تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادي
فرهنگی
ورزشی
هنری
حوادث
كفشدوزك
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2008-07-02
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

چهارشنبه 12تیر ماه 1387


آي قصه قصه قصه ؛ اولين شب در خيابان

 

الهام موسوي

ماشين كوچولوي نوك مدادي كنار ماشين هاي ديگر جلوي نمايشگاه ماشين ايستاده بود. ديروقت شده بود. آقاي صاحب نمايشگاه به شاگردش گفت: ماشين ها را يكي يكي بياور توي نمايشگاه.




شاگرد آقاي راننده هم يكي يكي ماشين ها را توي نمايشگاه برد، اما همين كه نوبت به ماشين كوچولو رسيد، نمايشگاه پر شد و جايي باقي نماند. شاگرد مغازه به آقاي صاحب نمايشگاه گفت: اين ماشين نوك مدادي جديد كه امروز آن را خريديد توي نمايشگاه جا نمي شود. آقاي صاحب نمايشگاه نگاهي به سرتا پاي ماشين كوچولو كرد و گفت: بگذار همين جا كنار خيابان بماند.
ماشين كوچولو دلش مثل يك شيشه كه شكسته شده باشد، ريخت پايين و با ناراحتي گفت: يعني شب توي خيابان بمانم. تنهايي!
اما صاحب نمايشگاه كه اصلاً زبان ماشين ها را نمي فهميد براي همين راهش را كشيد وبه خانه اش كه طبقه بالاي نمايشگاه بود رفت. شاگرد مغازه هم بعد از اين كه برق ها را خاموش كرد راه افتاد و رفت. ماشين كوچولو كنار خيابان تنها ماند. اين اولين شبي بود كه او توي خيابان مي ماند. ماشين كوچولو قبلا توي خانه آقاي معلم زندگي مي كرد و هميشه توي حياط خانه مي خوابيد. اما حالا آقاي معلم بي پول شده بود و مجبور شده بود او را بفروشد قرار بود خانه اي بخرد اما پولشان كم بود و مجبور بود ماشين كوچولو را بفروشد. ماشين كوچولو فكر مي كرد به يك خانه نو و تازه مي رود اما حالا كنار خيابان تنها مانده بود و بايد گوشه خيابان مي خوابيد. خيابان خلوت و خلوت تر مي شد و چراغ خانه ها يكي يكي خاموش مي شد. همه مي رفتند بخوابند. ماشين كوچولو به دوروبرش نگاه كرد و با خودش گفت: حالا چه جوري بخوابم؟!
ماشين كوچولو اصلا خوابش نمي برد. راستش يك كمي مي ترسيد. خوب اين اولين شبي بود كه بيرون مانده بود. او شروع كرد به شمردن ستاره ها، يكي ، دوتا، سه تا و...تازه چشمهايش را روي هم گذاشته بود كه يك دفعه يك چيزي مثل موشك پريد بالاي سقف ماشين كوچولو و صداي وحشتناكي از خودش در آورد: ميوو
وماشين كوچولو از خواب پريد و حسابي ترسيد و گفت: كي اون جاست؟ يك دفعه گربه راه راه پشمالو از بالاي ماشين پايين پريد و راهش را كشيد و رفت. ماشين كوچولو نفس راحتي كشيد و دوباره با ترس و لرز چشم هايش را بست. تازه خوابش برده بود كه احساس كرد يكي دارد چرخ هايش را در مي آورد، نه خواب نبود. ماشين كوچولو چشم هايش را باز كرد. واي دزد!...يك دزد بد جنس داشت چرخ هاي او را مي دزديد. ماشين كوچولو شروع كرد به جيغ كشيدن: قيو قيو قيو...دزد بد جنس دستپاچه شد و فرار كرد. آقاي صاحب نمايشگاه هم پنجره اتاق بالاي نمايشگاه را باز كرد و بيرون را نگاه كرد و گفت: چه خبره. بگير بخواب نصفه شبه و چون كسي را دور و ور ماشين كوچولو نديد خيالش راحت شد و بعد دوباره پنجره را بست و لامپ را خاموش كرد.
ماشين كوچولو ديگر از ترس خوابش نمي برد. اگر دزد بدجنس دوباره برمي گشت؟ اگر چرخ هايش را مي دزديد؟ او آن قدر به اين چيز ها فكر كرد تا صبح شد. هوا كه روشن شد ماشين كوچولو ديگر نمي توانست چشم هايش را باز نگه دارد براي همين چشم هايش را بست و خوابيد. چند ساعتي از خوابيدن ماشين كوچولو گذشته بود كه صداي آقاي صاحب نمايشگاه را شنيد كه درباره او داشت حرف مي زد: نه آقا هوشنگ ماشين به اين تميزي پيدا نمي كني بنده خدا پول لازم داشته كه ماشينو فروخته.11 ماه هم بيمه داره اينو بخري شكار گير آوردي ديگه هر جور صلاحه. مرد غريبه دوباره كمي سرتا پاي ماشين كوچولو را ورانداز كرد و كمي فكر كرد و گفت: خيلي خب حرف شما براي ما سنده آقا رحمت.
ماشين كوچولو ته دلش حسابي خوشحال شد. آخ جان خانه جديد. مرد غريبه كه حالا صاحب جديد ماشين نوك مدادي بود پول هايش را به آقاي صاحب نمايشگاه داد و ماشين كوچولو را خريد و بعد هم با خوشحالي سوئيچ را گرفت و سوار ماشين شد و گفت: خب ماشين قشنگ كوچولو از اين به بعد توي خونه من زندگي مي كني. من يك پاركينگ قشنگ دارم، بزن بريم. و ماشين را روشن كرد و گاز داد. ماشين كوچولو هم با خوشحالي راه افتاد؛ چون دوست داشت زودتر خانه جديدش را ببيند. او ديگر مجبور نبود كنار خيابان بخوابد.

  


خبر خبر خبردار

 

مردي كه ده سال آرايشگاه نرفته
«فيل مور» يك مرد 42 ساله استراليايي است كه موهاي خيلي بلند و ريش و سبيل بلندي دارد و همه از ديدنش حسابي تعجب مي كنند. خب بله اگر ما هم ده سال تمام به آرايشگاه نرويم همين شكلي مي شويم. فيل مور در ده سال گذشته حتي يك بار هم به آرايشگاه نرفته تا موها و ريش و سبيلش را مرتب كند. او مي گويد، به اين زودي ها هم قصد ندارد به آرايشگاه برود.
او عاشق موها و ريش و سبيل بلندش است. اما به نظر من اين قدر لجبازي هم خوب نيست؛ چون تا چند سال ديگر آن قدر موها و ريش و سبيل او بلند مي شود كه خودش لاي موهاي بلندش گم مي شود.

بز كوهي باهوش




يك بز كوهي باهوش كه حالش خيلي خوب نبود خودش با پاي خودش به بيمارستان رفت. در شهر سرخه حصار يك نفر با آتش نشاني تماس گرفت و خبر داد كه يك بز كوهي وحشي در بيمارستان اين شهر ديده شده و باعث ترس مردم گرديده است. آتش نشاني هم بلافاصله گروهي را براي بررسي به بيمارستان فرستاد . وقتي مأموران به بيمارستان رسيدند بز كوهي مريضي را ديدند كه حالش اصلاً خوب نبود و جلوي در يكي از بخشهاي بيمارستان دراز كشيده بود. بيچاره بز كوهي حتماً وقتي ديده حالش خوب نيست تصميم گرفته به بيمارستان بيايد. بز مريض و بي حال وقتي مأموران آتش نشاني را ديد هيچ مقاومتي نكرد و مأموران به راحتي او را از بيمارستان بيرون بردند. قرار شد اين بز مريض و بد حال به مسؤولان محيط زيست تحويل داده شود تا درمان شود.

گرگهاي خواننده
مسؤولان يك باغ وحش تصميم گرفته اند به گرگهاي اين باغ وحش موسيقي ياد بدهند تا گرگها بتوانند آواز بخوانند. يكي از مسؤولان اين باغ وحش مي گويد: من يك بار داشتم كنار قفس گرگها آواز «من گرگي از اهالي شمال هستم» را مي خواندم و با تعجب ديدم كه يكي از گرگها توي قفس شروع كرد به زوزه كشيدن و با پايش روي زمين مي كوبيد. او مي گويد گرگها استعداد زيادي براي ياد گرفتن موسيقي دارند. اين مسؤول باغ وحش در حال حاضر به 30 گرگ باغ وحش آموزش موسيقي و خوانندگي مي دهد و اميدوار است گرگها بتوانند خواننده هاي خوبي شوند. او تصميم دارد در آينده يك آهنگ مخصوص براي گرگها بنويسد تا آنها بتوانند با زبان گرگي خودشان آواز بخوانند.

حلقه ازدواج
يك مرد 28 ساله چيني كه تصميم گرفته بود مراسم عروسي اش را برگزار كند براي نامزدش يك حلقه خريد و براي اينكه او را غافلگير كند، حلقه ازدواجش را توي يك شيريني خوشمزه گذاشت و به ديدن او رفت. اما همين كه حواسش پرت شد، نامزد شكمويش زود شيريني را برداشت و خورد و حلقه ازدواج را هم قورت داد. چيزي نمانده بود كه به خاطر اين اتفاق، عروسي آنها به هم بخورد و با هم دعوايشان بشود، اما بالاخره دكترها بعد از يك عمل جراحي حلقه را از معده نامزد شكمو بيرون آوردند. آنها بعد از اينكه حلقه ازدواجشان را ديدند، دوباره با هم آشتي كردند و قرار شد مراسم عروسي شان را به زودي برگزار كنند.

زشت ترين سگ دنيا
«گاس» كه يك سگ چيني است؛ با قيافه عجيب و زشت خود توانست در مسابقه زشت ترين سگ دنيا برنده شود. او به عنوان زشت ترين سگ دنيا انتخاب شد و صاحب او به خاطر برنده شدن گاس جايزه خوبي گرفت. گاس كه يك سگ عجيب است فقط سه تا پا دارد و يك چشم، تازه روي بدنش هم مثل سگ هاي ديگر مو ندارد. فقط كمي موي سفيد روي سر او ديده مي شود. فكرش را بكنيد واقعاً خيلي زشت است. اما بعضي وقتها زشت بودن هم بد نيست و باعث خوش شانسي مي شود. اين سگ زشت بعد از برنده شدن در مسابقه زشت ترين سگ و گرفتن يك جايزه حسابي، قرار است مدتي بعد به يك شبكه تلويزيوني دعوت شود . واقعاً كه عجب شانسي!

  


فكرهاي عجيب و غريب ؛ موجودات زير زميني

 

امير پورحسين
من اين بالا هستم. روي زمين. روي زمين راه مي روم و زندگي مي كنم. مثل بقيه كه دور تا دور كره زمين زندگي مي كنند. اما آن



پايين هم خبرهايي است. آن پايين زير زمين را مي گويم. بعضي وقتها كه بيكار مي شوم و توي اتاقم تنها هستم. سرم را روي زمين مي گذارم تا ببينم آن پايين چه خبر است. واقعاً كه صداهاي عجيبي از آن پايين شنيده مي شود. انگار يك عده آن پايين دارند مثل ما زندگي مي كنند. شايد كسي باور نكند، ولي من فكر مي كنم آن پايين موجودات عجيبي زندگي مي كنند. موجوداتي كه شايد اصلا شبيه ما نباشند. شايد آنها مثل آدمهاي فضايي باشند. شايد هم مثل موجودات خيالي كه توي كتاب ها هستند. خيلي دلم مي خواهد بروم و آن پايين را ببينم. دوست دارم ببينم آنجا چه خبر است. دوست دارم با موجودات آن پايين دوست شوم. كاش مي توانستم زمين را بكنم و موجودات عجيب زير زميني را ببينم.

  


يك دوست جديد

 

دوست عددها
چند روز قبل كفشدوزك يك دوست جديد پيدا كرد. اول باباي اين دوست جديد زنگ زد تا براي ما از پسر باهوشش بگويد. بعد هم قرار



شد يك روز به دفتر روزنامه بيايد تا بيشتر با هم آشنا شويم. روز يكشنبه بود كه اين دوست جديد با پدر و مادرش به دفتر روزنامه آمدند. يك پاي دوست جديد كفشدوزك گچ گرفته بود؛ چون شكسته بود و پدرش او را بغل كرده بود. تازه روي گچ پايش هم بعضي ها يادگاري نوشته بودند. حالا بگذاريد برايتان او را معرفي كنم، اسم او كوروش جوادي است. او با اينكه 5 سال دارد، ولي حافظه خيلي خوبي دارد. پدر كوروش گفت، او از يك سالگي اعداد يك رقمي  فارسي و انگليسي را مي شناخت و با شنيدن نام آنها، آنها را به ما نشان مي داد. از دو سال و نيمي بدون كمك ما و فقط با شنيدن شماره تلفن با تلفن همراه يا ثابت شماره گيري مي كرد. او مي تواند مثلاً شماره  تلفنهاي همراه را بعد از اينكه دو بار نگاه كند، از حفظ بگويد. البته پدركوروش اين را هم گفت كه او همه شماره تلفن هاي اقوام را از حفظ مي گويد. او مي تواند شماره هايي را تا 15 رقم حفظ كند. وقتي از او پرسيدم به چه بازي علاقه دارد او گفت دوچرخه سواري. او به مهد قرآن رفته است و تعدادي سوره هم حفظ كرده است. كوروش غير از حفظ كردن شماره هاي سخت، خيلي از ماشينها را هم مي شناسد. خلاصه روز يكشنبه روز خيلي خوبي بود؛ چون كفشدوزك يك دوست تازه پيدا كرده بود؛ دوستي كه حافظه خيلي خوبي دارد. حالا براي اينكه بفهميد حفظ كردن يك شماره 15 رقمي چه قدر سخت است شما هم خودتان را امتحان كنيد اين عدد را كه كوروش براي كفشدوزك از حفظ خواند، دو يا سه بار نگاه كنيد و بعد آن را از حفظ براي يك نفر بخوانيد009657808607686

  


شعر ؛ غول كتاب

 

عباسعلي سپاهي يونسي





كسي يك غول گنده
نديده اين طرف ها
كجا قايم شد الان
دوباره غول تنها
زد از يك قصه بيرون
همين يك ساعت پيش
به دنبالش دويدند
الاغ و بره و ميش

ببين حالا كتابم
ندارد غول قصه
كجا رفتي دوباره
كه دارم بي تو غصه

بيا توي كتابم
تو غول قصه هايي
چرا در رفتي اصلاً
بگو حالا كجايي؟

  


شاعران نوجوان كفشدوزك

 

درياي آبي





مطهره جليليان
دلم مي خواد تو كاغذم
درياي آبي بكشم
دلم مي خواد ميون دشت
يك سبد گل بذارم
دلم مي خواد تو آسمون
ستاره و ماه بكشم
دلم مي خواد تو خونه ها
مهر و محبت بكارم
خورشيد و ماهو آشتي بدم
ميونشون گل بكارم
دلم مي خواد تو شهرمون
پر از اميد و شوق باشه
نداي شادماني
وشور و نشاط و گل باشه
مي خوام تو بركه اميد
چهره ماه رو ببينم
موج قشنگ دريا ر
وكنار ساحل ببينم

  


بي قانوني

 





بعضي از راننده ها خيلي بي قانون هستند و با سرعت زياد رانندگي مي كنند





آنها اصلا دوست ندارند پشت چراغ قرمز بايستند





و هر جا بخواهند ماشينشان را پارك مي كنند حتي وسط خيابان!





آنها به حقوق ديگران احترام نمي گذارند

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com