|
*الهام موسوي
خاله قزي تنهاي تنها توي خانه هزار پنجره اش زندگي مي كرد. خانه او خيلي بزرگ بود و هزار تا اتاق داشت با هزار تا پنجره. خاله قزي

هر روز صبح وقتي از خواب بيدار مي شد با عجله دست و صورتش را مي شست و صبحانه مي خورد، چون خيلي كار داشت. او هر روز بايد هزار تا پنجره را باز مي كرد و پرده ها را كنار مي زد تا آفتاب روشن و قشنگ به خانه اش بتابد.
خاله قزي بعد از خوردن صبحانه كارش را شروع مي كرد. با عجله به همه اتاقها مي رفت. پرده ها را كنار مي زد و پنجره را باز مي كرد تا هواي تازه و نور توي اتاق بيايد. شايد بگوييد اين كه كار دشواري نيست، اما فكرش را بكنيد باز كردن هزار تا پنجره چقدر وقت مي برد.
خاله قزي طفلكي وقتي هزارمين پنجره را باز مي كرد عصر شده بود و آفتاب كم كم غروب مي كرد و آن وقت بود كه او باز مجبور بود با عجله به همه اتاقها برود و پنجره ها را ببندد و تا نصف شب كارش همين بود. كار خاله قزي شده بود همين. هر روز هزار تا پنجره خانه را باز مي كرد و مي بست. تازه بعضي وقت ها كه ناگهان باران مي آمد يا باد تندي مي وزيد تا خاله قزي بيچاره هزار تا پنجره را مي بست خانه پر از آب مي شد.
يا پر از برگ خشك و گرد و خاك. تازه از همه اينها گذشته تميز كردن هزار تا پنجره كار راحتي نبود. خاله قزي سعي مي كرد با عجله كار كند و هر روز چند تا از پنجره ها را تميز مي كرد و برق مي انداخت، اما وقتي به پنجره هزارمي مي رسيد باز پنجره هاي اولي حسابي كثيف شده بودند و بايد دوباره تميزشان مي كرد. خاله قزي بيچاره غيز از باز و بسته كردن پنجره ها و تميز كردن آنها نمي توانست كار ديگري بكند. نه مي توانست به خريد برود و نه مسافرت و پيك نيك و تازه فرصت نمي كرد چند كلمه با همسايه ها حرف بزند. همه اش كار و كار.
خاله قزي از بس كار كرده و غذاي درست و حسابي نخورده بود حسابي لاغر و ضعيف شده بود. يك روز عمه قزي دوست خاله قزي به ديدن او آمد و با تعجب ديد خاله قزي شده پوست و استخوان. با ناراحتي گفت: چه اتفاقي افتاده؟! خاله قزي هم همه چيز را برايش تعريف كرد. آن وقت خاله قزي و دوستش عمه قزي فكر كردند و فكر كردند.
روز بعد صبح زود خاله قزي مثل هميشه از خواب بيدار شد و دست و صورتش را شست و صبحانه خورد، اما اين دفعه به سراغ پنجره ها نرفت. او لباسش را پوشيد و روسري گلدارش را سرش كرد و از خانه رفت بيرون. كجا؟! معلوم است بنگاه املاك. خاله قزي به بنگاه املاك رفت و از آقاي بنگاهدار خواست برايش 999مستأجر خوب پيدا كند و گفت: هر كدام از مستأجرها به جاي اجاره دادن هر روز پنجره هاي اتاقهايشان را باز كنند و شيشه هايش را برق بيندازند و شب هم پنجره ها را ببندند. آقاي بنگاهدار هم همه اينها را نوشت و زد پشت شيشه مغازه اش. خاله قزي با خوشحالي برگشت به خانه اش.
اما وقتي به خانه رسيد حسابي تعجب كرد. خيلي زود برايش 999 تا همسايه خوب پيدا شده بود. دور و بر خانه خاله قزي پر از آدمهايي بود كه خانه نداشتند و مي خواستند توي خانه خاله قزي زندگي كنند. خاله قزي با خوشحالي كليد هزار تا اتاقش را آورد و به هر كدام از آنها يك كليد و يك اتاق داد.
همسايه ها با خوشحالي رفتند توي خانه هايشان. خاله قزي هم نفس راحتي كشيد. از آن روز به بعد خاله قزي صبح با خيال راحت بيدار مي شد و دست و صورتش را مي شست و با خوشحالي صبحانه مي خورد و پنجره اتاقش را باز مي كرد و پرده ها را كنار مي زد. او ديگر كاري نداشت، براي همين با خيال راحت سرش را از پنجره بيرون مي برد و با همسايه هاي مهربانش حرف مي زد و حسابي مي خنديد. |