تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادي
فرهنگی
ورزشی
هنری
حوادث
بادبادك
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
صفحه آخر
یادداشت روز
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2008-07-08
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

سه شنبه 18تیر ماه 1387


توي گوش بيد مجنون زمزمه كن

 

* زينب حاجي محمدزاده

يادداشت 1
امروز از همان اول اولش روز خوبي بود، نمي دانم چرا و چطور؟ اصلا راستش را بخواهيد امروز آسمان آبي تر از هميشه بود. بيد مجنون گوشه حياط هم سر حال تر بود. امروز مادر قشنگ تر از هميشه مي خنديد ومن از هر روز بزرگترم انگار.
به بلاي آسماني زنگ مي زنم. دلم مي خواهد بدانم او امروز چطور است؟ او هم مي خندد خودش كه مي گويد مثل هميشه است ولي من تصور مي كنم از هميشه آرامتر است از هميشه بلاي آسماني تر و او باز مي خندد...

يادداشت 2
شب كه مي شود نه اينكه دلم بگيرد... نه.... دلم تنگ مي شود.... اگر خنده تان نگيرد براي امروزي كه آن قدر خوب بود. از اذان صبح مدام به اين فكر مي كنم كه چه چيز امروز آن قدر عجيب و دوست داشتني بود؟ مادرم سر سجاده صورتش را به سمتم مي چرخاند و ميگويد:
- هيچ چيز امروز آن قدر عجيب نيست. الكي وقتتو تلف نكن، بذار دل فرشته هاي روي شونتم مثل تو شاد بشه... پاشو نمازتو بخون...

يادداشت 3 
بعضي وقتها فكر مي كنم هيچكس نمي فهمد من واقعاً چه مي گويم. امروز... شايد سر شما را هم به درد آورده باشم، ولي بايد نمازم را بخوانم هر چند خيلي دير شده...

يادداشت 4 
ديگر روزها مثل آن روز نشد. به بلاي آسماني هم گفتم. مادر ديروز از دستم خيلي ناراحت شد، به كسي كه نمي گوييد يادم رفته بود نمازم را به موقع بخوانم...
باور كنيد خودم بيشتر از هر كسي ناراحتم...

يادداشت 5 
بلاي آسماني هم بداخلاق شده. ديگر حوصله ام را ندارد. راستش را بخواهيد خودم هم حوصله خودم را ندارم. كاش مي شد با خدا حرف زد، ولي من از خدا خجالت مي كشم.....
گمان مي كنم خدا به صداي من گوش نمي دهد و خودم هم خوب مي دانم كه چقدر حق دارد...
امروز بيد مجنون گوشه حياط را آب دادم، دم گوشش هم يواش گفتم به خدا بگويد به صدايم گوش كند قول مي دهم دختر خوبي باشم....

يادداشت 6 
ديشب كه ساعت را كوك كردم هنوز دودل بودم. گمان نمي كردم نقشه بلاي آسماني اين طور عملي شود. خوش به حالش كه خدا آن قدر خوب صدايش را مي شنود...
وقتي براي نماز همه را صدا كردم بابا جون با چشمهايي خواب آلود، ولي گرد جواب سلامم را داد اصلا فكرش را نمي كردم بعد از نمازصبح دم گوش بيد مجنون گوشه حياط از خدا تشكر كردم شايد همانجا بود كه ياد بالاي تخته سياه كلاس افتادم.
در حال خوشي خدا را زياد ياد كنيد تا در درماندگي دعايتان مستجاب شود.
امام صادق(ع)

  


وقتي قوطي ما پر از پول شود

 

اجازه خانم معلم! ما دلمان براي شما تنگ شده است. ديروز آمديم جلوي مدرسه نشستيم كه شما بياييد و ما سلام كنيم و بعد زود برويم خانه مان. خواهرمان مي گويد: تابستان خيلي خوب است. از شر مدرسه راحت مي شوم. ولي ما تابستان را زياد دوست نداريم. حوصله مان خيلي سر مي رود. بابايمان يك جعبه جوجه هرچند روز يك بار برايمان مي آورد و ما مي رويم سر خيابان مي نشينيم و به بچه ها مي فروشيم. ما الان ديگر كاسب شده ايم. يعني مي دانيم كه چطوري بايد جوجه هاي لاغر را هم بفروشيم.
اجازه خانم معلم! بابايمان يك عالمه بيسكوئيت (يا بيصكوعيت) و آدامس و پفك را آورده اند كه بفروشيم. خيلي دلمان مي خواهد هر روز يكي اش را بخوريم، ولي مي دانيم كه اگر كم بشود و خوب نفروشيم شايد اول مهر نتوانيم مدرسه برويم. آن وقت شما را چطور ببينيم؟ ما يك قوطي كوچك داريم كه دست مادرمان است. هر شب كه برمي گرديم خانه پولهاي كاسبي مان را به مادرمان مي دهيم كه بريزد توي آن. خودمان هنوز نمي دانيم چقدر پول جمع كرده ايم ولي فكر كنيم قوطي دارد سنگين مي شود.
اجازه خانم معلم! ما امروز كه روي سنگ بزرگي كنار پياده رو نشسته بوديم و جوجه زرد قشنگمان را به آقاي چاقي فروختيم كه براي بچه اش ببرد، فكر كرديم موضوع انشاي اين دفعه مان «مسافرت» باشد. همين طوري كه به سرمان نزد.آن آقاي چاق جوجه را خريد و هزارتومان هم به ما داد و گفت: بقيه اش باشد براي خودت پسرجان. ما خيلي تعجب كرديم. يك جوري حرف مي زد. لهجه اش با ما فرق داشت. روي ماشينشان هم يك عالمه وسيله بود و فهميديم كه از شهر ديگري آمده اند. يك دختر كوچكي هم توي ماشينش بود كه براي جوجه زرد قشنگمان كه خودمان خيلي دوستش داشتيم يك عالمه جيغ زد و خوشحالي كرد.
اجازه خانم معلم! ما تا حالا مسافرت نرفته ايم. فقط يك بار رفتيم شهرستان آن هم يك روزه. عمه مادرمان فوت كرده بودند. شهرستانش هيچ جاي ديدني هم نداشت ولي توي راه كه سوار اتوبوس بزرگي شديم خيلي خوش گذشت. البته خواهرمان وسط راه بالا آورد و مادرمان ناراحت شدند، ولي وقتي برگشتيم، به دوستانمان گفتيم كه ما رفته ايم مسافرت.
اجازه خانم معلم! ولي الان دلمان مي خواهد برويم يك مسافرت خيلي دور. كاش بابايمان ماشين داشتند. مثل همان آقاي چاق، وسايلمان را مي گذاشتيم بالاي ماشينمان، و مي رفتيم همان جايي كه دريا دارد. توي كتاب جغرافي مان خوانده ايم كه شمال؛ دريا دارد. خيلي هم بزرگ است. مي شود آنجا شنا كرد. جنگل هم دارد. آن وقت مي رفتيم توي جنگل هاي سبز وخرم و حسابي بازي مي كرديم. لابد بابايمان برايمان تاب درست مي كردند و مي خنديدند و ديگر نمي گفتند كه حوصله ندارم، خسته ام. كاش حتي نمي گفتند كه پول نداريم.
اجازه خانم معلم! فكر مي كنيم كه مسافرت خيلي خوب است. خيلي هم آموزنده مي باشد. وقتي شب اسكناس سبز را به مادرمان داديم، گفتند كه اين را كي به تو داده؟ مگر چند تا جوجه فروخته اي؟ براي مادرمان تعريف كرديم و حتي از مسافرت هم گفتيم. مادرمان اول خنديدند. بعد بغلمان كردند و سرمان را ماچ كردند. گفتند: ايشالا خودت بزرگ مي شوي و ما را مي بري مسافرت. بعد فكر كرديم كه چقدر بايد جوجه بفروشيم تا بتوانيم مادرمان را ببريم شمال.
اجازه خانم معلم! ما وقتي بزرگ شديم و يك عالمه جوجه و پفك و آدامس فروختيم و چند تا قوطي مان پر از پول شد، يك ماشين بزرگ مي خريم بعد مامان و بابا و خواهرمان را سوار مي كنيم. البته خواهرمان بايد اخلاقش را خوب كند كه بتواند سوار ماشين ما شود. بعد يك عالمه خوراكي هم مي خريم.زردآلو و آلوي درشت هم براي مادر و بابايمان مي گيريم كه خيلي دوست دارند.
اجازه خانم معلم! مسافرت خيلي خوب است. همه خوش اخلاق مي شوند. كسي ديگر نمي گويد كه دلش گرفته و غصه مي خورد.مادرمان حتما يك عالمه مي خندند وقتي دريا را ببينند. شايد هم جوجه هاي شمال بزرگتر و قشنگتر باشند.
وقتي بزرگ شديم و خواستيم مسافرت برويم حتما دنبال شما هم مي آييم. خيلي دلمان مي خواهد كه با هم برويم توي جنگل و كنار دريا. آن وقت شما و مادر و خواهرمان بنشينيد عقب. بابا و داداش كوچكمان جلو بنشينند.
اجازه خانم معلم! اگر يك روز توي جنگل هاي شمال، پسري را ببينم كه پفك و آدامس و جوجه مي فروشد، حتما دو تا اسكناس سبز به او مي دهم و مي گويم: برو پسرجان بازي كن. برو يك كمي بخند.
اجازه خانم معلم! اين بود انشاي ما درباره مسافرت.

  


چگونه فردي قوي باشيم؟

 

*سيد علي طباطبايي

همه ما در طول زندگي خودمان با شكست روبه رو مي شويم. حالا اين شكست چه يك تلاش ناموفق براي كسب رتبه اي منحصر به فرد، عدم قبولي در امتحانات و يا هر ناكامي ديگري كه باشد باعث مي شود ما يا خودمان را محكوم كنيم و يا ديگران را. اما حقيقت اين است كه برخورد مقتدرانه با يك ناكامي نه محكوم كردن ديگران است و نه سركوفت زدن به خود، بلكه دوباره ايستادن است. خيلي از شكستها باعث مي شوند كه فرد به توانائي هاي خودش شك كند، اعتماد به نفس خودش را از دست بدهد و در انجام كارهاي بزرگ ديگر هم ترديد كند. اين بزرگترين آفتي است كه مي تواند زندگي يك فرد را براي هميشه تحت تأثير قرار دهد. امروز سعي مي كنيم با هم يك سؤال مهم را مرور كنيم...

گام اول:
اول از همه تعريف خودتان را از پيروزي تغيير دهيد. هر تجربه اي خودش يك پيروزي بزرگ است كه به هيچ وجه ديگر قابل به دست آوردن نيست. شايد پديده اي كه در ظاهر شكست امروز شماست درهايي را به روي شما باز كند كه ارزش آنها پس از سالها مشخص شود.

گام دوم:
تفكر خودتان را در مورد عدم موفقيت تغيير دهيد. سعي كنيد از آن طفره نرويد. به آن اعتراف كنيد و در عوض به تحليل و تجزيه عادلانه و صحيح آن بپردازيد. نا موفق بودن در يك تلاش به معني پايان دنيا نيست. آنچه مهم است اينكه كي و چگونه از خاك اين گود برخيزيد. برخي افراد تجربه شكست را مايه قدرت خود مي كنند و از آن عبرت مي گيرند. هر تجربه نو خطر شكست را هم به دنبال دارد. پس سعي كنيد به هيچ عنوان از شكست نترسيد و اجازه ندهيد شكست امروز مانع تجربههاي نوي آينده شما شود.

گام سوم:
از شكست خود عبور كنيد. از يادآوري مكرر شكستهاي گذشته خود بپرهيزيد. فقط نكاتي كه از شكست آموخته ايد را با خود به آينده ببريد و احساسات و تلخي هاي آن را بر جاي بگذاريد. هر لحظه را كه در گذشته سير كنيد يك لحظه از آينده عقب افتاده ايد.

گام چهارم:
شكستهاي زندگي همانند ضربات پتكي هستند كه بر پيكر آدمي فرود مي آيند. آدمهاي شكننده با اولين ضربه متلاشي مي شوند و تمام اميدها و آرزوهاي خود را مي بازند. اما آدمهاي قوي همچون فولاد با اين ضربات شكل مي گيرند و از آن درس مي آموزند. هرگاه در گرداب مشكلات گرفتار شديد به راه خود ادامه دهيد وتسليم نشويد. زندگي راه گريز ندارد. كساني كه به دنبال راه ميان برمي گردند و سختي هاي بزرگ زندگي را دور مي زنند در اصل خود را از تجربيات بزرگي محروم مي كنند. مردان و زنان بزرگ كساني هستند كه در مقابل مشكلات بزرگ ايستاده اند، نه كساني كه از آنها گريخته اند.

گام پنجم:
اجازه ندهيد يك شكست شما را از موفقيتهاي بزرگ ديگرتان غافل كند. شايد بزرگترين پيروزي شما همان تلاش و امتحان نمودن يك تجربه نو باشد. دوستان خوب شما، خانواده شما، اعتقادات شما، علايق شما، همه و همه بزرگترين دستاوردهاي شما هستند. پس آنها را فراموش نكنيد.

  


باز من به آسمان پريده ام

 


غنچه هاي باغ آسمان، سلام
اي ستاره هاي مهربان، سلام
اي كه مثل خنده پخش مي شويد
رو به سوي كهكشان، سلام
توي جاده هاي شب شناوريد
دسته دسته مثل كاروان، سلام
توي چشم من شبيه اشك شوق
باز كرده ايد آشيان، سلام
اي كه عكس دسته جمعي شما
هست توي قاب حوضمان، سلام

باز من به آسمان پريده ام
بال مي زنم به سويتان...سلام!
* سيد سعيد هاشمي

  


سراب و ماهي

 


دلم مثل يك ماهي است
كه افتاده بيرون از آب
تنش خاكي است و لبش
ترك خورده در آفتاب

دلم مثل ماهي تنش
پر از تيغهاي غم است
لب تشنه او فقط
نيازش به يك شبنم است

تو دريايي از شبنمي
تو رودي، تو چشمه، تو آب
به يك قطره شادم بكن
كه من مانده ام در سراب
* ناصر كشاورز

  


براي آنها كه ستاره ها را مي بلعند

 

* يوسف محمدزاده

مي خواهم يك شعردوران كودكي تان را يك بارديگرباهم بخوانيم :خوشا به حالت اي روستايي، چه شاد وخرم چه باصفايي»...
بعد مي خوانديم و مي خوانديم تا جايي كه مي رسيد به «در شهر ما نيست، جز دود ماشين» و ادامه اش را هم به دليل كهولت سن به ياد ندارم كه باشد طلبتان.البته مهم هم نيست همين.
گوشه چشم ما كافي بود تا اين هفته برويم يقه يك نفررا بچسبيم واورا بنشانيم سرميزمذاكره.
نه اصلاً ما كاري به باعث و باني آلودگي ها نداريم وهيچ گونه ناراحتي هم ازشاعراين شعر كودكانه به دل نگرفته ايم، هواي روستا هم به سرمان نزده، فقط خواستيم مقدمه چيني كنيم كه وقتي پريديم به متن توي ذوقتان نخورد.
اول، اينكه همين جوري رفتيم سروقت روستايي ها به خاطراين بود كه به آلودگي هوا خرده بگيريم، آفت زندگي شده به جان همديگر، حيف كه مجال اندك است وگرنه كلي حرف درباره اين موضوع داشتم كه بماند براي بعد.
دوم، بازرفتيم سراغ روستا كه بگوييم عجب صفايي مي كنند اين روستانشينان با آسمان شبشان، ما كه نداشتيم. ستاره ها را مي گويم، هيچ گاه نتوانسته ايم آسمان را درست و حسابي ببينيم، اما از حال و روز آدمهاي شهري مي شود فهميد كه زيادي ستاره نديده اند. يكي ازهمين شهري هاي قديمي هم ازبس ستاره نديد عقده اي شد، بعد اين عقده زد به سروصورتش و بيماري آبله افتاد به جانش، آبله دست بردار نبود، آن قدربزرگ شد كه طفلك را نزديك بود نابينا كند، اما به همان كم بينايي رضايت داد، اما نمي خواست به همين راحتي ها از خير اين بچه شهري كوچولو بگذرد، پس ازمدتي دستانش را فلج كرد وتا دم مرگ هم بدرقه اش كرد، اما بچه را نجات دادند.
متوجه نتيجه اخلاقي اين ماجرا كه شديد؟ يعني اگرآن بچه ازاول در روستا به دنيا مي آمد ديگرچنين بلايي هم برسرش آوارنمي شد، حالا ما مي خواهيم ازخود اين طفل معصوم چند وچون كار را جويا شويم، همان طوركه پيشترها قول داده بودم اين بارمي رويم به سراغ «يوهان كپلر» ستاره شناس، همان طفلك داغديده!

ارث و ميراث درهم
داستان را به آنجا رساندم كه شما اشكتان سرازيرشود، حالا زود آبغوره هايتان را سرجمع كنيد كه موسم آبغوره گيران نزديك است، شايدچيزي هم دست شما را بگيرد.
ازهمان اول هم معلوم بود كه دلتان برايش كباب مي شود، خوب شد مقدمه چيدم وگرنه معلوم نبود چه بلايي سرخودتان بياوريد، آرام بنشينيد سرجايتان كه هنوز فيلم اين بابا ادامه دارد، قصه هاي خوش زندگي «يوهان كپلر» كم كم از راه مي رسد.
بشنويم از زبان خود «يوهان»، البته اين را هم بگويم كه مصاحبه كردن با او به روشي كاملا مدرنيزه انجام شد، گفتم كه دستانش فلج بود، براي همين مطمئنا ازگوشي بي سيم استفاده كرده، شايد هم خيلي مترقي بوده وبلوتوث اش رو راه انداخته، به هرحال در مصاحبه كه اثري ازناراحتي جسمي دراوديده نمي شد، خيلي راحت به سؤالهايم پاسخ داد، خيلي راحت سرگذشت زندگي 60 ساله اش را برايم تعريف كرد، موبه مو، ازكودكي دشواري كه داشته و برايتان گفتم، ازمدرسه علوم ديني كه وقتي اميدي به زندگي برايش نمانده بود او را دراين مدرسه ثبت نام كردند، ولي پس ازمدتي با تمام مشكلاتي كه داشت آن قدر در رياضيات از خود استعداد و علاقه نشان داد كه به مدرسه اي در «گراتز»اتريش فرستاده شد، پس ازآن هم به نجوم گرايش پيدا كرد و در همان مدرسه معلم رياضيات شد.
همين طور داستان زندگي اش را برايم مي ريخت روي دايره، به زماني رسيد كه اختلافهاي مذهبي به اوج خود رسيده بود و او مجبور به ترك اتريش شد، با ترك اتريش به نزد «تيكوبراهه» منجم شهير لهستاني رفت ومدت كوتاهي پيش او زندگي كرد كه همين مدت كوتاه- كه با مرگ تيكو براهه- پايان يافت باعث شد او وارث تمامي اطلاعات نجومي اين دانشمند شود كه درطول سالها گردآوري شده بود، حقيقتا ميراث خوبي به اين وارث خوبتر رسيده بود بنابراين «يوهان» قدر اين موقعيت را دانست و بيش از پيش به مطالعه نجوم پرداخت.
بعد ادامه داد كه دراولين قدمهايش درراه اخترشناسي ستاره اي را كشف كرده، كم نورتر ازستاره تيكو ولي منظره جالبي را درآسمان شب پديد آورده بود، گفت كه ستاره را به نام خودش ثبت كرده و پس از آن بيشتر مشغول اندازه گيري دقيق فواصل نسبي سيارات ازخورشيد شد. پس از آن هم به مطالعه درسيارات براي اينكه دريابد آيا مداري كه سيارات روي آن به دورخورشيد مي گردند دايره اي است يا نه پرداخته كه البته جواب آن درقانون اول كپلربا اين عنوان كه «مسيرحركت سيارات به دورخورشيد بيضي است كه خورشيد دركانون آن قرار دارد» آمده است.
نكته جالب در كار «تيكو» اين بود كه هيچ گاه اسيرخرافات آن زمان نشد، يعني به راحتي پذيرفت كه خورشيد كانون مسيرديگرسيارات است ونه زمين، بنابراين تمام وقتش را صرف شناسايي نيروي مغناطيسي كرد كه سيارات را درمحورشان به دورخورشيد نگه مي دارد، البته اثبات اين قضيه هم نيم قرن بعد به دوش نيوتون همه فن حريف افتاد واين نظريه هم ثابت شد.
«كپلر» دو قانون ديگر هم دارد كه در اولي مي گويد هر سياره به دورخورشيد روي مدار مرتباً با نزديك تر شدن به آن برسرعتش افزوده مي شود و در ديگري مي گويد كه مجذور مدت دوران يك سياره به دور خورشيد برابر با مكعب فاصله آن از خورشيد است.
سالها مي گذرد و «كپلر» كه كودكي مريض بود را روزگار به روزهاي پايان زندگي نزديك مي كند، در آخرين روزهاي زندگي «كپلر» او به تكميل جدولهاي جديد در مورد حركت سيارات مي پردازد.
بدين ترتيب منظومه شمسي ازحالت يك منظومه مبهم و نامعلوم خارج مي شود واطلاعاتش در چارچوب مشخصي كه تابع قانون طبيعي است درمي آيد و با رسيدن به سال 1631ميلادي، «كپلر» سرانجام ازدرد و رنجي كه كودكي اش برايش به ارث گذاشته رهايي مي يابد.
اين از «كپلر»، حالامي خواهم بدانم كه چه كساني از اكنون لحظه شماري مي كنند كه شب برسد وآنها هم درآسمان دنبال ستاره اي ناشناخته بگردند تا آن را براي خودشان ببينند، اول اينكه الكي الكي به كسي ستاره نمي دهند، بعدش هم شما شهري ها چنانچه در آسمان آلوده و كثيف شهرتان ستارهقطبي كه از همه پرنورتر است را پيدا كنيد كاركرديد چه برسد به ستاره هاي ناشناخته، پس تنها يك راه باقي مي ماند. همه با هم يك دوسه...پيش به سوي طبيعت (اين جمله آخر را همراه با صداي ازدحام افراد درحال رفتن وشكسته شدن چند فقره دست و پا لاي دربخوانيد).

  


روي قاب شما پرنده نشسته است!

 

* آفرين ميرشاهي

وقتي مادرم داشت بادام مي شكست ناگهان متوجه شدم چقدر بادام شبيه بدن پرنده هاست.
تصميم گرفتم دوتا پرنده درست كنم. براي بقيه قسمتها بهتر بود از مواد طبيعي استفاده كنم.بعد با خودم فكر كردم كه چقدر دلم مي خواهد يك قاب داشته باشم با پرنده هايي كوچك و زيبا كه هميشه بتوانم با آنها حرف بزنم.
شما هم مي خواهيد قاب پرنده داشته باشيد؟ پس دست به كار شويد.

وسايل لازم :
بادام - فندق - دانه سيخ جارو - ارزن - برگهاي سوزني شكل كاج- چند شاخه خشك كوچك -چوب حصير - كنف - چسب مايع - چسب حرارتي - قيچي
روش كار:
ابتدا يك فندق را براي سر پرنده بر مي داريم. سپس با دانه جارو در دو طرف سر براي آن چشم مي گذاريم و داخل دانه جارو يك دانه ارزن براي برق چشم پرنده با چسب مايع مي چسبانيم. براي نوك و دم از برگهاي سوزني شكل كاج مطابق تصوير استفاده مي كنيم. يك بادام براي بدن پرنده بر مي داريم و آن را با چسب حرارتي به سر مي چسبانيم.
چهار لوخ را به اندازه 20 سانتي متر برش مي زنيم و ابتدا آنها را با چسب حرارتي شبيه قاب به هم مي چسبانيم و سپس دور آنها كنف مي پيچيم. براي اتصال بهتر ابتدا و انتها ي كنف از چسب مايع استفاده مي كنيم.در مرحله بعد لانه را با برگ كاج روي شاخه درست مي كنيم. مرحله آخر سوار كردن شاخه ها و پرندهها روي قاب است. براي آويزان كردن قاب پرنده از سقف يا بالاي اپن مي توانيد از نخ ماهي كه خيلي محكم و بي رنگ است استفاده كنيد.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com