تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادي
فرهنگی
ورزشی
هنری
حوادث
ستونها
میهن
بادبادك
خراسان امروز
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
ويژه ماه منير
ويژه نامه يورو 2008
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2008-06-24
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

سه شنبه 4تیر ماه 1387


خدا با توست... هر جا كه باشي

 

زينب حاجي محمدزاده

يادداشت 1
چند روزي مي شود كه بلاي آسماني را نديده ام، مدرسه ها كه تمام شده. من هم كه از خانه تكان نمي خورم، دلم راستي راستي برايش تنگ شده، فكر اينكه روزي آنقدر از او و كارهايش متنفر بودم، خنده ام مي اندازد.
چقدر آدمها زود عوض مي شوند؛ مثل هميشه اول اوست كه زنگ مي زند... من هم توي دلم بود كه زنگ بزنم، ولي او باز هم سبقت گرفت.

يادداشت 2
دل همه آدمها براي گرفتن كارنامه شور مي زند، پس چيز خيلي عجيبي نيست. خوب من هم كه راستش را بخواهيد جزو همين آدمهايم، پس ديگر كج كج نگاه كردن ندارد، خوب دل من هم شور مي زند حتي مي توانم قسم، نه قسم خوردن گناه دارد، اين را مادرم مي گويد، ولي مي توانم به شما كه اين طور حق به جانب برخورد مي كنيد، بگويم كه حتي دل بلاي آسماني هم شور مي زند، گرچه مي گويد طلا كه پاك... ولي دل او هم شور مي زند. امسال به مادر قول سرافرازي اش را جلوي بقيه داده ام...
هر چه خدا بخواهد. دلم مي گيرد من هم مثل بلاي آسماني روي سجاده ام كه مي نشينم به خودم مي گويم:
- خدا با منه هر جا كه باشم...
و دور و برم را نگاه مي كنم

يادداشت 3
ديگر اين همه دل شوره داشتن هم نوبر است، واقعاً اين روزها همه فهميده اند كه من آدم هميشه نيستم حتي بلاي آسماني از همين پشت تلفن. مادرم اين روزها مدام با شوخي مي گويد فقط پنبه دزد كه دست به ريشش مي كشه و بعد مي خندد. كاش من هم مادرم بودم تا مي توانستم بخندم...
به مادرم مي گويم كه دلم مي خواهد مثل او باشم راحت و خوشحال او باز هم مي خندد هميشه مي گويد با خدا باش.
خدا... بعد هم اخمي ساختگي نثارم مي كند و به سراغ كارش مي رود.

يادداشت 4
تصميم گرفته ام با خدا باشم فقط خدا و نمي دانم چه شد كه اين تصميم را به بلاي آسماني هم گفتم. البته يواش و باز هم از همان پشت تلفن و او شنيد خيلي خوب هم شنيد.
بلاي آسماني خنديد خيلي هم خنديد و من مثل هميشه زود ناراحت شدم به بلاي آسماني هم گفتم، او گفت كه فكر كن خدا هميشه با توست هر جا كه باشي...

يادداشت 5 
و من اين روزها خيلي فكر مي كنم مي دانم كه اين را روزي كه يادم نيست بالاي تخته سياه مدرسه خوانده بودم:
«تفكر سبب برقراري ارتباط با خداست.»

امام علي (ع)

  


جايي براي تأمين هزينه ها

 

* ايرج نويسا- سلمان يزدي

سالن بزرگ ورزشي مملو از جمعيت است. انگار كه مسابقه مهمي قرار است برگزار شود. يك سمت سالن دخترها نشسته اند و سمت ديگر پسرها. كف سالن جايي كه بايد دروازه ها قرار داشته باشد، ميزي گذاشته اند و قاضي پشت آن نشسته است. چند نفري هم روي نيمكتهايي كنار زمين بازي نشسته اند. هياهوي بسياري سالن را فرا گرفته است. قاضي روي ميز مي كوبد : «جلسه دادگاه از اين لحظه به بعد رسمي است، سكوت را رعايت كنيد. وكيل مدافع براي طرح شكايت به جايگاه بيايد».
غريو شادي با صداي بوق و سوت ورزشگاه را در بر مي گيرد. وكيل مدافع در ميان احساسات تماشاگران به جايگاه مي آيد: «جناب قاضي، حضار محترم، خانمها و آقايان! امروز من به نمايندگي از موكلينم كه شما حضور پر تعداد آنها را در اين ورزشگاه شاهد هستيد، وكالت دارم تا درباره كمبود امكانات ورزشي، طرح شكايت كنم. جناب قاضي! ما اعتقاد داريم آنچه به عنوان امكانات ورزشي در حال حاضر موجود مي باشد، نه تنها كافي نيست، بلكه در همين اندازه موجود نيز، به درستي استفاده نمي شود.»
- منظور شما واضح نيست. اين عبارت «به درستي استفاده نمي شود» را بيشتر توضيح دهيد.
- عرض مي كنم جناب قاضي. منتهي از محضر شما اجازه مي خواهم تا نماينده متشاكيان را به جايگاه احضار كرده و ابهام دادگاه را در حين سؤال و جواب از ايشان پاسخ گويم.
قاضي مكثي كرده و مي گويد: «به نمايندگي از كساني كه شكايت از آنها صورت گرفته است، مسؤول همين ورزشگاهي را كه دادگاه در آن جريان دارد، به جايگاه احضار مي كنم.» از روي يكي از همان نيمكتهاي كنار زمين بازي، مردي با قد كوتاه و شكم بزرگ كه كمترين شباهتي به ورزشكاران ندارد، بلند شده و به جايگاه مي آيد. قاضي او را مورد خطاب قرار مي دهد: «خودتان را معرفي كنيد.»
مرد چاق صدايش را صاف كرده و پاسخ مي دهد: «من مسؤول همين ورزشگاه هستم و الان حدود ده سال است در اين شغل مشغول به كارم.»
قاضي رو به وكيل مدافع مي گويد: «بسيار خوب شما مي توانيد سؤالهاي خودتان را از ايشان بپرسيد.» وكيل مدافع از قاضي تشكر كرده و از مسؤول ورزشگاه مي پرسد : «اين سالن ورزشي چه ساعاتي از روز باز و مشغول به كار است؟»
از ساعت 6 صبح تا 10 شب در شيفتهاي 2 ساعته.
و در تمام اين ساعات در اين سالن، ورزش مي شود؟
بله ورزش انجام مي شود.
يعني تيمهاي ورزشي در رده هاي سني مختلف كه البته بيشتر نظر من، نوجوانان هستند، به همراه مربي مي آيند و به عنوان يك تيم در اين سالن تمرين ورزشي مي كنند؟
- خب البته مي آيند و ورزش مي كنند ديگر؛ يعني يك شيفت سالن را اجاره مي كنند و فوتسال يا گاهي اوقات واليبال بازي مي كنند. مربي خاصي ندارند خودشان دو تيم مي شوند و بازي مي كنند. رده سني شان هم مختلف است. از بچه 10 ساله است تا مرد 50 ساله.
و آن وقت چرا سالن در اختيار اينها قرار مي گيرد كه تخصصي ورزش نمي كنند و كار اصولي انجام نمي دهند؟
خب يك شيفت سالن را اجاره مي كنند، به هر حال اين سالن هم مخارجي دارد كه بايد تأمين شود.
و آيا اين برنامه اي كه گفتيد مربوط به تمام روزهاي هفته است؟
خير، بعضي اوقات هم هست كه سالن را براي برگزاري سيرك، مراسم قرعه كشي بانكها و شركتها، برگزاري جشنهاي ازدواج دانشجويي و مراسمي از اين دست اجاره مي كنند.
و لابد اين كار هم براي تأمين هزينه هاي سالن است؟
بله عرض كردم كه به هر حال اين سالن براي اينكه بتواند به امر خدمت رساني به ورزش ادامه دهد، بايد هزينه هايش را تأمين كند!
وكيل مدافع لبخندي زده و با گفتن اين جمله كه ديگر از شما سؤالي ندارم، مسؤول سالن را از جايگاه مرخص كرده، خطاب به قاضي مي گويد: «جناب قاضي! ملاحظه فرموديد كه در اين سالن ورزشي چه اتفاقهايي به نام ورزش مي افتد و اين البته مشتي است نمونه خروار. حالا اجازه مي خواهم تا دو شاهد را به طور همزمان به جايگاه احضار كنم. يكي از ميان دختران و ديگري از بين پسران نوجوان حاضر در دادگاه»
با اجازه قاضي دادگاه، پسر و دختر نوجوان در جايگاه حاضر مي شوند. وكيل مدافع پسر را خطاب مي كند: «خودت را معرفي كن دوست من!»
- من احسان خوشخو هستم.
- از تو فقط يك سؤال مي پرسم. نظرت را درباره امكانات ورزشي بگو، به عنوان كسي كه ورزش مي كند.
- هميشه مي گويند جوانان و نوجوانان نبايد به سمت ناهنجاريها بروند، اما اين اتفاق وقتي مي افتد كه امكانات خوب در زمينه هاي مثبت فراهم باشد. حداقل در بحث ورزش اين گونه نيست. نه تنها امكانات خوب نداريم كه حتي در بسياري از اماكن ورزشي، بدون مربي ورزش مي كنند. آينده ورزش بدون امكانات و مربي را من نمي توانم درك كنم.
- متشكرم و اما شما خانم جوان خودتان را معرفي كنيد.
- من اعظم دهباشي زاده هستم.
- خب شما ظاهراً تكواندو كار هستيد. شما هم نظرت را در اين دادگاه مطرح كن.
- امكانات ورزش براي خانمها مناسب نيست. آنقدر كم است كه انجام برخي رشته هاي ورزشي براي خانمها يا محال است يا در شرايط سخت و عذاب آور انجام آن ميسر است. خانمها به اماكن ورزشي مخصوص به خود نياز دارند تا بتوانند در ورزش رشد كنند.
- از هر دوي شما متشكرم.
سپس وكيل مدافع خطاب به قاضي مي گويد: «جناب قاضي ! صحبتها را شنيديد و من احساس مي كنم بيشتر از اين نياز به توضيح نيست. بسيار سپاسگزارم. «قاضي دقايقي فكر كرده، سپس رأي دادگاه را بدين صورت اعلام مي كند: «اين دادگاه با استناد به شواهد و قراين، در زمينه شكايت مطرح شده، حق را كاملاً به جانب شاكيان مي داند. بدين وسيله ختم دادرسي را اعلام مي كنم.»
و سالن ورزشي منفجر مي شود.

  


يك جوجه سبز زير پاي شماست مادر!

 

اجازه خانم معلم! بابايمان مي گويد: ما ديگر اين جوري اش را نديده بوديم كه توي تابستان هم موضوع انشا بدهند به بچه ها. از دست خواهرمان هم اعصابمان ( يا اعسابمان) خيلي خرد شد؛ چون حالا دو روز است رفته كلاس خياطي، براي ما قيافه مي گيرد و به انشا نوشتن ما مي خندد. انگار كه ما بچه ايم و او خيلي بزرگ است. خودش نمي بيند كه مادرمان هنوز قيچي هم دم دستش نمي گذارد. خودمان شنيديم كه به اقدس خانم مي گفت: تابستان را گذاشته اند كه بچه ها كار كنند و دستشان برود توي جيبشان.
اجازه خانم معلم! ديروز بابايمان گفتند حالا كه معدلت خوب شده و تجديد نياورده اي، دو روز هركاري دلت خواست انجام بده، بعد برايت جوجه مي خرم برو بفروش. سفره را كه جمع كرديم، مادرمان آهسته به بابايمان گفتند كه خيلي از خانه دورش نكنيد، دلم شور مي زند برايش. ما نفهميديم كه جوجه فروختن چه ترسي دارد؟
اجازه خانم معلم! ما به همه گفتيم كه شما انشاهاي ما را دوست داريد و گفته ايد كه هر روز انشا بنويسيم درباره تابستانمان. خواهرمان مي گويد كه اسم اين مي شود «خاطره» ولي ما مطمئنيم كه اسم همين هايي كه ما توي تابستان برايتان مي نويسيم، انشاست. همه را مي خواهيم اول مهر برايتان بياوريم. وقتي شما آن جور مهربان نگاهمان مي كنيد خيلي خوشحال مي شويم.
اجازه خانم معلم! وقتي ما جوجه بخريم گرانفروشي نمي كنيم. لاغر مردني ها را ارزانتر مي فروشيم. مراقب هستيم گربه هاي كوچه آنها را نخورند. بابايمان گفته كه اين جوجه ها پول خورده اند. البته گمان نمي كنيم كه جوجه ها بتوانند پول بخورند، ولي بابايمان كه دروغ نمي گويد. حتماً او يك چيزي بيشتر از ما مي فهمد ديگر!
اجازه خانم معلم! ما خيلي دوست داريم صبحها دير از خواب بيدار شويم، تلويزيون نگاه كنيم و غذاهاي خوب بخوريم. دلمان مي خواهد عصرها برويم توي كوچه و با بچه ها فوتبال بازي كنيم. اما بابايمان مي گويد بايد به فكر اول مهر هم باشي. خرج درس خواندنت را از كجا بياورم؟ وقتي بابايمان اين حرفها را مي زند، نمي دانيم چرا مادرمان با گوشه روسري چشمهايشان را پاك مي كند. يك بار هم از خواهرمان پرسيديم مگر جوجه فروختن ما گريه دارد؟ خواهرمان كه تازه ياد گرفته كوك بزند سرش را مثل اقدس خانم تكان داد و گفت: اي روزگار... اي روزگار و ما هم عصباني شديم و نزديك بود پارچه اش را از زير دستش بكشيم.
اجازه خانم معلم! ما نمي دانيم چرا جوجه هاي سبز را خيلي دوست داريم. نه اينكه واقعاً سبز باشند، رنگشان مي كنند، ولي خيلي بامزه هستند. ما قبلاً خودمان سه چهار تا جوجه داشتيم. سال گذشته كه زياد آدامس و پفك و بيسكويت فروختيم، بابايمان اجازه داد يك كمي اش را براي خودمان نگه داريم. ما هم رفتيم و سه چهار تا جوجه سبز خريديم كه خيلي دوست داشتني بودند، ولي نمي دانيم چرا مادرمان نمي گذاشت جوجه هايمان را بياوريم توي خانه؟ يك روز صبح كه بيدار شديم، ديديم گربه خاكستري توي كوچه، روي ديوارمان دارد راه مي رود و توي دهانش يك چيز سبز است. بعد ما جيغ كشيديم و گريه كرديم و دمپايي مان را زديم كه به گربه بخورد، ولي افتاد توي كوچه و فكر مي كنم توي سر يك نفر خورد؛ چون كه پنج دقيقه بعد يك آقاي چاقي آمد و دمپايي ما را آورد و دعوايمان كرد و ما خيلي ترسيديم.
اجازه خانم معلم! امسال ديگر براي خودمان جوجه نمي خريم. مي خواهم از بابايمان پول قرض بگيريم. بهشان مي گوييم كه آخر تابستان به ما پول ندهند. امسال ما بايد يك كادوي خوب بخريم. مي خواهيم يك روسري قشنگ از خرازي سركوچه براي مادرمان بگيريم.
اجازه خانم معلم! ما روز مادر را خيلي دوست داريم. هرسال وقتي توي تلويزيون يك آقاي مجري مي گويد: بهشت زير پاي توست مادر... مادرمان مي خندند و سرشان را پايين مي اندازند و خيلي خوشحال مي شوند.
ما مي خواهيم يك روسري قشنگ سبز بخريم، كادويش كنيم و رويش خوش خط بنويسم: مادر عزيز روزتان مبارك. شايد هم بنويسيم: بهشت زير پاي شما مي باشد مادر عزيز.
اجازه خانم معلم! ولي نمي دانيم چرا يك چيزي ته دلمان است كه دوست داريم فقط به شما بگوييم: ما خيلي دوست داريم براي مادرمان يك جوجه سبز بخريم.

  


افقي،عمودي يا هر دو؟

 

يوسف محمدزاده

من هميشه به ياد دارم كه با سه گروه مختلف از جماعت شما انسانها سر و كله زده ام، گروهي از انسانها را انگار انداخته اند روي آتش و آنها هم مدام مثل اسپند جلز و ولزمي كنند و از بالا به پايين و از شرق به غرب مي پرند، بابا بزرگ ساعت بزرگ به اين جور موجودات مي گفت، باباجان بنشين، صندلي ات كه ميخ ندارد.
گروه دوم ازشماها درست درنقطه ي مقابل اين اسپندهاي روي آتش قرار مي گيرند، ازسرشب تا لنگ ظهر كه درخواب اند بعد بايد با زورنيشگون و لگد و دمپايي بيدارشان كرد، خلاصه عادت كرده اند كه با كتك بيدار شوند، دريك كلام مرده متحركهايي اند كه فقط روحشان باقي مانده، همان روحشان هم مطمئناً خيلي تنبل است.
و اما گروه سومي كه درست مابين اين اسپندها و اين روحها زندگي مي كنند، آدمهايي هستند اصولاً از طيف اتو كشيده و آسته بيا آسته برو و آرام كه كسي هم شاخشان نمي زند، آدمهايي كه صبح پس از بيدار شدن كاملاً معمولي شان روزي را معمولي آغاز و سپري مي كنند و به پايان مي رسانند. تفريحشان هر هفته يك بار همراه اهل و عيال به پارك رفتن است و هر روز يك عدد جدول روزنامه را حل كردن ولاغير.
اتفاقاً من مي خواهم از آن دو گروه سرعتي و بعد شل و ول چشمپوشي كنم، اصلاً ازگروه سوم هم چشم پوشي مي كنم تا جايي كه به جدولش رسيديم، هر كدام بروند پي كار و بارشان.
بله گفتيم جدول، اتفاقاً ما ساعتها هم براي خودمان جدول داريم آن هم با اين مشخصات و مختصات: اول اينكه جدولهاي ما درست مثل خودمان گرد وچاقالو هستند، احتمالاً زير هر كدامشان هم يك پاندول وصل است، البته بعضي هايشان هم شكلهاي اجق وجقي دارند و من لجم مي گيرد كه همين جدولهاي اجق وجق از محبوبيت بيشتري ميان ما ساعتها برخوردارند، درست مثل معروفترين جدولي كه شما انسانها از خودتان درآورده ايد، همان جدول تناوبي عنصرها كه جناب «مندليف» روسي زحمت آن را كشيده اند.
حالا از آنجا كه اين سؤال براي من پيش آمده كه اصولاً چرا چنين جدولهاي نا منظمي اين قدر شيرين مي شوند، مي خواهم علتش را از شخص مندليف بپرسم، بشين كه رفتيم.

آقا معلم، طراح جدول يا پيشگو؟
خوشبختانه تماس گرفتن با مندليف آن چنان هم كه فكر مي كردم كار سختي نبود؛ زيرا درست درهمان سالهايي كه او داشت جدول تناوبي را سرجمع مي كرد، گراهام بل هم دست به كار شده بود براي اختراع تلفن، بنابراين با تلفن از راه دور(به اندازه فاصله بين يك موجود زنده با يك موجود مرده، همين) همه مي توانستم با مندليف صحبت كنم.
ولي يك عيبي كه داشت اين بود كه مندليف حدود 20 سال از زندگي اش را صرف اين جدول درست كردنش بوده و من دقيقاً نمي دانستم كه در چه سالي اين كاررا كرده است، بنابراين يكي يكي شماره هاي سالها را گرفتم تا سرانجام پيدايش كردم.
در طول صحبت، مي شد فهميد كه مدام مشغول نوشتن است، اصلاً حواسش جايي ديگربود، ولي كاري نمي شد كرد، به هر سختي كه شده نكات زير را ازمصاحبه با او درآوردم.
اول اينكه بچه سيبري است، يعني در سيبري سردترين جاي قابل سكونت جهان درسال 1833 به دنيا آمده است، كودكي سختي داشته؛ چون كه چند سال پس از به دنيا آمدنش پدرش نابينا مي شود و چندي بعد هم مي ميرد مادرش هم كه كارخانه شيشه سازي احداث مي كند، اما با آتش گرفتن اين كارخانه، زندگي شان نابود مي شود. البته حضور در سيبري برايش اولين جرقه هاي علم آموزي بود، زيرا در آنجا با زنداني تبعيدي آشنا مي شود و او دروس اوليه علمي را به «ديميتري» مي آموزد.
اما پس از آتش گرفتن كارخانه مادرش و با مرگ پدر، ديگر علاقه اي به ماندن در سيبري ندارد، پس بساط زندگي را جمع مي كند، مقصد شهر بزرگ و شلوغ آن زمان روسيه سنت پترزبورگ است، درسنت پترزبورگ ديميتري به مدرسه مي رود و در آنجا شاگرد اول مي شود وسپس براي ادامه تحصيل به آلمان وفرانسه مي رود، و در آنجا پس از آشنايي با چند دانشمند شيميدان به شيمي علاقه مند مي شود، و اين آغازي است برداستان زندگي علمي «ديميتري ايوانوويچ مندليف.»
حالا اين طراح جدول زبده ما به جايي رسيده كه به دنبال كسب شهرت و محبوبيت است پس با همكاري «گوستاو» آلماني دستگاه «استپكتروسكوپ» را اختراع مي كند كه وسيله اي براي مشاهده طيف نوري است و هنوز هم در آزمايشگاههاي آماتوري كاربرد دارد.
در اينجا بود كه ديميتري هواي وطن به سرش مي زند و قصد بازگشت مي كند، نوشتن كتاب اصول شيمي اولين كار او پس از بازگشت به سنت پترزبورگ است كه كتابي ارزشمند و فاخر درعلم شيمي به شمارمي رود.
ديمتيري دكتر مي شود، آن هم با نوشتن رساله «تركيب الكل با آب» و درست در 31 سالگي به سمت استادي برگزيده مي شود.
تا اينجا كه آقاي ايوانوويچ گازش را گرفته بود و همين جور برروي اسب علم چهارنعل مي دويد كه من جلويش را گرفتم كه كاش نمي گرفتم، طفلك آنقدر تند مي رفت كه وقتي من جلويش را گرفتم، نتوانست اسبش را كنترل كند و محكم خورد زمين، براي همين از اينجا به بعد زندگي اش حوادث علمي آهسته تر برايش اتفاق مي افتادند.
پس از استاد شدن در دانشگاه فكر بزرگ به ذهنش خطور كرد تا آن زمان تنها 63عنصركشف شده بود كه هر كدام خواص متفاوتي داشتند، پس ديميتري به دنبال پيدا كردن رابطه اي بين اين عناصر گشت و البته كه پس از چيدن عناصر پيش هم به قول خودش هركس جدول را مطالعه مي نمود، از تعجب حيرت مي كرد.
طبقه بندي او ابتدا با توجه به افزايش جرم اتمي عنصرها بود كه بعدها به افزايش عدد اتمي (پروتون ها) تغيير يافت، به گونه اي كه با افزايش عدد اتمي خواص فيزيكي وشيميايي عنصرها به دنبال هم تغيير مي يابد، اين طبقه بندي نقش مهمي در پيشرفت علم شيمي و حتي علوم زيست شناسي و فيزيك داشت، به گونه اي كه به كمك آن دانشمندان قانون پخش عنصرهاي گوناگون را در پوسته بالايي زمين و ميزان پراكندگي آنها را كشف كردند كه اين اساس علم شيمي زمين شد.
حالا مي رسيم به بخش اسرارآميززندگي مندليف كه خود او نيز از كارهايش در اين بخش حيرت زده مي شود، همان جايي كه مندليف با پيشگوييهاي صحيحش همه را به تعجب وا مي دارد وخودش ثمره كارش را درآخرعمر و پيشرفت علوم مي بيند .
مندليف حدس زد در ميان هفت گروه عنصري كه او شناسايي كرده جاهاي خالي هم وجود دارد، او 25 خانه خالي در نظر گرفت و توانست با پيدا كردن حدود عدد اتمي آنها با توجه به عنصرهاي قبل و بعدش جاي تقريبي آنها را در جدول پيدا كند و گذاردن پيشوند «اكا» به معني «مشابه» نام آنها را تعيين كند.
سرانجام با اتمام كار، در حدود سال 1885 مندليف در سراسر جهان مشهورشد و جدول او نيز اعتباري جهاني يافت.
جدولي كه نام مندليف را ساليان سال پس از مرگش در سال 1907 در هر كلاس درس يك دبيرستان و حتي كتابهاي يك دانش آموز زنده مي كند.

  


نجار شدن خيلي هم سخت نيست!

 

* آفرين ميرشاهي

امروز مي خواهيم يك ميز و صندلي چوبي بسازيم. آره تعجب نكنيد. شايد شما هم بتوانيد نجار ماهري بشويد و بدون كمك يك ميز و صندلي چوبي بسازيد. مورد استفاده اين همه تخصص شما البته در آشپزخانه نيست، اما مطمئن باشيد مادرتان حتماً در يكي از قفسه هاي وسايل تزييني اتاق پذيرايي از وسيله شما استفاده مي كند.

وسايل لازم
لوخ (چوب حصير)، روكش چوب (مي توانيد از نجاري تهيه كنيد)، كاغذ رنگي، چسب حرارتي و قيچي
روش كار:
ابتدا يك مستطيل 10/5} 7/5 سانتي متري براي ميز.دو مستطيل  4}3 سانتي متري براي تكيه گاه صندليها و دو مستطيل 4} 5 سانتي متري براي كف صندلي روي روكش چوب با خودكار مي كشيم و آنها را با قيچي به آرامي برش مي زنيم. مرحله بعد برش پايه هاي ميز و صندليها از لوخ است. اندازه پايه هاي ميز5/5 سانتي متر و پايه هاي صندلي 4 سانتي متر و براي قسمت پشت صندلي 5 سانتي متر ( 2/5سانتي متر براي اتصال به پشت صندلي و 2/5 سانتي متر براي فاصله پشت صندلي با كف صندلي ) است كه براي برش آن مي توانيم از كاتر يا قيچي استفاده كنيم.
در مرحله بعد دور مستطيلها را به آرامي با قيچي گرد مي كنيم. حالا نوبت پايه هاست. ابتدا كمي چسب حرارتي و سپس پايه ها را به آرامي روي آن قرار مي دهيم. بعد با چسباندن پايه ها و.. مي توانيد ميز و صندلي را با دقت رو يك مقواي ضخيم بچسبانيد. براي تزيين ميز مي توانيد از يك روميزي با كاغذ رنگي و يك گلدان با «در» چسب يا ماژيك تمام شده و چند گل كوچك استفاده كنيد.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com