|
* زهره كهندل
دست نوشته فرمانده عمليات بيت المقدس را نشانم ميدهد و آن را بلند مي خواند: «ساعت 10 صبح روز سوم كه از قرارگاه كربلا كه

در ده كيلومتري خرمشهر بود، خارج شدم و براي اطمينان از استقرار نيرو در اطرف شهر و اعلان پيروزي و فتح، بيرون آمدم، صحنه باشكوهي در طول جاده خرمشهر وجود داشت. كيلومترها، اسراي عراقي به سوي اهواز روان بودند.
دو سال پيش را به ياد آوردم كه در همين جاده صدها نفر خرمشهري در حال فرار به سوي اهواز بودند، دو صف از انسانها، اما با دو وضعيت متفاوت!»
اين بخشي از نوشته هاي سردار سرلشكر محسن رضايي است كه فرمانده وقت سپاه پاسداران در دوران دفاع مقدس بود.
مدير مركز فرهنگي دفاع مقدس خرمشهر بعد از گفتن اين جملات سعي مي كند تا تصوير واضح تري از اين دست نوشته ارائه كند. مي گويم: دو صف از آدمهاي متفاوت ... در يك شرايط يكسان !فكر مي كنيد چه اتفاقي براي خرمشهر افتاد كه او يك شرايط يكسان را با دو صف از آدم هاي متفاوت تجربه كرد؟
نادر دريابان تلاش مي كند كه فضاي جديدتري از خرمشهر سالهاي 58 و 59 برايم تصوير كند. او مي گويد: خرمشهر كليد پيروزي هر دو طرف جنگ بود و هر كدام از طرفين كه خرمشهر را براي خود نگه مي داشت فاتح صحنه نبرد به نظر مي رسيد، زيرا خرمشهر منطقه استراتژيكي براي هر دو كشور به شمار مي رفت. صدام خرمشهر را پل سقوط خوزستان مي دانست و اشتباه هم نمي كرد. براي همين هم معادلات خود را براين اساس پايه ريزي كرده بود.
او چنان از اهميت خرمشهر سخن مي گويد كه تصويري جديد در ذهنم نقش مي بندد، نقشي شبيه شاهرگ دست انسان كه اگر صدام شاهرگ ايران (خرمشهر) را مي زد، رمقي و نفسي براي مردمانش و هويتش نمي ماند. ادامه سخنان دريابان اين تصاوير را در ذهنم به هم پيوند مي زند و تصويري روشن در 31 شهريور ماه سال 59 در ذهنم ايجاد مي شود.
زماني كه مادران فرزندان خود را براي اول مهرماه و رفتن به كلاس درس آماده مي كردند، زماني كه كلاس اولي هاي خرمشهري خواب مدرسه را مي ديدند، توپهاي عراقي رسماً بر سر خانه هاي خرمشهر فرود آمد. او سعي مي كند كه مرا با همين ذهنيت جلو ببرد براي همين كمي لايه هاي ذهني مرا به زماني عقب تر برمي گرداند.
چند ماه قبل از شهريور 59 زماني كه كانال شبكه تلويزيوني بصره، رژه نظاميان عراقي را در مناطق دور افتاده خرمشهر نشان مي داد، روزهاي بهاري فروردين 59 بود كه نخل هاي خرمشهر چتر خود را بر روي خاك تفتيده جنوب باز كرده بودند. او مي گويد: صداي كوبيده شدن منظم پاهاي نظاميان ارتش عراق بچه هاي روستاهاي اطراف اين شهر را مي ترساند. ارتشي كه تا دندان مسلح بود، 20 سال دوره نظامي گري را گذرانده و تمام تسليحات خود را از شوروي سابق مي گرفت، حالا مي خواست روبه روي مردم بي دفاع، جنگ تن به تن داشته باشد.
مدير مركز فرهنگي دفاع مقدس خرمشهر كه خودش در زمان جنگ يك رزمنده 16 ساله بوده، ادامه مي دهد: صدام از منطقه حاج عمران تا دهانه اروند، خرمشهر را مهمترين منطقه مي دانست، زيرا با استفاده از پل خرمشهر در ساعات اوليه آبادان را تصرف مي كرد و بعد از تثبيت آن، به ماهشهر و اهواز سرازير مي شد و در مجموع استان خوزستان را از آن خود مي كرد، اما در اين ميان كساني كه صدام اصلاً فكرش را هم نمي كرد، معادلات او را بر هم زدند.
مشتاق مي شوم كه بدانم چه كساني معادلات حساب شده صدام را بر هم زدند كه دريابان جواب اين اشتياق مرا چنين مي دهد: «عده اي بچه آموزش نديده با عنوان «مدافعان خرمشهر» تمام افكار صدام را نقش بر آب كردند !يادش بخير شهيد عباس فرمان اسدي. همين 16 ساله ها بودند كه معادلات حساب شده صدام را بر هم زدند. اين دشمن تجهيز شده كه فقط منتظر چراغ سبر آمريكا بود، اعلام رسمي شروع جنگ را در 31 شهريورماه و پس از حمله هاي نامنظم و مكرر چند ماه قبل از آن گرفت. هنوز به ياد دارم، زماني كه خانه هاي خشتي خرمشهر زير بمباران عراق با تل خاك يكسان مي شد، گهگاهي صداي ناله زن و بچه ها شنيده ميشد. آخرين نفس هاي خرمشهر در هواي دودي شهر ... صدام ديگر مطمئن بود كه يك روزه خرمشهر را فتح ميكند، بعد از آن هم سقوط اهواز و بلعيدن چاههاي نفت اين منطقه توسط ارتش صدام!
چشم هايم را مي بندم تا تصاوير بعدي در ذهنم واضح تر شود، اما غبار شهر عجيب غليظ است. دود سياه جلوي چشمانم را گرفته و بوي گوشت سوخته در هواي خرمشهر پيچيده، خاك شهر به باتلاق گل و خون تبديل شده، صداي نفس زدن هاي چند نفر از پشت ديوارهاي خمپاره خورده شهر مي آيد. سرم را كه مي چرخانم، تصوير چند پسر بچه نوجوان روبه رويم نقش مي بندد. دريابان مي گويد: «بهنام محمدي است، تن نحيفش نمي تواند سنگيني قنداق تفنگ را تحمل كند، اما مثل مردها ايستاده و مي جنگد. فقط او نبود خيلي از هم سن و سال هاي او هم بودند كه هنوز پشت لب هايشان سبز نشده بود، اما مردانه ايستادند و جنگيدند. عراق به دست همين بچه بسيجي ها در تله خرمشهر اسير شد.
باور كنيد اگر ما امكانات و تجهيزات داشتيم، عراق جرأت نزديك شدن به مرزهاي كشورمان را نداشت.»
او تأكيد مي كند: جنگ خرمشهر جنگي نبود كه به همين راحتي بتوان از كنار آن گذشت، بچه هاي خرمشهر، ماجراجو نبودند كه بخواهند از روي هيجانات نوجواني وارد ميدان جنگ شوند، مدافعان خرمشهر جرأت و شجاعتي داشتند كه ارتشيان مسلح عراقي ذره اي از آن را در دل تاريك خود نداشتند. در دل آن كارون وحشي، فقط نيروي جسارت بود كه باعث مي شد تن نحيف رزمندگان ما، موجهاي رودخانه را بشكند.
دريابان حماسه روز سوم خردادماه را به شاهنامه تعبير مي كند و مي گويد: اسطوره هاي حماسه سوم خردادماه خرمشهر واقعي بودند و تاريخ لحظه به لحظه مبارزات آنان را درك كرد.
او ادامه مي دهد: همان صدامي كه هواي خرمشهر را از راديوهاي عراق گزارش مي داد و روي ديوارهاي خرمشهر مي نوشت كه «ما آمده ايم تا بمانيم» بعد از سوم خردادماه، در جمع همه نظاميان اعتراف كرد كه يك مرد توي سالن پيدا نمي شود!
دوباره همان تصوير دو صف از آدمها با دو وضعيت متفاوت در ذهنم مرتب مي شوند. در پايان مي گويد: «مي داني فرق اين دو صف با هم چيست»؟ !به علامت رد سر تكان مي دهم، مي خندد و ادامه مي دهد: «يعني خرمشهر را خدا آزاد كرد»... شايد هيچ كجاي جهان معادلات نظامي اينطور رقم نخورد كه جنگي نابرابر، نتيجه اي متفاوت داشته باشد، هر چند همه مردم ايران براي آزادي خرمشهر جنگيدند.
تصوير تابلوي بهروز مرادي كه در چند كيلومتري ورودي خرمشهر كنار جاده نصب شده بود، در ذهنم تجلي مي يابد: «به خرمشهر خوش آمديد، جمعيت 36 ميليون نفر!» |