|
* جواد صبوحي
اشاره :
اول خرداد هر سال به نام كسي نامگذاري شده است كه تاريخ فلسفه وامدار انديشه هاي گرانسنگ اوست. انديشمندي كه جهان فلسفه اسلامي بي نام او ناشناخته است.

تاريخ در خاطره خود نام كمتر كساني را سراغ دارد كه چنين درخشان بر پهنه علم و ادب ايران زمين بدرخشد. حضور مرداني ستاره گون در گستره فقاهت و فلسفه همواره بر تارك تاريخ اين مرز و بوم درخشيده است و ياد آنان، ديوان شعري است كه در ذهن ايران و ايرانيان تا ابد زمزمه خواهد شد. ملاصدرا، حكيم و فقيه بزرگ ايراني، از جمله اين مردان است.
ملاصدرا عالمي تمام عيار بود كه علم او در حلمش تجلي مي يافت و تلاشهاي علمي اش در تهذيب فراوان. او عالمي بود كه عملش تجسم واقعي ميزان يافته هايش از طبيعت و ذهن به شمار مي رفت. انساني وارسته كه جز در طريق حق گام برنداشت و عمري را به قناعت، زهد و رياضت سر كرد. آن وارسته دوران هفت بار با پاي پياده به سفر حج رفت و در هفتمين سفر خود هنگامي كه از حج باز مي گشت، در سال 1050 ه. ق در حوالي بصره ديده از جهان فرو بست .
ملاصدرا پايه ريز حكمت متعاليه است. حكمتي نوگرا در فلسفه كه با اتخاذ طريق سومي منبعث از اصول مشترك فريقين اشراق و مشاء، سعي در ارايه راه جديدي در فلسفه دارد. او عقل و دين را حقيقت واحدي مي پندارد و اذعان مي كند كه هرگز نتايج عقليه به مخالفت با دين منجر نخواهند شد.
برگزاري همايش نكوداشت حكيم صدرالمتالهين را بهانه اي براي گفتگو با آية ا... سيد محمد خامنه اي رئيس بنياد حكمت اسلامي صدرا ساختيم.گفتگوي كوتاه ما با ايشان را مطالعه بفرماييد:
* شايد براي ورود به بحث مناسب باشد به مفهوم «حكمت» از منظر فلاسفه اشاره اي داشته باشيد و اينكه آيا اين مفهوم در بين فلاسفه اسلامي و غيراسلامي به يك معنا به كار مي رود يا معاني متعددي براي آن ذكر شده است ؟
** كلمه «حكمت» با توجه به ريشه عربي آن، به معناي كمال و استواري است. هرچيز بدون نقص، حكيم است؛ چه انسان و چه قرآن و چه خداوند متعال كه به هر سه آنها صفت حكيم داده شده، زيرا خداوند نقص ندارد و قرآن در نهايت استواري است و سستي در آن راه ندارد و انسان حكيم، انساني است كه سعي مي كند در همه كارهايش اشتباه و نقص و عيب راه نيابد.
اما در نظر فلاسفه، حكمت به طور كلي به دو معنا به كار مي رود؛ اول به معناي ويژگي در خلق و خوي بشر و اين همان است كه انسان را حكيم مي سازد، يعني انساني كه داراي اعتدال روحي و خلقي است؛ نه اهل زياده روي و افراط است و نه تفريط و كم كاري.
معناي دوم حكمت، به نوعي شناخت يا علم بر مي گردد كه به آن فلسفه هم مي گويند و به دو بخش حكمت نظري (يعني فلسفه تئوريك) و حكمت عملي (يعني فلسفه كاربردي) تقسيم مي شود.
اين تعريف دوم از قديم حتي در فلسفه ارسطو نيز ديده مي شود. يونانيها براي حكمت كلمه «سوفيا» (Sophia) را به كار مي بردند و آن را بر دو بخش تقسيم مي كردند؛ اما در فلسفه دوران جديد غربي آن را به معناي علوم غريبه به كار مي برند كه در بيشتر مكاتب به آن توجهي نمي شود.
* در تقسيم بندي حكمت به دو شعبه نظري و عملي، تمامي فلاسفه اتفاق نظر دارند؟
** اصولاً اين تقسيم بندي بازمانده از فلسفه قديم يوناني است كه ظاهراً آنها هم از حكماي ايران باستان (به نام مغان) گرفته بودند. فلاسفه اسلامي آن را پسنديدند و در آثار خود به آن پرداختند. پس از ترجمه آثار اسلامي به زبان لاتين كه از اسپانيا و شامات پس از جنگهاي صليبي به غارت رفته بود، قرنها فلسفه اسلامي و كتب ابن سينا و ابن رشد در اروپا ، ديرها ، كليساهاي مسيحي و مدارس يهودي تدريس مي شد و در آنجا نيز حكمت داراي دو بخش بود، اگرچه مسيحيان بيشتر به حكمت نظري توجه داشتند و مباحث حكمت عملي (مثل اخلاق و سياست و آزادي حقوق بشر و حقوق زن و حقوق بين الملل و آزادي درياها) توسط فلاسفه اجتماعي اروپا ( پس از رنسانس و انقلاب فرانسه و آزادي افكار از مسيحيت كاتوليك و كليساي رُم ) معروف به دوران تجدد يا مدرنيته، پديد آمد.
در دوره جديد اروپا، برعكس به فلسفه يا حكمت نظري بي اعتنايي شد و مذاهبي مانند شكاكيت و حسگرايي و تجربه گرايي و مانند اينها رواج يافت.
* چرا ملاصدرا بطور جداگانه در كتابهاي خود به مقوله حكمت عملي نمي پردازد؟
** ملاصدرا به حكمت نظري اهميت بيشتري مي دهد، زيرا معتقد است اگر فيلسوف از لحاظ نظري به مرحله كمال خود نرسد و در حد امكان و محدوديتهاي جهان ماده، حقايق را كشف نكرده باشد، در عمل و در اجراي حكمت در زندگي فردي و اجتماعي شكست خواهد خورد و به هدف نخواهد رسيد.
نكته ديگر اين است كه وي حكمت عملي را در لا به لاي حكمت نظري مي آورد و حتي در كتابهايي مانند: «ايقاظ النائمين» و «كسر اصنام» و «واردات غيبيه» و ديگر كتب مشابه، در كنار آموزش حكمت نظري از حكمت عملي ياد مي كند.
* تفاوت ديدگاهي كه ايشان نسبت به رابطه حكمت عملي و نظري با فلاسفه ديگر دارد، چگونه ديدگاهي است و از كجا ناشي مي شود؟
**معمولاً فلاسفه حكمت نظري را مقدمه اي براي حكمت عملي مي دانند، ولي نظر ملاصدرا برعكس است. وي معتقد است اگرچه هر عمل به علم نيازمند است و حكمت عملي بايد نتيجه و برگرفته از حكمت نظري باشد يا علم و عمل در كنار هم جاي بگيرند ولي حكمت عملي غايت نيست، بلكه وسيله اي است براي كسب كمال علمي و نظري. وي تصريح مي كند كه رموز حكمت نظري را كسي مي تواند كشف كند و بفهمد كه تن خود را به دست رياضت بسپارد و به اصطلاح راه حكمت عملي را طي كند و در تربيت خود كوشا باشد.
* نقش ملاصدرا در آشتي ميان حكمت و فلسفه كه شما قبلاً در جايي به آن اشاره كرده بوديد چگونه قابل اثبات است؟
** فلاسفه مشايي از ارسطو به بعد حكمت اشراقي (يا حكمت مشرقي) را كه ميراث ايران باستان بود به كناري گذاشتند و حكمت را به صورت مشتي مباحث خشك درآوردند و متأسفانه مترجمان مسيحي زمان مأمون، دانسته يا ندانسته همانها را به عربي ترجمه كردند و حكمت اشراقي در صف عقب ماند و مورد بي اعتنايي قرار گرفت تا آنكه سهروردي علناً كتابي در حكمت اشراق نوشت و شاگردانش آن را پنهاني ترويج كردند.
با وجود آنكه كتب سهروردي كم و بيش در دسترس بود، ولي قادر به رقابت با فلسفه مشايي نبود تا آنكه ملاصدرا مكتب خود را تأسيس كرد و ثمره مشترك اين دو مكتب (اشراق و مشاء) را با توجه به عرفان اسلامي و قرآن و حديث، به صورت نظامي واحد و منسجم عرضه نمود كه به همان اندازه كه اطلاق فلسفه به آن صحيح بود، اطلاق حكمت نيز صحت داشت و در واقع حكمت را كه در هاله اي از ابهام قرار گرفته بود، به سوي روشني كشيد و معناي واقعي حكمت را به فلسفه خود داد و به سبب برتري آن با تك مكتبهاي گذشتگان، مكتب خود را حكمت متعاليه ناميد.
* حكمت متعاليه ملاصدرا و درك مفهوم حكمت در جامعه، چه كمكي به حل مسايل فكري مردم خواهد كرد؟
** وقتي كسي از عقل و شعور برخوردار است و بخواهد براي زندگي خود خانه بسازد، مسلماً ترجيح مي دهد خانه او محكم و بادوام و راحت باشد و به زندگي او لذت ببخشد. خود زندگي چند ده ساله انسان هم همين طور است و انسان ترجيح مي دهد اصول و قواعدي را كشف كند تا زندگي او راحت و با حسن عاقبت باشد.
براي يك زندگي بهتر، عقل يك ابزار مناسب است و مانع اشتباه و خطر و ضرر مي شود. دين و شريعت هم اصولي براي راهنمايي دارد كه نام آن را «تكليف» يا قانون شرع مي گذارند. حكمت واقعي عمل كردن به هر دوي عقل و دين يا وحي است. اصول حكمت متعاليه بر عقل و عقلگرايي گذاشته شده است. دين اسلام هم، بشر را به عقلگرايي و احكام پيشيني فطرت دعوت مي كند و در قرآن نيز آمده است كه دين اسلام همان فطرت ا... است.
انسان بايد چه در مسايل فكري و چه مسايل و مشكلات عملي و زندگي به حكمت يعني عقلگرايي پناه ببرد و در پي يافتن پاسخ به سه سؤال مهم بشري: يعني از كجا آمده ام؟ چرا آمده ام؟ و به كجا مي روم و پايان زندگي چيست؟ باشد. اين راهي است كه حكمت متعاليه و حكمت حقيقي مي تواند به ما نشان بدهد و پيامبران نيز براي راهنمايي بشر براي رسيدن به اين پاسخ آمده بودند.
از حضورتان در اين گفتگو سپاسگزاريم |