|
اين روزها بيشتر كوچه هاي شهر بجنورد آينه بندان شده است. همه جا دارند شيريني پخش مي كنند، اشتباه نكنيد مناسبت

خاصي نيست فقط يك عده پسر جوان دارند مشكي پوش مي شوند، دست در دست پدر و مادر از اين خانه به اين خانه براي خواستگاري مي روند، خب من هم مثل هر مدير جوان مجرد ديگر در شهر بجنورد مجبورم هر چه زودتر ازدواج كنم، مي دانم كه شما خوب حرف مرا مي فهميد، در اين دوره زمانه پيدا كردن يك همسر خوب خيلي راحت تر از پيدا كردن يك كار خوب است، ازدواج برايم بدل شده به يك كابوس. مادرم با هر كدام از آشنايان كه دختر دم بختي دارد، تماس مي گيرد، او با آرامش خاصي مي گويد دخترم 10دقيقه پيش ازدواج كرد، اين كابوس از وقتي شروع شد كه آن خبر كذايي به دستم رسيد، آبدارچي اداره با خنده چايي را روي ميزم گذاشت، با پوزخند گفت : خبر تازه رو شنيديد، سرم را از روي برگه ها بلند كردم گفتي : چه خبري؟
او پوزخندي زد وگفت: هي آخر بازي رسيده بايد ازدواج كني، مديران مجرد از كار بركنار مي شن، استاندار گفته: مديران مجرد استان براي ادامه فعاليت بايد ازدواج كنند، ماجرا هم كاملاً جدي است، توي روزنامه نوشته بود: حكم شهردار يكي از شهرهاي تازه تأسيس استان ابلاغ شده بود، حكمش نگه داشته شد تا پس از ازدواج، شروع به كار كند. |