تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادي
ورزشی
هنری
حوادث
بادبادك
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
یادداشت روز
صفحه آخر
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2008-07-01
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

سه شنبه 11تیر ماه 1387


اين روزها زيادي خوشحالم!

 

زينب حاجي محمدزاده

يادداشت 1
ديروز خيلي ناگهاني دلم براي بلاي آسماني تنگ شد. هنوز يك ساعت نگذشته بود كه سر و كله اش پيدا شد. فكر نمي كردم يك روز دلم براي كسي آنقدر تنگ شده باشد. بگذريم از اينكه آمدنش ناگهاني بود، ولي واقعا خوشحال شدم از ديدنش.
دو ساعتي بيشتر خانه مان نبود كه خيلي زودتر از آنكه فكر كنم تمام شد، تمام مدتي كه اينجا بود من حرف زدم و گفتم و خنديدم كه او هم گوش كرد، يك طور عجيبي هم گوش كرد انگار مي دانست كه دلم برايش تنگ شده آمده بود كه فقط شنونده باشد، حالا كه رفته هر چه فكر مي كنم يادم نمي آيد كه بيشتر از سلام و خداحافظي چيزي گفته باشد خنده ام مي گيرد.

يادداشت 2
مادرم مي گويد خوش به حال بلاي آسماني انگار به شانه هايش قفل زده كه شيطان سوارش نشود، من هم مي خندم و مي گويم:
كه خوب دوست من است ديگر مگر غير از اين انتظار داشتيد؟
او هم مي خندد و مي گويد كه از بلاي آسماني نه ولي از تو چرا.
به بلاي آسماني زنگ مي زنم و همه چيز را برايش مي گويم او هم كلي مي خندد و از مادرم تشكر مي كند. خوشحالم كه مادرم بلاي آسماني را دوست دارد. اصلاً راستش را بخواهيد اين روزها زيادي خوشحالم همه اش خوشحالم...

يادداشت 3
امروز يك اتفاق عجيب افتاد، از آن اتفاقها كه در زندگي هر كس فقط يك بار مي افتد. بلاي آسماني زنگ زد و گفت كه مي خواهد برود بازار، مي خواست براي خواهرش يك هديه بخرد و خيلي ناگهاني به او هديه كند مادرش هم حالش خوب نيست كه بيايد، مي خواست بداند من مي توانم امروز عصر نيم ساعتي با او همراه شوم...
دلم خيلي مي خواست بروم، ولي نمي دانستم چه بگويم با خودم گفتم خوش به حالش كه مي تواند مثل آدم بزرگها بيرون برود و خريد كند، وقتي به خودم آمدم بلاي آسماني هنوز منتظر جوابم بود، خيلي تند و در عين نااميدي گفتم كه مادرم خانه نيست، اگر تا ظهر برگشت مي آيم، او هم با خوشحالي تشكري كرد... و من در كمال نااميدي به بازاري فكر كردم كه چه قدر دوست داشتم مي رفتم...
هنوز در روياهايم در حال سير كردن بودم كه مادرم زير چشمي پرسيد:
باز چي شده سگرمه هات رفته توهم
دلم نمي خواست جواب مادرم را بدهم، مي دانستم چه خواهد گفت حتي يك لحظه ترسيدم كه نكند فكر كند بلاي آسماني دختر بدي است، ولي كاملاً ناخواسته از گلويم خارج شد...
مادرم خنده اي كرد و گفت كه اگر واقعاً بيشتر از نيم ساعت تا يك ساعت طول نمي كشه برو براي من هم يك گل سر بخر...

يادداشت 4
تا صبح ظهر شد و عصر هزار بار از خوشحالي جيغ زدم، با خودم مي گفتم كه خدا با من است هر جا كه باشم...
سرانجام بلاي آسماني آمد و دو تايي رفتيم مادرم مثل هيچوقتش نبود نه ناراحت نه نگران به بلاي آسماني گفت كه مواظب هم باشيم ماهم خنديديم وشايد توي دل جفتمان از اين مسؤوليت جديد لرزيد...

يادداشت 5
بلاي آسماني مثل هميشه بود، آرام درست برعكس من، فكر مي كردم كه چه اين يكي از مهمترين اتفاقهاي زندگيم خواهد بود، توي راه بلاي آسماني به همه پيرزنهايي كه مي ديد سلام مي كرد و مي خنديد دست دوتاشان راهم گرفت و برد آن طرف خيابان دوچرخه يك پسر بچه را هم كه توي جوب گير كرده بود برايش درآورد از ناني هم كه براي خانه خريده بود به خيلي از بچه هاي توي اتوبوس داد.
راستش را بخواهيد من كه ديگر خسته شده بودم دوست داشتم زودتر به بازار برسم،ولي او انگار اصلاً عجله اي نداشت، ولي بالاخره خريدمان را كرديم وهمه چيز با خوبي تمام شد.

يادداشت 6 
وقتي گل سر را به مادرم دادم، همه اتفاقهاي توي راه را گفتم، ولي برعكس تصور من او خيلي آرام مي خنديد و گوش مي داد بعد هم بدون هيچ تعجبي گل سر را به موهايش زد و گفت:
با مردم مهربان باشيد تا شما را ستايش كنند.
امام علي (ع)

  


مترسكي براي گلدان

 

آفرين ميرشاهي

امروز مي خواهيم با هم يك مترسك مهربان درست كنيم. مترسكها عاشق گلها هستند. شايد اگر يك مترسك توي اتاقتان باشد، هميشه يادتان بماند كه دوست خوب گلها و سبزي ها هميشه بيدار است. همان كه حتي گنجشكها و كلاغ ها هم گاهي با او دوست مي شوند.
وسايل لازم:
تكه پارچه هاي رنگي - چسب مايع - چسب حرارتي - پنبه - گردو - عدس - چوب حصير - سوزن - كامواي تيره - چسب نواري - سيخ جارو -
ابتدا چوب حصير را به صورت T روي هم قرار مي دهيم افقي ( 9 سانتيمتر) و عمودي ( 16 سانتيمتر). 5/2 سانتيمتر از بالا براي گردن در نظر مي گيريم .
آنها را مطابق تصوير با چسب نواري به هم مي چسبانيم . مرحله بعد برش پارچه لباس مترسك مطابق نمونه است. دور آن را ريش مي كنيم و وسط آن را با قيچي يك برش كوچك مي زنيم. سپس قسمت گردن را وارد پارچه مي كنيم.
پنبه را گرد كرده داخل پارچه سفيدرنگي كه به شكل مربع برش خورده قرار مي دهيم و دور آن را با نخ به آرامي مي بنديم. حالا قسمت گردن را با فشار داخل قسمت سر مي كنيم و گره آن را محكمتر مي كنيم. براي تزئين جلوي لباس و پوشاندن گردن از پارچه هايي با رنگهاي متنوع استفاده مي كنيم. دور تكه پارچه هايي را كه براي وصله روي پارچه چسبانده ايم با سوزن و كاموا كوكهاي درشت مي زنيم.
براي انگشتها و موهاي مترسك از سيخ جارو، دكمه ها از دانه هاي قرمز رنگ جارو استفاده مي كنيم. از عدس براي چشم و پوست گردو براي دهان استفاده مي كنيم. براي كلاه ابتدا پارچه را روي يك مقوا با چسب مايع مي چسبانيم و دور آن را به شكل بيضي برش مي زنيم.
حالا مترسك آماده است. مي توانيم آن را داخل هر گلداني كه بخواهيم فرو كنيم تا مواظب گلمان باشد!

  


چاپ: اول، تيراژ : يك نسخه

 

يوسف محمدزاده

در طول تاريخ همواره شناسايي «ترين ها» براي عده اي از آدمها كه عموماً از طيف سرخوشان جامعه بوده اند و هستند بسيارجذاب است، مثلاً اينكه چه كسي اولين بار اورست را فتح كرده يا حتي چه كسي براي آخرين بار ركورد فلان مسابقه را تغيير داده يا نه اينكه چاق و لاغرترين آدمهاي روي زمين چه كساني بوده اند، كم مانده اين را هم ثبت كنند كه چه كساني بنيانگذار انجام دادن عمل قبيح انگشت داخل بيني (دست تو دماغ) هستند؟!
اما اگر بخواهيم كه به گل سر سبدشان هم اشاره اي بكنيم بايد به كتاب سرخوش ركوردها يا همان گينس عزيز مراجعه كنيم كه سر اينكه چه كسي بيشتر از بقيه نامش در اين كتاب ثبت شده دعوا است، بفرماييد اين هم يك نوع «ترين».
ما ساعتها كه از اين جور جو گير شدنهاي شما آدمها سر در نمي آوريم، اصلاً ما اين جور بچه بازيها را در شأن ساعتي خودمان نمي بينيم كه بياييم تيك تاك كردنمان را رها كنيم و بچسبيم به ثبت و ضبط ژانگولر بازي ديگران.
با خود فكر مي كردم كه اين هفته يقه كدام يك از شاگرد زرنگهاي تاريخ (دانشمندان ميت يا ميتان دانشمند) را بچسبم كه پس از كلي تفكر به اين نتيجه برسم كه از تونل همين كتاب گينس وارد كار شوم، آقا بالاخره اين كتاب عجيب كه از بس حاشيه نويسي و خط خوردگي دارد بيشتر شبيه دفتر شده را يك نفربودهكه سرجمع كند،ازآن قبل تر يك نفربوده كه كتاب را اختراع كند وازآن بعد ترهم يك نفربوده كه كتابي را چاپ كند وهمين كلمه چاپ بشود نقل گفتگوي امروزما با يوهان گوتنبرگ.

الفبا با بوي سرب
وقتي شما همين كتيبه ارزشمند بادبادك نشان را كه الان پيش روي شماست (روزنامه) مطالعه مي كنيد، وقتي در آخرين ساعات قبل از امتحانتان برگه هاي كتاب را مي جويد، وقتي از روي بي حوصلگي جدولي را حل مي كنيد و يا باز در همان امتحان مذكور گوش شيطان كر نگاهكي به كتابتان مي اندازيد (تقلب مي كنيد) سعي كنيد بدون فوت وقت درود و دوصد بدرودي بفرستيد برروح وروان اين درگذشته ما، گوتنبرگ.
طفلك آن طور كه صحبت مي كند نشان مي دهد آدم خسته اي است، اين خستگي حتي بعد از 540سال هم از بدنش درنرفته، بعد از مرگش هم كسي خيلي ازش ياد نمي كند تا اينكه ما به سراغش رفتيم.
دقيقاً 1450، شماره اي كه براي تماس گرفتن با او لازم داشتم.
گفتگويي كوتاه كافي بود كه همه چيز زندگي اش را بدانيم.
تولدش را در ماينس آلمان درسال1398، محكوميتش در جواني به علت قرض زياد و بعد هم شراكت با چوهام فاست شريكش كه سر يوهان را درراه ساختن ماشين چاپ كلاه مي گذارد.
او گفت كه در زمان زندگي او كتابها به سختي و با هزينه بسيار زيادي و با دست نوشته مي شد، و آنقدر كم و گرانقيمت بودند كه تنها در اختيار طبقه اي از افراد ثروتمند قرار مي گرفت، مي گفت كه درهنگام نوشتن كتابهاي خطي اشتباهات وغلطهاي زيادي روي مي د اد كه علاجي هم برايش نبود.
بنابراين يوهان دست به كار مي شود و براي عملي ساختن نقشه اش كه همان ساخت دستگاه چاپ بود با فاست شريك مي شود، فاست تعهد مي كند كه چنانچه چنين دستگاهي ساخته شود، در مقابل هر ماشيني كه او مي سازد مبلغي را به گوتنبرگ بدهد، تعهدي كه البته هيچ گاه عملي نشد و فاست زد زير قولش، نامرد.
اما با وجود اين گوتنبرگ نااميد نشد و به ساخت و تكميل ماشينش ادامه داد، هنگامي كه دستگاهش كامل به نظر مي رسيد كتاب انجيل را به عنوان اولين كتاب چاپي كه ديگركسي آن را با دست ننوشته بود معرفي شد، اروپاي آن زمان كه كم كم به دوران رنسانس نزديك مي شد، علاقه خود را به اين اختراع نشان داد و به زودي ماشينهاي چاپ گوتنبرگ درتمام اروپا مشتري و خواهان پيدا كرد. حالا در هر كشوري مي شد چاپخانه اي را ديد كه صداي تق تق ماشينهاي چاپ درآن مي پيچد و بعد همين تق تق خبري را به گوش خوانندگان روزنامه مي رساند يا آگهي اي را درسطح وسيعي ميان مردم پخش مي كند، كه همين يكي ديگر ازعلل افزايش محبوبيت ماشينهاي گوتنبرگ شد.
گوتنبرگ با اين اختراعش يك تنه توانست علم و دانش را از خطرنابودي در ميان مردم آن زمان نجات دهد و نه تنها دست اين علم و دانش را گرفت، بلكه آن را بلند كرد و به جايگاهي با ثبات و پايدار رساند، ماشين چاپ كوچك او حالا چاپخانه هاي عظيم و مجهزي شده كه دانش آموز و دانشجو و دكتر و مهندس مي سازد. ما ساعتها كه توانايي انجام كاري نداريم ولي اگر جاي كاتب كتاب گينس بودم! نام گوتنبرگ را به عنوان اصلي ترين صاحب كتاب درابتدايش مي نوشتم.

  


به جان حباب دعا كردم

 

افروز ارزه گر
برگزيده سومين جشنواره داستانهاي ايراني -مشهد

مريم گلي گفت: بيا دعا كنيم.
و ما شروع كرديم به دعا كردن براي قرمز شدن آلبالوها.
و ما دعا كرديم به جان خرخاكي هاي توي باغچه كه تا آخر عمر، تن مريم گلي را نكنند.
مريم گلي گفت: بيا دعا كنيم.
من از روي لبه حوض بلند شدم و رفتم دعايم را آوردم و نشستم آن طرف حوض، پشت به مريم گلي.
دعايم را با آب و صابون به هم زدم. خوب كه كف مي كند، از وسط انگشتان حلقه زده ام فوت مي كنم و حبابها وسط حياط مي رقصند. حباب كش وقوسي مي خورد، دراز مي شود و بعد مثل يك توپ دور خودش مي چرخد. يواش يواش بالا مي رود و پر از رنگ مي شود. عكس مريم گلي تويش مي لرزد. مريم گلي كه پشتش را به من كرده و لبهايش را بالا و پايين مي برد، دوست دارم روي حباب تف كنم تا بتركد.
مي تركد.
تقصير خود حباب است. هيچ وقت عكس من را نشان نمي دهد و من مي فهمم . او با من قهر است. يك حباب ديگر درست مي كنم.
سرفه ام مي گيرد . ته گلويم مي خارد . سرفه مي كنم. آنقدر كه گلويم مي سوزد. اولش ناراحت مي شوم ، غصه ام مي گيرد و دندانهايم را محكم روي هم فشار مي دهم اما بعد دوست دارم دوباره حباب درست كنم.
به حباب خواهش مي كنم دست از سر مريم گلي بردارد و من را نشان دهد.
صورتم را مي چسبانم به حباب و حباب توي صورتم مي تركد. چشمهايم مي سوزند و از آن اشك درمي آيد.
حبابها فقط آدمهاي خوشگل را نشان مي دهند. چند بار عكس مريم گلي را توي دلشان گذاشته اند و چرخيده اند و لرزيده اند. مريم گلي خودش به من گفت حباب نشانش داده و خودم ديدم كه نشانش مي دهد.
مريم گلي خوشگل است. لبهاي باريك ونازك دارد و وقتي مي خندد توي لپش سوراخ درست مي شود. از چشمهايش نمي ترسم. اما وقتي نگاهشان مي كنم ته دلم خالي مي شود.
بهش گفتم: يك راز دارم، به كسي نگي ها. مريم گلي سرش را تكان داد و گفت: من هم يك راز بزرگ دارم . تو بگو من هم مي گم.
و من تمام حبابهايم را نشان دادم و گفتم كه قيافه ام را نشان نمي دهند و مريم گلي گفت: هميشه خودش را توي حباب مي بيند.
و من كلي حسودي ام شد.
بعدش گفتم:  راز تو چيه ؟
مريم گلي فقط به كفهاي توي ظرف نگاه كرد و هيچ وقت رازش را نگفت و من هيچ وقت معني يك راز بزرگ را نفهميدم.
حبابها از دستم ناراحتند. قهر كرده اند. به جان مريم گلي دعا مي كنند. آن روز من تا روز قيامت با مريم گلي قهر كردم.
همه مي گويند : آخر و عاقبت حباب بازي همينه .
مريم گلي مي گويد: يك كم از سياهي زير چشم كه اين همه دلواپسي نداره.
و من حباب كوچكي را توي گلويم مي بينم.
به مريم گلي مي گويم: حالم بده. مي خواهم بالا بياورم.
مريم گلي حواسش به من نيست. به همه رد كندن خرخاكي ها را روي دستش نشان مي دهد و به جان آنها نفرين مي كند.
از لاي دستم حبابهاي ريز و زرد مي ريزد روي فرش.
همه مي گويند:   خوب مي شه. چيزيش نيست.
و مريم گلي مي گويد:   آره ايشالا....
حبابي كه توي دلم گير كرده بزرگتر مي شود. مريم گلي به خودش مي پيچد، اما هرجوري كه شده جوكش را درباره آلبالوها برايم تعريف مي كند.
دوست دارم گوشه ديوار توي خودم حباب شوم. مريم گلي من را مي بيند.
دوست دارم باد شوم. چرخي مي خورم. مريم گلي دوست دارد بيايد كنارم. چشمهايش مي گويد. اما نمي آيد.
دوست دارم حباب شوم و آهسته آهسته بيايد كنارم.
مي خواهم كنارش بنشينم، بغلش كنم و عكسش مثل يك حباب توي دلم بيفتد. نمي شود. مريم گلي نمي آيد توي دلم.
كش وقوسي مي خورم. پيچ و تابي كه مي آورم ، مريم گلي اخمهايش مي رود توي هم. توي خودش جمع مي شود. مي گويم: آخ!
عكسم توي آينه افتاده . يك حباب كه دور خودش مي چرخد تا پر از رنگ شود. عكس خودم است كه مي خواهد يك چيزي بگويد.
سخت است اما توي من گير كرده. يك چيزي مثل ... مثل ...
:   پق!

  


چگونه با گرماي تابستان مبارزه كنيم؟

 

سيدعلي طباطبايي

سلام بر تمام شما مشتاقان هميشگي ستون آخه چه جوري! بايد ببخشيد كه شما را در فصل پر درد سر امتحانات تنها گذاشتيم و يكي دو هفته اي به سؤالات پر تعداد شما كه دفتر روزنامه را پر كرده و اداره پست را به ستوه آورده پاسخ نداديم. اما خوشحال باشيد كه ما همراه با گرماي داغ تابستان برگشته ايم تا روشهايي داغ داغ براي مبارزه با گرماي تابستان به شما ارائه كنيم. البته به احتمال زياد دوستان ساكن مناطق گرمسيري ما خودشان تا به حال اين روشها را كشف كرده اند و به توضيحات مختصر و ابتدايي ما نيازي ندارند. اما ساكنان مناطق سابقاً خنكتر كشور كه به لطف پديده گلخانه اي و گرمايش زمين و تشديد تابشهاي خورشيدي و از اين قبيل چيزها امسال قرار است يكي از گرمترين تابستانهاي عمرشان را تجربه كنند، مطمئناً از اين توضيحات بهره خواهند برد.

قدم اول: يكي از اصلي ترين روشهاي مباره با گرما استفاده از كولر است! نه اصلاً هم شوخي نمي كنم. كافي است يك دستمال خيس كنيد و از شيشه اتومبيل در حال حركت خودتان آويزان كنيد تا تفاوت را كاملاً احساس كنيد. اين روش در سرعتهاي پائين هم مؤثر است. باور كنيد كه يك دستمال خيس روي سر شما معجزه خواهد كرد.

قدم دوم: دومين روش خيلي خوب براي كاهش گرما در خانه در طول تابستان استفاده از سايه است! نخير اصلاً هم قاط نزديم. شما اگر كركره هاي خانه را ببنديد و يا از شيشه هاي رفلكس در خانه خودتان استفاده كنيد مي توانيد تا 45 درصد از ورود گرما به خانه خودتان بكاهيد و اين به معني خانه خيلي خنكتر است.

قدم سوم: اگر در خانه از سيستمهاي سرمايشي استفاده مي كنيد، اما هنوز گرما شما را آزار مي دهد، شايد به اين خاطر باشد كه هنوز براي گرما راه ورودي باقي گذاشته ايد. هنگام استفاده از سيستمهاي سرمايشي درها و پنجره ها را ببنديد، سعي كنيد منافذ پنجره هاي گرفته شود و مسير سيستم تهويه خانه را چك كنيد كه محلي براي هدر رفتن سرما راهي وجود نداشته باشد. از جمله محلهاي اتلاف سرما كانالهاي كولر عايق بندي نشده و نشت در سيستمهاي مركزي تهويه مطلوب است.

قدم چهارم: وسايل مولد گرما را در خانه خودتان كمتر روشن نگاه داريد. وسايلي مثل رايانه، تلويزيون، چراغهاي رشته اي و آبگرمكن مي توانند مقدار قابل توجهي گرما در محيط پخش كنند. پس هر زمان كه با آنها كاري نداريد از خاموش بودن آنها مطمئن شويد.

قدم پنجم: سبك و خنك غذا بخوريد. زياد غذا خوردن باعث احساس گرما مي شود. شايد فكر خوبي باشد كه اين تابستان رژيم بگيريد. از طرف ديگر سعي كنيد تنقلات و غذايي كه مي خوريد طبيعت سرد داشته باشند و حتي خنك باشند. باور كنيد كه هيج لذتي مثل يك هندوانه خنك و يا يك كاسه آب دوغ خيار سرد در چله تابستان نمي چسبد.

قدم ششم: فراموش نكنيد كه زياد آب بخوريد. هر چه بيشتر آب بخوريد بيشتر عرق خواهيد كرد و هرچه بيشتر عرق كنيد خنكتر خواهيد بود.

قدم هفتم: قدم آخر هم اينكه به چيزهاي خنك فكر كنيد. اصلاً همين الان چشمهاي خودتان را ببنديد. (اول صبر كنيد كه خواندن متن تمام شود بعد ببنديد!) به سردترين و خنكترين شربت آبليموي زندگي تان فكر كنيد و آن را زير لب مزه مزه كنيد. سرماي گوارا و لذت جويدن يخ آن را تجربه كنيد. سپس به زمستان پارسال و شبهاي بدون گاز فكر كنيد... تضمين مي كنيم كه همين الان 3 الي 4 درجه خنك تر شده ايد. باور نداريد امتحان كنيد!

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com