تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادي
فرهنگی
ورزشی
هنری
حوادث
كفشدوزك
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
سر مقاله
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2008-05-21
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

چهارشنبه 1خرداد ماه 1387


آي قصه قصه قصه ؛ خانه هزار پنجره

 

*الهام موسوي

خاله قزي تنهاي تنها توي خانه هزار پنجره اش زندگي مي كرد. خانه او خيلي بزرگ بود و هزار تا اتاق داشت با هزار تا پنجره. خاله قزي



هر روز صبح وقتي از خواب بيدار مي شد با عجله دست و صورتش را مي شست و صبحانه مي خورد، چون خيلي كار داشت. او هر روز بايد هزار تا پنجره را باز مي كرد و پرده ها را كنار مي زد تا آفتاب روشن و قشنگ به خانه اش بتابد.
خاله قزي بعد از خوردن صبحانه كارش را شروع مي كرد. با عجله به همه اتاقها مي رفت. پرده ها را كنار مي زد و پنجره را باز مي كرد تا هواي تازه و نور توي اتاق بيايد. شايد بگوييد اين كه كار دشواري نيست، اما فكرش را بكنيد باز كردن هزار تا پنجره چقدر وقت مي برد.
خاله قزي طفلكي وقتي هزارمين پنجره را باز مي كرد عصر شده بود و آفتاب كم كم غروب مي كرد و آن وقت بود كه او باز مجبور بود با عجله به همه اتاقها برود و پنجره ها را ببندد و تا نصف شب كارش همين بود. كار خاله قزي شده بود همين. هر روز هزار تا پنجره خانه را باز مي كرد و مي بست. تازه بعضي وقت ها كه ناگهان باران مي آمد يا باد تندي مي وزيد تا خاله قزي بيچاره هزار تا پنجره را مي بست خانه پر از آب مي شد.
يا پر از برگ خشك و گرد و خاك. تازه از همه اينها گذشته تميز كردن هزار تا پنجره كار راحتي نبود. خاله قزي سعي مي كرد با عجله كار كند و هر روز چند تا از پنجره ها را تميز مي كرد و برق مي انداخت، اما وقتي به پنجره هزارمي مي رسيد باز پنجره هاي اولي حسابي كثيف شده بودند و بايد دوباره تميزشان مي كرد. خاله قزي بيچاره غيز از باز و بسته كردن پنجره ها و تميز كردن آنها نمي توانست كار ديگري بكند. نه مي توانست به خريد برود و نه مسافرت و پيك نيك و تازه فرصت نمي كرد چند كلمه با همسايه ها حرف بزند. همه اش كار و كار.
خاله قزي از بس كار كرده و غذاي درست و حسابي نخورده بود حسابي لاغر و ضعيف شده بود. يك روز عمه قزي دوست خاله قزي به ديدن او آمد و با تعجب ديد خاله قزي شده پوست و استخوان. با ناراحتي گفت: چه اتفاقي افتاده؟! خاله قزي هم همه چيز را برايش تعريف كرد. آن وقت خاله قزي و دوستش عمه قزي فكر كردند و فكر كردند.
روز بعد صبح زود خاله قزي مثل هميشه از خواب بيدار شد و دست و صورتش را شست و صبحانه خورد، اما اين دفعه به سراغ پنجره ها نرفت. او لباسش را پوشيد و روسري گلدارش را سرش كرد و از خانه رفت بيرون. كجا؟! معلوم است بنگاه املاك. خاله قزي به بنگاه املاك رفت و از آقاي بنگاهدار خواست برايش 999مستأجر خوب پيدا كند و گفت: هر كدام از مستأجرها به جاي اجاره دادن هر روز پنجره هاي اتاقهايشان را باز كنند و شيشه هايش را برق بيندازند و شب هم پنجره ها را ببندند. آقاي بنگاهدار هم همه اينها را نوشت و زد پشت شيشه مغازه اش. خاله قزي با خوشحالي برگشت به خانه اش.
اما وقتي به خانه رسيد حسابي تعجب كرد. خيلي زود برايش 999 تا همسايه خوب پيدا شده بود. دور و بر خانه خاله قزي پر از آدمهايي بود كه خانه نداشتند و مي خواستند توي خانه خاله قزي زندگي كنند. خاله قزي با خوشحالي كليد هزار تا اتاقش را آورد و به هر كدام از آنها يك كليد و يك اتاق داد.
همسايه ها با خوشحالي رفتند توي خانه هايشان. خاله قزي هم نفس راحتي كشيد. از آن روز به بعد خاله قزي صبح با خيال راحت بيدار مي شد و دست و صورتش را مي شست و با خوشحالي صبحانه مي خورد و پنجره اتاقش را باز مي كرد و پرده ها را كنار مي زد. او ديگر كاري نداشت، براي همين با خيال راحت سرش را از پنجره بيرون مي برد و با همسايه هاي مهربانش حرف مي زد و حسابي مي خنديد.

  


فكرهاي عجيب و غريب ؛ مورچه و خيابان

 

زهرا مهربان
ديروز توي خيابان يك مورچه را ديدم كه مي خواست از خيابان رد شود. چراغ سبز بود و ماشين ها با سرعت از چهارراه رد مي شدند.



اما مورچه كوچولو اصلاً حواسش به چراغ نبود و سرش را پايين انداخته بود و آهسته آهسته مي رفت وسط خيابان. دلم مي خواست جلويش را بگيرم و بگويم چراغ سبز است. خطرناك است از خيابان رد شوي. ممكن است تصادف كني. اما من كه نمي توانستم با مورچه حرف بزنم، چون زبان مورچه اي بلد نبودم. مورچه كوچولو همين جور بي خيال مي رفت و ماشين ها هم با سرعت از خيابان رد مي شدند.
تازه از روي خط كشي عابر پياده هم رد نمي شد. با خودم گفتم الان است كه برود زير ماشين و له شود. اما مورچه كوچولو خيلي خوش شانس بود. با اينكه چند تا ماشين از نزديكش رد شدند، اما با مورچه تصادف نكردند. شايد به خاطر اينكه خيلي كوچك بود و آهسته از كنار ماشين ها رد مي شد.
به هر حال مورچه كوچولو از خيابان رد شد، اما خيلي شانس آورد. مورچه كار خيلي خطرناكي كرد. نمي دانم چرا اصلاً به چراغ راهنما نگاه نكرد. شايد چراغ آن قدر بلند بود كه مورچه كوچولو آن را نمي ديد. شايد هم مورچه كوچولو اصلاً نمي دانست كه نبايد وقتي چراغ سبز است و ماشين ها با سرعت حركت مي كنند از خيابان رد شود. گمان كنم مورچه كوچولو خيلي كوچك بود و هنوز به مدرسه نرفته بود كه اين چيزها را ياد بگيرد.

  


خبر خبر خبردار

 

نجات از مرگ
«جيسون» يك مرد استراليايي خودش را از دست يك كوسه سفيد چهار متري نجات داد. او داشت در سواحل جنوب غربي استراليا شنا مي كرد كه ناگهان احساس كرد چيزي او را توي آب مي كشد. او مي گويد: اول تصور كردم يك دلفين است، اما وقتي پايم را گاز گرفت و من را توي آب كشيد فهميدم كوسه است و سعي كردم خودم را از دستش نجات دهم.




«جيسون» گفت: اتفاقي دستم خورد به چشم كوسه و از فرصت استفاده كردم و تا آنجا كه مي توانستم انگشتم را توي چشمش فرو كردم. كوسه هم من را رها كرد و رفت. نجات غريق ها بعد از شنيدن صداي «جيسون» او را نجات دادند و به بيمارستان بردند. او از دست كوسه آدمخوار نجات پيدا كرد، هر چند كوسه چند تكه گوشت از پايش كنده بود.

شمع خاموش كن
يك جوان هندي در مسابقات شمع خاموش كردن برنده شد و ركورد جديدي به دست آورد كه در كتاب ركوردها ثبت شد.
او توانست با يك نفس 151 شمع روشن را خاموش كند. كار خيلي سختي است. من كه فكرش را هم نمي كنم. او با اين كارش ركورد قبلي شمع خاموش كن ها را شكست. قبلاً يك مرد فرانسوي با خاموش كردن 117 شمع با يك نفس ركورد دار شمع خاموش كن ها بود. خوش به حال اين جوان هندي حتماً در جشن تولدش خيلي راحت مي تواند شمع هاي روي كيك را خاموش كند!

گنج بزرگ
كشور اسپانيا به خاطر يك گنج بزرگ با آمريكا مشكل پيدا كرده است. اين كشور ادعا مي كند كشتي قديمي كه آمريكايي ها در ماه مي سال 2007 از اعماق اقيانوس اطلس شمالي پيدا كرده اند به كشور اسپانيا تعلق دارد و از آمريكا خواسته است گنج بزرگي را كه از داخل اين كشتي پيدا كرده به اسپانيا برگرداند. وقتي اين كشتي قديمي پيدا شد آمريكايي ها 17 تن طلا و نقره از داخل آن پيدا كردند كه 500 ميليون دلار قيمت داشت و حالا اسپانيا مي خواهد اين گنج را پس بگيرد. واقعاً پيدا كردن گنج هم يك عالمه درد سر دارد. حالا معلوم نيست دعواي اين دو كشور براي اين گنج به كجا مي رسد؟!

عاقبت شيطنت
پليس فرانسه اعلام كرد يك جوان شيطان فرانسوي به خاطر مسابقه اي كه با دوستانش گذاشته بود از طبقه دوم آپارتمان افتاد و حسابي زخمي شد. اين جوان 22ساله فرانسوي كه با دوستانش مسابقه تف پراني گذاشته بود و سعي داشت جايزه مسابقه را ببرد آن قدر سرگرم مسابقه بود كه حواسش پرت شد و ناگهان از طبقه دوم به خيابان پرت شد. او به خاطر اين سقوط حسابي زخمي و به بيمارستان فرستاده شد. گمان كنم اين خودش بهترين تنبيه براي اين جوان شرور باشد تا ديگر از اين كارهاي عجيب و بي ادبي نكند.

  


نويسندگان كفشدوزك ؛ ماهي قرمز كوچولو

 

شكوفه اسماعيلي




من يك ماهي قرمزم. قبلاً توي يك آكواريوم زندگي مي كردم. توي يك ماهي فروشي كه خيلي جاي بدي نبود. يك روز كه مشغول بازي با دوست هايم بودم، بچه اي كه دست پدر و مادرش را گرفته بود آمد توي ماهي فروشي و ناگهان با ديدن آكواريوم ماهي هاي قرمز جيغ و داد راه انداخت و گفت: من ماهي مي خوام و مشغول انتخاب كردن يكي از ماهي ها شد. از بد شانسي قرعه به اسم من افتاد.
آقاي فروشنده من را داخل نايلون كرد و به دست پسر داد. توي راه پسر هي با نايلون ور مي رفت و من هي دلم تالاپ تالاپ مي كرد كه نكند نايلون پاره شود و من وسط خيابان ولو شوم. سرانجام با هزار دلشوره به منزل جديد رسيدم. هرچند خيلي كوچك بود، اما از زلزله بالاي چند ريشتري بهتر بود.خدا كند پسر بچه به من رسيدگي كند و آن قدر توي تنگم را پر از نرمه نان نكند كه نشود نفس كشيد. كاش حداقل هر چند روز يك بار آب تنگ را عوض كند. خدا كند اين پسر بچه خيلي بي مسؤوليت نباشد.

  


شعر ؛ كيف پول

 

عباسعلي سپاهي يونسي





ديروز در خيابان
يك كيف پول ديدم
گفتم: چه شانس خوبي
من سمت آن دويدم

كيف قلمبه اي بود
خوشحال تر شدم من
در پولداري آن وقت
مثل پدر شدم من

از پولهايش افتاد
تا باز شد در آن
گفتم: چه شانس خوبي
مال خودم شد الان

رفتم به سوي خانه
آن كيف توي دستم
گفتم: به كيف آبي
من صاحب تو هستم!

يك دفعه كيف آبي
فرياد زد: پسر جان!
من مال ارسلانم
آنجا نشسته الان

دادم به صاحبش زود
آن كيف مهربان را
خوشحال ديدم آن وقت
از كارم ارسلان را

  


شاعران كفشدوزك ؛ ناخن شست

 

احمد صفري




خيلي بدم آمد
از ناخن شستم
مامان براي ا
وزد روي اين دستم

تقصير ناخن بود
چون كه سياه است آن
مامان من حق داشت
اي ناخن پر ر

ومامان به من گفته
زير ناخن هايت
بايد تميز باشد
مانند بابايت

  


خواب آلو

 





بعضي ها هوا كه گرم مي شود دوست دارند حسابي آب بازي كنند و خودشان را خيس كنند.





آنها از صبح تا شب شير آب را باز مي گذارند و هي به اين ور و آن ور آب مي پاشند.





و تازه بعضي وقتها شب هم مي روند و مي خوابند و فراموش مي كنند شير آب را ببندند.





براي همين آخر ماه يك قبض آب با يك عدد خيلي گنده و طولاني توي خانه آنها مي اندازند.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com