|
* عباسعلي سپاهي يونسي
اين خيابان هاي خالي از آمدنت ديگر حس راه رفتن را از ما مي گيرند.اين پنجره هايي كه به ديدارت وا نمي شوند، ديگر شوق تماشا را از ما مي گيرند.اين تبسم هاي بي حضورت ديگر نمي شكفند و آه هايي مي شوند كه از ته دل كشيده مي شوند و ما آرام زمزمه مي كنيم:
آن قدر نيامده اي
كه احساس تنهايي
پركرده است جهان را
نيامده اي و روزها يكي پس از ديگري آمده اند و گذشته اند و هر روز ما بوده ايم و يادت. يادي كه آراممان مي كند تا جمعه ها را به انتظار بنشينيم و يكي پس از ديگري سپري كنيم با اميد آنكه جمعه وعده داده را شاهد باشيم وديدارها تازه شود. جهان اين اندوه وسيع را فقط آمدن سواري و اسبي به شادي بدل خواهد كرد در روزي كه جمعه اش خوانده اند خواهيم ديد كه مردي مي آيد تا زمين را به بهاري جاودانه ميهمان كند به بهاري كه هرگز گذر تقويم ها و روزها كهنه اش نمي كند. بهاري سرشار از سبزي و روشني.
اين خيابانهاي خالي از آمدنت كي نسيم عبورت را حس خواهد كرد تا دوباره به شوق راه رفتن ها و قدم زدنها از خانه ها بيرون بزنيم. |