|
قلم بر مي دارم تا واژه هاي سبز انتظار را به رشته تحرير درآورم، اما چه بنويسم كه قلم شكسته من از وصف مولاي غايبم قاصر است. گل واژه «وعجل في فرج مولانا» بر لبانم مي نشيند و سپس مي گويم: خدايا! مي خواهم براي گمگشته يعقوبيان زمان بنويسم!. و اندكي بعد قلم با هجوم سبز كلمات نگارش را آغاز مي كند.
در گذر عارفانه عصر انتظار، هر گاه كه عرصه را بر خود تنگ يافته و در كوران شدايد و مصائب مي رفتيم تا قافيه را ببازيم؛ دست ها را به وسعت دلهاي منتظر بر آستان دوست دراز كرده و ابتدا فرج مولايمان را طلب نموديم! و سپس... .
آنروزها در تهاجم شوم دشمنان،دستهايمان را به گستردگي جهان انتظار، بلند كرده و گفتيم: «اللهم عجل لوليك الفرج! اللهم النصر الموحدين علي القوم الكافرين!». و دقايقي بعد سپاه شكست خورده خصم راهي دوزخ شد.
وقتي خود را در محاصره اقتصادي معاندان نظام اسلامي ديديم، دستانمان را به عظمت قلبهاي شكسته منتظر گشوديم و گفتيم: «العجل! العجل! يا رزاق!». و پس از آن وفور نعمت خداوندي بر ما باريدن گرفت.
هنگامي كه از بهبودي و سلامت بيماران لاعلاج، نااميد گشته، دست بر دعا برداشته و زمزمه كرديم: «سلام علي آل ياسين! اللهم اشفع كل مرضانا!». و دقايقي بعد شفاي بيماران، هديه خوب خدا شد.
آن هنگام كه باران، قطرات رحمتش را از ما دريغ كرد و خشكسالي ميهمان سفره هاي ما شد، به پهنه آسمان انتظار دستان را گشوده و ابتدا گفتيم: خدايا! در فرج مولايمان تعجيل بفرما!! و بارالها! حال باران را بر ما ارزاني ده!. و لحظاتي چند ترنم بارش، شادي بخش وجودمان شد.
اي يوسف دلها! تاريخ ادبيات انتظار، شاهد استجابات حاجاتي است كه در آن ذكر فرج شما، مقدم بر دعاهايمان بود.
پس در آدينه ديگر، ندبه اي ديگر را تلاوت مي كنيم با مقدمه دعاي فرج شما!. و در طلب پايان انتظار، دستان گشاده را به درازاي تاريخ غيبتت بر درگاه دوست بلند كرده و مي گوييم: بار الها! فرج مولايمان را برسان!. شايد جمعه ديگر بيايي!
احمد فياض |