تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادي
فرهنگی
ورزشی
هنری
حوادث
ورود آزاد
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
سر مقاله
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2008-04-27
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

یک شنبه 8اردیبهشت ماه 1387


جوانان، سليقه خاص خودشان را دارند و اين چيز عجيبي نيست!؛
تيپ هاي خفن امروزي!

 

* اكبريه

1- كفشهاي كتاني اش نيم متري جلوتر از خود او راه مي روند. موهايش را به گونه اي بالا زده كه انگار نيم ساعت روي يك دكل فشار



قوي چرت مي زده و طوري پايش را لخ لخ روي زمين مي كشد كه گويي دارد به عالم و آدم فحش مي دهد.
2- خط اتوي شلوارش را مي شود به جاي چاقوي ميوه خوري استفاده كرد. هماهنگي فوق العاده ميان رنگ پيراهن و كتش بيش از هر چيز توي چشم مي زند. هنگامي كه لبخند مي زند، دندان هايش به سختي معلوم مي شوند. عينكش را روي بيني اش جا به جا مي كند و خيلي شمرده قدم بر مي دارد.
3- برايش مهم نيست كه مقنعه اتو ندارد. همين الان از روي بند لباس برداشته و سرش كرده است. انگار كه گوسفند يك ربع مقنعه اش را جويده است. آخرين بار حدود 5 ماه پيش و روز اول بازگشايي مدارس و دانشگاه ها بود كه يك دستمال نم دار روي كفشش كشيده بود. كوله را يك وري روي دوشش مي اندازد و در حالي كه به زمين زل زده، شروع به راه رفتن مي كند.
***
همين طور كه هر روز در پياده روها و خيابان ها قدم مي زنيم و يا در اتوبوس و تاكسي طي مسير مي كنيم، با جوانهاي مختلفي رو به رو مي شويم. بعضي از آنها خيلي مرتب و تميز لباس پوشيده اند، گروهي هم سعي كرده اند با لباسشان جلب توجه كنند و عده اي هم فقط براي رفع تكليف چيزي را سرهم بندي كرده و توي خيابان آمده اند.
به راستي چقدر مي توان از روي ظاهر آدمها به درونشان پي برد؟ آيا هر كسي كه كت و شلوار مرتب تنش بود و يك عينك روي چشم هايش بود، حتماً آدم قابل احترامي است؟ در مورد كسي كه به سر و وضع خودش نمي رسد، چه طور؟ اصلاً چقدر عقل ما به چشممان است؟
مسعود، دانشجوي سال آخر مديريت معتقد است: اين روزها عقل همه مردم به چشمشان است. اگر سر و وضع درست و حسابي داشته باشي، همه تحويلت مي گيرند، اصلاً روي حرفات يك حساب ديگري باز مي كنند، ولي اگر ظاهرت مرتب نباشد، تره هم برايت خرد نمي كنند!
او ادامه مي دهد: اين رويه كاملاً غلط است. نبايد به ظاهر و تيپ آدم ها نگاه كرد و در مورد آنها قضاوت نمود. آدمهاي زيادي هستند كه به هر دليلي نمي توانند يا اصلاً برايشان مهم نباشد كه لباس درست و حسابي داشته باشند، ولي شايد حرف عميقي براي گفتن و شنفتن داشته باشند.
مونا هم دانشجو است. حرف هاي او هم تقريباً شبيه مسعود است. مي گويد: قضاوت براساس ظاهر ديگران، يكي از بزرگترين بيماريهاي ساختار اجتماعي امروز ماست. اول با يك نگاه سطحي طرفمان را ارزيابي مي كنيم و بعد برمبناي همان تحليل، به حرف هايش گوش مي دهيم. اين يعني پيش داوري و من اصلاً با پيش داوري كردن در مورد آدم ها موافق نيستم.
او در مورد خودش چنين عقيده دارد: من جزو آدم هايي هستم كه سعي مي كنم تا حد مقبول ظاهري آراسته و مرتب داشته باشم. به هر حال اگر چه رويه سطحي نگري غلط، اما در جامعه رايج است و من دوست ندارم ديگران مرا جدي نگيرند.
اما سعيد حرفهاي جالبي براي گفتن دارد، او معتقد است: اصلاً براي من اهميتي ندارد كه ديگران بر مبناي ظاهر من قضاوت كنند. من هر طور كه دوست داشته باشم لباس مي پوشم. قضاوت ظاهربينانه ديگران آن قدر براي من ارزشي ندارد كه سعي كنم براي بهبود آن خيلي به ظاهرم رسيدگي كنم.
سعيد ادامه مي دهد: اگر كسي بر ظاهر بيني اش غلبه كرد و بدون توجه به تيپ من، وارد تعامل شد، آن فرد تازه ارزش هم صحبت شدن دارد.
سعيد خودش نگفت، اما مي شود از حرف هايش اين طور برداشت كرد كه شايد در پشت ظاهر ساده و احتمالاً خيلي معمولي، آزمايشي براي تعيين سطح ژرف نگري آدمها طراحي كرده است.
پيمان را در پارك ديدم. روي يك نيمكت نشسته و گرم تايپ كردن پيامك بود. راستش به خاطر ظاهر عجيب و نامتعارف او مجاب شدم تا از او همان سؤالاتي را بپرسم كه ديگران قبلاً جوابهايي به آن داده بودند.
پيمان هم حرفهاي جالبي زد، گفت: ببينيد! ما داريم با ديگران زندگي مي كنيم. چه بخواهيم و چه نخواهيم، با آنها در ارتباط هستيم و آدمهاي ديگر فقط ظاهر را مي بينند. بنابراين مجبوريم طوري تيپ بزنيم كه در همان نگاه اول طرف را بگيرد.
او ادامه مي دهد: اصلاً فرض كنيم من يك آدم حسابي هستم. ولي تا وقتي با كسي هم صحبت نشدم كه آن طرف نمي تواند بفهمد من حسابي هستم. براي اينكه همين ارتباط ساده يعني حرف زدن هم شروع شود، بايد ظاهري آراسته داشت كه ديگران را جلب كند.
پيمان مي گويد ظاهر آراسته و با خودم فكر مي كنم داشتن ظاهر آراسته يعني چه؟! اينكه آدم يك لباس جلف بپوشد و در خيابان راه برود تا همه به او نگاه كنند، ظاهري آراسته است يا پوشيدن يك لباس كاملاً معمولي كه اصلاً جلب توجه نمي كند؟
مسعود ظاهر آراسته را پوشيدن لباس معمولي مي داند و معتقد است: ظاهر آراسته همان است كه عرف تعيين مي كند. داشتن يك سري حداقل ها كه وقتي در خيابان راه مي رويم، باعث خجالتمان نشود.
مونا تعريف خاص خودش را از ظاهر آراسته دارد. او هم به يك سري حداقل ها اشاره مي كند. اساساً حداقل هاي او اندكي با مسعود متفاوت است. مونا معتقد است: ظاهر آراسته يعني اينكه وقتي ميان دوستانت ايستاده اي، يك جوري نگاهت نكنند؛ يعني اين چه كفشي است كه پوشيدي؟ يا اين چه مانتويي است كه به تن داري؟ منظورم اين است كه به هر حال برخي چيزها ميان گروه هاي دوستي معمول مي شود و اگر آنها را نداشته باشي، جايگاهت را در گروه از دست خواهي داد.
به نظر مي رسد كه مونا بيشتر از گروه و قواعد حاكم آن متأثر است، اما برعكس سعيد كاملاً مطيع خودش است.
سعيد مي گويد: ظاهر آراسته يعني وقتي در خيابان راه مي روي، لباسي تنت باشد، اصلاً مهم نيست كه چه چيزي پوشيده اي؟ وقتي آدم ها مي خواهند براساس لباس قضاوت كنند، خب قضاوت آنها ارزش ندارد. بنابراين اهميتي ندارد كه چه چيزي بپوشي و بيرون بروي. بايد آراستگي را در ابعاد ديگر زندگي جستجو كرد!
اما خود پيمان ظاهر آراسته را اين طور تعبير مي كند: آراستگي يعني پوشيدن لباسي كه خيلي شيك باشد، مدلش كاملاً جديد و مارك هم داشته باشد!
از همه مهمتر اينكه تن همه نباشد، ظاهر خوب يعني تيپ با حال كه هر كس در خيابان نگاهت مي كند، فرم و مدل لباس برايش جذاب باشد.
نكته مهمي كه در همه تعاريف آراستگي وجود داشت، تعريف حداقل آن بود. يعني هر كسي كه خواست آراستگي را توضيح دهد، سعي مي كرد يك كف تعيين كند و آن را به عنوان حداقل ظاهر آراسته در نظر بگيرد. مرزي كه قبل از آن عدم آراستگي به شمار مي رود و هر چه از اين كف دور شويم، ميزان آراستگي بيشتر مي شود.
اما بخش حايز تأمل اين جاست كه هر كس با توجه به ديدگاه ها و محيط فكري اش، اين مرز و حداقل را به گونه اي در نظر مي گرفت. يكي آراستگي را معمولي بودن، يكي همخواني با ارزشهاي گروه، ديگري آن را صرف پوشيدگي و فرد ديگر آن را در ميزان خاص بودن در نظر مي گرفت.
البته اگر از تعاريف مختلف آراستگي و گوناگوني مفاهيم آن در نظر افراد بگذريم، هنوز رنج ظاهربيني و قضاوت بر مبناي ظاهر افراد، سخت آزاردهنده است و شايد فارغ از اينكه هر كس چگونه مي خواهد آراسته باشد، بايد بياموزيم كه آدمها در پشت ظاهري كه شايد چندان باب ميل ما نباشد، حرف هايي قابل تأمل و عميق در ذهن دارند.

  


روزهاي دلگير!

 

1- ساعتها بود كه جلوي تلويزيون نشسته بود و به آن خيره شده بود، بدون اينكه كلمه اي با كسي حرفي بزند يا كلمه اي از كسي بشنود نگاهش به شيشه رنگ وارنگ روبرو بود، اما خيالش در ناكجا آبادي دور و ناپيدا سرگردان. روزها بود كه جلوي تلويزيون نشسته بود.
آنجا، از آن پنجره شيشه اي دنيا داشت مي چرخيد و حركت مي كرد.
جنگ، شادي، زلزله، انتخابات، مريضي همه گير...
او اما روزها بود كه نه مي شنيد و نه مي ديد...
2- صد بار بيشتر از پله برقي هاي اين پاساژ بالا و پايين رفته. تمام مغازه هايش را بلد است و مي داند كه كدام فروشنده چقدر تخفيف مي دهد، چه جنسي را كجا مي تواند گير بياورد.
عصرها كه مي شود SMS ها قطار قطار مي آيند و قرارهاي عصرانه با بچه ها براي خيابان گردي و پاساژگردي. عاطفه و محدثه هميشه پايند مريم و زهره گاهي كه پدرشان خانه نباشد. بقيه هم چند خط در ميان. خريد هم مي كنند، هر وقت مد تازه اي به بازار آمده باشد مانتويي، كفشي، روسري...
روزهاست كه طول و عرض بازار را مي روند و مي آيند، بي آنكه چيزي بشنوند و ببينند...
3- گاهي تمام پنجره هاي اين شهر بسته مي شوند. گاهي تمام تلويزيونهاي اين دنيا خاموش مي شوند و گاهي تمام بازارهاي عالم تعطيل.
گاهي زمان مي ايستد و زمين حركت نمي كند.
گاهي به هرچه خيره مي شويم، نه چيزي مي بينيم و نه چيزي مي شنويم...
گاهي دلمان مي گيرد، براي يك عصر تعطيل دلگير. كاش عصر هيچ روزي دلگير نباشد...
الهه نيك نژاد

  


چه بد، چه خوب!؟

 

سياه، سفيد، قرمز، آبي، تلخ، شيرين، بد، خوب، ايران، آلاسكا، فوتبال، كشتي!




ما واسه تموم اينا حق انتخاب داريم. مي تونيم هر كدوم از اين واژه ها رو انتخاب كنيم. انسان اختيار داره، با اختيار مي تونه انتخاب كنه، يكي دوست داره تو انتخابش متفاوت باشه، يكي دوست داره تابع جمع باشه يكي هم اصلاً واسش مهم نيست، چون حس و حال فكر كردن و انتخاب كردن رو نداره، هر چه پيش آمد خوش آمد!
بعضي وقت ها آدم مجبور مي شه دست به انتخاب بزنه، وقتي مي خواد يك لباس بخره، رشته درسي انتخاب كنه، انتخاب اسم، انتخاب همسر، انتخاب نماينده و هزاران، هزار انتخاب ديگه انسان آزاده، آزادي مسؤوليت مياره، انتخاب مياره، انتخاب واسه هر كسي يك ارزشي داره.
اما گاهي اوقات هم انتخاب مي شيم، كه يك دوست باشيم، يك همسر باشيم، يك نماينده باشيم.
گاهي اوقات هم حق انتخاب نداريم، ايروني باشيم، سفيد پوست، زردپوست، سياه پوست باشيم آسيايي باشيم يا اروپايي، شايد اگر مسؤوليت اين انتخاب ها هم دست ما بود، الان نه ايراني بوديم، نه سفيد پوست نه آسيايي، اما از قبل انتخاب شده بوديم، به قول شاعر: اي كه زاده آسيايي / به اين مي گن جبر جغرافيايي!
ما انسانها گرفتار جبر جغرافيايي هستيم، اما بعد از اون فرصت انتخاب داريم. مي تونيم بين خوب و بد انتخاب كنيم، هر كسي ملاك خودش رو داره، ملاك من احساس، ملاك تو منطق، ملاك او هر چيزي مي تونه باشه.
شما انتخاب كردين كه ورود آزاد بخونين، شما انتخاب كردين كه به كوچه بن بست سر بزنيد، شايد گاهي اوقات از يك انتخاب پشيمون شده باشيد، اما به هر صورت اين يك انتخاب بوده چه بد، چه خوب!
من هم بين نوشتن و ننوشتن، انتخاب مي كنم، شما هم مي تونيد نوشتن رو انتخاب كنيد. مي خواهيد يه كم جا براتون بزارم تا شما هم بتونيد هر چه دل تنگتان مي خواهد بنويسيد. اگر هم مي خواهيد يك ستون كامل بهتان اختصاص بدهيم بايد به آدرس com. voroudazad@yahooمطلبتون رو ارسال كنيد.
سلمان يزدي

  


يك پنجره اكسيژن!

 

* جواد نعيمي
- مي بينم كه داري به زمين و زمان بد مي گويي ! چرا به جاي اين كار، گل ها را نمي بويي؟!




- برو بابا. مثل اينكه دلت خوش است. تو هم اگر جاي من بودي همين كار را مي كردي!
- پس چه خوب است كه من جاي تو نيستم و نمي توانم روي سكوي نااميدي بايستم!
- ولم كن! دست از دلم بردار!
- عجيب عينك سياهي به چشمت زده اي ! مي داني چرا همه چيز را سياه مي بيني؟ عينك بدبيني بدجوري روي بيني ات خود نمايي مي كند! بيا كمي هم مثبت انديشي كن ! چه طور است هر پگاه، پنجره اتاقت را كمي باز كني و اندكي از هواي صبح را به ريه هايت بفرستي؟
بله. پنجره هاي هواي تازه را بگشاي. به ترانه قمري ها گوش بسپار! زمزمه گنجشك ها را بشنو!
پرواز كبوتران را در فراخ ناي آسمان آبي تماشا كن. به صحرا برو. سبزه و گل و نسيم را لمس كن. به تماشاي آفتاب بنشين. نور را در وجودت ذخيره كن. به ذهن و انديشه ات خرمي و سرسبزي هديه بده. عشق را بنگر. ايمان را ببوس. تلاش را تجربه كن و شبانگاهان در زير سايه زيباي سكوت، به نجواي رازناك مهتاب و ستاره ها دل بسپار. اكسيژن آرامش را به ريه هايت ببخش. به خوبي ها بيشتر بينديش. كارهاي خوبي را كه در سرتاسر روز از خويشتن خويش و ازديگران ديده اي باز شماري كن. لبخند بزن. به مهرورزي ها بينديش. همواره ياد خدا را در دلت زنده نگاه دار و بگذار دست نگاه او پيوسته روي سر و شانه ات باشد. تن به باران لطفها و نعمت هاي آن يگانه بسپار. به رويش بينديش. به پويش، به جوشش، به كوشش و باز هم به عشق و ايمان و اميد و سرسبزي! پس، آن گاه سر پرشور و انديشه پرنور و سينه مسرورت را به بالش رامش و آرامش بسپار تا پگاه روزي ديگر... آن هنگام كه جوانه هاي جانت از رشد و جلوه و جلايي ويژه برخوردار شوند و رايحه خوش زندگاني با محبت و شادماني و پاكي، سرتاسر وجود تو و تمامي هستي را فرا بگيرد.
اكنون از بستر رها شو و چست و چالاك، نرم و روان، سبز و شادان، مثل نسيم در تن زمان جاري شو.
ترديدي ندارم كه اگر فروغ ايزدي جان و دل و انديشه و كردارت را روشن كند و اگر مثبت انديشي را پيشه خويش سازي، چنان نوبهاري جانت را سبز مي كند كه هرگز شكوفايي ات را از دست نخواهي داد. هرگز از اين و از آن شكايتي نخواهي كرد و تنها به شكوه از خويشتن مي پردازي. بلكه تلاش مي ورزي تا به شكوه سادگي و زيبايي بي پيرايگي آراسته شوي و همواره به نور بينديشي، به پرواز، به بالندگي، به پويايي و به هر آن چه كه خير است و جمال است و والايي...

  


آدم خاكستري

 

با مداد رنگي هايم براي دنياي كودكانه تولدي مي گيرم... سبز... آبي.... زرد .... قرمز.... در اين ضيافت، سياه رنگي تنهاست. همگي در كنار هم بر روي صفحه مي رقصند و كوچك و كوچكتر مي شوند. دقيقاً از چه روزي فهميدم سياه هم يك رنگ هست؟!حالا بزرگ شدم. با يك مداد سياه بكر! سايه هاي سياه براي تمايز. براي بهتر نشان دادن سپيدي.
امروز سفيد يك رنگ تنهاست. مي خندند و مي نويسند: سفيد ديده نمي شود و تو بايد فكر كني يعني دنيا اين قدر سفيد است! آرام سايه مي زنم. خيلي ها را در سايه فرو مي برم. كم كم همه چيز در سايه فرو مي رود. يك مداد سفيد به دست مي گيرم تا درستش كنم... فقط كم رنگ مي شوم...
حالا من يك آدم خاكستري هستم. اگر پاك بشوم، تكه تكه مي شوم. با همه خاطراتم.
كمك كنيد تا به صفحه بعد بروم.
با يك جعبه مداد رنگي نو... با سبز... با آبي... با ...
نگار - مشهد

  


صبح بخير هواشناس!

 

* پژمان پاكدل


شايد هواشناسي يا تشخيص و پيشگويي هوا يكي از مشاغل سخت نباشد، اما قطعاً مي تواند يكي از شغلهاي جذاب باشد.




وقتي در خبرها مجري، وضعيت آب و هوا را اعلام مي كند، در ذهن اين سؤال ايجاد مي شود كه اين دوستان ما از كجا مي فهمند وضعيت آب و هواي كشور، فردا چطوري است.
دكتر حبيبي، مدير مركز اقليم شناسي در اين خصوص با ورودآزاد صحبت كرده است، دكتر حبيبي يكي از جوانترين مديرهاي كشور محسوب مي شود و در اين گفتگوي صميمانه از سعي و تلاش دانشمندان جوان اين مرز و بوم در اين زمينه سخن گفت.
* آقاي حبيبي، نوخندان كجاست كه شما اصرار داريد كه حتماً پشت اسم فاميلي تان قيد بشود؟
** بخشي از شهرستان درگز كه در شمال خراسان رضوي قرار دارد. دوست دارم اصالتم همراه با فاميلم باشد، و اين باعث افتخار من است.
* سن كم شما و اين پست؟ پارتي تون چه كسي بوده ، به ما هم معرفي كنيد؟
** انتخابم كردند. من سال 78 دكتري قبول شدم، با بورسيه سازمان هواشناسي و پژوهشكده اقليم شناسي، دوره دكتري را زير نظر سازمان هواشناسي كشور در دانشگاه تهران گذراندم.
و وقتي درسم تمام شد، بلافاصله پس از اتمام تحصيل به عنوان سرپرست مركز اقليم شناسي و مدير پژوهشكده اقليم شناسي مأمور شدم تا در اينجا مشغول به كار شوم، تشخيص بزرگان بود و كم و زيادي سنم را خودشان تشخيص دادند.
* درست مي گويند شما هواشناس ها، شانسي وضعيت هوا را اعلام مي كنيد يا همه احتمالها را اعلام مي كنيد؟
**نمي شود گفت شانسي، هواشناسي اطلاعاتش را از روي نقشه هاي هوا، داده ها و تصاوير ماهواره اي، اطلاعات ايستگاه هاي هواشناسي، نقشه هايي كه از مراكز پيش بيني بين المللي تهيه مي شود و به كل دنيا ارسال مي شود، به دست مي آورد. هوا سيال است. سيالات پيش بيني شان سخت است، براساس قوانين فيزيكي و ديناميكي حاكم بر جو، مي شود با درصدي احتمال وضعيت هوا را پيش بيني كرد.
ايستگاه هاي هر منطقه اطلاعات را به يك مركز مي فرستند. اطلاعات آن مركز به پايگاه جهاني فرستاده مي شود، در آن جا سوپر كامپيوترها، كه بزرگترين و سريعترين كامپيوترهاي جهان هستند، اطلاعات را پردازش مي كنند و به همه نقاط دنيا مي فرستند. هوا يك سامانه داراي نظم است. اگر در يك جا رويدادي اتفاق بيفتد، بعد از مدتي در جاي ديگر تكرار مي شود. تئوري به اسم تئوري اثر پروانه اي هست كه اغراق آميزترين جمله اي كه براي اين تئوري به كار مي برند، اين است كه اگر در پكن يك پروانه بال بزند ممكن است در واشنگتن طوفان شود. در هواشناسي اين مسأله دور از واقع نيست؛ به عنوان مثال مسأله «النينو» النينو يك پديده است كه در آمريكاي جنوبي اتفاق مي افتد و مي بينيم كه بارشهاي ايران را تحت تأثير قرار مي دهد.
شانس هم اگر وجود داشته باشد در صحت گزارش است، نه در ارائه آن.
* شما ابتكاري داشتيد در زمينه امنيت جاده ها، لطفاً توضيح دهيد؟
** يكي از محصولات مراكز پيش بيني هواشناسي، پيش بيني وضعيت هواي جاده هاست كه به راننده ها در خصوص وضعيت جوي مؤثر بر جاده ها اطلاع رساني كنيم. راننده با توجه به هواي مبدأ و مقصد در جاده رانندگي مي كند و در صورت بروز بارش آمادگي ندارد. اين سامانه ما را از وضعيت مناطق صعب العبور كوهستاني آگاه مي سازد.
* در چه سطحي از علم هواشناسي در جهان هستيم؟
** دكتر علي محمد نوريان، معاون اول سازمان جهاني هواشناسي و همچنين رئيس سازمان هواشناسي كل كشور هستند. با توجه به شناختي كه ايشان نسبت به كشورهاي ديگر در اين زمينه دارند، معتقدند ما جزو كشورهاي بسيار خوب در اين زمينه هستيم، تلاش سازمان هم اين است كه خودمان را به مقام عالي در جهان برسانيم.
ما سال گذشته با همكاري دانشگاه اميركبير و دانشگاه اصفهان با توجه به اينكه كشور عزيزمان از سوپر كامپيوتر تحريم است، با همكاري جوانهاي خوب ايراني، توانستيم كه كامپيوتري به صورت موازي با ويژگيهاي سوپر كامپيوتر كه معروف است «به كلاسته» داشته باشيم.
* مردم از شما وضعيت آب و هوا را مي پرسند؟
** بله، بسيار، خانواده آشنايان، تلفن مي زنند بويژه سال گذشته كه زمستان خيلي سردي را پشت سر گذرانديم، خود من حكم تلفنچي را براي مردم داشتم، سعي كرديم اطلاعات بهنگامي را به مردم ارائه دهيم، و اگر ضعفي هست، مي توانيم روي آن كار كنيم.
ما در اين مركز بحث پيش بيني فصلي را شروع كرديم تا از چند ماه قبل بدانيم چه اتفاقاتي را پيش رو داريم و براساس آن برنامه ريزي كنيم.
ما در زمستان سال گذشته خشكسالي را براي بهار پيش بيني كرديم كه متأسفانه اتفاق افتاد.
گاهي پيش مي آيد كه دوست داريم پيش بيني هايمان اشتباه باشد...
* چه چيز باعث مي شود پيش بيني ها اشتباه شود؟
** استفاده از گازهاي گلخانه اي و سوختهاي فسيلي باعث ايجاد شرايط ميكروكليما مي شود. ما پيش بيني مي كنيم در مشهد باران بيايد. اما باران نمي بارد.
چون شرايط گرمايشي كه جزيره حرارتي ايجاد كرد، به علت گرماي بيش از حدي خودروهاست اين شرايط حرارتي باعث مي شود كه شرايط افلاكي تغيير كند.
* دكتر مجيد حبيبي! چقدر به آرزوهاي ده سال پيش خود نزديك شده است؟
** من از زمان بچگي به طبيعت علاقه مند بودم، عاشق مشاغلي بودم كه به طبيعت ربط داشت. مشاغلي مثل آبخيزداري، كارهايي كه جهاد كشاورزي انجام مي داد. وقتي بچه بودم يكي از آرزوهايم اين بود كه يك تكه ابر در خانه داشته باشم و ببارد! هميشه اين سؤال توي ذهنم بود كه آيا مي توانيم يك تكه از آن ابرها را مثل يك تكه اسفنج جدا كنيم و به خانه بياوريم؟ اين رشته جذابيتش در طبيعت بودنش است، كاري مثل سركشي به ايستگاه ها كه در دامن طبيعت هستند، از شغلم بسيار راضي ام و گمان مي كنم به بسياري از آرزوهايم رسيده ام!
* متولد كجا هستيد؟
** آزاد شهر استان گلستان، سال 54. شايد طبيعت زيباي استان گلستان بود كه مرا به اين رشته علاقه مند كرد.
* وقتي در دانشگاه آزاد رشته جغرافيا را شروع كرديد كسي مسخره تان نكرد يا نگفتند كه اين رشته آينده ندارد؟
** اگر هم بود براي من مهم نبود، چون به كاري كه مي خواستم انجام بدهم، ايمان داشتم. من نمي دانم اين تب مهندس در جامعه ما چيست.
همه فقط دوست دارند يك مدرك داشته باشند. مهم نيست چه رشته اي، فقط پول و كلاه مي خواهند. شايد دليل ضعف علمي دانشگاه هاي كشور را بتوان در همين جا جستجو كرد. با عشق و علاقه يك رشته را انتخاب كنيد. مهم رشته نيست، مهم شما هستيد و احساس رضايتتان از اينكه خودتان راهتان را انتخاب كرده ايد و اينكه شما زندگي را ساخته ايد نه اينكه با زندگي ساخته ايد.

  


خبر مبر

 

سالاري





تايتانيك اشتباهي غرق شد
فيلم تايتانيك را كه ديده ايد، حتماً يادتان مي آيد، اول فيلم يك گروه محقق مي روند سراغ ته مانده هاي اين كشتي و معلوم نيست دنبال چه چيزي مي گردند كه ماجرايش آن طور پيش مي رود.
حالا اينها كه به ما ربطي نداشت، ولي يك گروه ديگر از كارشناسان واقعي كه فيلم هم بازي نمي كردند، واقعاً رفته اند و به دنبال علت غرق شدن اين كشتي گشته اند. آنها از بخشهاي اصلي و بزرگ كشتي شروع كردند و از آنجا كه خيلي باهوش بودند، كلي وقت گذاشتند تا فهميدند موتور اين كشتي كجا بوده و چطور كار مي كرده.
خلاصه بعد از كلي اين ور و آن ور زدن، آن هم زيرآب، فهميدند كه اين كشتي بزرگ حتماً به يك جايي خورده و سوراخ شده. وقتي اين نتيجه كارشناسي شده و ارزشمند را به رئيس گروه گزارش دادند، سه، چهار روزي را در بيمارستان بستري شدند و بعد دوباره كارشان را درست و حسابي شروع كردند.
اين بار اجزاي كوچك را هم بررسي كردند و آنجا بود كه متوجه شدند سازنده كشتي كه دو كشتي بزرگ ديگر يعني بريتانيك و المپيك را هم ساخته است، آنقدر به دنبال ساختن كشتي هاي بزرگ بوده كه از ميخ پرچهاي كوچك غافل شده است.
اين نابغه كه فكر مي كرده خيلي نابغه است، با يك اشتباه كوچك باعث مردن 1500 نفر شد در ساخت هر كدام از اين كشتي هايي كه شباهت زيادي به بچه غولهاي تيتان داشتند، بيشتر از سه ميليون ميخ پرچ به كار رفته و احتمالاً اين سازنده نابغه وقتي مشغول ساختن تايتانيك بوده ميخ پرچ كم آورده و از جنس نامرغوب تر استفاده كرده است اما ما كه مي گوييم حتماً وسط كار پول كم آورده و از جنس چيني استفاده كرده، به هر حال به خاطر هر چيزي كه بوده، تمام جريان زير سر همين ميخ پرچهاي كوچك بوده و بس.


مهندس چندي؟




يادش به خير، آن زمانها چقدر دود چراغ مي خوردند و دو زانو رو به روي استاد مي نشستند تا شايد يك چيزي ياد بگيرند.
آخ، آخ. چقدر فلك شديم تا الف دو زبر را ياد گرفتيم.
اينها را من كه نمي گويم، آقاجان ما كه الان چشمهايش كم سو شده و نمي تواند صفحه اينترنتي را بخواند، مي گويد: حيف اگر مي توانست بخواند و با «7 Explorer » كار مي كرد ديگر اين حرفها را نمي زد. اين حرفها هم مثل چراغهاي پيه سوز ديگر قديمي شده. اين روزها براي اينكه دكتر يا مهندس شويد فقط كافي است سركيسه را شل كنيد، دستتان را در جيب مبارك كنيد و كمي پول خرج كنيد.
قيمتش هم معلوم است و مطمئن باشيد دانشگاه هم همه اش را قبول مي كند، نشان به اين نشان كه جلسه دفاع از پايان نامه كارشناسي ارشد در يكي از دانشگاه ها را مخفيانه تشكيل مي دهند تا مو لاي درزش هم نرود.
فقط نمي دانم اتحاديه اي يا صنفي هم دارند، اين شركتهاي تهيه كننده پايان نامه يا نه؟ چون قيمتهايشان كه خيلي بيشتر از پول چند تا كتاب مي شود؛ مثلا يك پايان نامه براي يك دكتر كه مي خواهد درسش را تمام كند تقريباً 5 ميليون توماني آب مي خورد، كارشناسي ارشد البته ارزان تر است 2 ميليون تومان بيشتر نيست.
اگر جزيي هم بخواهيد بخريد، مي شود هر فصلي 600 تا 700 هزار تومان براي پايان نامه دكتري و 300 و 400 هزار تومان هم براي هر فصل پايان نامه كارشناسي ارشد.
مي گويند اينقدر كار اقتصادي براي دانشجوها مهم شده كه در طول دوران درس خواندن مي روند دنبال درآوردن پول، حالا هم اينكه مگر چقدر درآمد دارند كه بايد اين قدر بابت يك پايان نامه بدهند، خدا مي داند و خيلي هاي ديگر كه هم كار مي كنند و هم درس مي خوانند.
به هر حال دانشجويان عزيز زياد زحمت نكشيد و زياد درس نخوانيد تا مي توانيد پول در بياوريد كه فعلاً ثروت برتر از علم است.

مالتي مديا!




اين شغل خبرنگاري هم عجب شغل پردردسري است ها. اين بنده خدا براي اينكه حرفهاي مصاحبه  شونده اش را از دست ندهد از همه ابزارهاي ضبط صدا دارد استفاده مي كند.
براي او و همه خبرنگاران (همكاران محترم) آرزوي سربلندي داريم.

ممنوع المعامله




اين جعفر آقا، سبزي فروش محله ما از آن آدمهايي است كه پدربزرگش در ولايت خودشان كلي زمين وسط بيابون داشته كه خودش هم يادش نمي آمده، حالا همين چند وقت پيش كه اين پدربزرگ حواس پرت عمرش را داد به شما، فهميدند كه اي دل غافل، چقدر ملاك بوده است براي خودش.
هر چند به درد خودش كه نخورد و اين چند سال آخري را كه گوشهايش هم خيلي زيادي سنگين شده بود در خانه همين باباي جعفر آقا زندگي مي كرد و همان جا توي زيرزمين هم افتاد و مرد. ولي خب آن همه بيابان به درد جعفرآقا و داداشش كه خورد. نمي دانيد چقدر خوشحال بود كه اين پيرمرد از درد و سختي راحت شده، هفته پيش داشتيم از سر كار مي آمديم خانه كه ديديم يك ماشين بزرگ سر كوچه ما پارك كرده، كلي ذوق كرديم كه نمرديم و يك ماشين قشنگ تر از وانت حسين آقا نمكي هم از كوچه ما رد شده. جلوتر كه آمديم ديديم جعفرآقا نشسته پشت ماشين يك گوشي تلفن همراه هم دستش گرفته و دارد احوال خر عمه اش را مي پرسد. اينقدر نگران حال خر محترم بود كه اصلاً ما را نديد. خلاصه چند روز جعفرآقا كه كلي از فوت پدربزرگش خوشحال بود تا اينكه بعد از سه چهار روز ديديم دارد به زمين و زمان بد و بيراه مي گويد. رفتيم جلو و علت ناراحتي اش را پرسيدم و جعفرآقا كه به نظرم حال خر عمه اش بهتر شده بود ما را شناخت و شروع كرد به درد دل. مي گفت رفته سند ماشين جديدش را به نام خودش بزند كه گفته اند او ممنوع المعامله است. اينقدر ناراحت بود كه نگو. مي گفت سازمان ثبت اسناد و املاك اسم كلي آدم را كه پرونده اقتصادي دارند و كلاً مورد دارند، در سايتش فهرست كرده و حالا اسم اين جعفرآقاي ما هم با يكي از اين كله گنده هاي شكم باريك يكي درآمده.
به ما هم پيشنهاد كرد كه برويم در سايت و ببينيم كه تشابه اسمي براي ما وجود نداشته باشد. از شما چه پنهان ما كه شب آمديم خانه و با خيال راحت روي پشت بام خانه مان خوابيديم و به سايت و فهرست هم كار نداريم. ما كه حالا حالاها دوچرخه هم نمي توانيم بخريم، ولي شما برويد يك سري بزنيد. بد نيست.

سايت شهين خانم




تا ديروز خيالمان راحت بود كه بانوي محترم آخرين مد لباس و كيف و كفش را از مهين خانم و شهين خانم مي فهمد و آنها هم در نهايت از همسايه كوچه بغلي. آنها هم خيلي به روز و به قول معروف «UP date» باشند. مدل 5 ماه پيش را پيشنهاد مي كنند و فكر مي كنند آخرين مدل دنياست. ما هم بانو را مي بريم توي خيابان و همه مغازه ها را مي گرديم و طبيعتاً مدل 5 ماه پيش در انبارشان هم پيدا نمي شود و بانو كه مجاب مي شوند، برمي گرديم خانه، بعد از چند ماه هم مي رويم در يكي از مغازه هاي پايين شهر و يكي مثل آن را كه حالا ديگه تقريباً يك سالي هست كه از مد افتاده، مي خريم و مي دهيم به بانو و او هم كلي ذوق مي كند.اما حالا ديگر از دست اين سايت ياهو نمي دانيم چه كار كنيم با اين همه خلاقيت پدر ما را درآورده. تازگي ها اعلام كرده كه مي خواهد يك سايت مخصوص خانمها بزند كه فقط مد لباس و لوازم آرايش و تبليغات شركتهاي توليدي براي زنان را نمايش دهد. بهانه اش هم اين است كه مي خواهد موضوعاتي مثل مادر بودن، زندگي سالم، تغذيه، كار و درآمد را براي زنان نمايش دهد. اسم اين سايت را هم گذاشته «Shine» و از همين الان معلوم است كه به جاي زندگي سالم، لوازم لاغري و وسايل ورزشي و تناسب اندام را تبليغ مي كند و در كنارش هم انواع كرمها و لوازم آرايشي را. انواع مدلهاي لباس و كيف و كفش هم پاي ثابت همه صفحات هستند.تازه خانم هاي محترم مي توانند در مورد هر مطلب نظرشان را هم بگويند و به جاي حرف زدن پشت تلفن از اين به بعد قرارهايشان را توي اين سايت با هم بگذارند و از عروسي هفته پيش و مجلس فردا براي هم تعريف كنند.گمان كنم از اين به بعد به فكر پيدا كردن يك كار ديگر براي شيفت شب هم باشم؛ چون ديگر نمي شود سر بانو را كلاه گذاشت.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com