تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادي
فرهنگی
ورزشی
هنری
عشقستان
حوادث
سوسه
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
یادداشت روز
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2008-05-08
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

پنج شنبه 19اردیبهشت ماه 1387


منو اره نكنين

 

به دنبال كشف 41 كيلو مواد مخدر در كپسول پژوي گاز سوز (روزنامه قدس 22/1/87) مالك ماشين فوق ضمن ابراز بي اطلاعي از وجود مواد مخدر در كپسول پژو ادعا كرد كه اين مواد مخدر متعلق به خود خودرو بوده و متاسفانه اين وسيله نقليه به دام بلاي خانمانسوز اعتياد افتاده است، مالك اين خودرو ضمن تاكيد بر اينكه معتاد بيمار است و مجرم نيست بيان داشت:« چند وقتي مي شد كه احساس مي كردم اين خودرو ديگه خودروي سابق نيست، مخصوصا اين آخرا به روغن سوزي افتاده بود، وقتي هم كه مي رفت روغن ترمزش رو عوض كنه خيلي خيلي طول مي كشيد، به پاكيزگي اش اهميت نمي داد و بايد به زور مي بردمش كارواش، در ضمن زود به زود پنچر مي شد كه حالا مي فهمم به خاطر تزريق مواد مخدر به لاستيكاش بوده!»
خودروي مذكور در پاسخ به اين سؤال كه چطور به دام اعتياد افتاديد؟ آهي سياه از اگزوزش ول داد و گفت:«رفيق ناباب!، يك روز كه بي بنزين كنار خيابون مونده بودم و كارت سوختم هم تموم شده بود، منتظر بودم يكي بياد منو بكسل كنه، كه يه دفعه سر و كله يك پيكان پيدا شد، ازم پرسيد چرا بنزين آزاد نمي زني؟ كه بهش گفتم پولش رو ندارم، اون هم خنده اي شيطاني كرد و گفت بيا سي ان جي بزن حالش رو ببر، ديگه هر جا دلت بخواد مي توني بري، بهش گفتم كه شنيدم شتابم مياد پايين، موتورم خشك كار مي كنه و شايد منفجر بشم، اونم گفت كه همه اين حرفها مزخرفه و خودش دو سه ساله گاز مصرف مي كنه و هيچ مشكلي هم نداره، خام حرف هاش شدم، راستش اوايلش خوب بود، ديگه بدون ترس از اينكه بنزين كم بيارم از صبح تا شب تو جاده ها ويراژ مي دادم، اما كم كم موتورم قاط زد، سه كار مي كردم، ديگه اون شتاب قبل رو نداشتم، كار به جايي كشيده بود كه هر روز بايد فيلتر هوام رو عوض مي كردم.»
اين خودرو آه سياه رنگ ديگري از اگزوزش بيرون فرستاد و ادامه داد:«خانومم يك 405 بود، يك روز با مامانش اينا قرار گذاشتيم بريم جاده كلات، اون روز تازه فهميدم گاز با من چه كار كرده، توي سربالايي ها كم مي آوردم، اون بيچاره ها هر سي چهل كيلومتر متوقف مي شدند و نيم ساعت منتظر مي موندند تا من بهشون برسم، به روم نياوردن اما از چراغايي كه بهم مي دادن، معلوم بود فهميدن چه بلايي سر خودم آوردم، فرداي اون روز تلخ ترين حادثه عمرم اتفاق افتاد، خانومم درهاش رو روي خودش قفل كرد و خودش رو به آتيش كشيد، هيچي ازش نموند، حتي لاشه اش رو به عنوان خودروي فرسوده ازم قبول نكردن، در نتيجه نتونستم وام بگيرم و دوباره ازدواج كنم!»
اين خودرو قطرات اشكش را با برف پاك كن از روي شيشه اش پاك كرد و ادامه داد:«بعد از آتيش گرفتن همسرم فشارهاي روحي ام بيشتر شد، خيلي عذاب وجدان داشتم، از خودم بدم مي اومد، مي خواستم از دست گاز راحت بشم، اما ناگهان به خودم اومدم كه گرفتار مواد مخدر شده بودم، با اين تصميم اشتباه از چاله در اومدم و به چاه افتادم.»، خودروي مذكور در حالي كه اينبار اشك در چراغ هايش جمع شده بود گفت:« تو رو خدا بهشون بگيد منو اره نكنن، من رو بفرستين يك مكانيكي، قول ميدم ترك كنم!»
در پايان و براي آنكه گزارشمان داراي پيام اخلاقي باشد از آقاي «نصيحت كارشناسيان» خواستيم چند جمله اي براي ما صحبت كنند، كه ايشان ضمن ابراز تاسف از بروز چنين موارد تلخي خطاب به تمام مالكان خودرو گفتند:«لطفا در برابر تغيير حالات و روحيات خودروهاي خود حساس باشيد، زيرا اعتياد اين روزها پير و جوان و دانشجو و دانش آموز و انسان و خودرو و درخت و ديوار نمي شناسد و هيچ كس از خطر افتادن در اين دام مصون نيست،حتي خودروي شما!»

  


پارازيت

 

گل هاي قالي با لگد شدن، شاداب تر مي شوند
هميشه حواسم جمع است كه خودم را گم نكنم
دل قناري، براي پرواز پر مي زند
بعضي ها خوشبختي را در آينه ديگران جستجو مي كنند
فقط ماهي ها به راستي دل به دريا مي زنند
شايد افراد كم حرف، حرفشان در نگاهشان است
باران، همه را سر به زير كرد
بعضي ها خط لبشان، نستعليق است
فكرم براي رفتن به گردش سوار نگاهم شد
از ترس مجازات، افكارم را «عريان» نمي كنم
گاهي اوقات افكارم لا به لاي نوشته ها گم مي شوند
فقط بادبادك است كه باد مخالف را دوست دارد
براي آنكه حرفهاي بزرگ بزنم، قبلش آنها را متر مي كنم
عدد يك را دست كم نگيريد، يك عمر، يك زندگي
نارنجك، بدون ضامن وام مي دهد
گاهي اوقات افكارم با سكوت زنداني مي شود
سهراب گل هاشم

  


پارازيت هاي رسيده

 

- مار از پونه بدش مي اومد جارو به دمش مي بست !
- لنگ كفشي در بيابان پيدا نمي شه !
- براي اينكه سر خودش كلاه نره، كلاه دوستش رو برداشت !
- هر كي خربزه مي خوره، ويتامينهاي بدنش تأُمين مي شه !
- موش تو سوراخ نمي رفت مي گفت بو مي ده !
- هيچ ماست بندي نمي گه مرغ همسايه ما غازه !
- آشپز كه دو تا شد آش رو با جاش مي برند !
- طرف رو تو ده راه نمي دادند، مي خواست بره شهر !
- كار هر كس نيست خرمن كوفتن، گاو نر مي خواهد و دل خوش سيري چند !
- ديوانه چو ديوانه ببيند، مي گه روت سياه !
محمد رضا حسيني

  


پترس

 

همه بچه هاي محل پترس را اذيت مي كردند، اما هيچ كس جرأت نمي كرد با بغل دستي پترس، حتي يك شوخي پيش و پا افتاده بكند، چون همه بچه ها مي دانستند كه در غير اين صورت بايد فاتحه هر دو چشمشان را بخوانند! براي همين پترس هميشه با حسرت به انگشت بغل دستي اش نگاه مي كرد. انگشتي كه باعث شده بود همه بچه ها از او حساب ببرند. پترس، دلش مي خواست انگشتش عين انگشت بغل دستي اش قدرتمند بشود تا ديگر همه بچه ها از او حساب ببرند و آنقدر اذيتش نكنند. تا اينكه بالاخره يك روز رفت پيش بغل دستي اش و به او گفت: بغل دستيه عزيزم! به من هم ياد مي دهي كه چطوري انگشتم را توي چشم بچه ها فرو بكنم؟! بغل دستي اش اول نگاه غرور آميزي به انگشتش انداخت و بعد با غرور به پترس گفت: به شرطي كه هميشه يادت باشه كه هيشكي نمي تونه مثل ما انگشت بزنه!
يك هفته گذشت. ديگر تمام بچه هاي محل از پترس حساب مي بردند و همگي از ترسشان عينكي دودي به چشمشان مي زدند! پترس آنقدر انگشتش را توي چشم اين و آن فرو كرد كه انگشتش درد گرفت. يك روز كه داشت به مدرسه مي رفت، ناگهان نگاهش به سد سوراخ شده رودخانه افتاد، ايستاد، كمي مكث كرد و بعد با خودش گفت: نبايد بذارم آب همه جا رو بگيره. اما در همان لحظه انگشتش تير كشيد و فرياد زد: آخ! اصلاً، به من چه؟ دارم از انگشت درد مي ميرم، بعدش هم تازه فهميدم كه از انگشت مي شود استفاده هاي مفيدتري كرد!
* فاضل تركمن

  


عوارض زباله !چگونه مي توانيد از صبحانه خواستن كارگران شهرداري راحت شويد

 

چندي پيش مطلع شديم كه شهرداري محترم و دلسوز شهر بهشت ! در اقدامي خداپسندانه و براي جلب رضايت بيش از پيش شهروندان مشهدي، و به جهت گام نهادن در مسير تحقق شعار معروف خود يعني (مشهد شهر زندگي با مشاركت همه مردم) تصميمي اتخاذ كردند كه از اين پس، عوارض زباله را نيز به سبد عوارض پرداختي خانوار اضافه نمايند!
به دليل آنكه عده اي از همشهريانمان ندانسته و ناآگاهانه در مقابل اين اقدام شهرداري از خود واكنش اعتراض آميز در كردند! و آن را طرحي ناعادلانه خواندند و تعدادي از شهروند نماها نيز اقدام به گفتن حرف هاي بد و بي تربيتي به شهرداري نمودند، اين بود كه بر آن شديم تا با بر شمردن پاره اي از مزايا و نكات مثبت طرح گرفتن عوارض زباله از شهروندان، گامي در جهت انجام رسالت مان كه همانا آگاه ساختن مردم است برداشته باشيم !
از مزاياي اين طرح مي توان به نكات زير اشاره كرد:
گرفتن عوارض زباله، همچون عوارض نوسازي و ديگر ماليات هايي كه در طي روز، ماه و سال از مردم اخذ مي شود، سبب كاهش هر چه بيشتر حجم نقدينگي نزد جيب مردم شده و از آنجا كه افزايش ميزان نقدينگي در جامعه سبب بروز پديده بد تورم مي شود! لذا با يك حساب دودوتا چهارتا نتيجه مي گيريم كه كاهش حجم نقدينگي مساوي خواهد بود با كاهش تورم يعني افزايش عوارض زباله مساوي خواهد بود با كاهش نرخ تورم و كاهش تورم در شهر ما هم مساوي خواهد بود با هرچه به بهشت نزديكتر شدن شهر بهشت!
مزيت ديگر آن اين خواهد بود كه همشهريان عزيز فقط با پرداخت حدود 1000 تا 2000  تومان در ماه، ديگر خيالشان براي هميشه از بابت عيدي دادن، ماهيانه دادن و يا چايي و صبحانه دادن به رفتگران محترم شهرداري و يا ماموران جمع آوري زباله راحت خواهد بود و ديگر افراد مذكور به هيچ عنوان مزاحم شهروندان نخواهند شد، زيرا به خوبي اين مطلب را مي دانند كه با توجه به اينكه مردم به اجبار عوارض زباله را پرداخت مي كنند ديگر اگر آنها نيز بخواهند از اين بابت پولي از مردم بگيرند، بدون هيچ گونه شك و شبهه اي با جفت لگد، زير زانو، كله و يا كف گركي صاحبخانه مواجه خواهند شد!
افزايش خلاقيت، نوآوري، اكتشافات و اختراعات در بين اقشار مردم را مي توان از مزاياي ديگر اين طرح برشمرد! بدين معني كه بسياري از شهرونداني كه حاضر نخواهند شد اين عوارض را پرداخت كنند و در نتيجه زباله هايشان جمع آوري نخواهد شد، دير يا زود دست به كار مي شوند تا راهي براي خلاصي از شر زباله ها بيابند و اين امر بدون شك به اختراع و ساخت دستگاه هايي منجر خواهد شد كه ممكن است حتي آينده بشريت را نيز تحت الشعاع خود قرار دهد! و همچنين ممكن است عده اي نيز به فكر تبديل زباله ها به مواد مورد نياز بيفتند كه اين امر نيز به استفاده بهينه از منابع كمك خواهد كرد و به احتمال زياد در آينده اي نه چندان دور در شهرمان شاهد تردد وسايل نقليه اي از قبيل پيكان زباله سوز، پرايد زباله سوز، اتوبوس زباله سوز، قطار شهري زباله سوز، مونو ريل زباله سوز و حتي توپولوف زباله سوز باشيم !
همچنين مزيت ديگر اين است كه وقتي مردم دريابند كه زباله بيشتر مساوي با عوارض بيشتر خواهد بود، بدون شك سعي خواهند كرد كه خورد و خوراك كمتري مصرف كنند تا زباله كمتري نيز توليد شود ! يعني با اجراي اين طرح، بصورت خود به خود فرهنگ مصرف گرايي جاي خودش را به فرهنگ مصرف نگرايي خواهد داد! و نيز مردم بيشتر به مصرف مواد غذايي روي خواهند آورد كه زباله اي را در بر ندارد مثل آب و نان خالي !
از مهمترين مزاياي اين طرح اين نكته مي باشد كه با توجه به اينكه سهم زيادي از زباله هاي خانوار را پوست مربوط به انواع ميوه تشكيل مي دهد و با استناد به نظريه علماي علم تغذيه كه معتقدند اكثر خواص اصلي ميوه ها در پوست آنها موجود مي باشد، لذا گرفتن عوارض زباله سبب خواهد شد كه مردم براي ديرتر پر شدن كيسه هاي زباله خود، انواع ميوه ها حتي هندوانه، خربزه، پرتقال و نارنگي، آناناس و نارگيل و ... را نيز با پوست آن ميل كنند كه اين امر به سلامت جسمي آنها كمك شاياني خواهد كرد و سبب خواهد شد كه به زودي شهري با ساكناني سالم و سلامت داشته باشيم!
و در نهايت اينكه اگر گرفتن عوارض زباله هيچ كدام از مزاياي بالا را هم نداشته باشد، حداقل اين مزيت را داشته كه سوژه هاي فراواني را نصيب من و امثال من نمايد تا با نوشتن اراجيفي اين چنين، لااقل پولي بگيريم و جهت هزينه كردن در امر پرداخت عوارض مشابه، در قلك سفالي مان ذخيره بنماييم! ( به قول معروف براي هر كي آب نداشت، براي ما كه نان داشت !!! )
سعيد ترشيزي

  


مادر بزرگم چه پيتزاهايي مي پخت!!

 

ارژنگ حاتمي
- آقاي بوق زاده، هوا در تهران و بيشتر نقاط ايران خيلي گرم شده، نظر شما در اين مورد چيست؟
* باز هم مردم چوب ندانم كاريهاي مسؤولان رو مي خورند، آنان اگر كمي دور انديشي داشتند، نمي گذاشتند هوا اين گونه گرم شود،
- به عنوان مثال چه كارهايي مي توانستند انجام دهند؟
* مي توانستند چند سريال خنك در تلويزيون پخش كنند، يا حداقل اينقدر تنور انتخابات را گرم نمي كردند!
- و گراني هم بيداد مي كند.
* ديروز يك جوان پنج ساله از مشهد به من ايميل زد و گفت، نان در تهران دونه اي 4هزار تومن شده است، قبل برنامه هم، دوستي از كوير لوت برايم ايميل زده بود و گفته بود پنير در رشت كيلويي 50 هزار تومن شده است، آن وقت شيشه و كراك مجاني در شهر موجود است، خب يك جوان با اين مخارج كه نمي تواند صبحانه نان و پنير بخورد، مجبور مي شود برود معتاد بشود!
- به نظر شما اين مشكلات از كجا ناشي مي شود؟
* معلومه، نبود آزادي بيان و دموكراسي و عدم تحمل سليقه مخالف.
- ببخشيد آقاي بوق زاده همين الان يكي از بيننده ها از ايران تماس گرفتند (بيننده عزيز اول صداي تلويزيونتون رو كم كنيد و بعد بفرمايين ...)
# سلام عرض مي كنم خدمت آقاي بوق زاده و شما مجري گرامي، من يك انتقاد كوچولو به صحبتهاي آقاي بوق زاده داشتم ...
* آقا قطعش كن، من همه اينا رو مي شناسم، اينها پول مي گيرن ميان رو خط، از چي مي خواي انتقاد كني؟ دوست نداري حرفاي منو بشنوي كانال رو عوض كن!
- آقا بوق زاده، به نظر شما راه حل چيست؟ و جوانان مملكت براي رسيدن به آزادي بايد چه كار كنند؟
* آهاي جوون ها، چرا توي خونه نشستيد؟ سوييچ ماشين باباتون رو از تو جيبش كش بريد و با ماشين توي خيابونها بوق بزنيد، اگه چيزي گيرتون اومد كه به قول شاعر:«به به!»، و اگه هم چيزي گيرتون نيومد كه حداقل اينه كه با بوق زدن هاتون يادي هم از من بوق زاده در ايران كرديد.
- و به عنوان سؤال آخر، آينده ايران رو چطور مي بينيد؟
* من با توجه به اطلاعاتي كه از ايران به دستم مي رسه قول ميدم همه اينها تا همين صبح فردا رفتني هستند، من همين ديشب 98 ميليون ايميل از داخل كشور به دستم رسيد كه از من دعوت كرده بودند كه به ايران برگردم، حتي بعضي هاشون قول داده بودند منو ببرن به پيتزافروشي هاي ايران، واي كه من مي ميرم واسه پيتزاهاي ايران، يادش بخير مادربزرگم چه پيتزاهايي مي پخت!!

  


هشدار به كارمندان بدحجاب و مديران مجرد!

 

استاندار يك استان محترم در گفتگو با ايرنا اعلام كرده است:
- «اگر مدير مجردي در استان هست بايد يا سريعاً ازدواج كرده و يا از كار بركنار شود.»
وي در جلسه شوراي فرهنگ عمومي در استانداري.... افزود: «زنان بدحجاب كارمند ادارات اخراج مي شوند.»
احتمالاً اين تهديدها، تنها دامان مديران مذكر مجرد را هدف قرار مي دهد. و گرنه چشمپوشي از دسته ديگر بواسطه توانمنديها و نقاط قوت عمل خوشايندي نيست!
همه مي دانند كه كار جوهر مرد است. چنانچه مردي بيكار بماند، آخر و عاقبت جوهرش از دو حالت خارج نيست: يا خشك گرديده و بلا استفاده مي شود! يا از برخي نقاط (مثل برخي خودكارها!) پس مي دهد! كه در هردو صورت، صورت خوشي ندارد!
معمولا مديران مجرب و مجرد (بويژه از نوع دولتي اش) تواناييهاي بسياري در كارآفريني دارند. تقديرنامه ها و آفرين نامه هايي كه چپ و راست، بابت كارهاي بسيارشان به ايشان تقديم مي گردد، گواه اين مدعاست.
مصراع:

چيزي كه عيان است، چه حاجت به بيان است؟
با عنايت به اين موضوع، قاعدتاً نبايد اين دسته از مديران را از كار انداخت! زيرا ممكن است پس از بركناري، في المجلس نسبت به تأسيس شركتهاي خصوصي اقدام كرده و در راستاي مهرورزي و پاسداشت ادبيات كارآفريني، دست همكاران اخراجي (و كمي تا قسمتي بدحجاب) خود را نيز بگيرند. در اين صورت، جناب استاندار به هدف غايي خود كه امر به معروف (تزويج و ترويج ازدواج) و نهي از منكر (جلوگيري از بدحجابي) است، نايل نخواهند شد.
بيت:
اي كه دستت مي رسد كاري بكن ...
پيش از آني كز تو نايد هيچ كار!
ضمن تأييد بيانات گهربار فوق، براي كاربردي شدن نظرات درخشان ايشان، پيشنهادهاي زير را تقديم مي كنيم:
1- حتي المقدور، مديران مجرد با بانوان مجردي كه در آن اداره مشغولند، وصلت نمايند. به اين ترتيب بانواني كه يحتمل به دلايلي مجبور بودند بخشي از زيبايي هاي خدادادي و اكتسابي(!) خود را در معرض نمايش بگذارند، با يافتن «آقا بالاسر»ي كاردان و مدبر، از اضطراب رهايي يافته و به هدفشان دست پيدا مي كنند!
2- آقاي استاندار درصورت دعوت شدن به مراسم جشن، ضمن حفظ ارزشهاي اسلامي با آوازي رسا -كه به غنا نينجامد- اين مصراع را بلند بلند بخوانند: «ما براي وصل كردن آمديم!»
3- با توجه به تقطيع كلمه مازندران - واي ببخشيد از دهنم در رفت - بايد همه آحاد ملت در جريان باشند كه اصولاً تا وقتي مديران با زن در آن استان (و به همين ترتيب در ساير استانها) هستند، مديران بي زن در آن جايي ندارند. اين نكته ادبي را در سخنراني بعدي خود، حتماً ذكر كنند.
لذا بايد با رعايت موازين شرعي، «دست در دست هم نهيم به مهر ... ميهن خويش را كنيم آباد». همچنين به جاي درختان بي بر و بي سر و همسر فوق الاشاره، بايد در سراسر استان درختان بارور و بارآور كاشته شود.
بيت اصلاح شده: كه آن جاودان شهر ما ياد باد ... ادارات آن نيز آباد (و آزاد) باد!!
توضيح غير ضروري: براي رسيدن به آزادي و حفظ آبادي(!)، قيد بعضي چيزهاي كم اهميت (مثل وزن شعر!) را بايد زد!!محسن اشتياقي

  


حكايت سه جهانگرد گرسنه

 

* مهدي نصيري
يكي بود. يكي نبود. در جزيره اي سه تا جهانگرد كه از مال دنيا دو تا چمدان داشتند، خيلي گرسنه شان بود و چون خيلي وقت بود كه توي راه بودند و چيزي گيرشان نيامده بود بخورند و از قضا توي آن جزيره قيمت همه چيز قد قيمت باباي بشريت بود، تصميم گرفتند يكي از ميان خودشان را آب پز كنند و بعد روي آتش داغ بپزند و بخورند.
اين سه تا جهانگرد كه يكي چاق، يكي متوسط و يكي لاغر بود تصميم گرفتند براي انتخاب فرد خورده شونده قرعه كشي كنند؛ اما از آنجا كه چاقه بين آنها خيلي بلا بود، به جاي اسم خودش اسم لاغره را توي تغار قرعه كشي انداخت و از بين دو كاغذ لاغر نوشته يك متوسط نوشته، قرعه به نام لاغره درآمد. لاغره هم رفت آماده شود تا دوستانش او را بخورند كه ناگهان يك بابايي شناكنان از توي اقيانوس درآمد و در گوشش گفت: همانا، تو خيلي ساده اي دوستانت سر تو كلاه گذاشته اند و فلان و بهمان.
لاغره رفت قرعه ها را نگاه كرد ديد، اي دل غافل آن بابا راست گفته بعد موضوع را به دو جهانگرد ديگر گفت و كلي هم شاكي شد و پيشنهاد داد كه چون تقلب از جانب جهانگرد چاق صورت گرفته، خودش هم خورده شود. اما چاقه دبه كرد ]توضيح آنكه دبه كرد به معناي «ناسزا گفت و زيرش زد» به كار مي رود [و پيشنهاد داد، رأي بگيرند كه كي خورده بشود. قبل از رأي گيري سه نفري شروع كردند يك مقدار در مورد خودشان صحبت كردن.
متوسطه: دوستان! متأسفانه من مادرزادي رماتيسم دارم و گوشتم تلخ است. ظاهراً چند وقتي هم هست كه «HIV» گرفته ام و «GLX» بدنم هم بدجوري به روغن سوزي افتاده و دچار چند بيماري ديگر هم هستم كه اگر بگويم حالتان بد مي شود، پس نمي گويم.
چاقه: دوستان جهانگرد عزيز! همان طور كه مي بينيد گوشت من از فرط خستگي و تراكم شل ولهيده شده و حتم دارم مزه ماست خاكي مي دهد. ضمن اينكه ما پشت اندر پشت آدمهاي گوشت تلخي بوده ايم و با يك تحقيق الكي هم مي توانيد صحت اين موضوع را متوجه شويد.
لاغره: دوستان عزيزم! گوشت بدن من اصلاً قابل پختن نيست و سر هم نيم كيلو مفيد هم از آن درنمي آيد.
بعد از اين توضيحات، جهانگردان رأي شان را توي تغار ريختند. اما چاقه تقلب كرد و به جاي يك رأي دو برگ به نام لاغره انداخت توي تغار. هنوز آرا شمارش نشده بود كه يك بابايي از توي آسمان افتاد وسط جزيره و در گوش لاغره يك چيزي گفت: لاغره هم برگه ها را درآورد و ديد يك رأي چاق، يك رأي متوسط و دو تا رأي به نام او درآمده و همان وقت يك حساب الكي كرد ديد سه نفر كه نمي توانند چهار تا رأي داده باشند و همان موقع انتخابات را ابطال كرد.
چاقه كه ديگه خيلي گرسنه اش شده بود، عصباني شد و گفت: حالا كه همانا از راه آدميزاد نمي شود، به شيوه خودمان عمل مي كنيم. بعد زير لنگ لاغره را گرفت و بلند كرد تا او را ببرد توي آب اقيانوس بشويد و براي پختن آماده كند. در اين هنگام يك پري دريايي از پشت درختها آمد و به متوسطه گفت: جهانگرد سومي چرا بيكار نشسته اي اگر الان شما دو تا لاغره را بپزيد همه اش به اندازه يك وعده گوشت براي خوردن داريد و مطمئن باش كه اين چاقالوي شكمو فردا تو را براي ناهارش مي خورد. اما اگر تو و لاغره اين چاقالو را بگيريد نه تنها مي توانيد خودتان را كاملاً سير كنيد، بلكه تا يك ماه ديگر و رسيدن كمك هم وقت و غذاي كافي خواهيد داشت!
متوسطه هم كه ديد پري دريايي به رغم بيرون آمدنش از پشت درختان - به جاي اقيانوس - بي راه نمي گويد، يك قطعه سنگ بزرگي برداشت ] ... اين بخش از داستان به دليل وجود خشونت زياد توسط قيچي آقاي ارزياب بريده شده است. خيلي هم خوب است(84-)[
بدين ترتيب متوسطه و لاغره يك هفته اي توي جزيره ماندند تا اينكه كمك رسيد و نجات پيدا كردند.
ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه اگر خواستيم جهانگرد بشويم بهتر است يك جعبه خرما از سوپر ماركت محله مان بخريم و با خودمان ببريم. لازم مي شود.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com