|
زينب حاجي محمدزاده
يادداشت 1
ديروز خيلي ناگهاني دلم براي بلاي آسماني تنگ شد. هنوز يك ساعت نگذشته بود كه سر و كله اش پيدا شد. فكر نمي كردم يك روز دلم براي كسي آنقدر تنگ شده باشد. بگذريم از اينكه آمدنش ناگهاني بود، ولي واقعا خوشحال شدم از ديدنش.
دو ساعتي بيشتر خانه مان نبود كه خيلي زودتر از آنكه فكر كنم تمام شد، تمام مدتي كه اينجا بود من حرف زدم و گفتم و خنديدم كه او هم گوش كرد، يك طور عجيبي هم گوش كرد انگار مي دانست كه دلم برايش تنگ شده آمده بود كه فقط شنونده باشد، حالا كه رفته هر چه فكر مي كنم يادم نمي آيد كه بيشتر از سلام و خداحافظي چيزي گفته باشد خنده ام مي گيرد.
يادداشت 2
مادرم مي گويد خوش به حال بلاي آسماني انگار به شانه هايش قفل زده كه شيطان سوارش نشود، من هم مي خندم و مي گويم:
كه خوب دوست من است ديگر مگر غير از اين انتظار داشتيد؟
او هم مي خندد و مي گويد كه از بلاي آسماني نه ولي از تو چرا.
به بلاي آسماني زنگ مي زنم و همه چيز را برايش مي گويم او هم كلي مي خندد و از مادرم تشكر مي كند. خوشحالم كه مادرم بلاي آسماني را دوست دارد. اصلاً راستش را بخواهيد اين روزها زيادي خوشحالم همه اش خوشحالم...
يادداشت 3
امروز يك اتفاق عجيب افتاد، از آن اتفاقها كه در زندگي هر كس فقط يك بار مي افتد. بلاي آسماني زنگ زد و گفت كه مي خواهد برود بازار، مي خواست براي خواهرش يك هديه بخرد و خيلي ناگهاني به او هديه كند مادرش هم حالش خوب نيست كه بيايد، مي خواست بداند من مي توانم امروز عصر نيم ساعتي با او همراه شوم...
دلم خيلي مي خواست بروم، ولي نمي دانستم چه بگويم با خودم گفتم خوش به حالش كه مي تواند مثل آدم بزرگها بيرون برود و خريد كند، وقتي به خودم آمدم بلاي آسماني هنوز منتظر جوابم بود، خيلي تند و در عين نااميدي گفتم كه مادرم خانه نيست، اگر تا ظهر برگشت مي آيم، او هم با خوشحالي تشكري كرد... و من در كمال نااميدي به بازاري فكر كردم كه چه قدر دوست داشتم مي رفتم...
هنوز در روياهايم در حال سير كردن بودم كه مادرم زير چشمي پرسيد:
باز چي شده سگرمه هات رفته توهم
دلم نمي خواست جواب مادرم را بدهم، مي دانستم چه خواهد گفت حتي يك لحظه ترسيدم كه نكند فكر كند بلاي آسماني دختر بدي است، ولي كاملاً ناخواسته از گلويم خارج شد...
مادرم خنده اي كرد و گفت كه اگر واقعاً بيشتر از نيم ساعت تا يك ساعت طول نمي كشه برو براي من هم يك گل سر بخر...
يادداشت 4
تا صبح ظهر شد و عصر هزار بار از خوشحالي جيغ زدم، با خودم مي گفتم كه خدا با من است هر جا كه باشم...
سرانجام بلاي آسماني آمد و دو تايي رفتيم مادرم مثل هيچوقتش نبود نه ناراحت نه نگران به بلاي آسماني گفت كه مواظب هم باشيم ماهم خنديديم وشايد توي دل جفتمان از اين مسؤوليت جديد لرزيد...
يادداشت 5
بلاي آسماني مثل هميشه بود، آرام درست برعكس من، فكر مي كردم كه چه اين يكي از مهمترين اتفاقهاي زندگيم خواهد بود، توي راه بلاي آسماني به همه پيرزنهايي كه مي ديد سلام مي كرد و مي خنديد دست دوتاشان راهم گرفت و برد آن طرف خيابان دوچرخه يك پسر بچه را هم كه توي جوب گير كرده بود برايش درآورد از ناني هم كه براي خانه خريده بود به خيلي از بچه هاي توي اتوبوس داد.
راستش را بخواهيد من كه ديگر خسته شده بودم دوست داشتم زودتر به بازار برسم،ولي او انگار اصلاً عجله اي نداشت، ولي بالاخره خريدمان را كرديم وهمه چيز با خوبي تمام شد.
يادداشت 6
وقتي گل سر را به مادرم دادم، همه اتفاقهاي توي راه را گفتم، ولي برعكس تصور من او خيلي آرام مي خنديد و گوش مي داد بعد هم بدون هيچ تعجبي گل سر را به موهايش زد و گفت:
با مردم مهربان باشيد تا شما را ستايش كنند.
امام علي (ع) |