|
سعيد ترشيزي
يكي بود يكي نبود.
روزي روزگاري در شهري دور پسركي زندگي مي كرد به نام حسن كچل. اين پسر خيلي تنبل بود و از صبح تا شب توي خونه فقط

مي خورد و مي خوابيد. نه سر كار مي رفت و نه درس مي خوند.
تا اينكه يك روز مادر حسن كچل ديگه از دست اين پسر تنبلش جونش به لبش رسيد.
به همين خاطر نزد پير شهرشون رفت تا اون، راه چاره اي رو پيش پاش بذاره، بلكه بتونه به اين وسيله حسن كچل تنبل رو آدم كنه و اون رو مثل بقيه همسن و سالاش به دنبال كار يا درس بفرسته.
پير دانا به مادر گفت اگه مي خواي حسن كچل رو از جاش تكون بدي بايد از جلوي در اتاقش تا توي كوچه به فاصله هر يك قدم يك سيب قرمز بذاري روي زمين تا حسن كچل براي برداشتن سيبها از جاش بلند شه و وقتي كه خواست آخرين سيب رو از توي كوچه برداره، تو سريع در خونه رو از روش مي بندي و اين جوري اون وقتي كه ببينه توي كوچه مونده با جيب خالي و شكم گشنه، مجبور مي شه كه براي سير كردن شكمش بره به دنبال كار بگرده!
مادر حسن كچل هم همين كار رو كرد و حسن در يك چشم به هم زدن خودش رو توي كوچه تك و تنها ديد. حسن كچل قصه ما اولش همون جلوي در خونشون روي زمين گرفت خوابيد، ولي چند دقيقه نگذشت كه مأموراي رفع سد معبر شهرداري سر و كله شون پيدا شد تا اون رو كه سدي شده بود براي عبور عابران، رفعش كنن! حسن كچل راه افتاد توي شهر تا براي خودش كاري پيدا كنه.
حسن كچل همين طور كه نااميدانه توي شهر راه مي رفت، يكهو چشمش افتاد به يك ميوه فروشي كه توي مغازه اش پر از ميوه هاي رنگ و وارنگ بود با قيمتهاي نجومي و از همه نجومي تر، قيمت سيبهاي قرمزش بود، درست از همون سيبهايي كه حسن كچل چند تا از اونها رو همراه خودش داشت!
اينجا بود كه حسن كچل چند تا سيبي كه با خودش داشت رو داد به ميوه فروش و ميوه فروش هم با ديدن سر و و ضع حسن كچل دلش به حالش سوخت و يك پولي گذاشت كف دستش و اين جوري بود كه سرمايه كار حسن كچل جور شد! ولي متأسفانه با اون پول فقط مي شود وسيله كار عملگي؛ يعني بيل يا كلنگ خريداري كرد، پس به همين دليل هم حسن كچل به ناچار وارد حرفه عملگي شد و با خريداري يك عدد كلنگ، رفت به سوي سرگذر و به قشر عظيم كارگران مستقر در اونجا ملحق شد!
يك روز كه حسن كچل، خسته و كوفته داشت از سركار برمي گشت به محل اقامتش، يك برگه كه پشت شيشه بنگاه معاملات ملكي چسبونده بودن، نظرش رو جلب كرد.
روي برگه نوشته بود كه يك قطعه زمين بدون آب، برق، گاز و تلفن در يك گوشه از بياباني كه معلوم نيست كجاست فروخته مي شود ! حسن كچل ساده قصه ما هم وقتي ديد كه قيمت زمين با پولهاي پس انداز اون يكيه، سريعاً به خريد و سند زدن اون قطعه زمين اقدام كرد!
هنوز يك هفته هم از اين قضيه نگذشته بود كه يك روز حسن كچل سرگذر منتظر كار بود كه يكهو يك ماشين شاسي بلند خارجي جلوي پاش ترمز زد و راننده ازش پرسيد: آقاي حسن كچل مي تونم وقتتون رو بگيرم؟! حسن كچل كه از ديدن اين ماشين و تقاضاي رانندش هاج و واج مونده بود، سوار ماشين شد . بعد از چند ساعت صحبت كردن راننده، معلوم شد كه اون يكي از بساز و بفروش و بندازهاي بزرگ شهره كه براي شروع يك پروژه جديد ويلاسازيش نياز به زمين حسن كچل و زمينهاي اطرافش داره!
اين بود كه از حسن كچل خواست تا زمينش رو به چندين برابر قيمتي كه هفته قبل خريده بود، به اون بفروشه! حسن كچل هم از خداخواست و همون روز زمين رو به نام اون مرد كرد و پولش رو هم نقدي گرفت.
حسن كچل وقتي ديد كه با خريد يك قطعه زمين در عرض يك هفته تونسته به اندازه درآمد 70 سال عملگي پول دربياره، اين بود كه كار عملگي رو بوسيد و گذاشت كنار و فرداي اون روز با پولي كه به دست آورده بود رفت اول يك ماشين اسپرت آلبالويي سقف تاشو خريد، بعد يك مغازه با يك جواز كسب بنگاه معاملات املاك گرفت و با بقيه پولش هم خونه پدريش رو كوبيد و يك آپارتمان 8 خوابه از توش درآورد!
الان هم خبر رسيده كه حسن كچل دوباره مثل گذشته زده به در تنبلي و هر روز صبح تا شب توي بنگاهش لم مي ده و فقط يكسره پاي تلفنه و تلفني معاملاتش رو انجام مي ده با اين تفاوت كه الان ديگه اگه مادرش به جاي سيب قرمز، سكه بهار آزادي هم روي زمين بچينه، حسن كچل حاضر نيست براي برداشتن اونها، از جاش بلند شه!
نتيجه گيري اخلاقي اين داستان اين است كه زمين خيلي چيزه خوبيه! طلايه! مرده! عشقه! عمره! جونه! نفسه! جيگره!...!...!...!!! |