تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادي
فرهنگی
ورزشی
هنری
عشقستان
حوادث
سوسه
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
صفحه آخر
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2008-06-19
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

پنج شنبه 30خرداد ماه 1387


حسن كچل و زمينخواري !

 

سعيد ترشيزي

يكي بود يكي نبود.
روزي روزگاري در شهري دور پسركي زندگي مي كرد به نام حسن كچل. اين پسر خيلي تنبل بود و از صبح تا شب توي خونه فقط



مي خورد و مي خوابيد. نه سر كار مي رفت و نه درس مي خوند.
تا اينكه يك روز مادر حسن كچل ديگه از دست اين پسر تنبلش جونش به لبش رسيد.
به همين خاطر نزد پير شهرشون رفت تا اون، راه چاره اي رو پيش پاش بذاره، بلكه بتونه به اين وسيله حسن كچل تنبل رو آدم كنه و اون رو مثل بقيه همسن و سالاش به دنبال كار يا درس بفرسته.
پير دانا به مادر گفت اگه مي خواي حسن كچل رو از جاش تكون بدي بايد از جلوي در اتاقش تا توي كوچه به فاصله هر يك قدم يك سيب قرمز بذاري روي زمين تا حسن كچل براي برداشتن سيبها از جاش بلند شه و وقتي كه خواست آخرين سيب رو از توي كوچه برداره، تو سريع در خونه رو از روش مي بندي و اين جوري اون وقتي كه ببينه توي كوچه مونده با جيب خالي و شكم گشنه، مجبور مي شه كه براي سير كردن شكمش بره به دنبال كار بگرده!
مادر حسن كچل هم همين كار رو كرد و حسن در يك چشم به هم زدن خودش رو توي كوچه تك و تنها ديد. حسن كچل قصه ما اولش همون جلوي در خونشون روي زمين گرفت خوابيد، ولي چند دقيقه نگذشت كه مأموراي رفع سد معبر شهرداري سر و كله شون پيدا شد تا اون رو كه سدي شده بود براي عبور عابران، رفعش كنن! حسن كچل راه افتاد توي شهر تا براي خودش كاري پيدا كنه.
حسن كچل همين طور كه نااميدانه توي شهر راه مي رفت، يكهو چشمش افتاد به يك ميوه فروشي كه توي مغازه اش پر از ميوه هاي رنگ و وارنگ بود با قيمتهاي نجومي و از همه نجومي تر، قيمت سيبهاي قرمزش بود، درست از همون سيبهايي كه حسن كچل چند تا از اونها رو همراه خودش داشت!
اينجا بود كه حسن كچل چند تا سيبي كه با خودش داشت رو داد به ميوه فروش و ميوه فروش هم با ديدن سر و و ضع حسن كچل دلش به حالش سوخت و يك پولي گذاشت كف دستش و اين جوري بود كه سرمايه كار حسن كچل جور شد! ولي متأسفانه با اون پول فقط مي شود وسيله كار عملگي؛ يعني بيل يا كلنگ خريداري كرد، پس به همين دليل هم حسن كچل به ناچار وارد حرفه عملگي شد و با خريداري يك عدد كلنگ، رفت به سوي سرگذر و به قشر عظيم كارگران مستقر در اونجا ملحق شد!
يك روز كه حسن كچل، خسته و كوفته داشت از سركار برمي گشت به محل اقامتش، يك برگه كه پشت شيشه بنگاه معاملات ملكي چسبونده بودن، نظرش رو جلب كرد.
روي برگه نوشته بود كه يك قطعه زمين بدون آب، برق، گاز و تلفن در يك گوشه از بياباني كه معلوم نيست كجاست فروخته مي شود ! حسن كچل ساده قصه ما هم وقتي ديد كه قيمت زمين با پولهاي پس انداز اون يكيه، سريعاً به خريد و سند زدن اون قطعه زمين اقدام كرد!
هنوز يك هفته هم از اين قضيه نگذشته بود كه يك روز حسن كچل سرگذر منتظر كار بود كه يكهو يك ماشين شاسي بلند خارجي جلوي پاش ترمز زد و راننده ازش پرسيد: آقاي حسن كچل مي تونم وقتتون رو بگيرم؟! حسن كچل كه از ديدن اين ماشين و تقاضاي رانندش هاج و واج مونده بود، سوار ماشين شد . بعد از چند ساعت صحبت كردن راننده، معلوم شد كه اون يكي از بساز و بفروش و بندازهاي بزرگ شهره كه براي شروع يك پروژه جديد ويلاسازيش نياز به زمين حسن كچل و زمينهاي اطرافش داره!
اين بود كه از حسن كچل خواست تا زمينش رو به چندين برابر قيمتي كه هفته قبل خريده بود، به اون بفروشه! حسن كچل هم از خداخواست و همون روز زمين رو به نام اون مرد كرد و پولش رو هم نقدي گرفت.
حسن كچل وقتي ديد كه با خريد يك قطعه زمين در عرض يك هفته تونسته به اندازه درآمد 70 سال عملگي پول دربياره، اين بود كه كار عملگي رو بوسيد و گذاشت كنار و فرداي اون روز با پولي كه به دست آورده بود رفت اول يك ماشين اسپرت آلبالويي سقف تاشو خريد، بعد يك مغازه با يك جواز كسب بنگاه معاملات املاك گرفت و با بقيه پولش هم خونه پدريش رو كوبيد و يك آپارتمان 8 خوابه از توش درآورد!
الان هم خبر رسيده كه حسن كچل دوباره مثل گذشته زده به در تنبلي و هر روز صبح تا شب توي بنگاهش لم مي ده و فقط يكسره پاي تلفنه و تلفني معاملاتش رو انجام مي ده با اين تفاوت كه الان ديگه اگه مادرش به جاي سيب قرمز، سكه بهار آزادي هم روي زمين بچينه، حسن كچل حاضر نيست براي برداشتن اونها، از جاش بلند شه!
نتيجه گيري اخلاقي اين داستان اين است كه زمين خيلي چيزه خوبيه! طلايه! مرده! عشقه! عمره! جونه! نفسه! جيگره!...!...!...!!!

  


خانه دوست كجاست ؛ يا، الهي فلان بشي فلاني!

 

مجيد مهجور

تذكر 1: تمام اين داستان و شخصيت هايش و اتفاقاش خيالين و براي سرگرمي نوشته شدن!




اون روز هم مثل هر روز كه دلم مي گرفت و مي رفتم پيش دوستم، دلم گرفته بود و هواي راهي شدن به سمت خانه دوستم رو كردم... البته چون مي خواستم از خونه بزنم بيرون، پس بايد خوشگل و تر گل و تازه مي شدم. وقت حمام كردن رو نداشتم، اصلاً كي حال داره بره حموم... رفتم جلو آينه و قيافه هچل آندر هفت خود را ديدم و آهي از ته دل بركشيدم (اين تيكه رو حال كرديد؟! شعر بود)... كي به قيافه نگاه مي كنه؟! اصل باطن و اندرون آدمه؟
بعد از نيم ساعت ور رفتن با گيسوانم (كه مي خوام سر به تنشون نباشه) و پوشيدن لباسهاي مثلاً زيبايم، از درخانه به بيرون لانه و به سمت كاشانه دوست راهي شدم. به راستي خانه دوست كجاست؟ (آه ببخشيد جو گير شدم). مسيري را طي بنمودم و بر قطر عضلات پاي خود فزودم و بر روي صندلي اولين ايستگاه اتوبوس نزديك خانه مان (كه تقريباً يه ربع با خانه فاصله داشت) جلوس نمودم. البته اين تيكه آخر را براي ترميم قافيه عرض بنمودم وگرنه ايستگاه اتوبوسمان، جايگاه مسافرش كجا بود كه صندليش باشه؟! (مورچه چيه كه...) فقط از دار دنيا يه تابلوي زرد رنگ داره كه بر روي آن نوشته: «بوس»... نه ببخشيد: «باس»! تازه اون هم رنگش پريده و به رنگ زنگ زدگي تغيير بنموده. نه سايبوني نه باجه بليتي نه... خشك و خالي بايد زير آفتاب بماني تا از دار دنيا يه اتوبوس بياد و تو رو ببره...
چه كنم داداش... پول تاكسي ندارم بدم... خياليه... اين همه ندارن... منم يكي رو شون!(تازه خودتو نگاه نكن كه واسه رفتن تا كوچه همسايه بغليتون آژانس مي گيري يا با ماشين پاپي ميري)، بيا منو نگاه كن. كه تفريحم يه دوسته! كه واسه ديدنش بايد كلي بدبختي بكشم. البته امثال من به كاهش آلودگي هوا و كاهش ترافيك خيلي كمك مي كنن و زين جهت خيلي خوشحالم و خدارو بسي شكر مي نمايم.
خنده ام گرفته بود... خورشيد از بالا بر كف مغز مي تابيد و باد از پشت، جلو، چپ و راست بر اين سر خوشگل من هجوم آورده بود و گويي دلش تا خراب نكند اين گيسوان نامنظم ما را آرام نمي گيرد... توي دلم با مظلومي به باد گفتم: چشم ديدن اين دولاخ شويد بر جاي مانده بر سرم را نداري؟ يه دفعه يه صدايي اومد كه مي گفت: نه ندارم! فكر كردم جناب باده، ولي نگو صدا از مسافر اتوبوسي بود كه كنارم ايستاده بود و به تقاضاي مسافر ديگري كه به او مي گفت، آقا شما بليت اضافه داري؟ مي گفت نه ندارم! جونم براتون بگه از وضع اتوبوسها... نمي دونم چرا دنيا با من لجه يا من بي طاقتم و با دنيا لجم... آخه هشت تا خط «فلان» و هفت تا خط «فلان شده» اومد ولي خط «فلان فلان شده» ما نيومد! تازه چي؟ هر خطي هم كه ميومد سرجاش درست پارك نمي كرد كه! يكي مي رفت او ته پارك مي كرد و پيرزن بدبخت بايد كلي راه رو هراسون مي دويد كه خط از دستش در نره... يكي هم مي رفت اون جلو پارك مي كرد و نمي شد برچسبشو بخوني ببيني كه كدوم خط فلان فلان شده اس!
يه خط «فلان فلان شده» بعد يه ربع اومد، ولي بس كه شلوغ بود، نگه نداشت و تو كفش موندم، البته با دهان باز! يه دفعه سه تا خط ميومد پشت سر هم نگه مي داشت و بايد براي خوندن برچسباشون هي ميدويدي جلو و عقب... آخ آخ كه اعصاب نمي مونه واسه آدم...ولي يه اتفاق جالب افتاد. به علت شلوغي اتوبوس، پاي يكي از مسافرا لاي در جا موند و راننده اتوبوس داشت حركت مي كرد كه خوشبختانه متوجه شد. بعضيا خنديدند و بعضيا از جمله خودم با اخم به ماجرا نگاه مي كرديم...بعضيا هم كه باز متلك مي انداختن به اين امر و اوضاع و بحثي رو شروع مي كردن.
تو همون اوضاع جوانهاي ترگل و مرگلي با ماشين هاي بلند بالا رو مي ديدم كه با صداي اوبتيس اوبتيسشون از جلوي ما ويژژژژي رد مي شدن و خوشحال بودن...
تو دلم گفتم خدا شفاتون ميده انشالا و گفتم كاش ما هم كمي شادي داشتيم جون داداش. بي خيال.خدا رو شكر سالميم...اوه اوه بالاخره يه اتوبوس اومد كه بالاش نوشته بود: خط «فلان فلان شده». تقريباً داخلش خلوت بود، خدا رو شكر كردم و به طرفش با خوشحالي دويدم، وقتي رسيدم بهش، ديدم، جلوي شيشه اش خيلي ريز و ناخوانا( مثل وقتي آب رو جوهر مي ريزيم) نوشته: «خط فلان شده»! آخ كه مغزم سوت كشيد... نه از دست اين خطها ! بلكه از دست گرميه هوا! و مخصوصا باد! وگرنه خطها كه گناهي ندارن! بعله!
ديدم ديگه خيلي داره دير ميشه و دارم از گرميه هوا و عقده اي بودن وزش باد، مي سوزم و مي سازم! دستم رو بردم به جيبم. به غير از يه بچه عنكبوت و پنج تايي بليت (كه من بهش ميگم تراول)، يه صد تومني هم، پيدا كردم كه ورچوليده بود. چشمام برق زد. با خودم گفتم خب اگه اينو خرج تاكسي كنم؟! بعدش برگشتنا باز اتوبوس گيرم نياد چه كنم؟ ...گفتم خدا بزرگه و زودي پريدم و جلوي يه تاكسي رو گرفتم و... آقا مستقيم؟ بوق!! پريدم بالا !
اولين كاري كه كردم با دستام افتادم به جون موهاي قاراشميمشم كه ديوانه ام كرده بود...خودش خيلي خوش حالت بود! كه اين باد ناجوانمرد هم كلي بهش حالت بيحالتي داده بود . آخه نامرد من به موهام ژل زده بودم، موهام سفت شده بود، تو هم كه زدي نافرمش كردي؟ حالا چه جوري درستشون كنم؟
قيافمو تو آينه بغل يواشكي ديدم...درست عينهو(...) شده بودم. بازم گفتم بي خيال، اصل اندرون آدميته نه انبرون!
تاكسيمتر داشت كم كم عدد 1000 ريال رو نشون ميداد كه خدا رو شكر چشمم بهش افتاد و به راننده گفتم: آقا ممنون، پياده ميشم. ولي چه فايده ، چون هنوز نصفه مسير رو نپيموده بودم! از ناچاري خودم رو به ايستگاه اتوبوسي كه در فاصله يك دقيقه ايم بود، رسوندم و نمي دونم خدا منو دوست داشت كه اتوبوس «فلان فلان شده + 2» جلو پام سبز شد و مسيرش با مسيرم يكي بود، يا راننده اتوبوس و رئيس خط اشتباهي اين اتوبوس رو راهي اين مسير كرده بودند؟
از كار دنيا حيرت كردم و سوار شدم و ايستگاه مقابل خيابانِ خانه دوست پياده شدم...با خوشحالي به سمت مقصدم راهي شدم و به سرمنزل مقصود رسيدم. زنگ زدم . بعد از يك دقيقه مادر گراميشون از پشت آيفون فرمودند كيه؟
گفتم منم فلاني! در پي اش گفتم ببخشيد فلاني (منظور همون دوستمه كه نخواستم اسمش فاش شه ) هست؟
گفتند: نه ! رفته خونه دوستش !... خنده ام گرفت و به كار دنيا خنديدم ...بعدش غمي غريب تو دلم افتاد و تو دلم بهش گفتم الهي فلان بشي فلاني و راهيه خونه شدم (البته كمي به اين دوگوله فشار نياورده بودم كه قبلش بهش زنگ بزنمو و جويا شم كه هست يا نيست؟)...داشتم به طرف ايستگاه برمي گشتم و همه اون بدبختيا كه واسه اومدن تا اينجا ( خانه دوست) كشيده بودم، اومد جلوي چشمام. تو فكر خودم بودم كه يكي زد رو شونه ام و گفت به به ...داش فلان ! از اين طرفا..؟
خوشحال شدم...يكي از دوستان قديميه همون محله مون بود كه ديدم كلي خوش تيپ و باحال شده...خلاصه كلي با هم حرف زديم و با معرفتي كرد و از آخر طلب پانصد تومانيه 8 سال پيش ما رو داد (تك توماني ها) و به يه كيك و نوشابه تگري هم دعوتم كرد، من خوشحال از اينكه پول تاكسيم جور شده و ديگه لازم نيست بدبختيه اون خط «فلان فلان شده» رو بكشم سوار بر تاكسي شدم و به سمت خانه راهي... و در تاكسي در اندرون خود به اين مي انديشيدم كه به راستي «خانه دوست كجاست؟»
تذكر دوم: زياد نارحت نشيد بابا اينا همش داستان و افسانه است و ما از اين گونه افراد و قصه هاشون اصلا تو جامعه نداريم !

  


فوت بال در ممالك هفتگانه

 

مخبرالسلطنه

حالا كه داريم واژه ها را بر سطور اين كاغذ مباركمان مشق مي كنيم، روح و جسم مباركمان مملو از يك حس غريبي است كه شك نداريم شما كه رعاياي ماييد، در سوي موافق آن قرار داريد. فلذا، كار به اين نداريم كه اشتياق مبارك ما تحت تأثير يك پروگرام وارداتي از فرنگستان است يا در ولايات مملكت خودمان ريشه دارد.
منظورمان از پروگرام مذكور، همين «فوت بال» است كه اين ايام، تن و جان هر بني بشري را به خود مشغول داشته، بي داد مي كند. مبدأ كلام، دخول باشتگاه پيام(راپورت خودمان) به مجموعه برتر فوت بال بود كه ما كه اصالتاً تعصب عميق به ولايت و زادگاه و همقطاريهايمان داريم را به غايت مشعوف كرده، عشق و هيجان غايي در مداخل وجودمان تزريق كرده. ليكن سنه آتي را در هيجان مضاعف از اين باشتگاه و باشتگاه ابومسلم خواهيم شد.
ديگر اين كه همين آن كه واژگان مبارك بر صفحات ابيض جاري مي سازيم، شال و كلاه كرده ايم و به اتفاق چيزي از ملازمان مهياي حضور به اوستاديوم كبيره آزادي هستيم(ليكن در لباس مبدل) و قصد داريم در ميان شما و جماعت ورزشي، به ديدار آخرين مسابقه ميان دو باشتگاه استقلال از دارالخلافه و باشتگاه پگاه از ولايت گيلان برويم. نه آنكه خداي ناكرده در رديف طرفداران كسي از ميان دو باشتگاه مذكور باشيم. خير! كه ما در بسته در رديف طرفداران باشتگاه ابومسلم، باشتگاه راپورت خراسان و باشتگاه يوونتوس و تيم ملت ايتالياييم، والسلام ! وليكن قصد داريم به مكان مذكور رفته، داد و فرياد كرده هيجان درون تخليه نماييم.
راپورت ديگر آنكه ميرزا علي آقا دايي، فرمانده فوتبال مملكت در مملكت سوريه، گروه ملي فوت بال را پيروز كرده، جمله رعايا را كه از تيم ايشان انتقاد داشته، نااميد كرده به مملكت مراجعت نموده اند، همچنان شيك مي پوشند و مي آيند و مي روند و جوابهاي سربالا رديف مي كنند و كسي هم از كميته انضباطي فوت بال مملكت استعفا داده كه هيچ ربطي به هيچ شخصي ندارد.
فكمثله! در ولايت فرنگستان، فوت بال در اوج خود به سر برده، همه ممالك غربيه تيم داده، در حال رقابت بوده، وليكن هيچ معلوم نيست كدام از ايشان بر كدام مغلوب و غالب شود.
لهذا، تمام امور ممالك مختلفه در حاشيه مباحث فوق بوده هيچيك اهميت نداده كه كدام بسته از كدام مملكت به كدام مملكت پيشنهاد شود.
ميرزا كريستيان خان رونالدو و خواجه ميشائيل خان بالاك و قربانعلي خان دايي فعلاً در رأس راپورتهاي خفيه و رويه اند و ما كه مخبرالسلطنه قطب الدنيا و الآخره هستيم، رفته ايم كه يك تلفيزيون 400 اينچ قسطي ابتياع كرده ايم، چند كيسه تخمه آفتابگردان خريده ايم و با عهد و عيال شرط مي بنديم و بر سر برد و باخت تيمها قمار مي كنيم.
في الحال كه اين مختصر راپورت به زيور طبع آراسته مي گردد، علمه و اكره خبر آورده اند كه باشتگاه استقلال يك فقره كوزه زرين موسوم به «كاپ» ابتياع كرده، در كنار ديگر كاپها، در معرض تماشاي عموم گذاشته است.
ما كه در ورزشگاه بوديم و سر مباركمان كه به داد و فرياد كردن و خارج كردن اصوات قبيحه از خود گرم بود، نفهميديم چي شد!

  


بي تو سردمه، اي عشق من!

 

سعيد ترشيزي
بيا با هم صميمي تر باشيم. بيا با هم مهربون تر باشيم. بيا با هم دوست باشيم. بيا دلهامون رو به هم نزديك تر كنيم. بيا عاشق هم باشيم. بيا تا در كنار هم باشيم.
بيا همصحبت باشيم. بيا دستهاي هم رو بگيريم. بيا تا ابد با هم باشيم. بيا ...
آخ، چرا مي زني؟!
اِاِ مگه من چيكار كردم؟ دستبند ديگه واسه چي؟! من مزاحم نواميس مردم شدم؟ !من خودم خواهر مادر دارم! من كه حرف بدي به اين خانوم نمي زدم! باور كن جناب من قصدم ازدواج بود، فقط گفتم تو خيابون OK رو از اين آبجيمون بگيرم كه يه وقت الكي پول دسته گل و شيريني نديم بريم خواستگاري بعد جوابش نه باشه! به جون خودم تيريپ لاوه !
جون بچه هات جناب اين دفعه رو بي خيال شو، غلط كردم، گول خوردم ! جووني كردم! قول ميدم ديگه تكرار نشه! جبران مي كنم! جون مادرت ولم كن بزار برم!!!

  


ستاره سازي در آموزش و پرورش!

 

محسن اشتياقي
علاوه بر فعاليتهاي سودمند و عام المنفعه بسياري كه نگارنده در طول و عرض شبانه روز، از طريق نشر منويات ذهني خويش انجام مي دهد، «كسب اخبار حقيقي از طريق دنياي مجازي»، است كه يكي از راه هاي استفاده صلح آميز اينجانب از اينترنت مي باشد.
دوست و دشمن، پس از كسب اطلاعات كافي از رسيدن ما به سن تكليف، با تهيه  تومار و جمع آوري و اخذ امضاهاي فراوان (كه در اين زمينه، حتي پاي شاعران و ستارگان سينما نيز وسط كشيده شده است)، در شعري (كه سابق بر اين و در هنگام افتتاح اين ستون به عرض رسانديم) به ما تكليف كرده اند كه:تكليف شعري: «اي بي خبر بكوش كه صاحب خبر شوي».
لذا از آنجا كه «حسب حالي ننوشتيم و شد ايامي چند»، بر آن شديم كه امتثال امر نموده و پس از گشت و گذار مجازي در دنياي مجازي، تحليلي بر يك خبر بيات(!) به رشته  تحرير درآوريم:
خبر موثق: طرح «ستاره دار» كردن مدارس ابتدايي، راهنمايي، متوسطه و پيش دانشگاهي.
چندي پيش معاون پرورشي و تربيت بدني وزارت آموزش و پرورش گفت:
«مدارس از نظر وضعيت بهداشتي «ستاره دار» مي شوند و در اجراي اين طرح آموزشگاه ها، با دريافت ستاره ]هاي [رنگي كه به معني مثبت و منفي است از نظر وضعيت بهداشتي مورد سنجش قرار مي گيرند.
وي افزود: در اجراي اين طرح، مدارس از نظر وضعيت نور، مساحت كلاسها و وضعيت سرويسهاي بهداشتي و آزمايشگاه ها مورد بازديد قرار مي گيرند. در نتيجه اين بازديد، مدارس رنگهاي «قرمز»، «زرد» و «سبز» دريافت مي كنند كه رنگ سبز به معني مناسب و استاندارد بودن وضعيت بهداشتي مدرسه است...»
تقدير و تشكر: ضمن تبريك به وزارت آموزش و پرورش بابت ستاره دار شدن مدارس، از لسان خودم و ساير بازماندگان و فقرا -كه در هفت آسمان يك ستاره نيز ندارند- از صاحب ستاره شدن تمامي مدارس تشكر و قدرداني مي نمايم. همچنين به سهم خود پيشنهادهاي اصلاحي ذيل را تقديم مسؤولان مربوطه مي نمايم:
1- در تعريف درجه بهداشت مدارس به جاي استفاده از ستاره هاي رنگي كه ممكن است مورد اعتراض سازمانهاي مخالف آپارتايد واقع شود، از علامت تعداد ستاره استفاده نمايند كه اقدام قابل اعتنايي در راستاي رشد و تعالي بهداشت و مطلوبيت معنوي مدارس تلقي خواهد گرديد و آنها را به هتلهاي باكلاس نيز شبيه تر مي نمايد.
2- علاوه بر تعداد ستاره، جنس ستاره نيز در تعريف و تبيين كلاس مدرسه، نقش انكارناشدني دارد. درهمين ارتباط اجناس مرغوب زير معرفي مي گردد:
ستاره طلايي: براي مدارس نمونه مردمي روزانه به دليل استفاده از نور طلايي خورشيد! (ساير دلايل به شدت تكذيب مي گردد!)
ستاره نقره اي: براي مدارس نمونه مردمي شبانه به جهت استفاده از نور نقره اي ماه
ستاره سربي: براي مدارس نمونه واقع در مراكز كلان شهرها به جهت استفاده از سرب معلق در هوا!
ستاره حلبي: براي مدارس نمونه واقع در حاشيه شهر مثل حلبي آباد. از همانها كه بر سينه معاون كلانتر در كارتون «معاون كلانتر»مي درخشيد!!
ستاره كاغذي يا پارچه اي: براي مدارس نمونه واقع در شهرستانهاي زلزله زده!
ستاره قطبي: براي مدارس نمونه واقع در شهرستان هاي سردسير مثل سيبري و لردگان! (مدرسه اي در لردگان كه زمستان پيش، يكي از كلاسهايش آتش گرفته بود، استثنا محسوب مي گردد)
ستاره اسكندري: براي مدارس نمونه واقع در شهر اسكندريه و خيابان اسكندري تهران! ...
ساير ستاره هاي سينمايي (فوق ستاره ها يا سوپر استارها)، بتدريج معرفي مي گردند.
3- براي مدارس معمولي (پايين تر از سطح حداقل)، به جاي ستاره از علامت ^ استفاده گردد!
تبصره: هرگونه درآمد ناشي از مشابهت اين علامت با آرم روي بازوهاي برخي از پرسنل محترم آجا و آرم خودروهاي ژيان و زانتيا، بايد به حساب درآمدهاي آجا و شركت سايپا (نماينده مقتدر  سيتروئن در ايران) واريز گردد يا به طريق اولي از بدهيهاي ذي نفعان مذكور به وزارت آموزش و پرورش كسر گردد.
4- براي مدارس غيرانتفاعي به جاي ستاره، استفاده از علامت «قپه» پيشنهاد مي شود!

  


پارازيت

 

مهدي محمدي

- قبل از آنكه كلاهم را قاضي كنم، دستكش خود را به عنوان وكيل مدافع انتخاب مي كنم.
-نوزاد معتقد بود: خوبي قنداق اين است كه پشت در.c wمعطل نمي شوم.
-گفت: اعتصاب غذايي در كار نبوده چيزي براي خوردن پيدا نكرده ام
-دلهاي مرده، در قبرستان زنده مي شوند.
-قاصدك، كارمند غيررسمي اداره پست است.
-عكاس مهربان گفت: دوست دارم مشتريانم قبل و بعد از عكس گرفتن هم لبخند بزنند.
-گفت: كاش همان طور كه همه مرا فراموش كردند، عزرائيل هم مرا از ياد ببرد.
-يك عامل نجات مردم از خودكشي، نوع نامرغوب بعضي مرگ موشهاست.
-وجدان، صادقانه ترين اعترافها را از آدم مي گيرد.
-آنها هويت تازه اي به من بخشيدند، من كمال تشكر را از باند جعل اسناد دارم.
-قطب نماي سرمايي ام، مدام استوا را به من نشان مي دهد.
-براي ملك الموت هيچ شيشه عمري، شيشه نشكن نيست.

  


ناسوس

 

*علي كوچولو

آپارتمان نقلي جهت زوج جوان نابارور 31متر مفيد، خوش ساخت، در مسير مونوريل
آدرس: كيلومتر 139 جاده قديم قوچان

نيازمنديم
به يك فوق ليسانس معدن با حداقل 8 سال سابقه كار جهت منشي رياست شركت آب معدني تفتان نيازمنديم. متقاضيان حداكثر ظرف24 ساعت، رزومه خود را ارسال نمايند.


خياطي دوز دوزان(فوري)
از هم اكنون به فكر لباس شب عيد خود باشيد... آمديم و يارانه پارچه فاستوني هم رفت به دهن شير پاستوريزه.

گشايش انواع بخت در اسرع وقت

تذكر: خواهشمند است بالاي 50 سال مراجعه نفرمايند.


فيلم وعكس حرفه اي از مجالس شما سوسان فيلم... آتليه تحسين شده سال

آنتن با نصب رايگان و با تضمين 8 شبكه...(بلكه هم بيشتر) تلفن اين هفته:9856002

نيازمنديم
به يك كارگركاملاً ساده نيازمنديم. تنارديه  8102515

ستاره جان؛
سيزدهمين سالگرد ازدواجمان را تبريك مي گويم . خدا امسال را به خير بگذراند.

مفقود شده
كارت پايان خدمت ارژنگ حاتمي،شماره شناسنامه110صادره از مشهد حالا حالاها مانده كه صادر شود . . . چه رسد به اينكه مفقود شود.
جمعي از دوستان

معاوضه
پيكان48( اسفند48) - فني سالم- بدون رنگ - چنجر فابريك - تودوزي مخمل - معاوضه با منزل در هر كجاي غرب تهران .

  


سوسه بر جرايد

 

- مظاهري: نرخ تورم در فروردين ماه افزايش يافته است !
بهتره اعلام كنيد كي افزايش نداشته است !
- قاليباف: همه درآمد مردم صرف مسكن مي شود .
البته اگه چيزي هم بمونه بايد بدهند واسه عوارض شهرداري !
- وزير بازرگاني: مقصر گراني ها من نيستم !
اما دليل نمي شه كه براي رفعش كاري نكنيد !
- كپك نان سودمند است !
ما هم واسه همين اين نانهاي مزخرف را مي خوريم !
- وزير رفاه: جمعيت زير خط فقر در كشور وجود ندارد، چون به مددجويان خود ماهانه 25 تا 50 هزار تومان حقوق مي دهيم !
پيشنهاد: به خود وزير رفاه هم ماهانه 25 تا50 هزار تومان حقوق بدهيد ببينيم بازهم نظر ايشان در مورد جمعيت زير خط فقر همين است !

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com