مي كند كه البته اين پرده، سكانس رايج پاياني منظومه هاي عاشقانه ادبيات فارسي است كه بعدها توسط شكسپير هم در «رومئو و ژوليت» مورد سرقت قرار گرفت!اشاره هاي چند باره حافظ هم هرگز با ذهنيت سعدي همخوان نيست. حافظ معمولا از نمردن ها مي گويد كه خود بار كنايي بالايي دارد:
قتل اين خسته به شمشير تو تقدير نبود
ورنه هيچ از دل بي رحم تو تقصير نبود
و گاهي با شيرين زباني خاص خود و با شوخ طبعي هميشگي اش از مرگ قريب الوقوع به دست معشوق آه و ناله مي كند:
دلبرم شاهد و طفل است و به بازي روزي
بكشد زارم و در شرع نباشد گنهش
اما سعدي گونه اي ديگر مي گويد:
چون دلارام مي زند شمشير
سر ببازيم و رخ نگردانيم
دوستان در هواي صحبت يار
زر فشانند و ما سر افشانيم
او حتي عاشقانه هاي خود را گاه وارد فضاي صحراي محشر مي كند كه اين هم از عجايب غزليات سعدي است:
گر مخير بكنندم به قيامت كه چه خواهي
دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را
در كل مي توان گفت «عشق» در شعر سعدي به اغراق پهلو مي زند و جالب اينجاست كه اين اغراق معمولاً بسيار شفاف، صريح و عيني است و پيچيدگي اغراقهاي عاشقانه ديگر غزلسرايان عاشقانه و پارسي گوي را ندارد. در طول تاريخ ادبيات فارسي هيچ كس به اين آساني و سادگي نمي گويد:
عشق و درويشي و انگشت نمايي و ملامت
همه سهل است، تحمل نكنم بار جدايي
يا هيچ غزلسرايي اين گونه بي پرده و شفاف نمي گويد:
گر به همه عمر خويش با تو برآرم دمي
حاصل عمر آن دم است، باقي ايام رفت
همه اين ويژگيها در كنار يك ويژگي ديگر كه در چند سطر آينده به آن اشاره خواهد شد سبب مي شود كه دنياي امروز كه رابطه عاشقانه را اتفاقي دوطرفه مي داند و ديگر به بالاتر بودن معشوق از عاشق و متعاقب آن عجز و لابه عاشقانه اعتقادي ندارد، غزل سعدي را در جايگاه ارزشمندي از ويترين خود قرار ندهد.اما آن يك ويژگي، آن است كه بسياري از مفاهيم عاشقانه سعدي، توسط سعدي و ديگران با استفاده اي بهتر از موسيقي پنهان ابيات، بعدها به كار برده شده است و رندي بي بديل حافظ هم در اين است كه گشته و مفاهيم و تشبيهات و كنايات زيبا اما كمتر تراشيده شده سعدي را به دام انداخته است. اين اتفاق در بيتي كه بين اين دو، پيشتر مقايسه كرديم به وضوح به چشم مي خورد. همچنين است بيت مشهور حافظ كه:
حافظ از جور تو حاشا كه بگرداند روي
من از آن روز كه در بند توام آزادم
كه به واقع تضميني است از سعدي كه مي گويد:
من از آن روز كه در بند توام آزادم
پادشاهم كه به دست تو اسير افتادم
البته از حق نگذريم، خود سعدي هم در مواردي معدود قوت و توانايي رندانه ابيات خود را مي گيرد. مثلا من بارها ذهنم با اين بيت و چرايي ساختارش درگير شده كه:
دير آمدي اي نگار سرمست
زودت ندهيم دامن از دست
مصرع اول به تنهايي، طعنه اي عميق و سوزنده براي معشوق به ارمغان دارد. اين نكته را به خاطر داشته باشيد كه خطاب «نگار سرمست» چقدر به اين طعنه كمك مي كند. چيزي شايد شبيه تنها غزل پيشرو شهريار كه مي گويد:
آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا؟
با اين تفاوت كه قربان و صدقه رفتن شهريار، باز هم كار را خراب كرده است. اما «دير آمدي اي نگار سرمست» را تنها مي توان با ريشخندي عميق به شرايط كلاسيك رابطه عاشق و معشوق خواند. اما سعدي همه چيز را در مصرع دوم خراب مي كند و دوباره آدم بايد به همان خواب خرگوشي برود كه اين بار سعدي هم بايد به عنوان يك عاشق، دامن معشوق را عاجزانه چنگ بزند و بگويد «زودت ندهيم دامن از دست».
اما اگر به حقيقت به مرگ مؤلف اعتقاد داشته باشيم و به امكان تناقض معاني در زبان و بويژه شعر فارسي باور داشته باشيم، مي توانيم از منظري ديگر هم به غزليات سعدي نگاه كنيم. منظري كه تنها با باور عميق به نظريه بي معنايي «دريدا» قابل پيگيري است و در صورت كنكاش بيشتر مي تواند غزل سعدي را به حق به يكي از متفاوت ترين عرصه هاي ادب كلاسيك پارسي بدل كند و البته اين موضوع در اين مقال، تنها به عنوان طرح اوليه بحث ارائه مي شود.

  


محمد خوانساري: حكمت سعدي عملي و برگرفته از شرع است

 

نشست «حكمت سعدي» با سخنراني محمد خوانساري و مهدي محبتي در مؤسسه پژوهشي حكمت و فلسفه ايران برگزار شد.




در اين نشست محمد خوانساري در سخناني درباره حكمت سعدي گفت: تاكنون بيشتر بحثها درباره بلاغت سعدي بوده و كمتر به حكمت سعدي پرداخته شده است. حكمت سعدي از مقوله حكمت يونان و يا حكمت ابن سينا و فارابي و... نيست؛ بنابراين منتظر نباشيد در آثار سعدي از هيولا، صورت يا جوهر و عرض بحث شود. حكمت سعدي بيشترجنبه عملي دارد كه گرفته شده از شرع است و از آثار غزالي بسيار تأثير گرفته است.
عضو فرهنگستان زبان و ادب فارسي با برشمردن تعريفهاي فلسفه، تأكيد كرد: مباحث مطرح شده نزد فيلسوفان بيشتر نظري و انتزاعي است و كمتر به مسائل اجتماعي پرداخته اند؛ اما حكمت سعدي از مقوله حكمت عملي است.او با استناد به آيه اي از قرآن كريم، يادآور شد: حكمت سعدي از مقوله حكمت شرعي و نبوي است، وي حكمت لقماني دارد؛ نه حكمت يوناني. حكمت لقماني از قرآن برآمده است، بر شكرگزاري از خدا تأكيد دارد و حكمت سعدي در اين راستاست؛ بنابراين حكمت سعدي عبارت است از پيراستن نفس از پليديها و آراستنش به فضايل اخلاقي.
او اساس حكمت سعدي را خداشناسي، خداپرستي ، انسان شناسي و انسان دوستي دانست و افزود: سعدي هم مؤمن، هم عارف و هم عاشق و شيداي خداست و در قصايد و ديگر آثارش همواره توحيد را زمزمه مي كند.اين نويسنده آثار فلسفي، با استناد به غزلي از سعدي با مطلع «بامدادان كه تفاوت نكند ليل و نهار» و ارائه گزارشي از نگاه بديع الزمان فروزانفر نسبت به اين غزل، تصريح كرد: فيلسوفان براي اثبات وجود خداوند از براهين عقلي چون كليت، وجوب امكان و... استفاده كرده اند؛ اما اين شعر بيشترآدم را قانع مي كند، تا آن دلايل خشك فلسفي. اين بيان شاعرانه به مراتب بيش از دلايل كلامي در انسان اثر مي گذارد.
خوانساري ديباچه «گلستان» را نيز شاهدي ديگر بر گفته اش آورد و از اين ديباچه به عنوان تابلوي زيبا و شاهكاري بي نظير در ادبيات دنيا ياد كرد، كه توحيد و ستايش خداوند است و گفت: در «بوستان» هم 76 بيت آغازين به ستايش الهي مي پردازد. سعدي انساني متشرع، متعبد و اهل حق اليقين است و ايمان راسخي دارد و سر سوزن آن شبهه هايي كه در ذهن خيام و ديگران آمده، به ذهن او خطور نكرده است و تمام وجودش لبريز از ايمان، توحيد و محبت رسول اكرم (ص) است.
اين استاد فلسفه در طرح توجه سعدي به انسان شناسي و انسان دوستي، اظهار كرد: اگر بخواهيد اين مفهوم را در آثار او بررسي و در كتابي ارائه كنيد، به زحمت مي افتيد؛ زيرا همه اش اين است.وي از سعدي به عنوان انسان شناس و روان شناسي بسيار دقيق ياد و اظهار كرد: سعدي به تمام معنا اومانيست است؛ اما نه اومانيستي كه در رنسانس مطرح شد و انسان محوري جانشين خدامحوري شد؛ او عاشق انسان است؛ زيرا انسان مظهر تمام خدايي است.
خوانساري تأكيد كرد: صفت برجسته سعدي كه انسان را خيره و مجذوب مي كند و بالاتر از همه مؤلفه هاي شخصيتي اوست، مسأله انسان دوستي سعدي است. او با دردمندان همدردي دارد و همچنين به درماندگان و مسكينان ترحم مي كند.وي با تأكيد بر اين كه بسامد كلماتي مانند مسكين، درويش، ظلم، مظلوم، ظالم، مسكين، بيوه زن، محروم، ضعيف، زيردست، رنجور، احسان، جوانمردي، جود، مروت و... در آثار سعدي بالاست، گفت: هيچ يك از شاعران كلاسيك به اندازه سعدي با دردمندان همدردي نداشته و اين همه محبت، رحمت و شفقت به سعدي منحصر است و در شاعران معاصر نيز پروين اعتصامي نماد نوعدوستي و انسان دوستي بوده است. خوانساري در پايان شعر سعدي را روان و سليس توصيف كرد.
* سعدي در طرح مسائل تربيتي از قرآن متأثر است
اما مهدي محبتي، ديگر سخنران نشست «حكمت سعدي» به بحث درباره «مباني فلسفه اخلاق در آثار سعدي» پرداخت. البته پيش از ورود به موضوع بحث خود، دو طيف از سعدي پژوهان را در تاريخ معاصر ايران نقد كرد؛ ابتدا جرياني كه آثار سعدي را براي عوام و جهنمي مي دانند، ديگر نيز جرياني كه مي گويد، اگر بهشتي در زمين هست، همين آثار سعدي است كه بيشتررويكرد سنتي دارند.
استاد زبان و ادبيات فارسي دانشگاه زنجان اين جريانها را دو روي يك سكه و نگاه آنها را نادرست دانست و تأكيد كرد: آن ها با يك استقراي ناقص به اين نتايج رسيده اند و با نگاه به برخي از آثار سعدي، هركدام نتايجي را كه خواسته اند، گرفته اند؛ درحالي كه براي بررسي اثر بايد به كليت آن توجه شود؛ بنابراين سعدي را با توجه به آن زمينه تاريخي قرن هفتم با توجه به سلطه اشعري گري بايد مورد بررسي قرار داد.او افزود: اينها سنت سلف ماست كه بايد احيا شود تا از اين فضاي سترون انديشه بيرون بياييم.
اين استاد ادبيات در ادامه با طرح مقدماتي، يادآور شد: روش طرح بحثهاي حكمت در آثار سعدي ملاكي دارد كه ريشه هاي آن در قرآن كريم است. همان طور كه مي بينيم، فلسفه تربيت در قرآن كريم، متمركز نيست و در سوره هاي متعدد قرآن به اين مسأله پرداخته شده و سعدي نيز در تبيين فلسفه تربيتي اش از اين روش قرآن استفاده كرده است. او در ابتداي «گلستان» مي گويد قصد سيستم سازي ندارم؛ بلكه مي خواهم پنديات اخلاقي ام را در قالب داستان بريزم تا مخاطب ضمن لذت بردن تربيت شود؛ بنابراين سعدي در طرح مسائل تربيتي بيش از هرچيز متأثر از قرآن است؛ درحالي كه ما امروز بر اساس روشمندي دنياي معاصر به سراغ شعر سعدي مي رويم.
محبتي با استناد به آماري، تأكيد كرد: سعدي ادعاي فيلسوف بودن ندارد؛ اما در سنت شرقي شاعراند كه فيلسوفند و تربيت فكري مردم از سوي شاعران و با زبان شعر انجام گرفته است و شاعران به عنوان متفكران بوده اند، كه اين امر تا قبل از مشروطه بوده؛ اما رفته رفته با گسترش رسانه ها، شعر در اين زمينه كمي دچار خلل شده است.
او در تبيين مباني فلسفه اخلاق سعدي، گفت: در فلسفه اخلاقي سعدي، مي بينيم سعدي معتقد است كساني كه خداوند آنها را ذاتا بد خلق كرده است، قابل تربيت نيستند؛ مگر خدا آنها را مورد لطف قرار دهد؛ پس تربيت پذيري ذات بد از سويي، تأثير سرشت و همچنين گوهر فرد بر تربيت فرد، از مباني فلسفه اخلاق در آثار سعدي هستند.
از سويي نيز اصول اخلاقي وي را مي توان ابتدا آرامش دروني فرد دانست و به تعبيري، بنياد فلسفه اخلاق سعدي، آرامش دروني فرد از انجام يا انجام ندادن عملي است كه كانت از اين به عنوان عمل اخلاقي ياد مي كند. همچنين ديگر كليد اصول اخلاقي سعدي، مصلحت انديشي است كه از همين جا عده اي قرائتي ماكياولستي از سعدي ارائه مي كنند. او مبناي داوري درباره اخلاقي يا غيراخلاقي بودن امري را عقل مي داند و اما ديگر اصل اخلاقي سعدي، توجه به عرف و سنت است.

  


حديث دوست

 

شب فراق
شب فراق كه داند كه تا سحر چندست
مگر كسي كه به زندان عشق دربندست
گرفتم از غم دل راه بوستان گيرم
كدام سرو به بالاي دوست مانندست
پيام من كه رساند به يار مهرگسل
كه برشكستي و ما را هنوز پيوندست
قسم به جان تو گفتن طريق عزت نيست
به خاك پاي تو وان هم عظيم سوگندست
كه با شكستن پيمان و برگرفتن دل
هنوز ديده به ديدارت آرزومندست
بيا كه بر سر كويت بساط چهره ماست
به جاي خاك كه در زير پايت افكنده ست
خيال روي تو بيخ اميد بنشاندست
بلاي عشق تو بنياد صبر بركندست
ز دست رفته نه تنها منم در اين سودا
چه دستها كه ز دست تو بر خداوندست
فراق يار كه پيش تو كاه برگي نيست
بيا و بر دل من بين كه كوه الوندست
ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق
گمان برند كه سعدي ز دوست خرسندست

آتش عشق
دير آمدي اي نگار سرمست
زودت ندهيم دامن از دست
بر آتش عشقت آب تدبير
چندان كه زديم باز ننشست
از روي تو سر نمي توان تافت
وز روي تو در نمي توان بست
از پيش تو راه رفتنم نيست
چون ماهي اوفتاده در شست
سوداي لب شكر دهانان
بس توبه صالحان كه بشكست
اي سرو بلند بوستاني
در پيش درخت قامتت پست
بيچاره كسي كه از تو ببريد
آسوده تني كه با تو پيوست
چشمت به كرشمه خون من ريخت
وز قتل خطا چه غم خورد مست
سعدي ز كمند خوبرويان
تا جان داري نمي توان جست
ور سر ننهي در آستانش
ديگر چه كني دري دگر هست

صحبت ياران
يارا بهشت صحبت ياران همدمست
ديدار يار نامتناسب جهنمست
هر دم كه در حضور عزيزي برآوري
درياب كز حيات جهان حاصل آن دمست
نه هر كه چشم و گوش و دهان دارد آدميست
بس ديو را كه صورت فرزند آدمست
آنست آدمي كه در او حسن سيرتي
يا لطف صورتيست دگر حشو عالمست
هرگز حسد نبرده و حسرت نخورده ام
جز بر دو روي يار موافق كه در همست
آنان كه در بهار به صحرا نمي روند
بوي خوش ربيع بر ايشان محرمست
وان سنگ دل كه ديده بدوزد ز روي خوب
پندش مده كه جهل در او نيك محكمست
آرام نيست در همه عالم به اتفاق
ور هست در مجاورت يار محرمست
گر خون تازه مي رود از ريش اهل دل
ديدار دوستان كه ببينند مرهمست
دنيا خوشست و مال عزيزست و تن شريف
ليكن رفيق بر همه چيزي مقدمست
ممسك براي مال همه ساله تنگ دل
سعدي به روي دوست همه روزه خرمست

اي نفس خرم باد صبا
اي نفس خرم باد صبا
از بر يار آمده اي مرحبا
قافله شب چه شنيدي ز صبح
مرغ سليمان چه خبر از سبا
بر سر خشمست هنوز آن حريف
يا سخني مي رود اندر رضا
از در صلح آمده اي يا خلاف
با قدم خوف روم يا رجا
بار دگر گر به سر كوي دوست
بگذري اي پيك نسيم صبا
گو رمقي بيش نماند از ضعيف
چند كند صورت بي جان بقا
آن همه دلداري و پيمان و عهد
نيك نكردي كه نكردي وفا
ليكن اگر دور وصالي بود
صلح فراموش كند ماجرا
تا به گريبان نرسد دست مرگ
دست ز دامن نكنيمت رها
دوست نباشد به حقيقت كه او
دوست فراموش كند در بلا
خستگي اندر طلبت راحتست
درد كشيدن به اميد دوا
سر نتوانم كه برآرم چو چنگ
ور چو دفم پوست بدرد قفا
هر سحر از عشق دمي مي زنم
روز دگر مي شنوم برملا
قصه دردم همه عالم گرفت
در كه نگيرد نفس آشنا
گر برسد ناله سعدي به كوه
كوه بنالد به زبان صدا

ناشكيبا
اگر تو فارغي از حال دوستان يارا
فراغت از تو ميسر نمي شود ما را
تو را در آينه ديدن جمال طلعت خويش
بيان كند كه چه بودست ناشكيبا را
بيا كه وقت بهارست تا من و تو به هم
به ديگران بگذاريم باغ و صحرا را
به جاي سرو بلند ايستاده بر لب جوي
چرا نظر نكني يار سروبالا را
شمايلي كه در اوصاف حسن تركيبش
مجال نطق نماند زبان گويا را
كه گفت در رخ زيبا نظر خطا باشد
خطا بود كه نبينند روي زيبا را
به دوستي كه اگر زهر باشد از دستت
چنان به ذوق ارادت خورم كه حلوا را
كسي ملامت وامق كند به ناداني
حبيب من كه نديدست روي عذرا را
گرفتم آتش پنهان خبر نمي داري
نگاه مي نكني آب چشم پيدا را
نگفتمت كه به يغما رود دلت سعدي
چو دل به عشق دهي دلبران يغما را
هنوز با همه دردم اميد درمانست
كه آخري بود آخر شبان يلدا را

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com