|
الهام موسوي
ماشين كوچولوي نوك مدادي كنار ماشين هاي ديگر جلوي نمايشگاه ماشين ايستاده بود. ديروقت شده بود. آقاي صاحب نمايشگاه به شاگردش گفت: ماشين ها را يكي يكي بياور توي نمايشگاه.

شاگرد آقاي راننده هم يكي يكي ماشين ها را توي نمايشگاه برد، اما همين كه نوبت به ماشين كوچولو رسيد، نمايشگاه پر شد و جايي باقي نماند. شاگرد مغازه به آقاي صاحب نمايشگاه گفت: اين ماشين نوك مدادي جديد كه امروز آن را خريديد توي نمايشگاه جا نمي شود. آقاي صاحب نمايشگاه نگاهي به سرتا پاي ماشين كوچولو كرد و گفت: بگذار همين جا كنار خيابان بماند.
ماشين كوچولو دلش مثل يك شيشه كه شكسته شده باشد، ريخت پايين و با ناراحتي گفت: يعني شب توي خيابان بمانم. تنهايي!
اما صاحب نمايشگاه كه اصلاً زبان ماشين ها را نمي فهميد براي همين راهش را كشيد وبه خانه اش كه طبقه بالاي نمايشگاه بود رفت. شاگرد مغازه هم بعد از اين كه برق ها را خاموش كرد راه افتاد و رفت. ماشين كوچولو كنار خيابان تنها ماند. اين اولين شبي بود كه او توي خيابان مي ماند. ماشين كوچولو قبلا توي خانه آقاي معلم زندگي مي كرد و هميشه توي حياط خانه مي خوابيد. اما حالا آقاي معلم بي پول شده بود و مجبور شده بود او را بفروشد قرار بود خانه اي بخرد اما پولشان كم بود و مجبور بود ماشين كوچولو را بفروشد. ماشين كوچولو فكر مي كرد به يك خانه نو و تازه مي رود اما حالا كنار خيابان تنها مانده بود و بايد گوشه خيابان مي خوابيد. خيابان خلوت و خلوت تر مي شد و چراغ خانه ها يكي يكي خاموش مي شد. همه مي رفتند بخوابند. ماشين كوچولو به دوروبرش نگاه كرد و با خودش گفت: حالا چه جوري بخوابم؟!
ماشين كوچولو اصلا خوابش نمي برد. راستش يك كمي مي ترسيد. خوب اين اولين شبي بود كه بيرون مانده بود. او شروع كرد به شمردن ستاره ها، يكي ، دوتا، سه تا و...تازه چشمهايش را روي هم گذاشته بود كه يك دفعه يك چيزي مثل موشك پريد بالاي سقف ماشين كوچولو و صداي وحشتناكي از خودش در آورد: ميوو
وماشين كوچولو از خواب پريد و حسابي ترسيد و گفت: كي اون جاست؟ يك دفعه گربه راه راه پشمالو از بالاي ماشين پايين پريد و راهش را كشيد و رفت. ماشين كوچولو نفس راحتي كشيد و دوباره با ترس و لرز چشم هايش را بست. تازه خوابش برده بود كه احساس كرد يكي دارد چرخ هايش را در مي آورد، نه خواب نبود. ماشين كوچولو چشم هايش را باز كرد. واي دزد!...يك دزد بد جنس داشت چرخ هاي او را مي دزديد. ماشين كوچولو شروع كرد به جيغ كشيدن: قيو قيو قيو...دزد بد جنس دستپاچه شد و فرار كرد. آقاي صاحب نمايشگاه هم پنجره اتاق بالاي نمايشگاه را باز كرد و بيرون را نگاه كرد و گفت: چه خبره. بگير بخواب نصفه شبه و چون كسي را دور و ور ماشين كوچولو نديد خيالش راحت شد و بعد دوباره پنجره را بست و لامپ را خاموش كرد.
ماشين كوچولو ديگر از ترس خوابش نمي برد. اگر دزد بدجنس دوباره برمي گشت؟ اگر چرخ هايش را مي دزديد؟ او آن قدر به اين چيز ها فكر كرد تا صبح شد. هوا كه روشن شد ماشين كوچولو ديگر نمي توانست چشم هايش را باز نگه دارد براي همين چشم هايش را بست و خوابيد. چند ساعتي از خوابيدن ماشين كوچولو گذشته بود كه صداي آقاي صاحب نمايشگاه را شنيد كه درباره او داشت حرف مي زد: نه آقا هوشنگ ماشين به اين تميزي پيدا نمي كني بنده خدا پول لازم داشته كه ماشينو فروخته.11 ماه هم بيمه داره اينو بخري شكار گير آوردي ديگه هر جور صلاحه. مرد غريبه دوباره كمي سرتا پاي ماشين كوچولو را ورانداز كرد و كمي فكر كرد و گفت: خيلي خب حرف شما براي ما سنده آقا رحمت.
ماشين كوچولو ته دلش حسابي خوشحال شد. آخ جان خانه جديد. مرد غريبه كه حالا صاحب جديد ماشين نوك مدادي بود پول هايش را به آقاي صاحب نمايشگاه داد و ماشين كوچولو را خريد و بعد هم با خوشحالي سوئيچ را گرفت و سوار ماشين شد و گفت: خب ماشين قشنگ كوچولو از اين به بعد توي خونه من زندگي مي كني. من يك پاركينگ قشنگ دارم، بزن بريم. و ماشين را روشن كرد و گاز داد. ماشين كوچولو هم با خوشحالي راه افتاد؛ چون دوست داشت زودتر خانه جديدش را ببيند. او ديگر مجبور نبود كنار خيابان بخوابد. |