تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادي
فرهنگی
ورزشی
هنری
حوادث
میهن
كفشدوزك
خراسان امروز
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
ويژه نامه يورو 2008
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2008-06-25
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

چهارشنبه 5تیر ماه 1387


مامان خوب من

 

الهام موسوي

همه توي خانه خوشحال بودند؛ چون چند روز بيشتر به روز مادر مانده بود. اميد و مينا توي فكر بودند كه چه هديه اي براي مادرشان بخرند. بابا هم توي فكر بود كه چطوري از رئيسش مرخصي بگيرد تا روز مادر سر كار نرود و با خانواده اش به گردش برود. مامان هم توي فكر بود اما اصلاً خوشحال نبود. چند روز مي شد كه مامان توي فكر بود و گاهي يك گوشه مي نشست و كم تر با كسي حرف مي زد. از همان روزي كه فهميد چند روز بيشتر به روز مادر نمانده است. آن روز هم مامان مثل روزهاي قبل كنار پله ها نشسته بود و داشت فكر مي كرد. اميد وقتي مامان را ديد كه ناراحت است پيش مينا رفت و گفت: نمي دانم چه اتفاقي افتاده، مامان چند روز است ناراحت است. مينا كه همه فكرش هديه روز مادر بود و متوجه ناراحتي مامان نشده بود با تعجب گفت: چي؟ !الان كه بايد خوشحال باشد؛ چون يكي دو روز ديگر روز مادر است. اميد كمي فكر كرد و گفت: شايد فكر مي كند ما هديه خوبي برايش نخريديم؟ !مينا با خنده گفت: چي ، مامان ؟ !نه فكر نمي كنم. حتماً اتفاقي افتاده. اميد همان جور كه پولهاي توي قلكش را كه در آورده بود، مي شمرد گفت: بايد بفهميم چرا مامان ناراحت است.
اميد و مينا با هم پيش مامان رفتند: مامان تا بچه ها را ديد با مهرباني لبخندي زد. مينا كه هميشه دوست داشت همه حرف ها را خودش بزند با عجله از مامان پرسيد: براي چي ناراحتي؟ اتفاقي افتاده؟ مامان با خنده گفت: نه ناراحت نيستم فقط دلم تنگ شده. اميد پرسيد: براي كي؟! مامان همان جور كه به پرنده هاي روي درخت نگاه مي كرد، گفت: براي مامانم. اميد خنديد و گفت: ولي شما كه بچه نيستيد. مامان خنديد و گفت: آدم بزرگها هم بعضي وقتها دلشان براي مامانشان تنگ مي شود. مينا گفت: ولي خانه مادر بزرگ خيلي دور است آن سر ايران است، نمي توانيد مادر بزرگ را ببينيد. اميد كمي فكر كرد و بعد رفت گوشي تلفن را آورد و گفت: بياييد به مامان بزرگ زنگ بزنيد. مامان به گوشي تلفن نگاه كرد و گفت: نه فايده اي ندارد همين ديروز به مامان بزرگ زنگ زدم، اما باز دلم برايش تنگ شده، دلم مي خواهد بروم و ببينمش. اما مامان مي دانست كه براي رفتن پيش مامان بزرگ، خودش و بابا بايد يك هفته اي مرخصي داشته باشند؛ چون خيلي دور است و نمي شود به اين زودي بروند و برگردند، براي همين ناراحت بود. مينا و اميد دوباره توي اتاقشان رفتند و فكر كردند. بايد يك كاري مي كردند. مينا گوشي تلفن را برداشت و به بابا زنگ زد و همه چيز را برايش تعريف كرد. بابا هم كه مثل بچه ها متوجه ناراحتي مامان شده بود، با تعجب گفت: كه اين طور. دلش تنگ شده.
آن شب بابا ديرتر از هر روز به خانه برگشت . وقتي بابا به خانه آمد يك عالمه خريد كرده بود. مامان با تعجب پرسيد: چه خبر است؟! بابا لبخندي زد و گفت: ميهمان داريم قرار است تا فردا شب برايمان ميهمان بيايد. مامان كه حسابي گيج شده بود، گفت: كي قرار است بيايد؟ بابا دوباره لبخندي زد و گفت: حالا فردا مي فهميد. روز بعد مامان همه جا را تميز كرد و حياط را آبپاشي كرد.
مامان نمي دانست چه كسي قرار است به خانه شان بيايد، اما اميد و مينا حدس مي زدند كه مهمان آنها چه كسي است. آنها خوشحال بودند و به مامان كمك كردند تا خانه را مرتب كند. نزديك غروب كه شد بابا از سر كار آمد. او باز هم دير آمده بود. مامان با ناراحتي گفت: باز هم كه دير كردي؟ بابا گفت: رفته بودم ترمينال دنبال يك ميهمان و بعد از جلوي در كنار رفت. مامان همان جور كه به در نگاه مي كرد، خنده اش گرفت. مامان بزرگ هم دم در ايستاده بود و داشت مي خنديد. مامان با خوشحالي به طرف مامان بزرگ دويد و گفت: مامان خوب من...

  


خرسهاي گرسنه

 

يك خرس 150 كيلويي قهوه اي و دو بچه اش كه خيلي گرسنه بودند، به يك رستوران در شهر سيانا حمله كردند. اين خرسهاي گرسنه كه بوي غذا را از دور شنيده بودند با خوشحالي به طرف رستوران حمله كردند و همين كه وارد رستوران شدند همه ميز و صندليها را به اين طرف و آن طرف پرت كردند و مشتريها را حسابي ترساندند. مشتريهاي بيچاره كه با خيال راحت پشت ميزهايشان در حال غذا خوردن بودند يك دفعه از ترس پا به فرار گذاشتند و خرسهاي گرسنه هم از فرصت استفاده كردند و وقتي ديدند همه فرار كردند به آشپزخانه رفتند و تا مي توانستند غذا خوردند و حسابي سير شدند. نوش جان.

  


هتل به جاي زندان

 

قرار شده يك هتل زيبا و شيك در جزيره آلكاتراس ساخته شود. اين جزيره عجيب قبلاً به خاطر زندان بزرگ و وحشتناكش معروف بود. مسؤولان اين جزيره تصميم گرفته اند يك هتل زيبا در آن جا بسازند تا مسافرها با خيال راحت آن جا بمانند و از زندان قديمي بازديد كنند. اين زندان قديمي در گذشته خطرناك ترين زندانيها را نگهداري مي كرده و معروف بوده كه فرار از آن غير ممكن است. زندان آلكاتراس در جزيره آلكاتراس قرار دارد. يك جزيره كوچك در بين دريا كه آبهاي اطرافش پر از كوسه است و تنها راه رفتن به جزيره از طريق كشتي و هليكوپتر است.

  


خدمتكار

 

يك مرد 43 ساله ايتاليايي زني را كه در گذشته نامزدش بود، دزديد و به خانه اش برد و به زور مجبورش كرد مثل خدمتكارها همه كارهاي خانه اش را انجام دهد. زن بيچاره هم از ترس، همه لباسهاي كثيف را شست و خانه را مرتب كرد و غذا درست كرد. اما همين كه حواس مرد پرت شد، او از فرصت استفاده كرد و به پليس زنگ زد. بعد از چند دقيقه پليسها به خانه مرد حمله كردند و او را دستگير كردند و زن بيچاره را از دست او نجات دادند. اين هم نتيجه زورگويي به ديگران.

  


غده 42 كيلويي

 

در كشور بنگلادش پزشكان موفق شدند يك غده بزرگ 42 كيلويي را از شكم يك راننده بيرون بياورند. اين غده بزرگ حدود چهار سال در شكم مرد بود و كم كم رشد كرده و بزرگ شده بود.
اما به دليل اينكه دردي نداشت، مرد راننده اصلاً متوجه آن نشده بود تا اينكه بالاخره در هفته گذشته از وجود آن با خبر شد و با كمك عمل جراحي از دستش راحت شد.
اين بزرگترين غده اي بود كه پزشكان بنگلادش تا به حال از بدن يك بيمار بيرون آورده بودند.فكرش را بكنيد يك غده 42 كيلويي. حتماً مرد راننده بعد از برداشته شدن اين غده از توي شكمش حدود 50 كيلو لاغر شده. اين واقعاً بزرگ ترين ركورد لاغر شدن است.

  


اين روزهاي مبارك

 

ديروز يك روز خيلي بزرگ بود روز تولد حضرت فاطمه(س) و روز تولد حضرت امام خميني(ره) رهبر بزرگ انقلاب كه توانست با كمك مردم ايران قيام مردم را بر ضد شاه به پيروزي برساند. امام خميني(ره) انسان بزرگي بود كه براي رسيدن به هدفي كه داشت تلاش بسياري كرد و بالاخره هم به پيروزي رسيد و نام او در خاطره ها ماند.
ديروز همچنين ولادت مادر مهربان و بزرگي بود كه تولد او در تقويمها نوشته شده است تا آدمهاي ديگر بدانند او چه انسان بزرگي بوده است. او دختر پيامبر(ص) و يك زن نمونه بود. همه زنها حضرت فاطمه(س) را الگوي خودشان در زندگي قرار مي دهند و سعي مي كنند مثل او با حجاب و مؤمن و مهربان باشند. حضرت فاطمه بهترين مادر دنيا هم بود. او با بچه هايش خيلي مهربان بود و به آنان خيلي چيزها ياد داده بود. همه مادرها دوست دارند مثل او يك مادر خوب و نمونه باشند. ما هم اين روز را كه روز مادر نام دارد به شما و مادرهاي مهربان شما تبريك مي گوييم . اميدواريم همه ما با كارهاي خوبمان نشان بدهيم كه قدر حضرت فاطمه(س) را مي دانيم و كاري نكنيم كه باعث ناراحتي آن مادر مهربان و مادرمان بشود.

  


انگشتر

 

معصومه وزيري

انگشتر مامانم
خيلي مدل جديده
براي روز مادر
بابا اونو خريده

تو دست مامان جونم
قشنگ مي شه حسابي
خودش طلايي رنگه
با يك نگين آبي

نگين انگشترش
مثل گل قشنگه
براي انگشت اون
اما حسابي تنگه

  


نامه و جواب نامه

 

در آخرين لحظاتي كه كفشدوزك آماده مي شد تا به خانه شما بيايد نامه اي به دستش رسيد. كفشدوزك تا فهميد نامه از يكي از دوستان خوبش است خيلي خيلي خوشحال شد نامه از مطهره جليليان بود. مطهره به همراه نامه اش دو شعر زيبا برايمان فرستاده. از مطهره به خاطر نامه اش و شعر هاي خوبي كه برايمان فرستاده، تشكر مي كنيم و حتماً در شماره بعدي كفشدوزك درباره شعرهايش با هم صحبت خواهيم كرد، راستي اگر شما هم شعر يا داستان مي نويسيد حتماً آنها را براي كفشدوزك بفرستيد.

  


هديه روز مادر

 

نغمه كريمي

امروز مهسا كوچولو مي دونه كه روز مادره. براي همين مي ره و قلكشو مي شكنه. وقتي مي بينه پولهاش خيلي كمه فكر مي كنه كه مي تونه چي بخره؟ آخر تصميم مي گيره يك روسري بخره. به مغازه مي ره و روسري رو مي خره.وقتي به خونه مي آد با خجالت هديه اي رو كه كادو كرده به مامان مي ده. اما مامانش از همون هديه ارزون حسابي خوشش مي آد؛ چون اون روسري زرد رنگه و نقطه هاي سياه روش داره. مامان زود روسري رو سرش مي كنه. اگه توي خيابون ماماني رو ديدين كه روسري زرد با نقطه هاي سياه داره، بدونين اون مامان مهسا كوچولويه.

  


هديه بزرگ

 

زهرا مهربان

واي روز مادر شده و من هنوز هيچ هديه اي براي مادرم نخريدم. همه بچه ها حتماً تا به حال به مادرهايشان هديه داده اند، اما من هيچ پولي ندارم كه براي مادرم هديه بخرم. دلم مي خواهد بزرگ ترين و بهترين هديه دنيا را براي مادرم بخرم. اما فكر كنم فقط با پولهاي توي جيبم بشود يك شاخه گل خريد. خوب خيلي هم بد نيست. از هيچ چي بهتر است. عيبي ندارد همين يك شاخه گل را به مادرم هديه مي دهم، اما وقتي بزرگ شوم و بروم سر كار و يك عالمه پول در بياورم، تلافي مي كنم.
آن وقت بزرگترين هديه دنيا را برايش مي خرم؛ مثلاً يك گردنبند خيلي بزرگ كه وقتي مادرم آن را به گردنش مي اندازد تا روي زمين برسد يا يك جفت كفش خيلي قشنگ كه بزرگترين پاشنه هاي دنيا را داشته باشد و مادرم با پوشيدن آنها از همه قد بلندتر شود.

  


روسري گل دار

 

مامان روسري قشنگ و گل دار من را شسته بود و روي بند رخت انداخته بود تا خشك شود. يك دفعه باد تندي آمد. باد آن قدر تند بود كه همه جا را به هم ريخت. گلدانها را از لب حوض انداخت و شكست و پنجره ها را به هم زد و يك عالمه گرد و خاك به پا كرد. باد كه ايستاد، روسري قشنگم ديگر روي بند رخت نبود.
من همه جا را دنبال روسري ام گشتم، اما از روسري قشنگم خبري نبود كه نبود. نه روي پله هاي زير زمين بود و نه توي حوض آب. خيلي ناراحت شدم. يك دفعه بالاي سرم را نگاه كردم.
واي روسري قشنگم آن بالا بود روي يكي از شاخه هاي درخت، اما روسري من كه نمي توانست خودش برود آن بالا حتماً آقاي باد آن را برده بود روي درخت. شايد آقاي باد از روسري من خوشش آمده و آن را به دوستش درخت هديه داده.
شايد هم مي خواسته آن را براي خودش ببرد، اما توي هوا از دستش افتاده و روي شاخه درخت گير كرده. آقاي باد حتماً نمي دانسته كه نبايد وسايل ديگران را بدون اجازه برداشت. دفعه بعد كه اين دور و برها بيايد حسابي دعوايش مي كنم.

  


بيكاري

 

بعضي ها از وقتي امتحان ها تمام شده حسابي بيكارند







آنها فقط توي كوچه ها بازي مي كنند و لباسهايشان را كثيف مي كنند







بعضي وقت ها هم با بچه هاي محل دعوا مي كنند و كتك كاري و...







نه اين جوري نمي شود. بهتر است آن ها يك فكر خوب براي وقت بيكاري شان بكنند





  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com