|
بحث درباره وضعيت علوم انساني در غرب وجهان اسلام از موضوعاتي است كه همواره مورد توجه غرب شناسان وانديشمندان

مسلمان بوده است. رسيدن به جايگاه و دوران طلايي ايامي كه غربيها تمدن را از دنياي اسلام به غرب هجرت دادند و پس از آن راههاي رشد را درپيش گرفتند و در بسياري از مقاطع گوي سبقت را از دنياي اسلام ربودند...
اينكه وضعيت علوم انساني در حال حاضر چگونه است وراه به كجا مي برد موضوعي است كه از زاويه ديگري قابل بررسي است.
دكتر فرزين بانكي در گفتگو با كرسي نيوز، ضمن برشمردن برخي مسائل و مشكلاتي كه علوم انساني امروز ما با آن روبروست، در بياني ساده خواهان خودباوري و توجه بيشتر به داشته هاي خودي شده و در راستاي رشد و توسعه اي همه جانبه و با اتكا به استعدادهاي خودي، بسترسازي و فراهم كردن شرايط و امكانات، انديشه و نوآوري را ضروري مي شمارد.
دكتر فرزين بانكي كه هم اكنون محقق مؤسسه پژوهشي حكمت و فلسفه ايران است، تحصيلات خود را تا مقطع دكتري در رشته فلسفه تعليم و تربيت دانشگاه زوريخ سوئيس به پايان رسانده است. وي پيش از بازگشت به ايران، در دانشگاه زوريخ به تدريس اشتغال داشته است.
****
* آقاي دكتر، صحبت را با بيان مشكلات علوم انساني امروز آغاز مي كنيم...
** مشكل بزرگي كه علوم انساني ما از ديرباز با آن روبرو بوده و هست، در روش است. اگر علوم انساني را با علوم طبيعي مقايسه كنيم، بايد گفت كه علوم طبيعي نيازي به لحاظ داشتن مسائل اجتماعي ندارند و تحقيقات آن خارج از مقولات اجتماعي صورت

مي گيرد. شما اگر شرايطي را لحاظ بداريد كه تحت آن شرايط آزمايشي انجام شود، فرقي نخواهد داشت كه چه كسي اين آزمايش را انجام دهد، و هركسي و در هركجا كه باشد؛ مثلا بايد آب را به درجه خاصي برساند و فلان ماده را با فلان ماده مخلوط كند و... اينجا فقط دقت عمل لازم است. علوم طبيعي در نسبت با علوم انساني وضعيت ديگري دارد و چارچوب عملكرد آن كاملا واضح است و مهم نيست كه مسلمان، مسيحي، هندو يا ...اين آزمايشها را انجام دهد و فرقي هم نمي كند كه چه نظري درباره انسان و زندگي و خدا و ...داشته باشد. اما علوم انساني با انسان، انديشه، فهم، زندگي و تشكلات اجتماعي او سروكار دارد. در اينجا نمي توان گفت شخص آزمايشگر در علوم انساني يعني محقق و پژوهشگر بي تفاوت است و معيارهايي ثابت و مشخص وجود دارد...
*اما تلاش هاي زيادي براي استفاده از روشهاي علوم طبيعي در علوم انساني صورت گرفته است...
** بله، اگرچه مدتي در علوم انساني نيز اين طور فكر مي كردند و بر آن بودند كه اداي علوم طبيعي را در آوردن جايز است و ما را پيش مي برد و بنابر اين اگر شرايطي را درست كنيم كه شبيه شرايط آزمايشي علوم طبيعي باشد، در علوم انساني موفق خواهيم بود، ولي به زودي متوجه شدند كه مؤلفه ها و مسائلي وجود دارند كه نمي توانيم آنها را ناديده بگيريم. يعني شما اگر آزمايشي انجام مي دهيد اين آزمايش در علوم طبيعي به اين منظور است كه متغيرهايي داريم كه اين متغيرها را مي توانيم مرتب با ثابت نگه داشتن عناصر ديگر تغيير داده و واكنش آن را اندازه بگيريم.
اما اگر بخواهيم چنين كاري را در علوم انساني انجام دهيم، با شكست مواجه خواهيم شد. در هيچ كاري فكر و حالت قبل و بعدمان يكي نيست. نه حالت چهره و نه حالات فكري و دروني، هيچكدام، از اينها يكي نيست و لحظه به لحظه عوض مي شود. چون نمي توانيم اين مؤلفه هاي فكري و حتي فيزيكي انسان را ثابت نگه داريم، نمي توانيم به دنبال نتايج متغير بگرديم.
شايد بتوان اين روشها را در مباحث كمي علوم انساني لحاظ كرد و به كار برد كه بيشتر به مسائل آماري مربوط مي شود و در بسياري از بررسيهاي علوم انساني نمي توان آن را مورد استفاده قرار داد، چون نتيجه نمي دهد. مثلا اينكه در طول سال چند نفر از يك مدرسه با معدل 20 خارج مي شوند را مي شمارند و با اعلام آمار، آن مدرسه را موفق اعلام مي كنند. اما اين درست نيست، زيرا بايد بررسي كرد كه اين نمرات چگونه و تحت چه شرايطي داده شده است و... .
نتيجه مي گيريم كه بسياري از مسائل علوم انساني را نمي توان در چارچوب اعداد و آمار و شاخصهاي كمي ارائه داد و از اين رو آنها را در بحث كيفيت جاي داده و روشهاي كيفي را براي سنجش آنها وضع كرده اند. كاربست روشهاي كيفي هم مهارت و تجربه مي خواهد كه نمي توان از پژوهشگر بيست و چند ساله آن را طلب كرد. محقق و پژوهشگر علوم انساني بايد صدها تجربه و آزمايش را از سر گذرانده باشد تا بر زيروبم تفسير و فهم كيفيات مسلط شده باشد.
طب سنتي را فرض كنيد كه در آن حكيم و فاضل داشتيم. حكيم و فاضل از زمين تا آسمان فرق دارد. حكيم كليات را نظر مي كند و مانند طب امروز، موضعي پيش نمي رود. اگر شما قلبتان درد بگيرد طب امروز فقط با قلب شما كار دارد. غافل از اينكه ما اين اواخر بسيار سعي كرديم به انسانهاي فرهيخته بفهمانيم كه همه علوم مثل شبكه مرتبطند و ما نمي توانيم بگوييم اگر قلب شما از كار افتاد، اين فقط تنها به آن دليل است كه بلايي سر قلب شما آمده است.
يكي از مسائلي كه همواره باعث تعجب من مي شده، اين بوده است كه هرگاه پيش يكي از اين طبيب مدرسه ايها و دانشگاه رفته ها مي رفتم، هرگز به من نمي گفتند آقا شما زندگي ات را عوض كن! خوراكت را عوض كن و مواظب باش كه چه كاري مي كني، فقط مي گويد شما نبايد استرس داشته باشيد، شما نبايد فلان كار را انجام دهيد و ...اما نمي گويد كه چه كاري را انجام دهيد. هميشه سلبي با شما حرف مي زنند، هيچ گاه ايجابي حرف نمي زنند. اما حكيم هاي ما كه هنوز هم گاهي پيدا مي شوند، ايجابي با شما صحبت مي كنند. اصلا مي گويد طبيب يعني چه؟ تو خودت طبيب خودت هستي و من تنها يك واسطه ام! اصلا تن تو بيمارستان است و تو خود را علاج مي كني. تفاوت ديد اين دو را بايد در نظر بگيريد، يكي از اينها ديد كلي دارد و ديگري ديد موضعي. در علوم انساني اصلا ديدگاه موضعي و ماشيني و امثال آن نگاه موقوف است. مثلا فرض كنيد در رفتار شناسي يك آقاي اسكينر نامي آمده و گفته اصلا ما درون انسان را نمي دانيم چيست و يك جعبه سياهي است كه ما فقط آنچه وارد اين جعبه مي شود و آنچه خارج مي شود را مي توانيم بدانيم (input&output) ما فقط اينها را مي بينيم. مي توانيم در مورد آنچه وارد مي شود، يعني تأثيرات محيطي و داده هاي محيطي و آنچه خارج مي شود و نتيجه مي گيريم را بررسي كنيم و ببينيم. اما آنچه را در درون و ذهن فرد اتفاق مي افتد، نمي توان ديد. به اين علم مي گويند رفتارشناسي. علمي كه تنها متوجه رفتار شما مي شود. به كنار از اينكه من معتقدم انسان رفتار ندارد؛ انسان ادب دارد...
در مجموع،هرگاه اين ديد كمي علوم طبيعي وارد علوم انساني شد، افتضاح به بار آورد!چرا؟ چون خارج از حدود و ثغور خودش بحث و قضاوت و داوري مي كند. اگر در حدود و ثغور خودش باقي بماند كمك مي كند ولي در تفسير مسائل انساني نمي توان از روش و داده هاي كمي علوم طبيعي استفاده كرد و اينجا جايگاه روشهاي كيفي است. روش هاي كيفي متعددند و ديدگاه خاصي نسبت به انسان دارند. هستي شناسي در آن دخالت دارد.
*اگر بخواهيم درباره تحقيقات علوم انساني در ايران و غرب مقايسه اي انجام دهيم، وضعيت هريك در برابر ديگري به چه شكلي خواهد بود؟
**ببينيد، علوم انساني در غرب هميشه به اين شكلي كه امروز مي بينيم نبوده است و در دوراني طولاني دين و كليسا در آن دخالتهايي همه جانبه داشته و حتي در مواقعي به محققان مي گفته است موضوعي كه شما درباره آن كار مي كنيد از قبل معلوم است و در انجيل آمده و شما به اين كارها چكار داريد كه در كار خدا دخالت مي كنيد! اما ما مسلمانها از اول از آنها جلوتر بوده ايم. آنها اصلا پژوهش و علم را از ما دارند. اما ما در اينجا كاري به اين مسائل نداريم كه بخواهيم تاريخ علم را ورق بزنيم. مسأله اساسي اين است كه حتي هم اكنون هم روش هاي كمي در علوم انساني اروپا حاكمند و به هيچ نتيجه اي نمي رسند و در بررسي امور انساني نمي توانند به جايي راه ببرند. با اين اوصاف بايد گفت، ممكن است از لحاظ فناوري از غرب عقب تر باشيم، اما از حيث انسان شناسي نه تنها عقب نيستيم، بلكه جلوتر هم هستيم. منتها به اين علم واقف نيستيم و هنوز اين موضوع را درك نكرده ايم كه ما از حيث انسان شناسي اگر از هر غربي جلو تر نباشيم، حداقل همسانيم. من نمي دانم چه كسي اين موضوع را القا كرده كه چون نمي توانيم ماشين درست كنيم، پس آدم نيستيم!
ما حتي در مراودات و نشست و برخاست هايي كه با مردم و در معاشرت با آنها داريم، خيلي از مسائل را بهتر از غربيها مي فهميم. غربيها در نظر ما خشك هستند؛ به اين دليل است كه آنها بسياري از مسائل انساني را فراموش كرده اند...
*شما مي فرماييد كه ما در علوم انساني از غربيها جلوتر هم هستيم و يا حداقل چيزي كم نداريم، منتها از اين توانايي و آگاهي خودمان آگاهي نداريم و به عبارتي خودآگاه نيستيم. شما چه راهكاري براي رسيدن به اين خودآگاهي ارائه مي دهيد؟
**خيلي راحت است؛ اول اينكه توصيه مي كنم به تاريخ خودمان عنايت بيشتري داشته باشيم، به ابن سينا، فارابي و...به همه بزرگان پژوهشگر مسلمان. ايراني باشند يا عرب يا ترك و...فرقي ندارد. مهم اين است كه ما از طريق اسلام رشد كرده ايم، حتي به عنوان يك ايراني. ما بايد ببينيم چه كرديم و آنها چه كاري كردند و چه اتفاقي افتاد كه يك دفعه احساس كرده ايم سرچشمه فيضان علوم انساني و طبيعي ما خشكيد. چه چيزي باعث شد دانشمندان ما رفتند به غرب و رنسانس را در آنجا رقم زدند. نوزايي در غرب را شرقي ها بوجود آوردند. خود آنها مي گويند «از شرق نور مي بارد» وقتي خود آنها چنين اعتقادي دارند، خود ما نبايد غافل شويم. پس بايد تاريخ را قدري با دقت بيشتر بررسي و مطالعه و كارهاي گذشتگان را مطالعه كرد. نه فقط از نظر تاريخ به آنها بباليم و از افتخارات آنها براي خودمان بقعه درست كنيم بلكه با ديدگاهي انتقادي به درون مطلب برويم و با اميد و قصد به اينكه آن راه روشن انساني را ادامه دهيم و ارتقا بخشيم.
مطلب دوم اينكه ما نمي توانيم علوم انساني را مانند يك ماشين به ايران وارد كنيم. علوم انساني رابطه تنگاتنگي با بافت اجتماعي خود دارند و حتي علوم انساني اي كه در آلمان رشد كرده، با انگليس بسيار متفاوت است. اين در جايي است كه هر دو هم غربي هستند، ديگران كه جاي خود را دارند. ما نمي توانيم دستاوردهاي آنها را مثل برخي دانش آموختگان خودمان؛ آقايان دكترهايي كه در خارج درس خوانده اند! به همان شكل كه هستند برداريم و مانند يك عضو بدن به بافت اجتماعي خود پيوند بزنيم. اين غلط است و از اول هم غلط بود و سي سال پيش گفتيم و حالا هم مي گوييم. هميشه چنين پيوندهاي نافرجامي، مانند بافتي غريب خودش را در اجتماع ما نشان مي دهد. يعني نمي تواند هضم كند و جالب اينكه كساني كه به چنين پيوندهاي نافرجامي دست مي زنند، سماجت هم نشان مي دهند كه مثلا مبادا دست بزنيد به چيزي كه آقاي پوپر گفته است، آقاي فلان گفته و ... اينها بتهاي مقدس علم غرب اند... . اما من مي گويم به ما چه مربوط كه فلاني در غرب چه گفت؟ اولا بايد آنها را درست بفهميم و بعد اينكه جرأت داشته باشيم و آنها را در محيط خودمان پردازش دهيم.
*به نظر شما لوازم و بايسته هاي اصلي انديشيدن، نوآوري و نظريه پردازي در علوم انساني در جامعه امروز خودمان كدامند؟
**براي رشد و توليد علم در علوم انساني، فراهم كردن زمينه ها و شرايط امكان انديشيدن، تجريه و تحليل و نوآوري و نظريه پردازي، بسيار مهم و ضروري است. بي شك، بدون فراهم شدن محيط و بستر آزادانديشي، چنين انديشيدن و نظريه پردازي اي محقق نخواهد شد. در عين حال، بايد توجه داشته باشيم كه اگرچه در انديشيدن مي توانيم خطا هم داشته باشيم و خطا كنيم، در عين حال همواره بايد مسوؤليت بيشتري در اين رابطه احساس كنيم، به خودمان و داشته ها و تواناييهايمان ايمان داشته باشيم. |