تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادي
ورزشی
هنری
عشقستان
حوادث
سوسه
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
سر مقاله
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2008-05-29
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

پنج شنبه 9خرداد ماه 1387

[ عشقستان ]
 * عليرضا افشار از خاطرات جنگ مي گويد؛ دم مسيحايي امام(ره)، مردم را زنده كرد
 * نگاهي به كتاب «ليلاي مجنون» اثر سيمين وهاب زاده؛ پله پله تا خدا
 * كتابخانه دفاع مقدس؛ هشتمين جلد از مجموعه كتابهاي جنگ تحميلي منتشر شد
 * من هنوز نبريده ام...
 * سردار باقرزاده: عده اي فكر مي كنند جنگ در نوحه خواني و چفيه خلاصه مي شود
 * يادواره اميران و 400 شهيد ارتش در خراسان جنوبي برگزار شد
 * رئيس سابق دانشكده افسري سپاه:
بايد با نقد ساده و روايت صادقانه از تحريف جلوگيري كنيم
 * چند كتاب دفاع مقدس تجديد چاپ شدند
 * قصه كوتاه ؛ پوتين ها

عليرضا افشار از خاطرات جنگ مي گويد؛ دم مسيحايي امام(ره)، مردم را زنده كرد

 

* زهره كهندل

هرچند امروز لباس مقدس سپاه را از تن درآورده و در پست ديگري مشغول به خدمت است، اما خيلي ها هنوز او را با نام «سردار»



مي شناسند. از جنگ هم خاطرات زيادي دارد.
سردار عليرضا افشار، معاون سياسي وزير كشور و معاون فرهنگي سابق سپاه، ميهمان اين هفته، عشقستان است.
* آقاي افشار !به شما مي گويند سردار جنگ؟!
** سردار جنگ... !سردار سپاه هستم و در دوران دفاع مقدس هم توفيق خدمت داشتم.
* از چه سالي در جنگ حضور يافتيد؟
** تقريباً از ابتداي آن، سال 60 تا 67
* آقاي افشار، مي خواهيم شما را به خاطرات جنگ برگردانيم!
** او وه...
* خيلي دور است؟
** نه، مشغله ها زياد است!
* آقاي افشار از كجا اعزام شديد؟
** من مشهدي هستم، از حرم حضرت رضا(ع) به جبهه هاي جنگ اعزام شدم.
* مسؤوليت شما در جنگ چه بود؟
** من مسؤوليت سنگيني داشتم. رئيس ستاد مركزي سپاه بودم و مسؤوليت كليه برنامه ريزيها، سازماندهي ها، اعزام نيرو و امكانات و ستاد قرارگاه در منطقه عملياتي را برعهده داشتم. كار گسترده و پيچيده اي بود كه به دوش ناتوان ما گذاشته بودند و فقط توسل به ائمه اطهار(ع) ما را ياري مي كرد.
* آن زمان، دلتان براي مشهد هم تنگ مي شد؟
** زياد، بويژه حرم مطهر امام رضا(ع) كه در شرايط سخت و سنگين، اين دلتنگي ها بيشتر مي شد.
* دلتنگي ها چه زمان به اوج خود مي رسيد؟
** زماني كه فشار دشمن سنگين بود و تلفات بالا. مي ديديم كه چطور جوانان غيورمان جلوي چشمانمان شهيد مي شوند. و جز بعد معنوي فضاي جبهه، چيز ديگري روحيه ما را زنده نمي كرد، بخصوص زماني كه شرايط ويژه پيش مي آمد و يا عمليات از قبل لو رفته بود، بچه ها شوكه مي شدند و اين مورد با بعضي از كم توجهي ها و مشكلاتي كه در سيستمهاي اداري در پشتيباني جنگ پيش مي آمد، شرايط را سخت تر مي كرد.
انگار دنيا جلوي چشمانمان تيره و تار مي شد و البته نبايد زحمات رزمندگان را در اين بخش ناديده گرفت.
* شرايط سخت با كمبود تجهيزات، تشديد مي شد؟
** بله؛ وقتي فشار دشمن بالا باشد، نياز به تجهيزات و پشتيباني بيشتر مي شود. بعضي وقتها هم كمبودها بسيار شديد بود و شرايط خيلي سخت...!
* در اين شرايط، دلهاي رزمندگان را چه چيزي آرام مي كرد؟
** توسل به خداوند و ائمه اطهار(ع) هميشه در فضاي جبهه، اين ارتباط و اتصال به وضوح حس مي شد!
* منظورتان همان امدادهاي غيبي است؟
** بله؛ خيلي وقتها به چشم خودمان اين كمكهاي فرازميني را مي ديديم و اين لطف و عنايت در جبهه هاي ايران جاري بود. اين را به واقع مي گويم و حدس و گمان نيست!
* زماني كه آتش بس اعلام شد، چه حسي داشتيد؟
** خيلي سخت بود. از يك طرف دستور و فرمان امام خميني(ره) بود و همه بايد پيروي مي كرديم و از طرف ديگر اينكه اين طور تمام مي شد، قبولش دشوار بود. يك سري مشكلات در جبهه ها پيش آمد كه عموماً فكر مي كردند به اين خاطر است، اما نمي دانستند كه خداوند قرار است اين پيروزي را در يك سناريوي ديگري نصيب ملت ايران بكند، آن هم عليه صدام و صداميان.
* و شما چه كرديد؟
** البته ما وظيفه داشتيم فضايي از نشاط و اميد ايجاد كنيم كه بچه ها دچار يأس و اضطراب نشوند. خيليها هم در بهت و شوك بودند و باورشان نمي شد جنگ اين گونه به پايان برسد.
* خيليها مي گويند دم مسيحايي امام بود كه جوانان را به جبهه هاي جنگ كشاند؟
** واقعاً همين طور بود. بسياري از جواناني كه به مناطق عملياتي مي آمدند، حتي آنها كه متدين و معتقد هم بودند آن جا متحول مي شدند و اين كاملاً احساس مي شد. نكته بعد اينكه در شرايطي كه خيليها از حضور مردم و جوانان در مناطق عملياتي نااميد بودند و صحنه هايي چون تشييع شهدا موجب مي شد كه تجزيه و تحليل مديران اجرايي و فرماندهان جنگ اين باشد كه ديگر اعزامي به جبهه ها نداريم، اما امام جمله اي را مي فرمودند كه: «جبهه ها را پر كنيد» به يكباره جمعيت بلند و به جبهه سرازير مي شد، مثل اينكه دم مسيحايي بنيانگذار انقلاب، مردم را زنده كرده است. هرم اين نفس، خاكستر يأس را كنار مي زد و نور اميد را در دلها جاري مي كرد.
* و زماني كه متوجه شديد امام به ملكوت اعلي پيوسته اند، چه كرديد؟!
** البته ما از قبل در جريان وخامت حال امام بوديم، اما خيلي گرم و درگير شرايط بوديم. من هم مشغول حفاظت از محل دفن حضرت امام بودم. حتي زماني كه پيكر پاك امام را به محل آوردند، براي خاكسپاري، جمعيت به يكباره به محوطه محافظت شده هجوم آورد و استرس شديدي به وجود آمد. البته، در شب وداع با مردم كه پيكر مطهر ايشان را داخل يك تابوت شيشه اي به عباس آباد (مصلاي فعلي) آوردند و مردم شمع روشن كرده بودند و اشك مي ريختند، فضاي سنگين حزن و اندوه در ميان جمعيت افتاده بود.
* آنها همان جمعيتي بودند كه در زمان ورود امام به ميهن از ايشان استقبال كرده بودند؟
** مي توان گفت شايد شرايطي مثل آن، با اين تفاوت كه آن زمان امام به ميان مردم آمده بود و اين بار امام از ميان آنان رفته بود؛ اگرچه ياد و نام امام(ره) همواره در دلها زنده است.

  


نگاهي به كتاب «ليلاي مجنون» اثر سيمين وهاب زاده؛ پله پله تا خدا

 

* خديجه زمانيان

«از عرض خيابان كه رد شدم، او را ديدم. در كمركش كوچه ايستاده بود. نوچه هايش هم دوروبرش مي پلكيدند. پاتوقش آنجا بود؛ جلو



خانه حاج منصور. سالها بود در آن خانه، به مرگ بسته شده بود. گرد قيامت به در و ديوارش نشسته بود و تارهاي عنكبوت مثل پرده هاي تور، پشت و روي هم از چارچوب و سردر آن آويزان بود.»
«ليلاي مجنون» با اين عبارات آغاز مي شود. كتاب بر اساس زندگي يك همسر شهيد نوشته شده و داستان، با شكل گرفتن عشق تقي و ليلي به يكديگر آغاز مي شود. خانواده ليلي به دليل لاابالي بودن تقي و نداشتن وجهه اجتماعي مناسب او، مانع ازدواج تقي و ليلي مي شوند. ليلي به اجبار به عقد پسر خاله اش در مي آيد، اما فكر تقي دست از سر او بر نمي دارد. سرانجام پس از ماجراهاي بسيار و كش و قوسهاي فراوان ليلي از پسرخاله اش جدا شده و تقي و ليلي تشكيل زندگي مشترك مي دهند. بعد از اين، داستان وارد وقايع و مبارزات قبل از انقلاب مي شود كه زندگي مشترك اين دو را دستخوش تغيير مي كند.
شخصيت تقي، «جواني كه بيست و چهار ساعته تو كوچه پلاس بود و غير از ولگردي كار ديگري نداشت» حالا در جريان مبارزات ضد رژيم شاه، دچار دگرگوني مي شود. او اگر چه پيش از اين هم مرد آرزوهاي «ليلي» بود، اما با ورود به مسائل سياسي، به مردي تبديل مي شود كه تا قبل از اين، كسي جز ليلي او را به اين چشم نمي ديد.
***
در «ليلاي مجنون» حوادث قبل و بعد از پيروزي انقلاب و دوران جنگ تحميلي به صورت فشرده روايت مي شود. اين نشان مي دهد نويسنده، نخواسته به صورت خاص و جزئي، داستان اصلي كتاب را، درگير وقايع تاريخي كند، بلكه خواسته با استفاده از فضاي اجتماعي آن زمان، بستر تحول شخصيت رمانش را بسازد و فراز و فرود زندگي ليلي و صبوري او را در جريان وقايع زندگي اش، شرح دهد. بنابراين «ليلاي مجنون» يك رمان تاريخي نيست، بلكه اين كتاب در نوع رمان تكاملي قرار مي گيرد، چون تكامل شخصيت تقي توسط نويسنده به طور كامل شرح داده شده است.
«سيمين وهاب زاده» مي خواهد همراهي و صبوري او را در جريان تحول شخصيت تقي نشان دهد. اين كتاب بيش از هر چيز به اين مسأله اشاره دارد كه در پس موفقيت هر مرد، زني هست. ليلي صبورانه كاستي هاي شخصيت تقي را تحمل مي كند و چشم بر آنها مي بندد و وقتي تقي را در آستانه تكامل مي بيند، خودش و زندگي اش را فداي عقيده او مي كند.
***
تا به حال كتابهاي زيادي بر اساس زندگي واقعي خانواده شهدا نوشته شده است، اما نكته قابل توجه در كتاب «ليلاي مجنون» اين است كه نويسنده نخواسته در اين اثر در پرداخت شخصيتهاي داستانش غلو كند و همين مسأله، اين اثر را يك سروگردن بالاتر از ساير آثار قرار داده است. در «ليلاي مجنون» شخصيتها طوري پرداخت شده اند كه خواننده با آنها همذات پنداري مي كند و تكامل و صبوري آنها را باور.
آسماني شدن شخصيت تقي، قدم به قدم براي خواننده شرح داده مي شود و از طرفي نويسنده با صداقت تمام احساسات ليلي را بيان مي كند.
***
«ليلاي مجنون» اگر مورد بازنويسي نويسنده قرار مي گرفت، مي توانست اثر موفق تري باشد. شرح بسيار بعضي وقايع و پرهيز از اعجاز كه متأسفانه گريبانگير بسياري از آثار ايراني است شامل اين اثر هم شده است، در حالي كه نويسنده مي توانست با كوتاهي بعضي عبارتها و حذف برخي صفحات به موجز بودن و خواندني تر شدن اثرش كمك كند.
از طرفي زباني كه نويسنده مورد استفاده قرار داده، در قسمتهايي از اثر بسادگي نثر، آسيب زده است. در حالي كه محتواي داستان «ليلاي مجنون» زباني ساده را مي طلبد، اما استفاده نويسنده از كلمات پرطمطراق كه استفاده از آنها در ميان مردم امروز رايج نيست، نثر كتاب را دچار آسيب كرده است. اما نوع داستان، جملات كوتاه و ريتم كتاب باعث مي شود مخاطب، كتاب را تا انتها بخواند و بي درنگ پيش برود.
در «ليلاي مجنون» مخاطب درگير حادثه پيش بيني نشده اي نمي شود، اما صداقت نويسنده در پرداخت داستان و حوادث تاريخي كه زندگي شخصيت داستان بر بستر آن روايت مي شود، مخاطب را با خودش همراه مي كند.

  


كتابخانه دفاع مقدس؛ هشتمين جلد از مجموعه كتابهاي جنگ تحميلي منتشر شد

 

عشقستان: هشتمين جلد از مجموعه كتابهاي جنگ تحميلي پس از دوره اي پژوهش و كارشناسي چند ساله توسط خبرگان امر و



متخصصان حيطه عكاسي و رزم و همزمان با سوم خردادماه، سالروز آزادسازي خرمشهر پرده برداري شده و در رديف آثار مستند و تأليفات دفاع مقدس قرار گرفت.
به گزارش روابط عمومي انجمن عكاسان انقلاب و دفاع مقدس، اين كتاب كه به تبعيت از قطع هاي پيشين در اندازه رحلي طراحي گرديده، مشتمل بر 287 قطعه عكس از 48 هنرمند عكاس مي باشد كه طي روزهاي مقاومت و دوره اشتغال شهر و طي برگزاري عمليات بيت المقدس و آزادسازي شهر و تأثيرهاي ناشي از حضور دشمن در ايام اشغال، به عكاسي پرداخته اند.
در مسير گردآوري اين مجموعه از شروع مرحله جمع آوري عكس تا انتخاب علمي و از لحاظ معيارهاي هنري در گزينش آثار، تكميل و انطباق اطلاعات دريافتي و ثبت آنها از افراد محلي، عكاسان، رزمندگان دوره مقاومت و كارشناسان دفاع مقدس مشورت گرفته شده است.
كتاب «خرمشهر» كه با حمايت بنياد حفظ و نشر ارزشهاي دفاع مقدس و به همت انجمن عكاسان انقلاب و دفاع مقدس تدوين گرديده به زبانهاي فارسي، عربي و انگليسي بوده و در 6 خرداد ماه، با حضور تني چند از مسؤولان فرهنگي، هنري و مقامهاي عالي رتبه در محل سالن اصلي مركز فرهنگي، هنري اسوه رونمايي شد.
اين كتاب نفيس حاوي عكسهاي پنج عكاس شهيد سالهاي دفاع مقدس همچون: حسين قشقايي، داريوش گودرزي كيا، محمدحسين مقصودي، بهروز مرادي، مجيد منصوري و جاويدالاثر كاظم اخوان مي باشد و بخش قابل ملاحظه اي از عكسهاي دوران مقاومت به هنرمند فقيد كارگردان سينماي دفاع مقدس مرحوم رسول ملا قلي پور اختصاص دارد.
جلد هفتم اين مجموعه پس از وقفه اي بيست ساله با عنوان «زن در دفاع مقدس» توليد كه با استقبالي بي نظير مواجه شد و سال گذشته عنوان بهترين كتاب عكس سال جشنواره دفاع مقدس را از آن خود كرد.

  


من هنوز نبريده ام...

 

* هما بذرافشان
قايق به سختي از ميان نيزارها عبور مي كند. چشمانم به افق مقابل راه كشيده و انتظار مي كشد. اين چه انتظاري است بر من؟ خودخواهي است يا تمنا؟ اما نه خودخواهي نيست. خودش وقتي در تاريكي نيمه روشن هوا، نماز صبح مي گزاردم در گوشم زمزمه كرد و از نواي كلامش در سجاده من گياه سبز اميد روييد: «چون دوستم داري، دوستت دارم و چون دوستت دارم، به تو عشق مي ورزم و چون عشق مي ورزم تو را مي كشم و چون تو را مي كشم خون بهايت را خود مي پردازم.»
هر چند تاريكي نيمه روشن، سپيد سپيد شد و زمين بر مدار خورشيد روزها و روزها چرخيد و هزاران گل روييد و خشكيد، اما هنوز نواي صدايت در گوشم طنين دارد. حال آمده ام و به انتظار لطفت نشسته ام. چشم به دور دستها دوخته ام. نمي دانم چرا. اما تصور مي كنم از دور مي آيد. لطفت را مي گويم. شور و شعورم را در دعاهايم به وديعه گذاشته ام و دعا مي خوانم. در زيارت عاشورا آنجا كه احساس و شورم بالا مي گيرد: «اني سلم لمن سالمكم» و عقلم... عقل و شعورم به فريادش مي رسد... «اللهم اجعل محياي محيا محمد و آل محمد.»
چه كنم؟ !مي گويند هنوز معرفتت را پيدا نكرده ام. چقدر دشوار است. يعني باورهايم غريزه است؟ دلم مي شكند. باشد. انقطاع... انقطاع! مي برم. تو از كجا مي داني من نمي توانم كه نشانم نمي دهي؟! قايق تكان سنگيني مي خورد. حواسم كجاست؟ در نواي الهي اش، صداي تيربار و رگبار، مثل صداي قطرات باراني است كه بر جداره وجودم مي خورد. قايق وارونه مي شود. شالاپ... در آب مي افتم. خدايا چه گوشهاي تيزي داري. جرأت ندارم بگويم صدايم بلند است. مي دانم بر من احاطه داري. فرو مي روم. سقوط آزاد در آب !نمي دانم با چه سرعتي، ولي چون سنگ به پايين فرو مي روم. واي خدايا، برادرم اينجا چه مي كند؟ هفت، هشت ساله است. هنوز من به دنيا نيامده بودم. خواب مي بينم؟ خودم را نيشگون مي گيرم. حتي در آب هم دردش را احساس مي كنم! پايين تر مي روم. مادرم، خواهر نوزادم را به دست پدر مي دهد. اينها چيست كه من مي بينم؟ آن هنگام من در بستر بيماري در خانه عمه ام در تهران بسر مي بردم. در عالم رؤيايم؟ در عالم رؤياي قبل از مرگ؟! لحظاتي را به ياد مي آورم كه آنها را نديده ام. چشم مي بندم. ديدن اينها ضرورتي ندارد. چه خوش است مردن و به او رسيدن. اين جيغ زنانه از كيست؟ چشم مي گشايم. ناهيد است، همسرم. من پشت در بيمارستانم. زنم دردش گرفته است. گويي مي خواهد فارغ شود. او كه هنوز چهار ماهه است. چرا اين قدر زود؟ ناهيد مرا فرياد مي كند. خدايا من اكنون بايد پيش ناهيد باشم، اما من در آبهاي رودخانه كارون معلقم. خدايا مرا به ناهيد برسان. اين زن تنها بعد از من چه مي كند؟ آب، سايه مي اندازد. دستي از ميان آب برمي آيد و شانه ام را مي گيرد و بالايم مي كشد. نفس تازه مي كنم. فضا تاريك تاريك است براي من. تاريك تاريك. گفتي «انقطاع، انقطاع». گويي انقطاع بر من سخت است و اتصال به تو برايم ناممكن. بايد دل بريد تا متصل شد. اما من هنوز نبريده ام...

  


سردار باقرزاده: عده اي فكر مي كنند جنگ در نوحه خواني و چفيه خلاصه مي شود

 

به مناسبت سالروز آزادسازي خرمشهر، مراسمي با حضور فرماندهان، رزمندگان، جانبازان و خانواده هاي شهدا و همچنين هنرمندان



با تلاش ستاد بزرگداشت سوم خرداد در محل تالار فخرالدين اسعد گرگاني برگزار شد.
در اين مراسم، سردار باقرزاده رئيس بنياد حفظ آثار و نشر ارزش هاي دفاع مقدس گفت: متأسفانه عده اي فكر مي كنند جنگ در نوحه خواني و چفيه خلاصه مي شود در حالي كه فرهنگ دفاع مقدس اين گونه نيست و بايد دقت شود مفاهيم اين فرهنگ به شكل صحيح به جوانان انتقال داده شود. اگر در ذهن جوانان بنشانيم كه دفاع مقدس يعني نوحه خواني، ظلم بزرگي در حق آنان كرده ايم.
سردار باقرزاده در مورد بهره گيري از نظرات رزمندگان گفت: رزمندگان ما در دوران دفاع مقدس، گرايشها و سلايق متفاوتي داشتند و ممكن است سلايق و سوابق سياسي آنان را نپسنديم، اما نبايد باعث شود كه سراغ اين افراد نرويم و اطلاعاتشان را در مورد جبهه و جنگ براي تهيه تاريخ و دايرة المعارف نگيريم.

  


يادواره اميران و 400 شهيد ارتش در خراسان جنوبي برگزار شد

 

عشقستان: نخستين يادواره اميران و 400 شهيد ارتش در خراسان جنوبي با حضور حجة الاسلام  و المسلمين رئيسي معاون اول قوه قضائيه در سالن شهداي گمنام دانشگاه علوم پزشكي بيرجند برگزار شد.
حجة  الاسلام و المسلمين رئيسي معاون اول قوه قضائيه در اين يادواره و در جمع خانواده هاي شهدا گفت: شهدا كساني هستند كه در راه خدا از همه چيز گذشتند.
وي به ويژگيهاي انساني كه بر قله رشد و تعالي قرار دارد اشاره كرد و گفت: از مهمترين اين ويژگيها، عشق و دلدادگي و محبت به خداست. همه دلها نمي توانند جايگاه محبت و عشق باشند همان طور بعضي از دلها نمي توانند جايگاه ايمان باشند.

  


رئيس سابق دانشكده افسري سپاه:
بايد با نقد ساده و روايت صادقانه از تحريف جلوگيري كنيم

 

ممكن است در آينده كساني از جنگ تعريف كنند كه در جنگ حضور نداشتند.




رئيس سابق دانشكده افسري سپاه گفت: در عرصه هاي فرهنگي ، سياسي و اجتماعي تحريفهاي زيادي انجام مي گيرد كه بايد با نقد ساده و روايت صادقانه، از اين تحريفها جلوگيري كنيم.سردار منصور عزتي افزود: حوادث جنگ از اتفاقات مهم و بزرگ كشور به حساب مي آيند كه ممكن است تحريف شوند و امكان دارد كه در آينده كساني از جنگ تعريف كنند كه نه تنها در جنگ حضور نداشته اند، بلكه دعايي هم براي رزمندگان نخوانده اند.
اين فرمانده سابق سپاه كه در مسجد دستغيب زنجان سخن مي گفت، افزود: پاكترين و متدين ترين انسانهاي حاضر در كشور، با امام همراه شده و آنها بودند كه در جبهه ها حاضر شدند. لازم است كه حادثه عظيم آزادسازي خرمشهر بازخواني و تمام جوانب كار به طور كامل بيان شود تا مردم، اين حادثه عظيم و بزرگ را به خوبي بشناسند. آزادسازي خرمشهر بخشي از افتخارات ملت ايران بوده و يكي از حوادث بزرگي است كه باعث غرور ملي ايرانيان شد.
سردار عزتي تأكيد كرد: براي اينكه اراده حق تجلي پيدا كند بايد مردان الهي كه سبب نزول رحمت الهي هستند، وجود داشته باشند. در حادثه خرمشهر به عينه شاهد بوديم كه اراده خداوند چگونه در وجود مردم پاك، متدين و از جان گذشته تجلي يافت و خرمشهر آزاد شد و بايد گفت كه به واقع خرمشهر را خدا آزاد كرد.

  


چند كتاب دفاع مقدس تجديد چاپ شدند

 

چند كتاب دفاع مقدس به مناسبت بيست  و پنجمين سالگرد آزادسازي خرمشهر تجديد چاپ شدند.




«مهمان فشنگهاي جنگي»، خاطرات اسير آزادشده  ايراني، مجيد بنشاخته (سجاديان)، كه مصاحبه و تدوين آن از قاسم ياحسيني است، در 201 صفحه از سوي انتشارات سوره  مهر به چاپ سوم رسيده است.
«گردان گمشده »، خاطرات سرگرد عراقي عزالدين مانع، با ترجمه  محمدنبي ابراهيمي در 112 صفحه، «آخرين شب در خرمشهر»، خاطرات سرهنگ عراقي كامل جابر، با ترجمه  فاتن سبزپوش در 71 صفحه، و «آتش و خون در خرمشهر»، خاطرات سرهنگ دوم ستاد، خالد سلمان محمود كاظمي، با ترجمه  محمدنبي ابراهيمي در 119 صفحه نيز از ديگر كتابهاي دفتر ادبيات و هنر مقاومت حوزه  هنري هستند كه به چاپ دوم رسيده اند.

  


قصه كوتاه ؛ پوتين ها

 

* سيد محمد عبداللهيان
زنگ مي زنند. مادر به دلشوره مي افتد. جسته گريخته دستگيرش شده است كه شهيد را مي آورند. در اين هفت سال، كار هر روزش بود، روي پله مي نشست، چشم به در مي دوخت و به هر صدايي دل مي بست.
- بريم شناسايي!
مي رويم، مادر مي گريد. بال چارقدش در گودي چشم مي نشيند و اشك مي نوشد. آمده بود با پلاستيك لباس. پوتين ها را بيرون كشيد، نگاهشان كرد. آنها را جفت كرد و گذاشت كنار بالش اش، مادر چاي آورد. لبش به استكان بود و چشمش به پوتين ها، قلم قرمز مرتضي را برداشت. با دقت اسمش را روي زبانه پوتين ها نوشت. پر رنگشان كرد. پوتين ها برق مي زدند.
- چايي ات سرد شد مادر!
نگاهش را از پوتين ها گرفت و به سرخي داغ استكان انداخت. پوتين ها روبرويش ايستاده بودند. چقدر برايشان دويده بود! از فردا بايد پا به پايش بدوند، پشت كيسه هاي شني بنشينند و بر شانه هاي خاكريز، رج رج، علامت بگذارند.
- توي جبهه هم واكس شان مي زنم!
رسيده اي، نم چشمانت را مي گيري، در را باز مي كند. پيش رويت، جعبه اي در پرچم پيچيده شده است. بازش مي كنند. انباشته از سفيدي. مي نشيني، كفن را باز مي كني.
استخوان، سر، كتف، بازو، پا، قفس مرغ بي قرار روح...
- پوتين ها!
پوتين ها خاك گرفته، اما بندها همچنان محكم. كمرت؛ طاقت ندارد، كمرخم مي روي آن طرف، زبانه پوتين ها را بيرون مي كشي
- اسمش !اسمش روي زبانه پوتين هاست...

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com