|
الهام موسوي
همه توي خانه خوشحال بودند؛ چون چند روز بيشتر به روز مادر مانده بود. اميد و مينا توي فكر بودند كه چه هديه اي براي مادرشان بخرند. بابا هم توي فكر بود كه چطوري از رئيسش مرخصي بگيرد تا روز مادر سر كار نرود و با خانواده اش به گردش برود. مامان هم توي فكر بود اما اصلاً خوشحال نبود. چند روز مي شد كه مامان توي فكر بود و گاهي يك گوشه مي نشست و كم تر با كسي حرف مي زد. از همان روزي كه فهميد چند روز بيشتر به روز مادر نمانده است. آن روز هم مامان مثل روزهاي قبل كنار پله ها نشسته بود و داشت فكر مي كرد. اميد وقتي مامان را ديد كه ناراحت است پيش مينا رفت و گفت: نمي دانم چه اتفاقي افتاده، مامان چند روز است ناراحت است. مينا كه همه فكرش هديه روز مادر بود و متوجه ناراحتي مامان نشده بود با تعجب گفت: چي؟ !الان كه بايد خوشحال باشد؛ چون يكي دو روز ديگر روز مادر است. اميد كمي فكر كرد و گفت: شايد فكر مي كند ما هديه خوبي برايش نخريديم؟ !مينا با خنده گفت: چي ، مامان ؟ !نه فكر نمي كنم. حتماً اتفاقي افتاده. اميد همان جور كه پولهاي توي قلكش را كه در آورده بود، مي شمرد گفت: بايد بفهميم چرا مامان ناراحت است.
اميد و مينا با هم پيش مامان رفتند: مامان تا بچه ها را ديد با مهرباني لبخندي زد. مينا كه هميشه دوست داشت همه حرف ها را خودش بزند با عجله از مامان پرسيد: براي چي ناراحتي؟ اتفاقي افتاده؟ مامان با خنده گفت: نه ناراحت نيستم فقط دلم تنگ شده. اميد پرسيد: براي كي؟! مامان همان جور كه به پرنده هاي روي درخت نگاه مي كرد، گفت: براي مامانم. اميد خنديد و گفت: ولي شما كه بچه نيستيد. مامان خنديد و گفت: آدم بزرگها هم بعضي وقتها دلشان براي مامانشان تنگ مي شود. مينا گفت: ولي خانه مادر بزرگ خيلي دور است آن سر ايران است، نمي توانيد مادر بزرگ را ببينيد. اميد كمي فكر كرد و بعد رفت گوشي تلفن را آورد و گفت: بياييد به مامان بزرگ زنگ بزنيد. مامان به گوشي تلفن نگاه كرد و گفت: نه فايده اي ندارد همين ديروز به مامان بزرگ زنگ زدم، اما باز دلم برايش تنگ شده، دلم مي خواهد بروم و ببينمش. اما مامان مي دانست كه براي رفتن پيش مامان بزرگ، خودش و بابا بايد يك هفته اي مرخصي داشته باشند؛ چون خيلي دور است و نمي شود به اين زودي بروند و برگردند، براي همين ناراحت بود. مينا و اميد دوباره توي اتاقشان رفتند و فكر كردند. بايد يك كاري مي كردند. مينا گوشي تلفن را برداشت و به بابا زنگ زد و همه چيز را برايش تعريف كرد. بابا هم كه مثل بچه ها متوجه ناراحتي مامان شده بود، با تعجب گفت: كه اين طور. دلش تنگ شده.
آن شب بابا ديرتر از هر روز به خانه برگشت . وقتي بابا به خانه آمد يك عالمه خريد كرده بود. مامان با تعجب پرسيد: چه خبر است؟! بابا لبخندي زد و گفت: ميهمان داريم قرار است تا فردا شب برايمان ميهمان بيايد. مامان كه حسابي گيج شده بود، گفت: كي قرار است بيايد؟ بابا دوباره لبخندي زد و گفت: حالا فردا مي فهميد. روز بعد مامان همه جا را تميز كرد و حياط را آبپاشي كرد.
مامان نمي دانست چه كسي قرار است به خانه شان بيايد، اما اميد و مينا حدس مي زدند كه مهمان آنها چه كسي است. آنها خوشحال بودند و به مامان كمك كردند تا خانه را مرتب كند. نزديك غروب كه شد بابا از سر كار آمد. او باز هم دير آمده بود. مامان با ناراحتي گفت: باز هم كه دير كردي؟ بابا گفت: رفته بودم ترمينال دنبال يك ميهمان و بعد از جلوي در كنار رفت. مامان همان جور كه به در نگاه مي كرد، خنده اش گرفت. مامان بزرگ هم دم در ايستاده بود و داشت مي خنديد. مامان با خوشحالي به طرف مامان بزرگ دويد و گفت: مامان خوب من... |