تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادي
ورزشی
هنری
حوادث
كفشدوزك
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
سر مقاله
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2008-05-14
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

چهارشنبه 25اردیبهشت ماه 1387


آي قصه قصه قصه ؛ عنكبوت مردم آزار

 

*الهام موسوي

عنكبوت گنده مردم آزار هر روز كه از خواب بيدار مي شد تا شب همه اش به فكر اين بود كه چه جوري بقيه را اذيت كند. او از اينكه



مي ديد حشره هاي كوچولو توي تورش اسير مي شوند، حسابي كيف مي كرد و دست هايش را روي شكم گنده اش مي گذاشت و مي خنديد. براي همين هر روز صبح تار بزرگ و چسبناكش را لا به لاي شاخه هاي درخت توت پهن مي كرد و خودش هم مي رفت يك گوشه زير برگ ها قايم مي شد. زنبور ها و پروانه هاي كوچولو هم كه با خوشحالي از خانه بيرون مي آمدند تا بازي كنند يك دفعه توي تور گنده و چسبناك او گير مي افتادند. عنكبوت گنده خيلي بد جنس بود و هر چقدر پروانه ها و زنبور ها گريه مي كردند، دلش نمي سوخت و قاه قاه مي خنديد و آخرش هم دور آن ها يك عالمه تار مي تنيد و حشره هاي بيچاره را از انباري خانه اش آويزان مي كرد و تازه بعضي وقت ها آن ها را مي خورد.
كرم چاق و گنده سبز كه خانه اش نزديك خانه عنكبوت بد جنس بود هميشه به او مي گفت: اين قدر بد جنسي نكن. حشره ها گناه دارند. چرا آن ها را بي خودي مي گيري و زنداني مي كني. عنكبوت بد جنس هم مي خنديد: قاه قاه قاه. او آن قدر تار چسبناكش را پهن كرد و آن قدر حشره شكار كرد و از انباري خانه اش آويزان كرد كه انباري اش پر از حشره شد؛ حشره هاي بيچاره اي كه توي تارهاي چسبناك اسير شده بودند.
هر وقت كرم سبز به عنكبوت مي گفت، دست از شكار حشره ها بردار، عنكبوت جواب مي داد: خوب من هم غذا لازم دارم. اما هيچ عنكبوتي نمي توانست آن همه غذا بخورد. عنكبوت بد جنس خودش هم اين را مي دانست، اما باز هم حشره ها را شكار مي كرد. تا اينكه بالاخره انباري آن قدر پر از حشره شد كه ديگر جاي سوزن انداختن نبود. يك عالمه حشره جور و واجور از سقف انباري آويزان بود. سقف انباري كه از تار درست شده بود ديگر نمي توانست آن همه حشره سنگين را نگه دارد، براي همين يك روز كه عنكبوت بد جنس روي تارش خوابيده بود و آفتاب مي گرفت يك دفعه سقف انباري ريزش كرد. همه تارهاي عنكبوت يكي يكي كنده شدند.حتي تارهايي كه عنكبوت روي آن ها دراز كشيده بود و عنكبوت بد جنس از توي خانه اش پرت شد پايين. او هنوز خواب بود و نمي دانست چه اتفاقي افتاده تا اينكه بالاخره بيدار شد. اما همين كه فهميد دارد سقوط مي كند و خواست تار بتند و خودش را نجات بدهد يك دفعه افتاد وسط لانه گنجشك كوچولوي گرسنه. گنجشك كوچولو با خوشحالي عنكبوت بد جنس را با نوك هايش گرفت و قورت داد. از آن روز به بعد ديگر هيچ حشره اي روي درخت توت اسير نشد؛ چون ديگر عنكبوت بد جنسي وجود نداشت. عنكبوت بد جنس حالا توي معده گنجشك كوچولو گير افتاده بود.

  


يادآوري ؛ روز شاعر بزرگ مبارك

 

*امير پورحسين
امروز 25 ارديبهشت ماه است؛ ماه ارديبهشت هم دارد تمام مي شود. حتماً با خودتان مي گوييد گفتم امروز 25 ارديبهشت است تا بگويم ماه به پايان مي رسد؟ نه مي خواستم بگويم غير از اينكه ماه دارد تمام مي شود، امروز روز شاعر بزرگ ايران، فردوسي است. حتماً شما هم نام اين شاعر بزرگ را شنيده ايد. او هزاران سال قبل كتابي نوشت كه نوشتن آن 30 سال و شايد هم بيشتر طول كشيد. او براي اينكه كتاب خود را كه به شعر است بنويسد، خيلي خيلي سختي كشيد، ولي بالاخره كتاب خود را تمام كرد. بعد از مرگ فردوسي آدم هاي فراواني در داخل و خارج از ايران كتاب او را خواندند و مي خوانند. او در كتاب خود از پهلوانان ايراني نوشت و نشان داد آنان چقدر انسان هاي بزرگي بودند. امروز كه روز بزرگداشت فردوسي است در سراسر ايران برنامه هايي برگزار مي شود تا نشان دهد ما از فردوسي تشكر مي كنيم همچنين امروز آرامگاه اين شاعر بزرگ كه در مشهد است، شلوغ مي شود و آدم هاي فراواني براي ديدن آرامگاه فردوسي به آنجا مي روند. شما هم اگر روزي گذرتان به مشهد افتاد حتماً به ديدن آرامگاه بزرگ و زيباي فردوسي برويد، مطمئن باشيد پشيمان نخواهيد شد.

  


خبر خبر خبردار

 

راننده كوچك
يك پسر بچه هشت ساله انگليسي براي اولين بار رانندگي را تجربه كرد. البته نه با موتور سيكلت و دوچرخه و... او براي اولين بار در عمرش سوار يك كاميون بزرگ چند تني شد و شروع كرد به رانندگي. ماجرا از آنجا شروع شد كه يك كاميون بزرگ در كنار يك ساختمان در حال ساخت پارك بود و سوئيچش هم همان جا روي زمين افتاده بود. پسر بچه كنجكاو هشت ساله وقتي كه داشت در خيابان راه مي رفت چشمش به كاميون و سوئيچ افتاد و بعد از چند ثانيه تصميمش را گرفت و سوئيچ را برداشت و كاميون را روشن كرد و راه افتاد. وقتي مردم، يك پسر بچه را پشت فرمان اين كاميون گنده ديدند، به پليس خبر دادند و پليس بالاخره توانست پسر بچه بازيگوش را بعد از چند كيلومتر رانندگي متوقف كند. پليس گفت: به خاطر سن كمي كه پسر بچه دارد، نمي تواند او را مجازات كند، اما از پدر و مادر پسر بچه خواست تا پسرشان را تنبيه كنند تا ديگر از اين جور كارهاي خطرناك نكند.

دوچرخه تاش
وشما دوچرخه داريد؟ دوچرخه شما چه شكلي است؟ مي توانيد با دوچرخه تان هر جا خواستيد برويد؟ يك طراح دوچرخه در استراليا دوچرخه اي ساخته كه مي تواني آن را جمع كني و با خودت هر جا خواستي ببري. توي خودرو يا قطار و هواپيما و... اين دوچرخه جالب و ديدني به شكل هاي جور واجور در مي آيد و به جز دوچرخه، ساك خريد و كوله پشتي هم مي شود. خيلي راحت مي تواني با جمع كردن و جابه جا كردن وسايل آن، يك وسيله ديگر داشته باشي. اين دوچرخه مي تواند به شكل هاي مختلفي از دوچرخه تبديل شود مثلاً دوچرخه اي كه چرخ جلويي آن بزرگ است و چرخ هاي عقب كوچك است و... اين دوچرخه جالب و جديد در نمايشگاه طراحي دوچرخه به نمايش گذاشته شده و پيش بيني مي شود با وجود امكانات زيادي كه دارد به زودي طرفداران زيادي پيدا كند. شما چطور؟ شما هم مي خواهيد از اين دوچرخه ها داشته باشيد؟

بخنديد پول بگيريد
در كشور بلژيك در هفته اي كه به نام سلام و احوال پرسي نامگذاري شده، مردم به ازاي هر لبخندي كه مي زنند مي توانند، پول بگيرند. اعضاي سازماني به نام پيام بدون اسم تصميم گرفته اند در اين هفته به پانصد نفر از كساني كه خوش اخلاق هستند و هنگام روبه رو شدن با ديگران با لبخند و مهرباني سلام مي كنند، بيست و پنج يورو جايزه بدهند. هدف اين سازمان ترويج خوش رفتاري بين مردم جامعه است. اين كار از سوي سازمان ها و شبكه هاي تلويزيوني مختلف بلژيك حمايت شده است. چه فكر خوبي، حداقل مردم در اين هفته به خاطر جايزه هم كه شده با هم مهربان تر مي شوند.

درخت عجيب
يك درخت سيب به جاي اينكه شكوفه سيب بدهد، گل رز داد. اين درخت عجيب هفت ساله است كه در حياط يك خانه در مشكين شهر مي باشد و امسال بعد از اينكه شكوفه داد، يك دفعه شكوفه هايش ريخت و به جاي آنها گل رز روي درخت روييد. شكوفه هاي سيب و گل رز هيچ شباهتي به هم ندارند. شكوفه سيب 5 يا 6 گلبرگ دارد، اما گل هاي رز كه روي درخت سيب در آمده  30 گلبرگ دارند. محققان هنوز مشغول مطالعه روي اين درخت عجيب و غريب هستند. كسي چه مي داند شايد درخت سيب آرزو داشته گل هاي رز داشته باشد و فرشته آرزو ها آرزويش را برآورده كرده است.

ده هزار جفت كفش
يك مرد اوكرايني كه به كفش علاقه زيادي دارد تا به حال حدود ده هزار جفت كفش خريده و در خانه اش نگهداري مي كند. او كفش ها را در همه جاي خانه اش به نمايش گذاشته. كفش هاي مختلف مردانه و زنانه كه بعضي هايشان مربوط به زمان جنگ جهاني دوم مي شوند. اين مرد عاشق كفش، معتقد است كفش ها از آدم ها مهمترند. او در شهر خود پايتخت اوكراين به شكارچي كفش معروف است. چون هر كجا كفشي را مي بيند، آن را مي خرد. او كفش هاي خود را از دستفروش ها و حراجي ها با قيمت پايين خريده و براي اينكه بتواند باز هم كفش بخرد، در متروي شهر به مسافران روزنامه مي فروشد و با پولش كفش مي خرد. همسر او كه ديگر از ديدن اين همه كفش خسته شده، گفته: اگر او دست از اين كارش برندارد او را ترك مي كند. اما اين تهديد هم فايده اي نداشته و شكارچي كفش هنوز هم در حال خريد كفش هاي جور واجور است.

  


فكرهاي عجيب و غريب ؛ زنبور

 

*زهرا مهربان
تلويزيون ما از ديروز خراب شده. ما نمي توانيم روشنش كنيم؛ چون وقتي روشن مي شود صداي عجيبي مي دهد. وز، وز. صدايش آن



قدر بد است كه سرت درد مي گيرد. مادرم مي گويد حتماً يكي از وسايل تلويزيون سوخته و خراب شده براي همين اين جوري شده. او قرار است فردا به آقاي تعميركار زنگ بزند تا بيايد تلويزيون ما را درست كند. اما من فكر مي كنم احتياج به تعميركار نباشد . من كه فكر مي كنم يك زنبور گنده رفته توي تلويزيون و آنجا گير كرده و نمي تواند بيرون بيايد. براي همين هي اين ور و آن ور مي پرد و وز وز مي كند. فكر كنم اگر كمي صبر كنيم بالاخره زنبور گنده راهش را پيدا مي كند و از تلويزيون بيرون مي آيد. تازه مي توانيم يك ظرف عسل كنار تلويزيون بگذاريم تا زنبور بوي عسل را بشنود و زود تر راهش را پيدا كند و بيرون بيايد. تلويزيون ما اصلا خراب نيست همه اش كار يك زنبور است.

مداد گم شده
ديروز وقتي به خانه آمدم و مي خواستم مشق هايم را بنويسم هر چه دنبال مدادم گشتم، پيدا نشد كه نشد. نه توي جامدادي بود و نه توي كيف و جيب هايم. مادرم وقتي فهميد مدادم نيست، گفت: حتماً حواست نبوده و آن را توي مدرسه جا گذاشتي. اما من خوب يادم هست كه مدادم را توي كيفم گذاشتم. نمي دانم چه بلايي به سر مداد قشنگم آمده. شايد يك دزد بد جنس آن را دزديده و حالا مي خواهد در عوض پس دادن مدادم از من پول بگيرد يا شايد هم مداد بيچاره وقتي كه من سوار اتوبوس شدم، از توي كيفم افتاده و گم شده و حالا دارد گريه مي كند و توي خيابان ها دنبال من مي گردد.

  


نويسندگان كوچك كفشدوزك ؛ فرار

 

* مليكا گلي




كتاب كوچولو سرفه مي كرد. چشم هايش پر از خاك شده بود. اشك در چشم هايش جمع شده بود. خانم كتاب جلو رفت و دستي به سر او كشيد. پدر بزرگ كتاب ها كه خيلي قديمي بود جلو آمد و گفت: لطفاً همه به حرف هاي من گوش كنيد. ما چند سال است كه در اين قفسه هستيم و هيچ كس ما را نخوانده . همه ما داريم كم كم از بين مي رويم. بياييد همگي از اينجا فرار كنيم.
خانم كتاب سرفه اي كرد و گفت: هر جا كه برويم همين طور است.
كتاب كوچولو كه اشك هايش مي ريخت، گفت: من شنيدم كه توي شهر كناري همه كتاب مي خوانند.
كتاب هاي ديگر هم گفتند: آره ما هم شنيديم.
پدر بزرگ كتاب ها گفت: زود باشيد تا كسي از خواب بيدار نشده، از اينجا برويم.كتاب ها به سرعت دست هم را گرفتند و از آن شهر فرار كردند. بچه هاي عزيز شايد كتاب ها به شهر شما بيايند. زود باشيد...

  


شعر ؛ مورچه و يخچال

 

* عباسعلي سپاهي يونسي
هستم الان توي يخچال




لابه لاي خوردني ها
كشف كردم با چه سختي
من خودم اين سرزمين را

هرچه مي خواهم در اينجا
هست ارزان و فراوان
ميوه، خرما، نان و خامه
مي خورم من كيك الان

آن طرف تر هست ميوه
خربزه با هندوانه
مي برم از چيزهايي
مختلف با خود به خانه


مي روم حالا به خانه
تا بگويم اين خبر را
با تمام دوستانم
باز مي آيم به اين جا

واي آمد يك نفر زود
اين در يخچال را بست
يك نفر لطفا بگويد
پشت در يك مورچه هست

  


خواب آلو

 





بعضي ها عاشق خواب هستند و بيست ساعت از بيست و چهار ساعت را مي خوابند





آن ها هر جا كه مي روند چرت مي زنند حتي سر كلاس درس





و براي اينكه راحت باشند بالش خود را همه جا با خودشان مي برند





و تازه وقتي بيدارند هي خميازه مي كشند براي همين هيچ كس دوست ندارد كنارشان بنشيند.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com