تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادي
فرهنگی
ورزشی
هنری
حوادث
كفشدوزك
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2008-06-11
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

چهارشنبه 22خرداد ماه 1387


آي قصه قصه قصه ؛ مادر بزرگ و بچه گربه ها

 

الهام موسوي

خانواده گربه ها توي انباري قديمي خانه مادر بزرگ زندگي مي كردند. مامان گربه و شش تا بچه گربه نازنازي كه هر شش تا شكل هم



بودند، راه راه سياه و سفيد. مامان گربه هر روز كه از خواب بيدار مي شد، به دنبال شكار مي رفت. شكار موش، گنجشك، سوسك و اگر هم نشد چيزهاي ديگر. بچه گربه ها شروع مي كردند به بازي و ميو ميو كردن و دنبال هم توي خرت و پرت ها دويدن.آن روز هم بچه گربه ها توي انباري از سر و كله هم بالا مي رفتند و بازيگوشي مي كردند كه يك دفعه يكي از بچه گربه ها رفت زير صندوق قديمي مادر بزرگ و همان جا لاي خرت و پرت ها گير كرد. بچه گربه طفلكي حسابي ترسيده بود و شروع كرد به جيغ زدن و گريه كردن. پنج تا بچه گربه ديگر به كمك او رفتند. گربه ها ميو ميو مي كردند و دست و پاي بچه گربه را مي كشيدند تا از زير صندوق بيرون بيايد. اما فايده اي نداشت كه نداشت. انگار بچه گربه را با چسب به صندوق چسبانده بودند. بچه گربه شروع كرد به ميو ميو. يعني كمك، كمك. از بد شانسي مامان گربه هم نبود. او به دنبال يك ملخ چاق و چله آن قدر دويده بود كه حسابي از خانه دور شده بود و حالا حالا ها هم بر نمي گشت. بچه گربه ها با ناراحتي گفتند: ميو ميو. يعني حالا چه كار كنيم؟
يكي از بچه گربه ها كه از همه زرنگ تر بود، فكري به ذهنش رسيد. مادر بزرگ. مادر بزرگ، مهربان مي توانست به آنها كمك كند. بچه گربه ها هم با فكر او موافق بودند. پنج تا بچه گربه با هم به طرف اتاق مادر بزرگ كه آن طرف حياط بود، راه افتادند. مادر بزرگ پير مثل هميشه به پشتي گل گلي تكيه داده بود و داشت با يك كامواي قرمز براي نوه اش شالگردن مي بافت. بچه گربه ها از لاي در اتاق كه باز بود، يكي يكي توي اتاق رفتند. مادر بزرگ با ديدن بچه گربه ها، بافتني اش را كنار گذاشت و با لبخند گفت: سلام بچه گربه هاي قشنگ من! بچه گربه ها هم ميو ميو كردند؛ يعني سلام، سلام..
مادر بزرگ اولش فكر كرد بچه گربه ها گرسنه اند و رفت و كمي شير توي يك كاسه ريخت و برايشان آورد. اما بچه گربه ها گفتند: ميو ميو. يعني ما گرسنه نيستيم. مادر بزرگ با خودش گفت، شايد بچه گربه ها مي خواهند بازي كنند و چند تا گلوله كاموا برايشان آورد. اما بچه گربه ها باز گفتند ميو ميو. يعني ما نمي خواهيم بازي كنيم. مادر بزرگ حسابي تعجب كرد و گفت: پس چي مي خواين؟!
بچه گربه ها يكي يكي جلو آمدند و دامن مادر بزرگ را با دندان گرفتند و كشيدند. مادر بزرگ هم دنبالشان راه افتاد. بچه گربه ها مادر بزرگ را توي انباري بردند. مادر بزرگ عينكش را جا به جا كرد و گفت: خوب اين جا چه خبر شده؟!
بچه گربه ها گفتند: ميو ميو. يعني بچه گربه گير كرده. مادر بزرگ دور و برش را نگاه كرد تا بچه گربه را پيدا كرد. آن گوشه لاي خرت و پرت ها. مادر بزرگ آهسته جلو رفت و هر جور بود خرت و پرت ها را كنار زد و بچه گربه را در آورد. بچه گربه حسابي خوشحال شد و گفت ميو ميو. يعني خيلي ممنون. مادر بزرگ مهربان بچه گربه را پيش بقيه بچه گربه ها گذاشت و گفت: حالا بريد بازي كنيد. بچه گربه ها هم با خوشحالي دوباره شروع كردند به ميو ميو و بازي. آنها شعر مي خواندند و مي گفتند:
مادر بزرگ مهربونه
دوستش داريم ميوميو

  


فكرهاي عجيب و غريب

 

دمپايي هاي من





زهرا مهربان
دمپايي هاي من برايم كوچك شده اند. همان دمپايي هايي كه يك سال قبل بابا برايم خريده بود. وقتي آنها را مي پوشم، انگشتهايم از يك طرف و پاشنه ام از طرف ديگرش بيرون مي زند. ديگر نمي توانم راحت با آنها راه بروم و بازي كنم. بابا مي گويد: دمپايي هايت كوچك شده، بايد دمپايي نو بخري ولي من همين دمپايي ها را دوست دارم. شايد از بس دمپايي هايم را پوشيدم، طفلكي ها خسته و لاغر شده اند. يا شايد هم از بس خيسشان كردم، آب رفته اند. كاش دمپايي هايم دوباره بزرگ شوند. مثل اولشان تا دوباره آنها را بپوشم و بازي كنم.

زبان ني ني ها




خواهر كوچولوي من تازه به دنيا آمده، همين چند روز پيش. او اصلاً نمي تواند راه برود و بازي كند. همه روز توي گهواره اش دراز مي كشد و گريه مي كند. تازه حرف زدن را هم خوب بلد نيست. فقط بعضي وقتها غر مي زند و يك چيزهايي مي گويد. من اصلاً نمي فهمم خواهرم چه مي گويد! اما مادرم زبان ني ني ها را بلد است. او هميشه مي فهمد چه موقعي خواهرم گرسنه است و چه موقعي خوابش مي آيد و.... مادرم مي گويد: ياد گرفتن زبان ني ني ها خيلي سخت نيست، فقط بايد خوب دقت كني تا بفهمي آنها چه مي گويند. چقدر خوب مي شد اگر من زبان ني ني ها را ياد مي گرفتم. آن وقت مي توانستم با خواهر كوچولويم حرف بزنم و بازي كنم.

  


خبر خبر خبردار

 

جليقه 96 ساله
بعد از گذشت 96 سال از غرق شدن كشتي تايتانيك، جليقه نجات يكي از مسافران نجات يافته كشتي در يك حراجي به فروش گذاشته شد. مسؤول حراجي گفت: اين جليقه واقعا بي نظير است و با وجود گذشت 96 سال از غرق شدن تايتانيك، هنوز هم مقداري از آب اقيانوس در آن باقي مانده است. اين جليقه قرار است به قيمت 80 هزار دلار (حدود هشتصد هزار تومان) فروخته شود. قبلا هم بعضي از وسايل اين كشتي بزرگ و به ياد ماندني به حراج گذاشته شده بود.
براي مثال، بليت آخرين بازمانده كشتي كه زمان غرق شدن آن 5 ساله بود، به قيمت 65 هزار دلار فروخته شده بود. «تايتانيك» يك كشتي بزرگ مسافر بري بود كه در اولين سفرش از انگلستان به آمريكا، با يك كوه يخ برخورد كرد و غرق شد و حدود 1522 نفر از مسافران آن غرق شدند.


بزرگترين نان جهان
قرار است بزرگترين نان جهان در شهر «كمشچه» در اصفهان پخته شود. جشنواره نان از 9 خرداد در اصفهان شروع شده و اين نان هم قرار است در همين جشنواره پخته شود. قرار است نماينده يونسكو هم در مراسم پخت اين نان حضور داشته باشد. اين نان بزرگ با طول حدود 8 متر و وزن 15 كيلو، با همكاري 15 نانواي ماهر پخته مي شود. يك تنور بزرگ و مخصوص هم براي پختن اين نان آماده شده است. گفته شده نام اين نان بزرگ در كتاب ركورد هاي گينس ثبت مي شود. كتاب ركوردهاي گينس، كتابي است كه برترين هاي جهان را در آن ثبت مي كنند.

دعوا سر كيك




يك پير مرد 70 ساله ايتاليايي در دعوايي كه بر سر يك تكه كيك اتفاق افتاد، با ضربه چاقو زخمي شد. اين دعوا در يك رستوران در شهر ميلانزه در ايتاليا اتفاق افتاد. نيكولوي 70 ساله و آلفردوي 62 ساله سر آخرين تكه كيك كه روي بوفه رستوران باقي مانده بود، با هم دعوا كردند. اما هيچ كدام از آنها راضي نشد از خير كيك بگذرد و آن را به ديگري بدهد. آخر سر، آلفردو كه حسابي عصباني شده بود، چاقو را از روي بوفه رستوران برداشت و يك ضربه به نيكولوي بيچاره زد. پليس هم كه همان موقع در رستوران بود، بلافاصله او را دستگير كرد. نيكولو هم به بيمارستان فرستاده شد، اما آخرش هم معلوم نشد چه كسي كيك را خورد؟! اما حتما همه از كار بي ادبانه پيرمردها تعجب كردند.

ماشين عتيقه
يك ماشين فراري مشكي رنگ كه متعلق به يك بازيگر معروف آمريكايي بود، به قيمت هفت ميليون يورو در يك حراج فروخته شد. اين ماشين عتيقه و با ارزش را شخصي به نام «كريس اورانز» خريد تا در كلكسيون ماشين هايش نگهداري كند. او غير از اين ماشين، ماشينهاي زياد ديگري هم خريده بود و در كلكسيون ماشينش نگهداري مي كرد. اين ماشين فراري مشكي يكي از كمياب ترين ماشينها در دنياست و در تمام دنيا فقط 56 نمونه از آن وجود دارد.

  


نويسندگان كوچك ؛ ساجده بهانه گير

 

زهرا نجاتيان

روزي ساجده با مادرش به بازار رفت. توي يك مغازه اسباب بازي فروشي يك دفعه چشمش به يك عروسك افتاد و داد زد و گفت: مامان من اين رو مي خوام. من عروسك بزرگه رو مي خوام. مادرش از كارهاي ساجده خيلي خجالت كشيد و دستش را گرفت و از مغازه بيرون رفت. بعد از جلوي مغازه بستني فروشي رد مي شدند كه پسري با بستني از مغازه بيرون آمد.
ساجده شروع كرد به داد و فرياد كه من بستني مي خوام. بستني، بستني. مادرش دستش را كشيد و رفت به طرف خانه شان.مادرش از كارهاي او خيلي خجالت كشيده بود و نتوانسته بود خريدهايش را انجام دهد. روز بعد مادر ساجده باز هم به خريد رفت، اما اين بار ساجده را توي خانه گذاشت و گفت: تو كارتون ببين، من زود مي آيم. كارتون ها خيلي زود تمام شد.
ساجده روي صندلي نشست و با خودش فكر كرد چرا مادرم من را با خودش نبرد؟ ساجده يادش آمد كه ديروز توي بازار چه كارهايي كرده بود. او تصميم گرفت از اين به بعد اين كارها را نكند. چند روز بعد كه مادر مي خواست به خريد برود ساجده گفت: من هم مي آيم، اما ديگر بهانه نمي گيرم. مادر، ساجده را با خودش برد و اين بار ساجده دختر خوبي شده بود و هي نمي گفت: من اين را مي خوام، من آن را مي خوام. مادرش خيلي خوشحال شد و ساجده را بوسيد و گفت: آفرين دختر گلم.
***
حسنك شجاع و گرگ نادان

امير محمد مشكوة رضوي
يكي بود يكي نبود. در يك روستاي بزرگ پسري بود به نام حسنك شجاع. كمي دور تر گرگ ناداني زندگي مي كرد. اين گرگ نادان هر روز يك گوسفند را زنداني مي كرد.
حسنك يك روز تصميم گرفت به جنگ گرگ برود. او از دوستش اكبر كه چوپان بره ها بود خواست كه در جنگ با گرگ به او كمك كند. اكبر هم كه خيلي از دست گرگ نادان ناراحت بود، قبول كرد. سپس آنها با هم به جنگ گرگ رفتند و بره ها را آزاد كردند و دست و پاي گرگ را بستند و زنداني اش كردند.

  


شعر

 

دايي رضا و ماشين





عباسعلي سپاهي يونسي
ديروز دايي من
آمد به خانه ما
باباي من به او گفت
خوش آمدي، بفرما

زودي سلام كرديم
با خواهرم به دايي
مامان برايش آورد
با خنده زود چايي

بابا به دايي ام گفت
ناراحتي رضا جان
با غصه گفت دايي
ماشين ندارم الان

از بس خلاف كردم
توقيف شد ژيانم
از غصه ژيانم
بند آمده زبانم

مامان به دايي ام گفت
شد سرد باز چايي
با ترس و لرز گفتم
كمتر خلاف دايي!

كرم





معصومه سادات وزيري
يك كرم ديدم
من توي هول
وحالم به هم خورد
از ديدن ا

وانداختم زود
من آن هولو را
افتاد آن كرم
روي متكا

از ترس رفتم
توي اتاقم
اشكم در آمد
از ترس كم كم

آن كرم خنديد
قه قه به كارم
او گفت با ت
وكاري ندارم

  


بد جنسي

 





بعضي ها تا بيكار مي شوند شروع مي كنند به بد جنسي و پروانه هاي كوچولو را مي گيرند.





يا لانه پرنده ها را خراب مي كنند و تخمهايشان را بر مي دارند.





يا بدتر از اين مورچه هاي سياه كوچولو را زير پايشان له مي كنند.





اين جور آدمها كم كم قيافه شان عوض مي شود و شبيه بد جنس ها مي شوند.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com