|
الهام موسوي
خانواده گربه ها توي انباري قديمي خانه مادر بزرگ زندگي مي كردند. مامان گربه و شش تا بچه گربه نازنازي كه هر شش تا شكل هم

بودند، راه راه سياه و سفيد. مامان گربه هر روز كه از خواب بيدار مي شد، به دنبال شكار مي رفت. شكار موش، گنجشك، سوسك و اگر هم نشد چيزهاي ديگر. بچه گربه ها شروع مي كردند به بازي و ميو ميو كردن و دنبال هم توي خرت و پرت ها دويدن.آن روز هم بچه گربه ها توي انباري از سر و كله هم بالا مي رفتند و بازيگوشي مي كردند كه يك دفعه يكي از بچه گربه ها رفت زير صندوق قديمي مادر بزرگ و همان جا لاي خرت و پرت ها گير كرد. بچه گربه طفلكي حسابي ترسيده بود و شروع كرد به جيغ زدن و گريه كردن. پنج تا بچه گربه ديگر به كمك او رفتند. گربه ها ميو ميو مي كردند و دست و پاي بچه گربه را مي كشيدند تا از زير صندوق بيرون بيايد. اما فايده اي نداشت كه نداشت. انگار بچه گربه را با چسب به صندوق چسبانده بودند. بچه گربه شروع كرد به ميو ميو. يعني كمك، كمك. از بد شانسي مامان گربه هم نبود. او به دنبال يك ملخ چاق و چله آن قدر دويده بود كه حسابي از خانه دور شده بود و حالا حالا ها هم بر نمي گشت. بچه گربه ها با ناراحتي گفتند: ميو ميو. يعني حالا چه كار كنيم؟
يكي از بچه گربه ها كه از همه زرنگ تر بود، فكري به ذهنش رسيد. مادر بزرگ. مادر بزرگ، مهربان مي توانست به آنها كمك كند. بچه گربه ها هم با فكر او موافق بودند. پنج تا بچه گربه با هم به طرف اتاق مادر بزرگ كه آن طرف حياط بود، راه افتادند. مادر بزرگ پير مثل هميشه به پشتي گل گلي تكيه داده بود و داشت با يك كامواي قرمز براي نوه اش شالگردن مي بافت. بچه گربه ها از لاي در اتاق كه باز بود، يكي يكي توي اتاق رفتند. مادر بزرگ با ديدن بچه گربه ها، بافتني اش را كنار گذاشت و با لبخند گفت: سلام بچه گربه هاي قشنگ من! بچه گربه ها هم ميو ميو كردند؛ يعني سلام، سلام..
مادر بزرگ اولش فكر كرد بچه گربه ها گرسنه اند و رفت و كمي شير توي يك كاسه ريخت و برايشان آورد. اما بچه گربه ها گفتند: ميو ميو. يعني ما گرسنه نيستيم. مادر بزرگ با خودش گفت، شايد بچه گربه ها مي خواهند بازي كنند و چند تا گلوله كاموا برايشان آورد. اما بچه گربه ها باز گفتند ميو ميو. يعني ما نمي خواهيم بازي كنيم. مادر بزرگ حسابي تعجب كرد و گفت: پس چي مي خواين؟!
بچه گربه ها يكي يكي جلو آمدند و دامن مادر بزرگ را با دندان گرفتند و كشيدند. مادر بزرگ هم دنبالشان راه افتاد. بچه گربه ها مادر بزرگ را توي انباري بردند. مادر بزرگ عينكش را جا به جا كرد و گفت: خوب اين جا چه خبر شده؟!
بچه گربه ها گفتند: ميو ميو. يعني بچه گربه گير كرده. مادر بزرگ دور و برش را نگاه كرد تا بچه گربه را پيدا كرد. آن گوشه لاي خرت و پرت ها. مادر بزرگ آهسته جلو رفت و هر جور بود خرت و پرت ها را كنار زد و بچه گربه را در آورد. بچه گربه حسابي خوشحال شد و گفت ميو ميو. يعني خيلي ممنون. مادر بزرگ مهربان بچه گربه را پيش بقيه بچه گربه ها گذاشت و گفت: حالا بريد بازي كنيد. بچه گربه ها هم با خوشحالي دوباره شروع كردند به ميو ميو و بازي. آنها شعر مي خواندند و مي گفتند:
مادر بزرگ مهربونه
دوستش داريم ميوميو
|