|
* استاد محمدرضاحكيمي
«حاج شيخ هاشم (يا محمد هاشم) مدرس قزويني(خراساني)، در سال 1270 هجري شمسي در يكي از آباديهاي اطراف قزوين به

اين جهان آمد. مقدمات و ادبيات را در قزوين فرا گرفت و پس از تكميل ادبيات عرب، نزد استادان ادبيات، در محضر اساتيد قزوين، كه در راس آنان «حاج ملا علي طارمي» و «آخوند ملا علي اكبر»- دو فقيه عاليقدر محل- بودند سطوح عاليه فقه و اصول را خواند. در همين شهرستان فلسفه اشراق و مشاء را نزد استاد عاليقدر، مرحوم حاج سيد موسي زرآبادي قزويني آموخت. آنگاه براي تكميل مدارج عاليه استنباط به اصفهان عزيمت كرد، و در آنجا نزد مرحوم «كلباسي» و «فشاركي» به كسب علم پرداخت و پس از شش سال اقامت به وطن بازگشت. طي اين مدت وصف حوزه علمي مشهد- كه در آن اوان سر آمد مجامع علمي ايران به شمار مي آمد- طبع دانش پژوه وي را مايل به مهاجرت به اين سامان ساخت، و به شوق وصول به اين كانون معرفت، بار سفر بست. در مشهد از محضر آية ا... حاج آقا حسين قمي، و آية ا... ميرزا محمد آقازاده خراساني (فرزند آخوند ملا محمد كاظم خراساني، صاحب «كفايه»)، و آية ا... آميرزا مهدي اصفهاني - كه خدايشان رحمت كند- كسب كمال نمود و از دو استاد اخير به اجازه اجتهاد مفتخر گرديد. همين اجازه از طرف زعيم دستگاه روحانيت شيعه، حضرت آية ا... سيد ابوالحسن اصفهاني- اعلي الله مقامه- به توقيع «صدر عن اهله في محله» موشح گرديد.حاج شيخ هاشم قزويني، نمونه برجسته يك

«عالم ديني» و يك «روحاني اسلامي» واقعي بود؛ مردي خردمند، وارسته، متواضع، هوشيار، متعهد، شجاع، روشن بين، و بيزار از عوامفريبي و انحطاط پراكني و ارتجاع گرايي.
ويژگي هاي معنوي و شخصيتي حاج شيخ هاشم قزويني
1. فناي در علم
تصور مي كنم ما طلبه ها را خيلي دوست مي داشت، چون ما طلبه ها نيز او را خيلي دوست مي داشتيم. بجز لحظاتي كه درس مي گفت، سكوت عميق و وقار سنگين و قيافه پر معني و با تأملش انسان را- خود بخود- به تامل وا مي داشت و به عمقها مي برد.
شبي از شبهاي ماه رمضان(سال 1331 ش)، با دانشمند فاضل جناب آقاي محمد باقر بهبودي- كه ايشان نيز از مستفيدان آن حضرت بود- به ديدار وي در منزلش رفتيم. منزلي بسيار بسيار ساده، پلاسي و پرده اي كم بها، و فوق العاده تميز... در آن شب مطالبي مطرح شد. از جمله ايشان از پيشرفت كار نهضت ملي كردن صنعت نفت پرسيد، كه مسأله روز بود. اين مردان بزرگ چنان نبودند كه سر در لاك خويش برند، و از مسائل جامعه و مردم غافل باشند، بلكه همواره در صف تكاليف اجتماعي نيز حضور فعال داشتند، از جمله در «قيام مسجد گوهرشاد»(به سال 1314 ش).
نيز هنگامي كه در بيمارستان امام رضا «ع» بستري شد، روزي باز به اتفاق آقاي بهبودي براي عيادت ايشان به بيمارستان رفتيم. وارد بخش شديم، در اتاق خود نبود. پرسيديم، معلوم شد همان ساعت مرخص شده، و براي خداحافظي با پرستاران به آخر سالن رفته است. به سراغ او رفتيم. ديديم در آخر سالن، در ميان جمع پرستاران پير و جوان ايستاده، و نگاهش همواره به زمين دوخته است و پرستاران عباي او را مي بوسند و به او التماس دعا مي گويند. آن حالت روحاني ما را بسيار تحت تاثير قرار داد؛ همچنين حسن ادب و اخلاق اجتماعي او كه براي حق شناسي و تشكر از زحمات كاركنان بيمارستان و پرستاران به نزد آنان رفته و با كمال ادب و انسانيت به خداحافظي با آنان پرداخته بود.
پاره اي خصوصيات در او بود كه او را در شمار نوابغ جاي مي داد. روحي بسيار قوي داشت، و برخوردهاي روحي مهمي- از نوع مكاشفات- برايش اتفاق افتاده بود كه برخي را گاه به مناسبتي، و به منظور آموختني، در سر درس نيز نقل مي كرد. استعدادي سرشار داشت، و آزاده اي بسيار بزرگ نفس و بزرگ عقل بود. زندگي مادي و شؤون مورد توجه ديگران را بسي ناچيز مي شمرد و ناچيز- يعني آنچنان كه هست- مي ديد. نمي شد فهميد غير از معنويت و زهد و تدريس و تربيت و عزت نفس و مناعت و اداي تكليف و حريت، چيز ديگري از امور جهان نظرش را جلب مي كند يا نه؟
و يكي از احوال بسيار ژرف او در طلب علم، واقعه اي است از دوران تحصيل و طلبگي وي در اصفهان، در سال قحطي، كه به هنگام مباحثه با استاد جلال الدين همائي- كه در آن وقت از طلاب اصفهان بوده است- اتفاق مي افتد. هم در آن ايام كه استاد ما، مرحوم آية ا... حاج شيخ هاشم قزويني درگذشت، به مناسبت بزرگداشت خاطره مرحوم آية ا... بروجردي، مجلسي در دارالفنون تهران برگزار شد. در آن مجلس، شادروان استاد جلال الدين همايي سخنراني كرد. سخنان استاد همايي از راديوي ايران پخش شد، مستقيم يا غير مستقيم. دوستاني كه خود شنيده بودند براي من چنين نقل كردند، و به تواتر شنيدم كه استاد همايي، بعد از خواندن خطبه اي، و پس از ياد كرد نام يك يك مشايخ اجازه خويش تا رسول «ص» آن گونه كه سنت علماي حديث است، روايتي را از پيامبر نقل كرد و بعد بر سر سخن رفت؛ از شيوه تحصيلات قدما و دشواريهايي كه بر سر راه ايشان بود ياد كرد. در آن ميان، خاطره اي از حال و روزگار خويش به هنگام تحصيل در مدارس قديم آورد كه:
«در اصفهان، به سال مجاعه، كه يكي از آن «قحط سالهاي دمشقي» بود و مردم، پير و جوان و زن و مرد، از گرسنگي، خيل خيل مي مردند، من و شماري اندك از طلاب مدرسه نياورد(يا مدرسه اي ديگر كه استاد همايي نامش را ياد كرده و من اكنون به ياد ندارم)، با گرسنگي و قحطي همچنان دست و پنجه نرم مي كرديم، و نستوه در كار تحصيل علم كوشا بوديم. چنان مستغرق در جمال معني و لذات حاصل از كسب معرفت بوديم كه گويي در پيرامون ما هيچ اتفاقي نيفتاده است. گذران ايام تحصيل را با كمترين سد جوعي، به شيوه اصحاب صفه، شبي را به روز مي آورديم و روزي را به شب...
«يك روز، در ضمن مباحثه با رفيق همدرسم- كه طلبه برجسته اي از اهل قزوين بود- متوجه شدم كه ناگهان حالش دگرگون شد و تشنجي به او دست داد و بيهوش افتاده، به حالت غش درآمد. مي دانستم كه هيچ بيماري و دردي ندارد، در كمال سلامت و نشاط جواني است. دردش گرسنگي است كه آن را از من نيز پنهان مي كند. بناچار، با شتاب از جاي برخاستم. هر چه در گوشه و كنار طاق و رواق مدرسه و ذهن و ضميرم گشتم كه وجهي حاصل كنم و از آن راه لقمه ناني براي او فراهم آورم، به هيچ روي حاصل نشد، كه همه در كمال فقر و قناعت مي زيستيم و هر كس هر چه داشت، از كتابهاي غير درسي گرفته تا لوازم زندگي، در روزهاي گذشته، همه را فروخته بود و گذران ايام را قوت لايموتي فراهم كرده بود. ديگر چيزي در بساط باقي نبود. بناگزير خود را به خياباني كه در نزديكي آن مدرسه بود رساندم، به تعبير بيهقي، همچون متحيري و غمناكي مي گشتم و چشمم به هيچ چيز نمي افتاد كه بتوان بدان سد جوع كرد.
از پس جستجوي بسيار و نوميدي، ناگهان در گوشه خيابان، چشمم به چند برگ كاهوي گل آلود افتاد، كه از قضاي روزگار در آنجا افتاده بود. گويي هنوز كسي از خيل گرسنگان شهر آن را نديده بود. آن چند برگ كاهوي گل آلود را، همچون مائده اي بهشتي كه از آسمان فرود آمده باشد، از زمين برداشتم؛ آمدم، در جوي آب شستم، خود را كنار آن دوست رساندم، همچنان بيهوش افتاده بود. ديدم رنگ رخساره اش از فرط گرسنگي زرد شده است. از آثار حيات نفسي هنوز باقي است كه به دشواري صداي آمد و رفتنش را مي توان شنيد. اندكي از آن برگهاي كاهو در دهانش نهادم؛ بي رمق، با چشمان بسته، به زحمت به جويدن پرداخت. با هر برگي كه مي جويد و فرو مي برد، چنان بود كه گويي پاره اي از حيات رفته به تنش باز مي گردد.
هنوز آن چند برگ كاهو به پايان نرسيده بود كه اندك اندك چشمانش باز شد، و با لبخندي كه در آن شكرها بود و شكايتي نه، برخاست، نشست، و بي درنگ روي به من كرد، و انگشت روي خط نهاد و گفت: «كجاي بحث بوديم؟ و ديگر از آن گرسنگي و بيهوشي و پيچ و تابهاي حاصل از آن هيچ سخني نگفت. چنان بود كه گويي هيچ اتفاقي نيفتاده است. من نيز كه از بسامان رسيدن سعي خويش، در رمق بخشيدن به او، رضايتي در خود احساس مي كردم، روا نداشتم كه آن مايه اشتياق و جويندگي او را در راه دانش، كه تا بدين پايه بود، به سخنان ديگر گونه بيالايم، و از گرسنگي او و حالاتي كه در آن ميان بر من و او رفته بود سخن بگويم، يا چيزي بپرسم. هيچ اشاره اي به آن احوال نكردم و دنباله بحث را يادآور شدم. مباحثه ما از همانجا كه قطع شده بود ادامه يافت، چنانكه گويي هيچ واقعه اي در ميان نبوده است».
همان دوستاني كه اين داستان را از سخنراني استاد همايي براي من نقل كردند، چنين گفتند كه او در دنباله اين داستان يادآور شد كه آن دوست، طلبه اي بود به نام «شيخ هاشم قزويني» كه شنيده ام هم اكنون يكي از استادان برجسته حوزه علميه خراسان است. و اين واقعه اي بود كه استاد همايي آن را، با دقايق و تفاصيل تمام- آن گونه كه شيوه سخن گفتن آن بزرگ بود- نقل كرده است... خاكشان سيراب باد از بارانهاي بخشايش الهي كه در خشكسالاني آنچنان، سبز و بارور ماندند كه:
غيب را ابري و آبي ديگر است
آسمان و آفتابي ديگر است
فيلسوف اجتماع و تربيت قرن 18 فرانسه، «ژان ژاك روسو» صاحب كتاب «قرار داد اجتماعي»، كتابي دارد به نام «اميل» كه به فارسي با همين نام ترجمه شده. اين كتابي تربيتي است، در آنجا مي گويد:
«من براي شناختن خصوصيات بشر ترجيح مي دهم كه زندگي مردان بزرگ را مطالعه كنم».
اين متفكر به اينجا رسيده كه اسلام گفته است: «هنگام گفتگو درباره صالحان، رحمت(خداوند) فرو ريزد».
اسلام به زبان اخروي و معنوي گفته است. به راستي امثال استاد شيخ هاشم قزويني، مي توانند الگوي خلق خدا باشند، و وارستگي، آزادگي، بي اعتنايي به دنيا و سختكوشي را به مردمان بياموزند.
2-جهاد و مبارزه
استاد شيخ هاشم قزويني شاگرد آية ا... ميرزا مهدي اصفهاني بود.
انقلاب خراسان، و انقلاب قزوين، مرهون آية ا... شيخ مجتبي قزويني است. در زمان شروع انقلاب، عالم بزرگ قزوين مرحوم علامه سيد ابوالحسن رفيعي قزويني بود، كه فقيه و صاحب رساله بود، و در فلسفه و عرفان نيز از چهره هاي معروف به شمار مي رفت. استاد امام نيز بود و امام درباره ايشان گفته است: «هيچ كس مثل ايشان مسائل فلسفي و عرفاني را بيان نمي كرد».
به هرحال، ايشان هنگام آغاز انقلاب، عالم بزرگ قزويني بودند. آقاي خاكساران كه خاطرات انقلاب قزوين را نوشتند، چنين گفتند: در قزوين هر بار مي رفتيم خدمت علامه سيد ابوالحسن رفيعي قزويني كه براي تأييد نهضت امام خميني اعلاميه بدهد، نمي پذيرفت.
در جريان ديگري نيز كه پس از دستگيري امام پيش آمد و علماي بزرگ تصميم گرفتند اعلاميه اي صادر و در آن اعلام نمايند كه امام مجتهد است، تا دادگاه هاي شاه نتواند درباره ايشان حكمي(يا حكم اعدام) صادر كند، آقاي رفيعي قزويني حاضر نشد آن اعلاميه را امضا كند.
اين جريانها گذشت تا حضرت شيخ مجتبي قزويني به قزوين رفتند، براي ديدن اقوام. برخي از مردم به ايشان گفتند كه آقاي رفيعي اعلاميه اي نداده و با نهضت امام همراهي نكرده است. مجالس ديد و باز ديدي برگزار شد، و آية ا... رفيعي قزويني نيز به ديدن آية ا... شيخ مجتبي قزويني آمد، و ايشان به باز ديد آية ا... رفيعي رفت. به هنگام بازديد حضرت شيخ مجتبي قزويني با حالت اعتراض به ايشان گفت: شما چرا اعلاميه نمي دهيد؟ ايشان در پاسخ گفتند: نمي دانم چه بنويسم، چه بگويم و چكار كنم؟ حاج شيخ مجتبي گفتند: همين طور كه ديگران مي نويسند، شما هم بنويسيد و مردم را بيدار كنيد.
آقاي خاكساران در خاطراتشان نوشته اند وقتي موضوع به اينجا رسيد، فوري متن را نوشتيم، و به آية ا... شيخ مجتبي داديم، ايشان آن را خواندند و فرمودند خوب است و آن متن را به آية ا... رفيعي قزويني دادند، و ايشان پذيرفت و امضا كرد، و انقلاب قزوين از آن روز آغاز گرديد.
بنابراين، انقلاب خراسان كه مرهون حضرت شيخ مجتبي است(و بر همگان روشن است)، انقلاب قزوين نيز با سفر ايشان و تأثير گذاري بر آية ا... رفيعي قزويني آغاز مي شود.
استاد شيخ هاشم قزويني نيز مجاهد و مبارز و پيشگام در حركتهاي انقلابي بود، در قيام گوهرشاد شركت داشت، و با كشتار مردم و حوادث پس از آن، ايشان با گروهي از عالمان و واعظان دستگير شد و به تهران منتقل گرديد، و پس از آن به روستاي خودشان در قزوين تبعيد گرديد.
3-قدرت اراده
جرياني در مقدمه ياد شد، و رخدادهاي بسيار ديگري در زندگي استاد پيش آمده است كه اراده قوي، و تعالي و قدرت روحي استاد شيخ هاشم قزويني را روشن مي سازد از آن جمله، ايشان در سفري كه قصد مكه داشتند در راه قم و زيارت حضرت معصومه «س» تصادف عجيبي برايشان پيش مي آيد، و سخت مصدوم مي گردند و پيشاني شان شكافته مي شود، و ابرو را دو نيم مي كند، به گونه اي كه پس از سالها كه از اين حادثه گذشته بود، فرو رفتگي اين شكاف در پيشاني ايشان به خوبي ديده مي شد. پس از حادثه، ايشان را به همراه ديگر مجروحان به بيمارستاني منتقل مي كنند و پزشكان مشغول مداوا مي گردند. جراحان وقتي مي خواهند ايشان را جراحي كنند، مي گويند جراحي طول مي كشد و جراحت بزرگ است، بايد شما را بيهوش كنيم و شما نمي توانيد تاب بياوريد. حاج شيخ هاشم مي گويد: بيهوشي لازم نيست، شما جراحي كنيد من تحمل مي كنم.
جراحان با شگفتي دست به كار جراحي مي شوند، و ايشان كاملا تاب مي آورد، تا جراحي پايان مي يابد. يكي از پزشكان به استاد مي گويد: شما اگر در خارج بوديد، مجسمه تان را از طلا مي ساختند، زيرا كه انساني تا اين پايه از استعداد و قدرت روحي، كه زير چنين عمل جراحي طولاني طاقت بياورد، موضوعي استثنايي است.
از اين رو، مي نگريم انسانهاي بزرگي كه اهل رياضت و مسائل باطني بودند، به استاد شيخ هاشم قزويني ارادتي فراوان داشتند. چون استاد بزرگ علوم غريبه سيد ابوالحسن حافظيان، و آية ا... شيخ مجتبي قزويني، و در اين اواخر استاد ميرزا اكبر معلم دامغاني، از ارادتمندان حضرت شيخ هاشم قزويني بودند.
4-رويكرد به مكتب تفكيك
ما كه استاد شيخ هاشم قزويني را «تفكيكي» شمرديم خيلي ملاحظه كرديم، زيرا ايشان از برخي تفكيكي ها بسيار جلوتر، و در ناسازگاري با فلسفه يونان بسيار پيشگام تر و تندتر بود.
اين عقيده ايشان، در نقطه اوج واقعگرايي قرار دارد، يعني انسان نان امروز را بخورد و با مغز ارسطو فلسفه بافي كند؟! ارسطويي كه مي دانيد حدود 60 الي 70 سال پيش در اروپا كتابهايش را مجددا از اصل زبان يوناني ترجمه كردند، و اين ترجمه هاي ما را كه بيشتر در دستگاه مامون آغاز شد، بي اعتبار كرد، و ثابت شد كه برخي حرفها را كه در كتابهاي ما از ارسطو نقل شده است، سخن او نيست.
ديگر اينكه اين فلسفه دو هزار و پانصد سال پيش، بسياري از اصول و اركانش امروزه باطل شده است، چون: عقول عشره، يا صدور واحد از واحد(الواحد لايصدو منه الا الواحد)، و تفكرات آنها درباره اجرام فلكي و سماوي، و تعريف ماده و... و دهها و صدها موضوع ديگر فلسفه آنها امروزه از تخيلات پوچ شمرده مي شود، و مغز بزرگي چون خواجه نصير طوسي 8 قرن پيش درباره عقول عشره گفته است: «و ادله وجودها مدخوله»؟
ملتها همواره از ناحيه فرهنگ ترقي مي كنند، و ترقي فرهنگي بدون هماهنگي با روز، ترقي نيست، بلكه فرهنگ عقب افتاده و تاريخ گذشته است. امروز ذلت مسلمين از فلسفه قديم است نه از «نفس الفلسفه»، و فلسفه خواندن(كه بايد فلسفه ها چه قديم و چه جديد، حتي فلسفه هاي مادي را) بله از توقف در آن افكار گذشته، و فراموش كردن نو انديشي و نو آوري.
ما مسلمانها بيش از هزار سال است كه با ريسمان ارسطو به چاه مي رويم، و با اين ريسمان به چاه رفتن بيرون آمدن ندارد؟
5- حمايت ازدرس معارف
آية ا... شيخ هاشم قزويني، از شاگردان استوار و طرفداران جدي درس معارف آية ا... ميرزا مهدي اصفهاني بوده است، و بيش از آنكه خود در اين درس شركت كند، دوستان و همدوره ايهاي خود را نيز به شركت در اين درس تشويق و ترغيب مي كرده است. از آن جمله آية ا... شيخ غلامحسين بادكوبه اي، آية ا... شيخ مجتبي قزويني، شيخ محمود حلبي، و آية ا... محسني ملايري و...
اين دوستان را شيخ هاشم به درس ميرزا هدايت مي كند، و با اصرار از آنان مي خواهد كه در درس معارف ميرزا شركت كنند. مرحوم شيخ محمود حلبي مي گفتند: من حاضر نبودم به درس ميرزا مهدي بروم چون بيشتر نقد فلسفه بود، و من آن روزها منظومه را تدريس مي كردم. حاج شيخ هاشم از من خواست به درس ميرزا بروم، نپذيرفتم، به من گفت: شما دو جلسه در درس معارف ايشان شركت كن و ديگر نيا. مرحوم حلبي مي گفت: من آنگاه كه در درس حاضر شدم تصميم گرفتم ميرزا را از راه خويش منصرف كنم، و اين قدر اشكال كنم تا خسته شود.
حلبي افزود: من دو ماه با ايشان مجادله مي كردم و مي خواستم هر طور شده(طبق عادت طلبگي) برايشان غلبه كنم، تا سرانجام ديدم حرفها(نقدها و اشكالات ايشان بر مباني فلسفه) درست است، و تسليم شدم و پذيرفتم.
آية ا... محسني ملايري(م: 1374 ش) نيز چنين مي گويد: «من به درس آقا بزرگ حكيم (م: 1355 ق) مي رفتم. شيخ هاشم قزويني به من گفت: چرا به درس ميرزا نمي آييد؟ حتما بياييد و اصرار كرد. گفتم: استادم آقا بزرگ فرموده است: «به درس ديگري نرويد». ايشان گفت: هر طور شده آقا بزرگ را راضي كنيد و حتما به درس ميرزا بياييد. در پي اصرار شيخ هاشم، از استاد اجازه گرفته به درس ميرزا رفتم. اولين جلسه اي كه حاضر شدم، بحث درباره كيفيت حصول علم براي نفس بود، و بيان حقيقت علم و تمايز آن با نفس... و مطالبي بسيار مهم در اين باره... پس از اين درس، همين كه خدمت آقا بزرگ رسيدم، فرمودند: خوب، درس چه بود؟ من هم مطالبي را كه ميرزا فرموده بود نقل كردم. آقا بزرگ حكيم به محض شنيدن فرمود: «عجب مطالب عرشي، عجب مطالب مهمي، تاكنون از كسي نشنيده بوديم. حتماً به درس ايشان برويد، و بياييد مطالب را به من هم بگوييد».
از اين جريان، و جريانهاي مشابه ديگر دو نكته روشن مي شود:
نخست اينكه استاد شيخ هاشم قزويني دلباخته درس معارف ميرزا مهدي بوده، و شيوه تفكر او را پذيرفته بوده است، نه اينكه تنها در درس اصول ميرزا شركت كند، و مباني نقد و مناقشه فلسفي ميرزا را قبول نداشته باشد، چنانكه برخي پنداشتند.
ديگر اينكه آية ا... ميرزا مهدي اصفهاني، به حوزه مشهد علميت بخشيد و آنان را به نوگرايي و نوانديشي و نقد و بررسي وا داشت، و از تقليد آراي گذشته رهايي بخشيد، و حوزه را به بررسي افكار جديد راهنمايي كرد. |