تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادي
فرهنگی
ورزشی
هنری
حوادث
بادبادك
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
صفحه آخر
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2008-06-17
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

سه شنبه 28خرداد ماه 1387


باز هم اين شيطان لعنتي

 

زينب حاجي محمدزاده

يادداشت 1
از همه بدم مي آيد، هم از خودم هم از همه وهم از بلاي آسماني. دلم نمي خواهد حتي يك خط ديگر درباره اش بنويسم، اما مگر مي شود به شما نگويم كه چي شده... .
اصلاً هم مهم نيست كه چه فكري درباره من بكنيد، من خودم قبول دارم كه كارم اشتباه بوده، اما بلاي آسماني به من قول همكاري داده بود. از او كه چيزي كم نمي شد. اين من- به قول مادربزرگم- پيشاني سياه هستم كه بايد طول تابستان را به اين مدرسه خراب شده بيايم تا دوباره چشمهايم به چشمهاي اين دبير محترم زبان بيفتد و بعد حاضرم شرط ببندم كه باز هم نخواهم توانست كه اين درس نفرين شده را پاس كنم.
آخر از اشتباه من بگذريم. شما به جاي من، اگر بلاي آسماني قصد كمك كردن به من را نداشت، چرا قول الكي داد، به قول خودش دوستي كه فقط مال روزهاي خوشي نيست...
من فقط جواب سؤالهاي 135678 را با 10و 11 مي خواستم... او با كمال خونسردي فقط لبي گزيد و گفت كه اين كارها خوب نيست، بعد هم از آن خنده هايي كه...

يادداشت 2 
امروز باز از آن روزهاي بد بود. به بلاي آسماني محل كه ندادم هيچ، سلام هم نكردم، اخم هم كردم، براي امتحان هم رفتم و آخر كلاس نشستم.
خودش انگار فهميده بود. بعد از امتحان آمد پيش من و پرسيد كه امتحان را چطور دادم و من هم با همان اخم هميشگي گفتم، به مرحمت شما خيلي خوب بود، اما راستش را بخواهيد دلم مي خواست بهش بگويم كه به كوري چشم...
بي خيال به قول خودش چرا ما گناه مردم را بخريم؟

يادداشت 3
به مادرم گفته بودم كه اگر بلاي آسماني زنگ زد گوشي را به من ندهيد، بگوييد كه نيستم، اما نمي دانم چرا اينطوري مي كنند. انگار مادرم هم بو برده و مدام مي گويد اين شيطان لعنتي باز روي شونه هات جا خوش كرده.
من هم از حرص دلم مي خواهم گوشي تلفن را بجوم... .

يادداشت 4
از اين بلاي آسماني عجيبتر وجود ندارد. فكر مي كنيد زنگ زده بود كه چه بگويد... «من در درس فارسي يه كم مشكل دارم، ميشه بيام خونتون تاريخ ادبياتها رو باهام كار كني...»
دلم مي خواست هم خودم وهم آن شيطان لعنتي دوتامان كله هامان را بكوبيم به ديوار... من نه گفتم بيايد، نه گفتم نيايد، اما او براي خودش ساعت هم تعيين كرد.
من الان چه كمكي مي توانم به او بكنم، كمكي هم كه باشد سر جلسه امتحان است از همان به قول معاون مدرسه مان كمكهاي پروازي... كه اين مثلاً دوست خوب به من روا نداشت... .

يادداشت 5 
با تمام وجود شيطان روي شانه هايم را پرت كردم آن طرف. خيلي خوب معلوم بود كه از من هم بهتر درس را بلد بود، بعضي جاها مي لنگيد كه با كمك من ياد گرفت، بعد هم گونه ام را بوسيد و گفت كه تو بهترين دوست مني. واقعاً عجيب تر از او خودش است و من هنوز هم بهترين دوست اويم... با وجود همه بي محلي هاي اين روزها... .
و راستش را بخواهيد من تازه منظور او را از كمك كردن در امتحان فهميدم. هم خنديدم وهم براي اين شيطان لعنتي روي شانه هايم حسابي خط و نشان كشيدم.
سر امتحان ادبيات به بلاي آسماني نگاه كردم تا اگر كمكي مي خواست... .
مثل هميشه مي خنديد و به تخته سياه نگاه مي كرد.
در رفتار با ديگران از خود گذشت نشان بده تا در وقت حاجت، تو را همراهي كنند.
امام علي (ع)

  


مدرسه اي شبيه سالها پيش!

 

*ايرج نويسا *سلمان يزدي

روي هر يك از نيمكتهاي كلاس دانش آموزي نشسته است. نصف كلاس را پسران و نيمه ديگر را دختران اشغال كرده اند. مانند تمام كلاسهاي درس پيش از حضور معلم، همهمه اي فضا را پر كرده است. هر از گاهي جابه جايي بچه ها روي نيمكتهاي قديمي، صداي آنها را در مي آورد.
قاضي كه پشت ميز كهنه و رنگ و رو رفته معلم نشسته، دستي به ريش سپيد و بلند خود كشيده، سپس با چكش روي ميز مي كوبد: «تق تق تق... سكوت را رعايت كنيد. جلسه دادگاه از اين لحظه رسمي است.» سپس صدايش را صاف كرده، ادامه مي دهد: «وكيل مدافع شاكيان، شكايت خود را ارائه كند.»
وكيل مدافع از روي يكي از نيمكتها بلند شده، پاي تخته سياه رنگ و رو رفته كلاس مي ايستد و سخنانش را با كسب اجازه از محضر رياست دادگاه آغاز مي كند: «همان طور كه مستحضريد، آموزش و پرورش در تمام دنيا از اهميت و جايگاه به سزايي برخوردار است. دولتها و حكومتها در جهان و به ويژه،كشورهاي پيشرفته توجه در خوري را معطوف مقوله آموزش كودكان، نوجوانان و جوانان خويش مي كنند. چرا كه به درستي بر اين نكته آگاهند كه آينده كشور، از اين قشر جامعه است. پس امكانات قابل توجهي را در اين بخش به كار گرفته و به روز ترين تجهيزات آموزشي را، در اختيار محصلان خود مي گذارند. و اين همان نكته اي است كه موكلان من شكايت خود را پيرامون آن مطرح كرده اند و من به نمايندگي از آنها اين شكايت را در اين دادگاه صالح و عادل طرح مي كنم. از محضر رياست محترم دادگاه اجازه مي خواهم تا در همين زمينه شاهدي را احضار كنم.»
قاضي با اشاره سر اجازه مي دهد و وكيل، پسر نوجواني را به پاي تخته سياه فرا مي خواند. پسر پاي تخته مي آيد و وكيل او را مخاطب قرار مي دهد: «دوست عزيز خودت را معرفي كن.»
- من رضا مشعوفي هستم.
- آقاي مشعوفي! در چه مقطع تحصيلي درس مي خواني؟
- راهنمايي.
- راجع به امكانات مدرسه ات كمي توضيح بده.
- مدرسه ما جايي شبيه همين مدرسه اي است كه الان تويش هستيم. كلاسهايي كوچك دارد با نيمكتهاي كهنه، كم نور كه هنوز از روش بسيار قديمي تخته سياه و گچ استفاده مي كند. گچي كه مشكلات تنفسي اش را همه مي دانند.
- حياط مدرسه چطور؟
- آن جا هم وضع بدتري دارد. فضايي كوچك كه به سختي دو دروازه فوتبال در آن جا داده اند و براي بيش از سيصد دانش آموز، جا براي راه رفتن هم كم دارد.
- پس به نظر شما، محيط مدرسه تان تناسبي با يك محيط آموزشي ندارد؟
- خير، به هر جايي شبيه است غير از مدرسه. همان طور كه گفتم حتي حياطش هم استاندارد يك مدرسه نيست. امكانات كه بماند پيشكش!
- متشكرم، مي توانيد بنشينيد.
سپس وكيل مدافع رو به قاضي كرده، حرفهايش را پي مي گيرد: «ملاحظه فرموديد جناب رئيس؟ فضاي مناسب و در خور، كه اولين نياز يك مكان آموزشي است در بسياري از مدارس ما لحاظ نشده است و دانش آموزان ما حتي از اين بديهي ترين امكانات نيز محرومند.» قاضي متفكرانه سري تكان داده و مي گويد: «البته تمام مدارس اين گونه نيستند و نمي شود با يك چوب همه را راند. برخي مدارس ما از لحاظ امكانات، به واقع وضعيت چشمگيري دارند.»
- بله و به همين دليل بنده از لفظ همه مدارس استفاده نكردم، تصديق بفرماييد، تعداد اين قسم مدارس، آنقدر كم و ناچيز است كه بيشتر مي توان به عنوان يك اتفاق از آنها ياد كرد، حال آنكه بايد اين مسأله امري فراگير در مورد تمام مدارس كشور باشد.
سپس صدايي صاف كرده، مي گويد: «حال اجازه مي خواهم تا شاهد ديگري را به جايگاه احضار كنم.» و با تأييد قاضي، اين بار دختر جواني را پاي تخته سياه فرا مي خواند. دخترك مي ايستد و وكيل نام او را مي پرسد.
- من زهرا مرتضايي هستم.
- خب خانم مرتضايي، شما از وضعيت مدرسه تان بگوييد.
- در مورد فضاي مدارس آقاي مشعوفي به نكات خوب و مهمي اشاره كردند و من به همين دليل مي خواهم تا نكات ديگري را باز گو كنم.
- خيلي خوب است دوست من. مي شنويم.
- مدارس ما فقط در حدي هستند كه بشود به درس گوش كرد. البته آن هم با نكاتي كه دوستمان گفتند به سختي! يعني تئوري محض و كار عملي تا دلتان بخواهد نداريم. نه آزمايشگاهي، نه رايانه اي و نه كتابخانه و نمايش فيلمي، هر چه هست حرف معلم است و كتاب درسي و ديگر هيچ.
- يعني مي گويي مدرسه شما كتابخانه و آزمايشگاه هم ندارد؟
- هست، اما جوري كه با نبودن تفاوتي ندارد. كتابهاي كتابخانه همگي قديمي، كهنه و بلا استفاده اند و آزمايشگاه هم بيشتر به عنوان انباري استفاده مي شود و تنها وجه تشابهش با يك آزمايشگاه مجهز، تابلوي سر در آن است!
با اين حرف زهرا، حاضران در كلاس به خنده مي افتند و قاضي مجبور مي شود با كوبيدن روي ميز، آنها را ساكت كند. دختر سر جايش مي نشيند و وكيل مدافع نيز با كسب اجازه از قاضي، روي نيمكتش قرار مي گيرد.
قاضي مي گويد: «چون اين جلسه از دادگاه در كلاس درس برگزار مي شود، از آقاي معلم مي خواهم تا به نمايندگي از جانب كساني كه از آنها شكايت شده است، به دفاع بپردازد.»
معلم از روي نيمكت بلند شده و پاي تخته، درست همان جايي مي ايستد كه همواره شاگردانش ايستاده اند: «جناب قاضي و دوستان محترم حاضر در اين كلاس! من در اين دادگاه و در جايگاهي كه ايستاده ام نه تنها قصد دفاع نداشته، بلكه مي خواهم بگويم از نظر من به عنوان يك معلم، حق كاملاً به جانب اين دانش آموزان است.»
همهمه اي كلاس را فرا مي گيرد و قاضي دوباره جماعت را به سكوت فرا مي خواند و معلم ادامه مي دهد: «آنها حق دارند كه از پيشرفته ترين امكانات براي تحصيل بهره ببرند و ما وظيفه داريم اين امكانات را در عالي ترين شكل برايشان فراهم كنيم. جناب قاضي! دانش آموزان ما فرزندان صبور و با استعدادي هستند كه اين كمبودها را تحمل كرده و باز در قله هاي علم و دانش مي درخشند. آنها شايسته بهترينها هستند.» و در حالي كه اشك در چشمانش است روي نيمكت مي نشيند. قاضي بلافاصله با چكش به روي ميز مي كوبد و مي گويد: «با عنايت به شكايت مطرح شده، اظهارات وكيل مدافع شاكيان، صحبتهاي دو شاهد و سخنان آقاي معلم، اين دادگاه حق را به جانب دانش آموزان مي داند.» كلاس به هم مي ريزد و دانش آموزان گرداگرد معلم حلقه مي زنند.

  


نام بيماري خطرناك شما «تنبلي» است

 

منير حسينيان
درست است كه تابستان از راه رسيده و شما بعد از گذراندن يك ماراتن درسي اكنون شايد برنده مسابقه باشيد و مثل قهرمانها برايتان اسپند دود مي كنند و مادر و پدرتان بادتان مي زنند. اين هم درست است كه حق داريد تا لنگ ظهر بخوابيد و خيلي هم خوشحال باشيد از اين كه هيچ كس تا مدتي به شما غر نمي زند كه بيدار شويد. تلويزيون هم جاي خود دارد و هيچ اشكالي ندارد كمي تا قسمتي زياد؛ پاي اين صفحه جادويي بنشينيد و پلك نزنيد و برنامه هاي دلخواهتان را با خيال راحت و به دور از دغدغه امتحان بگذرانيد. اما يادتان باشد چنانچه همين طور ادامه بدهيد، تا آخر تابستان كه سهل است، تا همين وسطهاي ماه به معضل عظيمي به نام عارضه آشناي «تنبلي» دچار خواهيد شد.
علايم تنبلي چيزي شبيه اضافه وزن، بي حوصلگي ، نق زدن، دست به سياه و سفيد نزدن و بي هدفي است. وقتي خواب و خوراك و تفريح و بي تحركي از حد بگذرد؛ به عادت تبديل مي شود و بعد مثل يك تارعنكبوت شما را به دام خود مي كشاند.
همين مي شود كه به مرور از زير بار هرنوع مسؤوليتي شانه خالي مي كنيد و به انجام هيچ كاري تمايل نداريد. آن وقت زل زدن به سقف، خواب زياد، كار امروز را به فردا موكول كردن و بي حالي و نااميدي مي شود برنامه ثابت زندگي تان و جمله معروف «فردا انجام مي دم» ورد زبانتان خواهد شد و اگر يكي از همين روزها به عنوان زباله خشك شما را به بازيافت تحويل دادند، گله نداشته باشيد. مطمئن باشيد در سنين نوجواني ابتلا به عارضه خطرناك «تنبلي» تمام نشاط و پويايي اين دوران زيبا را از شما دور مي كند. يادتان باشد داشتن هدف و برنامه ريزي حتي براي انجام كارهاي ساده و روزمره ، يكي از عوامل موفقيت در دوران نوجواني است .
پس با دقت، راههاي مقابله با تنبلي را به خاطر بسپاريد و بخصوص در ايام تعطيلات تابستان از آن غافل نشويد:
1)مشخص كنيد بطور دقيق چه مي خواهيد؟
2) هدفهايتان را روي كاغذ بياوريد.
وقتي اين كار را مي كنيد، هدفها قابل لمس مي شود و مي توانيد آن را ببينيد. يعني آنها از قالب رؤياها و آرزوها بيرون آمده و موجب به هدررفتن انرژي و سردرگمي و اشتباه هاي مكرر نمي شود.
3) براي هدفهايتان مهلت تعيين كنيد. حتي ميهماني رفتن و خريد كردن هم مي تواند يك هدف در يك روز زندگي باشد.
4) از تمام كارهايي كه تصور مي كنيد مي تواند براي رسيدن شما به هدفهايتان ثمربخش باشد، فهرستي تهيه كنيد.
هر بار چيز جديدي به ذهنتان رسيد آن را به فهرست خود بيفزاييد. اين كار تصوير درستي از هدفهايتان و راه هاي رسيدن به آنها را پيش رويتان مي گذارد.
5) اين فهرست را به يك برنامه تبديل كنيد.
كارهاي موجود در فهرست را اولويت بندي كنيد. وقتي هدف بزرگ خود را به هدفهاي كوچكتر و ريزتر تقسيم مي كنيد، خواهيد ديد تا چه اندازه رسيدن به هدف اوليه و اصلي آسانتر است.
6) بي درنگ كار را بر اساس برنامه اي كه براي خود چيده ايد، شروع كنيد.
برنامه متوسطي كه خوب اجرا شود از يك برنامه عالي كه هيچ كاري روي آن انجام نشود بهتر است. براي موفقيت، اجراي برنامه از هر چيزي مهمتر است.
7) تصميم بگيريد هر روز براي آنكه به هدفهايتان نزديكتر شويد، قدمي برداريد.
حركت رو به جلو را ادامه دهيد. همين استواري و ثبات قدم مي تواند شما را به فردي فعال و موفق تبديل كند. هر روز صبح كارتان را با مشكل ترين و مهمترين هدفي كه داريد آغاز و خود را موظف كنيد تا آخر ادامه دهيد. آنگاه خواهيد ديد چه اندازه مي توانيد كار انجام دهيد و خود متعجب خواهيد شد.

  


جادوي هزاره منفي يكم

 

يوسف محمدزاده

ازهمان زمان كودكي وطفوليت كه هنوزساعتي نابالغ با عقربه هايي شكننده وظريف بودم به تشويق تمامي اهالي خانواده بزرگ ساعتها و به ويژه بزرگ خاندانمان(الان من بزرگ خاندان هستم،پس بفهميد كه اين ماجرا براي چندسال پيش بوده است)، ازهمان زمان دوست داشتم در تمامي زمينه هايي كه يك ساعت مي تواند پيشرفت كند، وارد و براي خودم كسي شوم.
اما دراين عرصه هيچ كس واقعاً هيچ كس ازمن پشتيباني مالي، امكاناتي، درسي و حتي عاطفي نكرد! براي همين اكنون كه درخدمت شما هستم بايد اعتراف كنم به هيچ يك ازمقاصدم نرسيدم و شما داريد درد دلهاي يك ساعت زهوار دررفته كوكي را مي خوانيد كه فقط آواي تيك تاكش مانده وبس.
البته انصافاً نبايد از اين اصل هم گذشت كه خودم هم خيلي دنبال آن نرفتم، يعني ازهمان كودكي به جاي اينكه درس بخوانم دوست داشتم اتاقي داشته باشم براي پوستر زدن ومستقل بودن وخلاصه جفتك و آفتابمهتاب، مثلاً دوست داشتم به جاي اينكه چيزي را ياد بگيرم، پوستر مخترع يا مكتشف آن چيزرا به اتاقم بزنم.
به ياد دارم به جاي اينكه قانون آسان وآب خوردني فيثاغورث را ياد بگيرم عكسش را به شيشه اتاق كوچكم(درون همان ساعت كوكي) زدم با آن قيافه و لباسهاي عجيبش .
آخرعاقبت من را هم كه مي بينيد شدم مفتش و هر هفته با اين آقايان دانشمند تماس مي گيرم .
حالا امروز هم مي خوام با همين آقاي فيثاغورث تماس بگيرم و ببينم كه سرانجام مي تواند قانونش را به ما ياد بدهد.
نام فرزند: علم
به جان شما نه، به جان خودمان قسم اگريك بارديگر من به سراغ آدمهاي عهد دقيانوسي رفتم، نرفتم.
سه تا از شماره ها ي تلفنم شل شدند از بس خواستم باهاش تماس بگيرم، حالا بايد به فكر9،25 تلفنم باشم كه به خاطرتماس گرفتن با اين آقا مانده اند روي دستم، حالا مي گوييد چرا اين شماره ها، به خاطر آنكه من مي خواستم با شماره 529 تماس بگيرم كه به نوعي سال شروع كار مغز متفكرمان جناب فيثاغورث بود. بعد هرچه سعي كردم ديدم به جاي او يك عده دانشمند نماي ! قرون وسطايي و نه از آنها هم عقب مانده ترگوشي را برمي دارند و مي گويند ما خودمان ختم دانشمندانيم و بياييد با ما مصاحبه كنيد و اگر اين كار را نكنيد درميدان شهرمان گردنتان را مي زنيم.(مثل اينكه آنها قبل ازبل تلفني را اختراع كرده بودند، يادم باشد قرار ملاقاتي با آنها هم بگذارم، حداقل براي حفظ جان)
بعد من هم سريع تماس را قطع مي كردم، اما ناگهان به يادم آمد كه فيثاغورث سال  529 قبل از ميلاد متولد شده يعني حدود 25 يا 26 قرن پيش، ديگرمطمئن شدم تماس با او غير ممكن، است اما بازهم فكري به ذهنم رسيد، كبوترنامه بر!
هرچند مدت مصاحبه ما حدود يك هفته طول كشيد اما سرانجام محقق شد، در طي اين مدت دو سه طوق كبوترهلاك شدند و خودم هم كه مردم و زنده شدم تا اين مصاحبه تمام شود.
من ابتدا سؤالهايم را به گردن كبوتر انداختم و به اين شيوه آنها را براي فيثاغورث ميل كردم(اي-ميل هزاره منفي يك همين جوراست ديگر)
بعد هم اين سؤالها مي رفت در سيستم زغال سنگي آقاي فيثاغورث و او هر وقت حوصله اش را داشت مي رفت سراغ دستگاه رايانه و سؤالهايم را پاسخ مي داد، عجب فناوري اي!
اما مصاحبه، من اول مثل يك موجود با ادب به او سلام كردم و احوالاتش را پرسيدم يعني زود نپريدم وسط بحثمان. بعد ازاينكه كمي با هم پسرخاله شديم سؤالم ازاو اين بود كه آقا يك بيوگرافي ياهمان زندگينامه جمع وجور ازخودتان ارائه بدهيد.
همين سؤالم كافي بود تا باب صحبت را بازشده ببيند، شروع كند به آسمان ريسمان بافتن وصحبت ازشرق و غرب.
اما حرفهاي جالبي هم زد؛ اول اينكه گفت در حدود 528 سال قبل از ميلاد به دنيا آمده درهمان سال 529 مانده به ميلاد هم ازيونان فراركرده و به ايتاليا پناهنده شده، درآنجا هم مكتبي را بنا كرده كه در آن درباره مباحث مذهبي، علمي، موسيقايي وحتي ارواحي گفتگو مي شده و خلاصه به قول خودش عده اي بودند محيط فضل وآداب.
پس ازآن هم اين طور گفت كه اعداد را اصل وجود دانسته وخودش هم پايه گذار علوم هندسه (ببينيد يك قانون چه مي كند!)
والبته مهندس شده ،حالا مهندس چي نمي دانم و به خاطر همين كارها هم به او گفتند تو پدرعلم هستي و بيا اين بچه بازيگوش و بامزه را جمع كن، قدم نورسيده مبارك.
وقتي ازش خواستم يك جوري اين قضيه اش را بعد ازعمري به ما حالي كند، گفت: ببين فرزندم(يعني من داداش علمم) درهرمثلث قائم الزاويه مجموع مربعهاي دوضلع مجاوربه زاويه قائمه، مساوي با مربع وتر است، ونسخه اي كه برايم پيچيد هم اين بود كه همين جمله را روزي ده بار با خودت تكرار كن تا ياد بگيري تا شايد مانند مصريها كه اين قانون را همين جوري الكي قبول كردند و از آن درساخت بناهايشان استفاده بردند تو هم بتواني ازش استفاده اي بكني (دم پيري ومعركه گيري).
اما با ديگر حرفهايي هم كه زد نشان داد عجب آدم عالمي بوده و صداش رو درنمي آورده، ناقلا اين باباي علم در نجوم وستاره شناسي هم اوستا كار بوده نظرياتش مثل اينكه سيارات كروي شكل هستند و به دور خورشيد مي چرخند، يا اينكه همين كره كه كامل ترين شكل هندسي است را مردم دوهزارسال بعد قبول كردند.
حتي آقاي فيثاغورث براي دوستانشان آهنگ هم مي نواختند و اصلاً اولين آهنگساز و نت نويس تاريخ بوده اند، آن هم به كمك رياضي! (سرانجام فهميديم كه رياضيات درزندگي روزمره به چه درد مي خورد) .
اما تمام اين كارها و فعاليتها با يتيم شدن علم به پايان رسيد، درست نيم هزاره قبل ازميلاد مسيح.
آقاي فيثاغورث دراين لحظه رفت و در آرامگاه ابدي اش خوابيد.
شب بخير باباجان علم، بگير بخواب كه واقعاً افرادي مثل تو يا داوينچي نشان داديد مردان همه فن حريفي براي مقابله با مشكلها در راه رسيدن به علم هستيد.
اي واي، فراموش كردم كه از او بپرسم بالاخره ديكته صحيح نامش فيثاغورث است يا فيثاغورس؟

  


سلام كاردستي ها ؛ براي بهترين مامان دنيا!

 

آفرين ميرشاهي
تقويم را كه ورق مي زدم يك دفعه چشمم به چهارم تير افتاد (ولادت حضرت فاطمه(س) و روز زن)، يك لحظه به خودم آمدم و گفتم : واي، من براي مامانم چه كار كنم ؟
براي تهيه هديه بايد به قلك يا جيب بابا جون سر مي زدم، اما مامانها چيزهايي را كه با سليقه و دستهاي خودمان درست شده باشد، بيشتر دوست دارند.
امروز مي خواهيم با هم يك جعبه هديه براي مامان درست كنيم.
وسايل لازم :
جعبه خالي پيراهن، كفش، خرما و ... (بستگي به سايز هديه اي دارد كه قرار است داخل آن قرار بگيرد) - كاغذ رنگي - چسب مايع - چسب حرارتي - قيچي - گل خشك (مي توانيد گلهاي دسته گل و يا گلهاي باغچه كه در جايي نسبتاً تاريك وارونه آويزان كنيد تا خشك شود) - گردي (اگر نبود از كاغذ رنگي سبز هم مي توانيد استفاده كنيد).
ابتدا سطح خارجي در جعبه را با كاغذ رنگي روشن مي پوشانيم. سپس با يك كاغذ رنگي ديگر يك حركت رنگي عمودي يا افقي روي آن مي آوريم. مرحله بعد چسباندن گلهاست. حالا براي چسباندن گلها، گردي در قسمت زير و گلهاي بزرگ در قسمتهاي پايين تر و گلهاي كوچك در قسمت بالا و اطراف قرار مي گيرد.
در ضمن مي توانيد گلها را داخل شيشه خالي عطر (با كمك بزرگترها قسمت فلزي در آن را جدا كنيد ) بچسبانيد، اين طوري يك گلدان زيبا از گلهاي خشك داريد.
براي هديه داخل جعبه اگر نتوانستيد چيزي تهيه كنيد، يك نامه قشنگ براي مامان بنويسيد و داخل جعبه چند شكلات بگذاريد.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com