تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادي
فرهنگی
ورزشی
هنری
حوادث
دوربين
كفشدوزك
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
سر مقاله
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2008-04-30
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

چهارشنبه 11اردیبهشت ماه 1387


آي قصه قصه قصه ؛ هديه جالب

 

الهام موسوي

ستاره با خودش گفت: چه كار كنم؟ چه چيزي براي خانم معلم بخرم؟ او روي صندلي رفت و قلكش را از روي كمد برداشت و پول هايش



را در آورد. يك عالمه پول خرد و چند تا اسكناس توي قلك بود. ستاره شروع كرد به شمردن پولها: بيست، بيست و پنج، چهل و.........
اما او فقط هزار تومان توي قلكش پول داشت.
ستاره با ناراحتي گفت: با هزار تومان چه چيزي مي شود خريد؟! ستاره پيش مادرش رفت و پرسيد: با هزار تومان مي شود، هديه بخري؟
مامان با خنده گفت: هديه براي كي؟ ستاره با تعجب گفت: مگر نمي دانيد فردا روز معلم است و من هنوز براي خانم معلممان چيزي نخريدم. مادر ستاره كمي فكر كرد و گفت: نمي دانم شايد بتواني با آن يك خودكار بخري. ستاره گفت: نه خانم معلم ما يك عالمه خودكار دارد. قرمز، سبز، سياه و..... مادر ستاره كه حسابي سرش شلوغ بود و كار داشت گفت: نمي دانم برو از پدرت بپرس شايد او بداند. ستاره پيش پدرش رفت و پرسيد: با هزار تومان چه هديه اي مي شود براي روز معلم خريد؟ پدر ستاره كه داشت راديوي خراب را درست مي كرد، همين جور كه پيچي را سفت مي كرد گفت: اگر من جاي معلمتان بودم دلم مي خواست برايم يك پيچ گوشتي نو بخري، چون پيچ گوشتي ام خراب شده.
ستاره حسابي عصباني شد و گفت: پيچ گوشتي به چه درد معلم ما مي خورد و با ناراحتي رفت توي حياط. سينا برادر بزرگ تر ستاره، توي حياط داشت باغچه را آب مي داد. او كه انگار حرف هاي ستاره را شنيده بود گفت: من وقتي همسن تو بودم براي معلمم يك شاخه گل خريدم. ستاره گفت: نه همه بلدند شاخه گل بخرند.
نصف بچه هاي كلاسمان گل مي آورند من مي خواهم يك چيز تازه و جديد به معلمم هديه بدهم كه تا به حال كسي برايش نخريده باشد. سينا كمي فكر كرد و گفت: خوب برو مغازه اصغر آقا شايد يك چيز جالب پيدا كني كه قيمتش هم هزار تومان باشد. ستاره فكري كرد و بعد با خنده گفت: راست گفتي، الان مي روم.
او خيلي سريع روسري اش را سرش كرد و رفت مغازه اصغر آقا. توي مغازه اصغر آقا همه چيز پيدا مي شد از گل سر و روسري گرفته تا كارت تبريك و كتاب هاي جورواجور. اما ستاره هيچ كدام را انتخاب نكرد چون دوست داشت يك هديه تازه به معلمش بدهد. ستاره با ناراحتي از مغازه ي اصغر آقا بيرون آمد و همين جور داشت توي پياده رو راه مي رفت كه چشمش به محسن پسر همسايه شان افتاد.
محسن يك لاك پشت كوچولو دستش گرفته بود و بازي مي كرد. لاك پشت را پدرش برايش از سفر آورده بود. ستاره كمي لاك پشت را نگاه كرد و با خودش گفت: پسر كوچولوي خانم معلم حيوانات را خيلي دوست داردحتما خانم معلم خوشحال مي شود كه بتواند به پسرش يك هديه قشنگ بدهد و بعد هزار تومان را به محسن نشان داد و گفت: هزار تومان مي خرمش.
مدتي بعد ستاره خوشحال به طرف خانه مي رفت، با هديه جالب و جديدش. او خيلي خوشحال بود و مطمئن بود فردا بهترين هديه را او به خانم معلم مي دهد. يك هديه جالب و جديد.

  


خبر خبر خبردار

 

پدر و مادر بد شانس
يك پدر و مادر بد شانس چيني به خاطر شيطنت بچه سه ساله شان همه در آمد و پس اندازشان را از دست دادند. حتما مي پرسيد چه جوري؟ مادر اين بچه مي گويد: وقتي از خواب بيدار شدم، ديدم بچه ام كنارم نيست و در كيفي كه پس انداز هايمان را در آن نگه مي داريم باز است. خوب كه همه جا را نگاه كردم، ديدم دو عدد اسكناس لبه پنجره افتاده است و آن وقت تازه فهميدم چه اتفاقي افتاده و ورشكست شديم. بله اين بچه شيطان همه پس انداز پدر و مادرش را از پنجره آپارتمانشان بيرون ريخته بود.
صاحب فروشگاهي كه پايين خانه آنهاست گفت: يك دفعه ديدم دارد از آسمان باران پول مي بارد و مردم با عجله پول ها را جمع مي كنند. حالا معلوم نيست اين پدر و مادر بد شانس چه تنبيهي براي بچه درد سر سازشان انتخاب مي كنند. خدا به دادش برسد.





انعام ندهيد
اگر مي خواهيد به كشور هاي آسياي شرقي مثل چين و هنگ كنگ و ژاپن سفر كنيد، بهتر است اول ياد بگيريد كه چه وقت انعام بدهيد و چه وقت انعام ندهيد، چون هر كدام از اين كشور ها آداب و رسوم مختلفي براي انعام دادن دارند.
مثلا در كشور چين لازم نيست انعام بدهيد، چون هميشه در صدي از پولي را كه شما به رستوران يا تاكسي پرداخت مي كنيد، به عنوان انعام به كارگرها داده مي شود، اما اگر در هنگ كنگ سوار تاكسي شديد، يادتان باشد پول خردتان را پس نگيريد و به عنوان انعام به راننده بدهيد. البته در ژاپن همه چيز فرق مي كند.
اگر به ژاپن سفر كرديد انعام ندهيد، چون ژاپني ها انعام دادن را نوعي بي ادبي مي دانند و ناراحت مي شوند. خوب حالا مي توانيد به سفر برويد.

ركورد بادكنك باد كني
يك پسر بچه 13 ساله انگليسي ركورد باد كردن بادكنك با بيني را شكست. او در عرض يك ساعت 213 بادكنك را با بيني اش باد كرد. حتما مي پرسيد چه جوري؟ خوب بادكنك ها را يكي يكي جلوي بيني اش گرفت و باد كرد.
پدر و مادر اين پسر هم در اين كار به او كمك مي كردند. پدر او بادكنك هاي باد شده را اندازه مي گرفت تا به اندازه استاندارد باد شوند و مادرش هم بادكنك ها را مي شمرد. البته به شما توصيه مي كنم هرگز از اين كارها نكنيد، به جاي دماغ مي توانيد از دهنتان براي باد كردن بادكنك استفاده كنيد.

تلفن زدن ممنوع
در يكي از شهر هاي بزرگ اتريش به نام «گراتس» صحبت كردن با تلفن همراه در مكانهاي عمومي و وسايل نقليه مثل اتوبوس ممنوع شد. به همين خاطر هر كسي كه در اين مكانها وارد مي شود اول بايد تلفن همراهش را روي سكوت بگذارد.
اين تصميم مقام هاي شهر به خاطر اعتراض و شكايت بعضي از مردم گرفته شد كه هميشه از شنيدن صداي زنگ تلفن ها و صحبت هاي مردم با تلفن هايشان عصبي مي شدند. به نظر من اگر قرار باشد كاري انجام شود كه از سر و صداي مكان هاي عمومي كم شد، بايد صحبت كردن در اين مكان ها هم ممنوع شود.
اين جوري همه جا ساكت و آرام مي شود. فكرش را بكنيد.

  


كارهاي خوب من ؛ خانه خاله

 

زهرا مهربان
بعضي وقت ها من كارهاي خوبي انجام مي دهم. مثل همين ديروز كه شوهر خاله ام رفته بود سفر و خاله ام تنها بود براي اينكه خاله



تنها نباشد و نترسد به خانه اش رفتم. تمام مدتي كه توي خانه خاله بودم بچه خوبي بودم و اصلا فضولي و سر و صدا نكردم، چون همه بعدازظهر را گرفتم خوابيدم و گذاشتم خاله ام به كارهايش برسد.
اما همين كه شب شد و هوا تاريك شد احساس كردم ديگرخوابم نمي آيد و از رخت خواب بيرون آمدم.خيلي حوصله ام سر رفته بود، براي همين بعد از اين كه شام خوردم، سوت كوچولويم را برداشتم و شروع كردم به سوت بازي و هي سوت زدم كه يك دفعه يك نفر شروع كرد به در زدن. خاله ام دويد و در را باز كرد.
خانم صاحب خانه طبقه پايين بود. خيلي هم عصباني بود. با ناراحتي داد زد، چه خبره شبه و ما مي خوايم بخوابيم. خاله دستپاچه شد و معذرت خواهي كرد. خانم صاحب خانه كه رفت خاله، از من خواست سوتم را كنار بگذارم و يك بازي بي سر و صدا بكنم. هر چقدر فكر كردم بازي بي سر و صدايي بلد نبودم، براي همين ترجيح دادم تلويزيون نگاه كنم و نشستم جلوي تلويزيون و صدايش را زياد كردم. هنوز چند دقيقه نگذشته بود كه دوباره صداي صاحب خانه آمد: چه خبره كمش كنين. خاله با دستپاچگي آمد و تلويزيون را خاموش كرد و گفت دير وقته بهتره بري بخوابي. اما من كه خوابم نمي آمد. ولي مجبور بودم حرف خاله را گوش كنم، براي همين كنار خاله توي رختخواب دراز كشيدم. هر كاري كردم خوابم نبرد براي همين شروع كردم به حرف زدن با خاله. اما انگار خاله خيلي خوابش مي آمد و حوصله حرف زدن نداشت. چند دقيقه كه گذشت، خاله خوابش برد. من حوصله ام سر رفته بود، براي همين بلند شدم رفتم سر يخچال تا چيزي بخورم. اما نمي دانم چه اتفاقي افتاد كه يك دفعه بطري آب از طبقه بالاي يخچال افتاد پايين و شرق.... شكست. خاله خيلي زود مثل برق گرفته ها آمد توي آشپزخانه و نرمه شيشه ها را جمع كرد و بعد دوباره دوتايي رفتيم بخوابيم.
اما من باز هم خوابم نبرد و شروع كردم به بازي كردن با تيله هايم. خاله ام خوابش خيلي سبك بود، چون هر بار كه تيله هاي من به هم مي خوردند، چشم هايش را باز مي كرد و به تيله ها نگاه مي كرد. بالاخره هر جور بود آن شب خوابيدم.
امروز صبح زود خاله لباس پوشيد و من را به خانه مان برد و گفت ديگر نمي ترسد تنها بماند. اما من مي دانم كه خاله ام تعارف مي كند براي همين حتما به مادرم مي گويم امشب هم من را به خانه خاله ببرد. چون دوست ندارم خاله ام تنها بماند و بترسد. حتما خاله ام از ديدن من خوشحال مي شود.

  


شعر ؛ فراموشي

 
عباسعلي سپاهي يونسي





سرزبان من بود
دو تا سلام زيبا
يكي براي مامان
يكي براي بابا

همين كه من رسيدم
به خانه شاد و خندان
سلام ياد من رفت
لجم گرفت از آن

دوباره مادرم گفت:
ستاره كو سلامت؟
دوباره خوردي آن را
گلم به جاي شامت؟

حواس پرتي ام هست
هميشه كار شيطان
كمك بكن بگويم
سلام را خدا جان

  


صداي بلند

 





بعضي ها عادت دارند وقتي صحبت مي كنند داد بزنند.





هر كسي كنار آن ها باشد از سر و صدا سر درد مي گيرد.





براي همين هيچ كس جرات نمي كند به آن ها نزديك شود و با آن ها حرف بزند.





تازه آخر سر خودشان هم از بس داد زده اند، گلو درد مي گيرند.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com