تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادي
فرهنگی
ورزشی
هنری
عشقستان
حوادث
سوسه
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
یادداشت روز
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2008-05-15
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

پنج شنبه 26اردیبهشت ماه 1387


براي نخستين بار د ر سوسه منتشر مي شود؛ نامه اي به ديه گو مارادونا

 

*فاضل تركمن

آه ... برادر عزيزم، ديه گو جان ! سلامي چو بوي خوش آشنايي ... حالت چه طور است برادر ديه گو؟ اميدوارم توي خماري نباشي و از آن مواتهايي كه نجف زاده توي اخبار 30:20 مي گفت مصرف مي كني؛ بهت رسيده باشد و حالش را برده باشي! اميدوارم دماغت هم مثل شكمت چاق باشد ! حتماً مي پرسي يعني چي، هان ؟ ! خب ... حق داري، چون اين يك اصطلاح كاملاً ايراني است . اصلاً نگران نباش، چون قول مي دهم كه هر وقت آمدي ايران خودم تمام اين اصطلاحات را سه سوته بهت ياد بدهم، اما تا رسيدن آن روز موعود بايد بداني كه ما ايراني ها عادت داريم پس از ملاقات يكديگر از هم سؤال كنيم كه دماغت چاق است؟ چاق بودن دماغ استعاره از همان حال خوش داشتن طرف است . واقعاً كه چه قدر جوگير تدريس زبان فارسي شده ام! البته ديه گو جان! چند سالي مي شود كه ديگر توي كشور ما، دماغ چاق به ندرت پيدا مي شود يا اصلاً پيدا نمي شود، چون همه ايراني ها دماغشان را برده اند زير تيغ جراحي و تبديل به بيني اش كردند، آن هم بيني سر بالا ! دماغي هم كه دچار اصلاحات بشود، ديگر دماغ نيست كه ... عينهو ابر بهار دم به دقيقه ريزش دارد.
آه ....ديه گو جان! ما با هيچ جاي قاره آمريكا مشكلي نداريم به غير از آمريكايي كه توش، بوش دارد! مي دانم كه تو هم مثل ما با اين بوزينه تروريست مشكل داري. باشد كه به زودي زود شرش از روي زمين كنده شود، ان شاءا... تعالي!
آه ... برادر ديه گو! كاش بودي و خودم را در آغوش گنده ات مي انداختم . آه .... آه ...برادر ديه گو!حالا مي فهمم وقتي صادق هدايت بيچاره مي گفت؛ در زندگي چيزهايي است كه مثل خوره روح را مي جود، منظورش چه بود؟! منظورش دوري از دوست عزيزي چون تو بود . آه ....ديه گو! به ايران بيا ....آه ....تو هم مث من نمي توني دووم بياري ....آه ....دنيا ديگه مث تو نداره ....آه ...تو خودت نمره بيستي ...آه ...اي ديه گوي ناز! با دل من بساز ...آه ....
ديه گو جان! اگر تصميم گرفتي به ايران بيايي اصلاً نگران شغلت نباش . خدا را چه ديدي شايد علي دايي بركنار شد و تو سر مربي تيم ملي كشورمان شدي!
اگر هم نشدي نگران نباش، توي ايران براي آدمهاي تپل مپل مثل تو به اندازه تعداد مخلوقات خدا راه براي پول در آوردن هست. مثلاً كارگردانهاي سريالها و فيلمهاي كمدي ما دايماً از آدم هاي چاقي مثل تو در آثارشان استفاده مي كنند، بدون اينكه فرد چاق مورد نظر استعداد بازيگري خاصي داشته باشد! چون ما ايراني ها خيلي به چاقها مي خنديم! جسارت است به خدا ديه گو جان! از قديم اين طوري بوديم، چه مي شود كرد ؟!
ديه گو جان! تو مي تواني از طريق بازي در پيامهاي بازرگاني كالاهاي ايراني هم پول در بياوري. كافي است يك شكلات يا يك پودر رختشويي را بگيري دستت، آن وقت است كه آن شركت سعادتمند مي شود، چون تمام مردم به خاطر تو مي روند و از آن جنس كلي خريداري مي كنند . تازه مي توانم با چند پيشكسوت هنر و ورزش هم آشنايت كنم كه اگر خواستي بروي تبليغ آيس پك يا املاك رابينسون در دبي را بكني! فكر مي كنم خوب پولي هم بدهند !
آه.... برادر ديه گو! ديگر هيچ ملالي نيست جز دوري تو. مرا ببخش كه آنقدر وراجي كردم و هرچي زده بودي از سرت پراندم! منتظرت هستم . زودتر به ايران پهناور بيا، زودتر بوينس آيرس را به مقصد تهران بزرگ ترك كن تا بفهمي با چه انسانهاي متمدني طرف هستي، داداش؟!
مي ماچمت از راه دور
يكي از شهروندان اصيل ارادتمند
اصغر سياست زدگان

  


پخش زنده گزارش راديويي درباره شكسته شدن طلسم قيمتها ؛ باور كنيد ارزان شد !

 

با سلام خدمت تمامي شنوندگان عزيز، بازهم در خدمت شما هستيم از راديو صداي آشنا .
و سرانجام شكست! و اينك پس از ماهها طلسم در هم شكست! مدتها بود كه همه مردم منتظر شنيدن اين خبر بودند و اينك آن زمان فرا رسيد !
مدتهاي مديدي بود كه در اخبار رسانه ها فقط خبر افزايش قيمتها را مي شنيديم تا جايي كه مردم، ما اهالي رسانه را مرغ بد خبر مي دانستند كه هر روز خبر گران شدن يك كالا را به آنها مي دهيم، اما اين بار قضيه كاملاً برعكس است و ما مفتخريم كه خبر ارزان شدن يكي از كالاهاي مصرفي به خصوص در شهر هاي بزرگ را به اطلاع مصرف كنندگان آن برسانيم . البته هنوز خبر دقيقي درباره نام و مشخصات اين كالا دريافت نكرده ايم اما مسلماً دانستن اسم اين كالا اهميت چنداني ندارد و مهم اين است كه هر چه بوده ارزان شده!
گويا هموطنانمان با شنيدن اين خبر به جنب و جوش افتاده اند تا بفهمند كه اين محصول چيست تا سريعاً و قبل از اينكه دوباره گران شود، اقدام به خريداري آن نمايند.
از برخي از شهر ها نيز خبر رسيده است كه جمعي از هموطنانمان كه اغلب از قشر جوان بوده اند و از طريق منابع نامعلومي از مشخصات اين محصول مطلع شده اند و توانسته اند در اين مدت، يعني پس از ارزان شدن اين كالا، آن را خريداري نمايند و به مصرف آن بپردازند، آنقدر خوشحال هستند كه در اكثر موارد از شدت خوشحالي راهي بيمارستانها شده اند! حتي متأسفانه چندين مورد هم خبر دريافت كرديم كه عده اي از مصرف كنندگان اين كالاي تازه ارزان شده، آنقدر شاد شده بودند كه در اثر آن، از خوشحالي پر در آوردند و از پشت بام منازلشان همچون كبوتر به آسمان پرواز كرده اند، اما به دليل فرضي بودن جنس بالها، با قسمت فوقاني مغز به كف آسفالت خيابان سقوط كرده اند و متاسفانه در جا سقط شده اند!
بله، از اتاق فرمان به ما اشاره مي شود كه هم اكنون سيل عظيمي از هموطنانمان در پشت در استوديو تجمع كرده اند و بي صبرانه منتظرند تا ما نام اين كالا را اعلام كنيم و آنها هم هر چه سريعتر جهت خريداري آن اقدام نمايند.
همانطور كه قبلاً هم اشاره كردم خود ما هم هنوز نام اين محصول را نمي دانيم و منتظر هستيم تا خبر موثقي در اين باره دريافت كنيم و به محض اطلاع، شما را نيز در جريان خواهيم گذاشت .
بله، هم اكنون خبر مربوط به اين محصول به دست ما رسيد كه من آن را براي شما قرائت مي كنم :
(رئيس هيأت مديره مؤسسه ارتقاي سلامتي با اعلام كاهش شديد قيمت قرصهاي روانگردان و داروهاي محرك در كشور ......! )
بله شنوندگان عزيز، گويا اختلالي در شبكه ايجاد شده كه ما ناچاريم در همين جا اين برنامه را به اتمام برسانيم! پس تا برنامه بعد ( اگر برنامه اي بود!)، همه شما را به خدا مي سپارم . خدانگهدار
سعيد جينگولك

  


راهرو ؛ مونوريل يا مترو؟ مسأله اين است!

 

بنابه درخواستهاي جمع قليلي از هموطنان، بر آن شديم تا به يك تحقيق تاريخي و مقايسه تطبيقي ماندگار درخصوص پروژه هاي مونوريل و مترو اقدام نموده و بدين وسيله ضمن پاشيدن يك سطل آب خنك بر آتش مغالطه ها، سفسطه ها و منازعات موجود، برخي ناآگاهان را نيز قبل از فرا رسيدن ابدالدهر از جهل مركب به در آوريم!
نقبي به تاريخ متروي ايران: تاريخ احداث راه آهن شهري (كه جد مترو محسوب مي گردد) در تهران به 120 سال قبل و دوران ناصرالدين شاه (آكتور سينما!) برمي گردد. وي كه سوداي فرنگي شدن به سر داشت (ولاغير!)، در يك بده بستان تاريخي، با اخلاف و اجداد خبرگزاري روي تر(!)، امتيازِ استخراج و بهره برداري از تمام معادن و منابع طبيعي ايران را داد تا در عوض رويتر راه آهن  سراسري ايران را احداث كند. تأسيس ترامواي شهري نيز از جمله اين امتيازات بود. اصطلاح گهربار: « دادن الماس و گرفتن آب نبات» نيز از همان دوران، نُقل و نَقل زبانها شد. به هزار و يك دليل، كه اولين آن بي كفايتي حاكمان وقت بود، اين كار انجام نشد. تا حدود 65 سال پيش، فقط يك خط آهن روي زمين ، بين دروازه  حضرت عبدالعظيم و ميدان باغ شاه ، به وجود آمد كه به واگن اسبي معروف شد. از آن پس موضوع احداث مترو به يكي از موضوعات داغ و جنجال برانگيز تبديل شد و كشورهاي پيشرفته، از سر خيرخواهي، هريك به نوبه خود سهمي مي خواستند تا از اين نمد براي خود كلاهي بدوزند و بر سر ايران بگذارند! فلذا مترو از آن دست مقوله هاي تاريخي است كه به درد افتخار كردن هم مي خورد!
در اين مقال ضمن تشكر ويژه از زحمات شبانه روزي مجموعه زحمتكش شركت مترو، ذيلاً به اختصار مترو و مونوريل را با ديدگاه انتقادي و غيرانتفاعي، از مناظر دهگانه ذيل مورد بررسي و مداقه قرار مي دهيم تا مايه عبرت آيندگان باشد:
1- زمان و هزينه: مونوريل با سرعت فوق العاده زيادي ساخته و پرداخته و انداخته مي شود! به طوري كه در اندك زماني، همه جا را فرا مي گيرد! اما مترو از آن پروژه هاي زير بنايي (يا زيربنَايي) است كه علاوه بر پير كردن آدم، پير آدم را هم در مي آورد. نگاه كنيد كه در 20 سال گذشته چقدر پيش رفته است! هرچقدر پول توي تونلهاي اين لامصب(!) بريزي، پر نمي شود. چاه ويل است انگار! فلذا با عنايت به مثل گرانبهاي «وقت طلاست» و مصراع «نه عمر خضر بماند نه ملك اسكندر»، طي يك حساب سرانگشتي مي بينيد كه ترجيح با انجام طرحهاي سريع السيرتر و سريع الخيرتر است. شخصا اگر جاي «حافظ» بودم، به جاي استفاده از كلمات اروتيكي مثل«كمر» براي جلب و جذب مخاطب، با صرف اندكي فسفر و مختصري دورانديشي، در قاب و قالبي اجتماعي، مي گفتم: «بدان ترن نرسد دست هر گدا، حافظ ... خزانه اي به كف آور ز گنج قارون بيش».
2- هم راستايي با سياست شفاف سازي: مترو در زيرزمين جريان دارد و زيرزيركي حركت مي كند (نوعي حركت خزنده)، پس مردم (و حتي مسؤولان) آن را نمي بينند و اين محل اشكال است! اما مونوريل، في الواقع جلوي چشم مردم حركت مي كند و همگان، مي توانند بر ساخت آن نظارت كنند! به اين مي گويند تسهيل در شفاف سازي اطلاعات و ارتباطات!
3- حمايت از طبقات محروم اجتماع: مونوريل به آرزوي ديرين مردمي كه در دهكهاي پايين درآمدي و زير خط فقر واقع هستند و دلشان پر مي زند براي پرواز كردن، با هزينه ناچيزي جامه عمل مي پوشاند. ارزان كردن پرواز به همين سادگي! گذشت آن زماني كه (آن سان گذشت) شاعران سوسول مرفه، با ديدن يك پرنده تپلِ مرده (يا توپولوف زمين خورده)، زمزمه مي كردند كه: «پرواز را به خاطر بسپار»! از اين پس جوانان اين مرز و بوم مي توانند به جاي سير در آسمان رؤيا و خيال، در آسمان واقعي سير و سفر كنند! حتماً كه نبايد سوار هواپيماهاي فكسني گرانقيمت شد! مونوريل ضمن ارزان بودن، ايمني اش هم فوق العاده بيشتر است! اما در اين زمينه مترو هيچ جذابيتي ندارد!
4- زيبايي شناسي: مونوريل در تلطيف و زيباسازي نماي ظاهري شهر، تأثير بسزايي دارد و شهر را با جلوه هاي بصري فوق مدرن مي آرايد! قبول نداريد از برادر عزيزمان «اسپايدرمن» بپرسيد! در حالي كه مترو، هي زيرزمين نقب مي زند و هيچ دخلي هم به روي زمين ندارد!
5- علم زيست شناسي: مونوريل به عقاب مي ماند كه بر بلنداي آسمان جولان مي دهد ! اما مترو شبيه به ماري است كه در تونلهاي وحشت انگيز مي لولد و جلو مي رود! تصديق مي فرماييد كه برتري عقاب بر مار نياز به توضيح و تفسير ندارد؛ دارد؟!
6- مقاومت در برابر زلزله: تهران در محاصره گسلهاي خطرناك و در معرض زلزله قرار دارد. هر آن ممكن است بر اثر زلزله، كاسه و كوزه مردم بشكند و درب و داغان بشود. اگر - زبانم لال- زلزله بشود، مونوريل ستونهاي محكمي دارد كه به مردم قوت قلب مي دهد! اين ستونها دست كمي از ستونهاي تخت جمشيد و كاخ چهلستون ندارد! ولي اگر مردم در مترو باشند، لاجرم مي ترسند! چون  مترو ستوني ندارد تا از جانشان حفاظت كند! ترس از زنده به گور شدن به كنار!
بيت شاهد:
مترو كه بي ستون است، مانند بيستون است
اما بود مونوريل از چهلستون قوي تر!
7- سيستم تهويه مطبوع: اصولا مونوريل نيازي به سيستم هاي سرمايشي و گرمايشي ندارد! لاي پنجره ها را كه بازكني، هوا كوران مي كند و هر بوي نامطبوعي را مي سپارد به دست باد، هرچه بادا باد! اما هواي متروي زيرزميني، دم دارد! آدم اگر بخواهد نفس بكشد، خفه مي شود! زندگي در «پنت هاوس» و بالاي برج با زندگي در زيرزمينهاي نمور قابل مقايسه است؟!
8- نزديكي به خدا: بشر ذاتاً، آسمان را بيش از زمين دوست دارد. شاعران بسياري در اين زمينه، سخنوري و قلمفرسايي كرده اند كه: «ما ز بالاييم و بالا مي رويم!» و مونوريل چون به آدميزاد، امكان صعود و نزديك  شدن به خدا را مي دهد، از اين نظر كلاً مقبول تر است! قربة الي ا...! مولوي آن روز كه فرمود:
«جسم خاك از عشق بر افلاك شد ...
كوه در رقص آمد و چالاك شد»
نيم نگاهي به مقوله فضاپيمايي بشر و اختراع مونوريل داشت! او در خشت خام و چه بسا آيينه جام، اينها را مي ديد! شخص نگارنده كه دست بر قضا دستي در ادبيات و دستي هم در صنعت دارد، يك وقتي در جايي گفته بود:
اين يكي در قعر خاك و آن يكي در آسمان
هر دو بر ريل ند، اما اين كجا و آن كجا؟!
9- چتربازي: مونوريل، خروجي هاي اضطراري زيادي دارد. هرجا گير كرد، با چتر نجات مي توان پايين پريد! قابل توجه چتربازهاي گرامي! شاعر مي فرمايد:«چتر خود باز كن كه جان يابي»! اما در حالت گير و گرفتاري، از مترو نمي توان پايين پريد!
10- سفري رؤيايي به ديار باقي: مونوريل براي پايان دادن به زندگي، از مترو رويايي تر است! اگر كسي خودش را زير قطارِ مترو بيندازد، علاوه بر اينكه صحنه فجيع و دلخراشي را به وجود مي آورد، باعث گير كردن مترو نيز مي شود! اين طوري برنامه زمان بندي حركت قطارها را به هم مي ريزد و در نظم عمومي جامعه، اخلال ايجاد مي كند! در حالي كه اگر كسي بخواهد خودش را از مونوريل پايين بيندازد، اولاً آتش نشاني مي تواند آن زير، تورِ نجات پهن كند و از بروز اين حادثه دلخراش (با دوز پايين)، جلوگيري نمايد. مردم هم اين نمايش هيجان انگيز را به طور زنده(!)، تماشا مي كنند. درصورت توفيق طرف! نيز، مونوريل سرافرازانه به كار خود ادامه مي دهد! عزيزان امدادي هم به راحتي مي آيند و طرف را به سوي آرامگاه ابديش هدايت و دلالت مي كنند! همه چيز هم به جاي خودش خواهد بود و مزاحم ديگري نمي شود ! «نخود نخود، هركه رود خانه خود!» ضمناً به كساني كه به اين منظور، قصد صعود به مونوريل را دارند، توصيه مي گردد كه با صداي گرفته و محزوني، اين مصراع را زير لب زمزمه كنند كه:«پله پله، تا ملاقات خدا مي روم!»
* محسن اشتياقي

  


راپورتهاي راستكي ؛ راپورت خواب بين الطلوعين

 

* مخبرالسلطنه (جديدالمرام)

حكماي مملكت يونان بر اين عقيده بوده اند كه خواب قيلوله براي حفظ الصحه مضر است و جانكاه! و كابوسي كه از قيلوله برخيزد، نه از بين الطلوعين، صادقه نباشد. و ما كه مخبرالسلطنه قطب الدنيا و الآخره هستيم نيز بر چنين احوال به كفايت اشراف داريم و بلكه بدين عقيده ايم كه علم ما از ظوطين و سقراط و بطلميوس و دريدا نه كمتر كه يكسان، بلكه فزون است.
اما نمي دانيم از چه روي بر خاطر مباركمان برات شده، خوابي كه يوم ماضي و بين الطلوعين از سر گذرانديم پر بيراه نبوده، بي گمان خط و ربطي به حيات و زي آتي مان دارد.
از خدا، پنهان نيست از شما كه رعايا و نوكرهاي ماييد چه پنهان، يوم ماضي به خواب ديديم، هيبت يك خواننده معروفي داريم براي جماعت اهل ميوزيك و طرب روي سن مطربي مي كنيم و زبانمان لال در كسوت مطربين در آمده كت قرمز و تنبان جين آبي پوشيده، نعوذبا... بر كمر مبارك قر زياده مي آوريم و از لفجه مبارك اشعار موزون به دركرده تار و گيتار و تنبك و روي مباركمان به ديوار مزقون با ما كه رئيس كنسرو هستيم همراهي مي كنند.
فلذا، به عينه ديديم جماعت جوان و فوفولي در اشكال و اشباح مختلفه استغفرا... ناچاريم بر قلم جاري سازيم، هر چند خواب بوده و گمان مي كنيم گناه آن به غايتي كه در بيداري مي پنداريم نيست- آري! استغفرا... رجال و نسوان به اختلاط حضور در عمارت مذكور قمطريرا مي كردند و حركات موزون مي نمودند.
نمي دانيم، چه بود كه همان لحظه مايكروفن در ميان ايشان مپروت نداشته از آن محل فسق و فجور به زير نيامده توبه نكرده و بساط عيش و طرب ايشان بر هم نزديم. بلكه، بلعكس دو لب مبارك همچنان كه بلبلي در چمنزار خسته دور به تحرك وا داشته اصوات قبيحه از ايشان مخروج مي داشتيم.
علي ايحال، از خواب كه پريديم، كلهم انگشتان يدين مبارك به دندان گزيده مليله خاتون را احضار كرده، روايت مذكور برايشان نقل كرده و طلب استغفار كرديم.
چندي است در بهار خواب عمارت چهار صد متري مان در نياوران نشسته ايم و به آنالايز اعمال و رفتار خويش اشتغال ورزيده ايم كه علت فعل مذكور- هرچند در تصور آمده- ريشه يابي كنيم. به نتايجي رسيده ايم!
بي گمان خواب كفر آميز مذكوربي ارتباط به اين امين السلطان، بنده زاده، نيست كه چندي است تصوير مطربه اي انگليزي- سيلين دي يون نام- آورده در اتاق خويش پنهان كرده. از خداوند بارتعالي پنهان نيست از شما كه رعايا و نوكرهاي درگاه ماييد چه پنهان، صورت قبيحه مطربه مذكور را چند بار از زير قالي اتاق امين السلطان پدر سوخته بيرون كرده، به اكراه بر آن نگريسته ايم.
خداوند، ببخشد. حتم داريم همين رويت قليله اسباب چنين خواب زشتي را فراروي ما آورده و گمان داريم آتيه ما را نيز متأثر كند.
ليكن هر بار طلب استغفار كرده، داده ايم امين السلطان پدر سوخته را در پشت بام فلك كنند، آن صورت قبيحه را سوزانده و امر كرده ايم هر چه از اين دست صورت مستحجن در محله شهر رويت شود با صاحبانشان در تنور بسوزانند. ان شاءا... ختم به خير شود.

  


نقد سخنان ايراد نشده رئيس جمهور؛نقد مي كنم، پس هستم!

 

ارژنگ حاتمي 

قرار بود رئيس جمهور در برنامه اي تلويزيوني در مورد گرانيها و نطق پيش از دستور نمايندگان مجلس صحبت كنند، اما اين برنامه لغو شد، فرداي اين روز در يكي از روزنامه ها نقدي در مورد سخنان ايراد نشده رئيس جمهور خوانديم، بسيار تعجب كرديم و تصميم گرفتيم مدتي بعد از اين حادثه نادر، با آبدارچي اين روزنامه مصاحبه اي داشته باشيم؛
* چطور شما در روزنامه تان به نقد سخناني پرداختيد كه هنوز گفته نشده بودند؟
**رسالت روزنامه نگاري و اخلاقيات در اين حرفه ايجاب مي كند كه ما انتقاد كنيم.
* از چي انتقاد كنيد؟ اين سخنان كه هنوز گفته نشده بودند!
** اگر هم گفته مي شدند فرقي نمي كرد، ما انتقاد مي كرديم، انگار شما متوجه نيستيد؟ ما اصولاً به همه چيز انتقاد مي كنيم.
* مي شه بيشتر توضيح بدهيد؟
** براي ما فرقي نمي كند كه فرد مسؤول باشد يا نباشد، عملكردش مثبت باشد يا نباشد، حرف زده باشد يا نباشد، ما انتقاد مي كنيم، حتي ما از انتقادهاي خودمون هم انتقاد مي كنيم، اصلا من به سؤالات مطرح شده شما هم انتقاد دارم!
* چرا؟ مگه من چي گفتم؟!
* شما سؤالاتتون انتقادي نيست، مثلاً شما بايد از من انتقاد كنيد كه چرا روزنامه شما طوري انتقاد مي كند كه منتقدها به اين انتقادها، انتقاد مي كنند؟!
* من ... انتقاد ... شما ... اينجا كجاست؟ ... من كي ام؟! ... شما كي هستي؟!
** اي بابا ... اين هم يكم ازش انتقاد كردم كه قاطي كرد، شماها چرا انتقاد پذير نيستيد؟!

  


اي كاش ...

 

اي كاش كه من دو بال داشتم !
اي كاش كه من پرنده بودم !
اي كاش كه من مي توانستم پرواز كنم تا به آسمان بروم و در افقهاي دور دست آنقدر به جستجو بپردازم تا آن زمان كه سرانجام بتوانم مرغ و ماهي و گاو و گوسفندي را كه مدتها پيش، از سر سفره خانواده ام پر كشيدند و به آسمان رفتند، دوباره با خود بر سر سفره مان بياورم!

اي كاش كه من مي خزيدم !
اي كاش كه من خزنده بودم !
اي كاش كه من مي توانستم به درون خاك بخزم و در اعماق زمين آنقدر به جستجو بپردازم تا آن زمان كه سرانجام بتوانم شالي هاي برنج را بيابم و با خود به سطح زمين بياورم و اين عمل را آنقدر تكرار نمايم تا آنگاه كه زمينهاي كشورم پر از برنج شوند، شايد كه افزايش ميزان آن، كاهش قيمتش را به دنبال داشته باشد و سبب شود كه برنج نيز دوباره بر سفره خانواده ام راه پيدا كند!

اي كاش كه من مي جهيدم!
اي كاش كه من جهنده بودم!
اي كاش كه من مي توانستم آنقدر جهش بلندي بزنم تا آن زمان كه سرانجام بتوانم خودم را به نوك شاخه هاي درختان بلند بالاي ميوه برسانم و مقداري از آنها را بچينم و با خود بر سر سفره خانواده ام بياورم تا آنها بتوانند پس از مدتها، عطر و طعم ميوه را نيز احساس نمايند!

اي كاش كه من پول مي داشتم!
اي كاش كه من پولدار بودم!
اي كاش كه من مي توانستم آنقدر پول در بياورم تا آن زمان كه ديگر مجبور نباشم براي گرفتن چندرغاز حق التاليف، اين همه اراجيف سر هم كنم و تحويل شما خوانندگان عزيز بدهم !
سعيد ترشيزي

  


افسانه هاي 2000 و چندمي ؛ سهراب و گرد آفريد

 

سهراب به سان پلنگي خشمگين اسب خود را به طرف گرد آفريد حركت داد . گرد آفريد كه حسابي ترسيده بود، كلاه خودش را از سر برداشت و گيسوانش از بند زره رها شد، بعد باصدايي بغض آلود ترانه اي را كه هميشه پدرش براي او مي خواند، زمزمه كرد: دخترم! دلخوشي بابات هميشه ...... سهراب كه حسابي احساساتي شده بود، زد زير گريه و گفت: خيالت تخت باشد دختر جان! نترس! من غلط بكنم كه قصد كشتن تو را داشته باشم . فقط بگو ببينم خبر داري كه روزنامه ها نوشته اند: ( قرار است ازدواج موقت با جسارت ترويج بشود ؟!)
فاضل تركمن

  


پارازيت

 

شبهاي مهتابي به شبهايي كه كنار تويم غبطه مي خورند.
وقتي انتظار ديدنت را مي كشم، نوك عقربه هاي ساعت به هر سمت باشند گويا ترا نشان مي دهند.
سوراخ جا كليدي روزنه اميد آدم فضول است.
پيرمرد گفت: عمر درازم را مديون فراموشكاري ملك الموت هستم.
از سكوت مردگان، حرف حساب را به وضوح مي شنوم.
كم سوترين ستارگان هم، به ستاره اقبالم حس برتري دارند.
نه جرأت زندگي دارم، نه جرأت خودكشي!
خياط سر سوزني ذوق داشت، اما حيف كه عاجز از نخ كردن ته سوزني بود.
باعث و باني تك آرزوي برآورده شده اش، ملك الموت بود.
آخرين دم زندگي اش باز دم بود.
پيني كيو دروغ مي گفت تا دماغش چاق شود.
روي ماهت شارژ چشمانم است.
دوست ناباب، آبروي آدم را بالا مي كشد.
پرندگان بي آنكه نقاشي فرابگيرند، چه زيبا پر مي كشند.
براي وزين شدن سنگ همه را به سينه مي زد.
عشق يعني لبخند روي لب را به بزك روي لب ترجيح دادن.
كاش سيگارها قبل از كشيده شدن، ته مي كشيدند.
خشكسالي آنقدر گسترده بود كه سراب هم ديده نمي شد.
مار، يك عمر آرزوي لي لي كردن داشت.
هستي تروريست صرف نيستي ديگران شد.
پرواز دو بخش است: بال سمت راست، بال سمت چپ.
* مهدي محمدي

با فرياد همسرم افكارم از خواب بيدار شد.
بعضي شبها افكارم بيدار مي ماند.
گاهي اوقات افكارم بر خلاف وزش باد حركت مي كند.
در قرار ملاقتم با خواب، او هميشه دير مي آيد
در شبهاي مهتابي، ماه از آفتابي شدن مي ترسد.
كاش عقل را به عدالت تقسيم كرده بودند.
عشق، انسان را به آسمانها مي برد و مرگ به زير زمين.
كرم خاكي موجود متواضعي است.
براي اينكه دلم تنگ نشود شبها قبل از خواب آن را قالب كفاشي مي زنم.
وقتي دلم مي گيره به اين سادگي ها ول نمي كند.
شايد قلم لرزه نگار انديشه باشد.
شايد پيش نياز درس زندگي يك واحد دروغ باشد.
مگسهاي متمدن ، غذايشان را از زباله هاي اتمي تامين مي كنند.
گاهي اوقات روياهايم سوار نگاهم شده و به دور دستها سفر مي كند.
بعضي ها هواي تازه مي خواهند، همان طور كه پشه هاي آن طرف پنجره خون تازه!
خطوط دلت را زياد اشغال نكن، شايد خوشبختي پشت خط باشد.
ويزاي مسافرت به دلها، مهرباني است.
بعضي ها براي اشتباه خود به هزار توجيه روي مي آورند تا اشتباه 1001 را مرتكب شوند.
سهراب گل هاشم

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com