|
حسين فرزانه
اشاره:
بسياري گفته اند «پسامدرنيسم» را نمي توان تعريف كرد. تعريف از پسامدرن به يك موضوع پيش پا افتاده مبدل شده است. اصطلاح

پسامدرن با مفاهيمي مانند: هويت، حضور، تفاوت، تكرار، عدم يقين معرفتي، تكثر معاني، صورت خيالي و واقيعت مجازي شناخته مي شود. اين اصطلاح در ابتدا با كتاب معروف «ليوتار» يعني «موقعيت پسامدرن» به ادبيات فلسفي وارد شد. به همين دليل، از وي به عنوان يكي از پيشتازان مكتب پسامدرن نام برده مي شود. با اين همه شايد لازم باشد سابقه اين مكتب فكري را قبل از وي دانست.
عده اي آغاز مكتب پسامدرنيسم را به «كانت» بر مي گردانند كه با انقلاب كپرنيكي خود تأكيد كرد كه ما نمي توانيم اشياي في نفسه را بشناسيم و تنها مي توانيم جلوه ها و نمودهايي از آنها را فهم كنيم. به نظر وي، مفاهيمي چون آغاز و انجام جهان، نفس آزادي و جاودانگي، مفاهيمي براي تنظيم تفكر هستند زيرا كه اين مفاهيم ما به ازايي در تجربه ما ندارند. با «هگل» حتي بي واسط بودن ذهن و عين زير سؤال رفت. به نظر وي، اين دو تنها جلوه هايي از يك روح كلي و مطلق هستند. اين ايده هم كمك بسياري به متفكران پسامدرن كرد تا دوگانگي عين و ذهن را زير سؤال ببرند.
با وجود اين، مي توان گفت پيشينه پسامدرن به اواخر قرن نوزدهم برمي گردد. اين زمان، زمانه اي است كه ما شاهد اوج علم و فناوري هستيم. به اعتقاد بسياري در اين دوران، اين دو شاخص مي توانند سعادت دنيوي و اخروي انسان را تأمين نمايند. همچنين در اين سده، شبكه هاي ارتباطات جمعي كم و بيش در حال شكل گرفتن هستند كه ادراك انسانها را ساماندهي مي كنند.
* واقعيت زدايي از جهان مدرن
از مهمترين آموزه هاي متفكران پسامدرن آن است كه هرگونه تمايز ميان امر طبيعي و امر مصنوعي را زير سؤال مي برد. به نظر پسامدرنها، يكي از تبعات مدرنيسم، واقعيت زدايي بوده است. اين پديده، هم ذهني كه تجربه اي مي كند و هم واقعيت تجربه را از خود متأثر مي كند. اين واقعيت زدايي به گونه اي است كه تصور انسان مدرن از هويت، تداوم و جوهر را واژگون مي كند. رهبران اين رويكرد «كي يركه گور»، «ماركس» و «نيچه» هستند. «كي يركه گور» جامعه مدرن را جامعه اي مي داند كه شبكه اي از روابط كه افراد را توده وار در نظر مي گيرد، بر آن حاكم است. اين جامعه مدرن بر خلاف جامعه پيشامدرن، براساس رسانه شكل مي گيرد كه اين تنها عامل به هم پيوستن افراد است. بدين جهت، جامعه محصول فكري انتزاعي مي شود كه به وسيله سخت افزارهاي رسانه اي شكل مي گيرد. به تعبير ديگر، واقعيت به صورت بازسازي شده در مقابل ما قرار مي گيرد.
«ماركس» نيز به تحليل مفهوم كالاي مصرفي مي پردازد. اينجا جايي است كه اشيا ارزش واقعي خود را از دست مي دهند و به اشكالي توهمي و خيالي زيرعنوان ارزش مبادله مبدل مي گردند. اين سرشت توهمي هم از سوي شبكه روابط اجتماعي تعيين مي شود. اينجا هم جايي است كه ارزش آنها مستقل از وجود مادي شان و با اين روابط اجتماعي تعيين مي گردند. در اينجا خود انسانها واقعيت زدايي را تجربه مي كنند، زيرا كالاها محصولات كار آنها هستند. آنها نمي توانند استعدادهاي خود را شكوفا كنند. آنها بيشتر محصول سازوكار توليد هستند تا اينكه سازنده ابزار توليد باشند. اين نكات همه بعداً از سوي متفكران پسامدرن مورد توجه قرار مي گيرند. اما متفكري كه بيش از همه مورد توجه فيلسوفان پسامدرن قرار گرفته، فيلسوف معروف آلماني، «نيچه» است.
* «نيچه» و انديشه پسامدرنيسم
همه متفكران پسامدرن بر واقعيت زدايي در جهان جديد تأكيد كرده اند. دانستيم كه در انديشه هاي «كي يركه گور» و «ماركس» هم رگه هايي از اين انديشه وجود دارد، اما با نيچه اين واقعيت به تعبير او آخرين نفسهاي خود را تجربه مي كند. او حكم به انحلال تمايز ميان امر واقعي و امر ظاهري مي دهد. در كتاب «غروب بتها» او تاريخ اين تمايز را از زمانه افلاطون تا عصر ما بررسي مي كند. به نظر وي، در زمانه ما جهان حقيقي به يك ايده تصنعي تبديل مي شود. ايده فروريختن تمايز ميان امر واقعي و امر ظاهري در اولين كتاب نيچه «زايش تراژدي» هم آمده است. او در اين كتاب، تراژدي يوناني را به عنوان تركيبي از خدايان آپولوني و ديونيزوس مطرح مي كند. درحالي كه آپولون، خداي تصاوير و اشكال زيباست، ديونيزوس خداي جنون و مستي است. در حالي كه هنر تراژدي سعي دارد اين انگيزشها را تلفيق كند، منطق و علم، تعريفي از رويكرد آپولوني ارائه مي دهد كه ضد زندگي و بدون فعاليت است. بدين گونه است كه نيچه معتقد است تنها بازگشت به هنر ديونيزوسي مي تواند جامعه مدرن را از نيهيليسم نجات دهد. متفكران با اين آموزه ها سعي مي كنند با توجه به نقد جامعه مدرن از سوي نيچه، از جهاني ديگر سخن بگويند.
نيچه از يك بابت ديگر هم بنيانگذار جريان پسامدرن به شمار مي آيد. او سعي مي كند ماهيت تاريخي اشيا را تبارشناسي كند. در اين راستا، وي مفهوم «من» اخلاقي را نيز تبارشناسي مي كند و بطلان استقلال آن را نشان مي دهد. در تفكر مدرن، «من» مسؤول همه كارهايي است كه انسان انجام مي دهد. نيچه مي خواهد نشان دهد، سخن گفتن از اين «من» بي فايده است.
متفكران پسامدرن همچنين تبارشناسي مفهوم حقيقت از سوي نيچه را نيز مورد توجه قرار مي دهند. او سعي مي كند نشان دهد كه مفاهيم علمي، استعاره هايي بيش نيستند كه مدعاي صدق و حقيقت را در سر مي پرورانند. او مدعاي علم گرايان را كه از علم به عنوان تنها حقيقت ياد مي كنند، به تمسخر مي گيرد.
* انديشه پسامدرن و آراي «هايدگر»
متفكران پسامدرن در كنار نيچه از «هايدگر» هم بسيار ياد مي كنند. هايدگر هم به گونه اي به انديشه واقعيت زدايي مي پردازد و در باب آن تأمل مي كند. هايدگر البته بيشتر با تكيه بر هنر و فناوري، به اين انديشه پرداخته است. هايدگر، تمدن مدرن را محصول مابعدالطبيعه مدرن مي داند. اين تمدن، وجود را با مظهري از وجود كه قابليت كارآمدي دارد، تعريف مي كند. به نظر هايدگر، فناوري جديد به صراحت اين كنش تفكر جديد را نشان مي دهد. در تفكر تكنولوژيك، يك كوه يك كوه نيست، بلكه منبعي براي استخراج زغال سنگ است، همچنانكه يك رود يك رود نيست، بلكه وسيله اي است كه با سد بتوان از آن انرژي الكتريسته گرفت. انسان هم در اين تفكر انسان نيست، بلكه منبع قدرت به شمار مي آيد. متفكران پسامدرن از تفكرات هايدگر در مورد فناوري بسيار كمك مي گيرند. آنها واقعيت زدايي و بيگانگي انسان را از آن استنتاج مي كنند. با وجود اين، بسياري از متفكران پسامدرن با انديشه نيچه بيشتر و بهتر از انديشه هايدگر كنار مي آيند، زيرا فلسفه هايدگر مروج گونه اي حس نوستالوژيك نسبت به سنت است كه آنها نمي توانند آن را بپذيرند، در حالي كه نيچه تبليغ كننده طربناكي و شادي زندگي است. علاوه بر اين، متفكران همراهي و همكاري هايدگر با حزب نازيسم را نمي پذيرند و بدين جهت از وي فاصله مي گيرند. در مجموع، همراهي اين متفكران با نيچه بسيار بيشتر از همياري آنها با هايدگر است.
* نسبت انديشه مدرن با انديشه پسامدرن
«انسان جديد» به بشر سازنده و ساخته مدرنيسم اطلاق مي شود كه به نظر مي آيد تفاوتي ماهوي با آدميان قبل از خود (كه آنها هم با يكديگر اختلافهاي مهمي داشته اند) دارد. از موارد اختلاف بشر جديد با انسان قديم، مي توان به مواردي مانند جدي گرفتن زندگي اين جهان و متمتع شدن از مواهب آن، نقادي از همه كس و همه چيز و زير سؤال بردن بسياري از جوابهاي قديم، نگاه به جهان به قصد تغيير آن و قانع نشدن به تفسير صرف جهان ، پرسش محور بودن بشر جديد در مقابل جواب محور بودن بشر قديم، قانع نشدن به اصلاحاتي در عرصه هاي مختلف فردي و اجتماعي و خواهان تغييرات اساسي بودن (انقلاب به جاي اصلاح) و طالب حقوق خود بودن (در برابر تكليف خواهي بشر قديم) اشاره كرد. البته اين خصايص مستقل از يكديگر نيستند و نسبت نزديكي با هم برقرار مي كنند.
يكي از مؤلفه هاي ممتاز مدرنيسم اين كه همه جا و همه وقت در جستجوي ديگري بوده است؛ سرزمينهاي ديگر، انديشه هاي ديگر، رويكردهاي ديگر، بازنگريهاي ديگر و در نهايت ارزشهاي ديگر. مبناي اين جستجو هم فاعلي شناسايي بوده كه هر امري را به صورت موضوعي قلمداد كرده و اين جستجوي ديگري، خواسته يا ناخواسته فرديت و خويشتن مدرنيسم را شكل داده است. در مدرنيته، فاعلي شناسايي مدنظر است كه هر امري را به مثابه موضوع شناسايي تعريف مي كند. به همين دليل، مي توان گفت جهان جديد، فرآيند بروز و ظهور فرديتي خاص است. غرب، غرب نمي شود مگر با تلاشي كه براي يافتن ديگري و مكالمه با وي از خود نشان مي دهد و به همين دليل، درون مدرنيسم، فرديت و شخصيتي رشد مي كند كه با فرديت فرهنگهاي ديگر بسيار متفاوت است. جستجوي ديگري و ارتباط با او نه تنها معلول وقوع فرديت، بلكه علت آن نيز به شمار مي آيد و ديالكتيك فرديت- ارتباط با ديگري، مدرنيسم را به پيش برده است. مدرنيسم، جز با كوششي كه در جهت يافتن ديگري و ارتباط با وي از خود نشان مي دهد، به مدرنيسم منتهي نمي شود. و اين جستجوي ديگري به فرديت تجدد، تعين بخشيده است. جهان جديد از اين لحاظ تفاوتي ماهوي با فرهنگهاي ديگر دارد، زيرا فرهنگهاي جنوب با وجود داشتن ديگري، به هويت دست نمي يابند و منبعي فراانساني هويت آنها را شكل مي دهد.
دليل اينكه غرب تا اين اندازه در فرهنگهاي ديگر كاوش مي كند، همين است. در طول تاريخ، فرهنگي به مانند فرهنگ غرب سراغ نداريم كه تا اين اندازه به تفكرهاي ديگر توجه كرده باشد. با وجود اين، فقط جهان و فرهنگهاي ديگر نيستند كه مي توانند موضوع عقل قرار گيرند، بلكه خود عقل هم گاهي موضوع عقل قرار مي گيرد. اما عقل جديد از آن جهت كه عقلي خودمختار و خودبنياد است، با موضوع قرار دادن خود، پرسشهايي مهم را پيش روي خود قرار مي دهد و به گمان ما، پسامدرن را مي توان در آيينه نقاديهاي عقل مدرن به خويش به خوبي شناخت. پسامدرن، مرحله اي در تاريخ غرب است كه عقل مدرن خود و دستاوردهايش را زير سؤال برده است؛ البته در اين ميان، پرسشها از مايه ها و پايههاي متفاوتي تشكيل شده است، اما در مبنا همين نقاديها را در بر مي گيرد.
* سه لايه از نقاديهاي عقل مدرن
نقاديهاي عقل مدرن به خود، در سه لايه قابل تشخيص است؛ اول، گرفتن استقلال عقل و تحويل دلايل انديشه و به علل آن عقل جديد با گرفتن استقلال و اعتبار از خود و تحويل دلايل به علل، تحولات معرفتي را به وجود آورد. به نظر بسياري از افراد، مهمترين زلزله معرفتي را نيچه آغاز كرد كه عقل را تابعي از خواسته ها و نيازهاي بشري در نظر گرفت. نوعي ديگر از عاري كردن عقل از صفت استقلال، توسط ماركس صورت گرفت كه عقلي معطوف به طبقات اجتماعي را مطرح كرد؛ بدين معنا كه آدمي متأثر از شرايط طبقاتي خود، انديشه مي كند. اشكال ديگر خدشه وارد شدن به عقل را نيز در افرادي چون: «فرويد»، «كي يركه گور»، «هايدگر» و «فوكو» شاهد هستيم كه عقل را تحت تأثير ضمير ناخودآگاه، ايمان، دوره هاي تاريخي ، ساختار قدرت و علايق بشري مي دانند و بدين معنا، عقل را از اعتبار و سنديت مي اندازند. فرويد، عقل را متأثر از ضمير ناخودآگاه انسان در نظر مي گرفت و كي يركه گور، ايمان را پايه و اساس آن قرار مي دهد. «هايدگر» با معرفي گونه اي ديگر از انديشيدن، عقل جديد را نوعي ازخودبيگانگي معرفي مي كند و «فوكو» قدرت را مبناي معرفت مي پندارد. همه اين بزرگان، انديشه دليل را در پاي علت فدا كرده و به عللي توجه نشان كرده اند كه مجموعه دلايل و ساختار آنها را مي سازد. خلاصه آنكه گوشه اي از انديشه پسامدرن به نقاديهايي مربوط مي شوند كه استقلال و اعتبار را از عقل مي گيرند. البته اين عمل در بسياري از اوقات براي جلوگيري از تن درد دادن به ايدئولوژيهاي گوناگون صورت مي گيرد. چون در مدرنيسم با تن در دادن به جزميت انديشه، ايدئولوژيهاي مختلفي به وجود آمده اند كه همين از مهمترين علل نضج گرفتن انديشه پسامدرن به شمار مي آيد.
دوم آنكه، گاهي عقل مدرن و محصول ناخواسته اش، انديشه پسامدرن به دستاوردهاي مادي و فناورانه عقل ايراد وارد مي كند. به عنوان مثال، مفهوم پيشرفت را كه در قرن نوزدهم رواج داشت، زير سؤال مي برند. آنها بر اين نظر هستند كه قضاوت ساده انگارانه اي است كه تصور كنيم بشر جديد خوشبخت تر از بشر قديم است. انديشه پسامدرن همچنين برخي اوقات به الگوي مصرف جهان جديد معترض است . تعداد زيادي از پسامدرنها، مثلث مقدس جهان جديد را «توليد، مصرف و تفريح» دانسته اند كه اين يكي، معنا را از زندگي گرفته و آدمياني پوچ، مأيوس و سرخورده تحويل جامعه بشري داده است. وضعيت تكنولوژي و آثار و تبعات ناخواسته اي كه به وجود آورده است و همچنين موقعيت محيط زيستي كه در آن زندگي مي كنيم هم از تيررس آراي پسامدرنها دور نمانده اند و در نهايت دو جنگ هولناك كه در دامن مدرنيسم غربي اتفاق افتادند، انتقادهاي جدي به روند مدرنيسم وارد كردند. در سطحي ديگر، علاوه بر انتقادهايي كه درباره استقلال عقل مدرن و دستاوردهاي آن در انديشه پسامدرن وجود دارد، گاهي نيز اساس عقل جديد كه بر دوگانگي ذهن و عين متكي است، زير سؤال رفته است. به معنايي ديگر، عقل جديد توانايي آن را داشته است كه اساسي ترين اصول خود را بدين گونه نقادي كند. نقادي هايدگر از عقل مدرن كه از سوي بسياري از انديشه ورزان پسامدرن مورد توجه قرار گرفته، اين بود كه عقل مدرن با جدا كردن سوژه شناسايي از جهان، بزرگترين ازخودبيگانگي را براي بشر به وجود آورده است. در حالي كه بشر هميشه و همه جا با جهان يگانگي و همنوايي داشت، در جهان جديد و به وسيله عقل جديد به دوگانگي اي تن در داد كه نتيجه آن چيزي جز فراموشي وجود نبود. بازگشت هايدگر به متفكران قبل از سقراط هم با اين نيت بود كه از خودبيگانگي را از عقل به وسيله آنها زايل كند.
در حقيقت، همه نقاديهاي عقل مدرن به خويش، ناشي از ويژگي نافذ و قدرتمند آن است كه بسيار ساري و جاري است و موضوعي را از مداقه و توجه خود دور نمي دارد. اين واقعيتي است كه براي آگاهي از وضعيت پسامدرن بسيار ضروري است. بسياري از نقاديهايي كه به عقل مدرن رفته اند مانند عدم استقلال، بحران هويت، بحران معنا و بحران اخلاقي در قبال همين ساري و جاري بودن عقل مدرن و خودكفايي اش قابل توجيه است. |