|
خرگوش كوچولو با ذوق و شوق هديه تولدش را باز كرد: واي مادر بزرگ !ممنونم. كارت سوخت؟!

در همين لحظه داروغه با لگد در خانه را باز كرد، وارد خانه شد، نيشخندي زد و گفت: تولدت مبارك كوچولو !دست مادربزرگت درد نكند، ولي اگر من به جاي مادربزرگت بودم، نه تنها كارت سوخت بهت هديه نمي دادم، بلكه موتورت را هم مي فروختم!
بعد سرش را رو به طرف مادر بزرگ كرد و گفت: مگر شما نمي داني سالانه چند نوجوان در هنگام موتور سواري كشته مي شوند؟!
داروغه ديگر مي خواست خانه را ترك كند كه گدايي، عصا زنان وارد خانه خرگوش ها شد: به من مسافركش كمك كنيد !به من بي بنزين، كمك كنيد!
داروغه نگاهي به كاسه گدا انداخت، كارت سوختي را كه داخل آن بود، برداشت و بعد با عجله زد به چاك. گدا عينك و كلاهش را برداشت. بچه خرگوشها با خوشحالي فرياد زدند: رابين هود؟!
رابين هود يك قلم و كاغذ داد به دست خرگوش كوچولو و بعد گفت: تولدت مبارك عزيزم !بيا بنشين !بيا بنشين ....همين الان هر بلايي كه تا حالا داروغه سرتو و خانواده ات آورده در قالب يك مقاله انتقادي بنويس. مي خواهيم به مناسبت تولدت مقاله ات را بدون نوبت چاپ كنيم!
( نوشته فاضل تركمن ) |