تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادي
ورزشی
هنری
حوادث
كفشدوزك
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
صفحه آخر
یادداشت روز
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2008-07-09
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

چهارشنبه 19تیر ماه 1387


آي قصه قصه قصه ؛ بابا چرخ و فلكي

 

زهرا مهربان


چرخ و فلك همين جور توي هوا مي چرخيد و بالا و پايين مي رفت. بابا چرخ و فلكي هم كنار چرخ و فلك قديمي اش ايستاده بود و



بچه ها را سوار چرخ و فلك مي كرد و پول مي گرفت. بابا چرخ و فلكي خيلي پير بود. از بس پير بود كمرش حسابي خم شده بود. اما هنوز هم كار مي كرد و چرخ و فلكش را هل مي داد و داد مي زد: چرخ و فلكي...چرخ و فلكي.....
بچه ها بابا چرخ و فلكي را خيلي دوست داشتند و تا صداي او را مي شنيدند با خوشحالي از خانه ها بيرون مي آمدند. بابا چرخ و فلكي هم بچه ها را دوست داشت. او همه بچه ها را سوار چرخ و فلكش مي كرد، حتي آنهايي را كه پول نداشتند. آن روز هم مثل هميشه بابا چرخ و فلكي توي كوچه ها چرخيد و بچه ها را سوار چرخ و فلك قديمي اش كرد تا اينكه ظهر شد و خسته شد و بچه ها هم به خانه هايشان رفته بودند. كوچه خلوت خلوت شده بود، اما بابا چرخ و فلكي به خانه اش نرفت. مي خواست درسايه ديوار استراحت كند تا بچه ها دوباره بيايند.براي همين رفت تا از مغازه براي خودش چيزي بخرد و بخورد. مغازه كمي دورتر از چرخ و فلك بود. همين كه بابا چرخ و فلكي به مغازه رفت دو نفر سراغ چرخ و فلكش رفتند و شروع كردند به هل دادن آن و با سرعت با چرخ و فلك فرار كردند. بابا چرخ و فلكي با ناراحتي از مغازه بيرون آمد و داد زد: دزد. دزد. چرخ و فلكم را بردند.
اما دزدها با سرعت با چرخ و فلك فرار كرده بودند. بابا چرخ و فلكي نمي دانست چه كار كند. او توي كوچه ها آن قدر دنبال چرخ و فلكش گشت كه شب شد. بعد هم با ناراحتي به خانه برگشت. بي بي اقدس زن بابا چرخ و فلكي وقتي او را با آن قيافه ناراحت ديد گفت: چي شده بابا چرخ و فلكي؟!پس كو چرخ و فلكت؟ !بابا چرخ و فلكي آهي كشيد و گفت: دزديدند، بردند و همه ماجرا را براي بي بي  اقدس تعريف كرد. بي بي اقدس او را دلداري داد و گفت: عيبي ندارد غصه نخور خدا بزرگ است. حتماً پيدا مي شود.
باباچرخ و فلكي گفت: من كه كار ديگري بلد نيستم. همه سرمايه ام همان چرخ و فلك بود.
او بلند شد و از پله هاي پشت بام بالا رفت و رفت روي پشت بام خانه اش. از روي پشت بام گنبد حرم امام رضا(ع) ديده مي شد. بابا چرخ و فلكي هر وقت ناراحت بود مي رفت روي پشت بام و از آنجا با امام رضا(ع) حرف مي زد و درد دل مي كرد. بابا چرخ و فلكي به طرف گنبد امام سلام داد و گفت: نذر مي كنم اگر چرخ و فلكم پيدا شود تا آخر تابستان روزي يك ساعت بيايم نزديك حرمت و بچه هاي زائر ها و مهمان هايت را مجاني سوار چرخ و فلك كنم. صبح روز بعد بابا چرخ و فلكي دوباره رفت به همان جايي كه چرخ و فلكش را دزديده بودند. اما با تعجب ديد چرخ و فلك جلوي در همان مغازه است كه او داخل آن رفته بود. آقاي بقال با خنده گفت: بيا بابا چرخ و فلكي چرخ و فلكت پيدا شد. دو نفرچرخ و فلكت را آوردند و گفتند: توي يكي از كوچه ها آن را پيدا كردند و چون آن را ديروز اين جا ديدند آن را اين جا آوردند. بابا چرخ و فلكي سرش را به طرف آسمان برد و گفت: خدا را شكر و با خوشحالي چرخ و فلكش را هل داد و به طرف حرم امام رضا(ع) راه افتاد.

  


فكرهاي عجيب و غريب

 

دوچرخه بالدار

زهرا اسدي
دوست دارم يك دوچرخه داشته باشم. يك دوچرخه درست و حسابي. از همان هايي كه برادرسعيد دارد. نه حتي از آن هم بهتر. يك



دوچرخه كه هيچ كس مثل آن نديده باشد. اصلا دوست دارم يك دوچرخه پرنده داشته باشم. سوارش شوم و پا بزنم و دوچرخه پرواز كند و بالا و بالاتر برود. بالا و بالاتر. بعد من از آن بالا همه جا را ببينم. همه كوچه ها و خانه ها را. حتي خانه خودمان را. بعد باز هم پا بزنم و بالا تر بروم. پرنده هاي قشنگ را توي آسمان ببينم و برايشان دست تكان بدهم. آن قدر بالا بروم كه همه چيز روي زمين مثل نقطه ديده شود. نزديك ابرها برسم و از كنار هواپيماهاي گنده رد شوم. از ابرها هم بالاتر بروم و خورشيد را ببينم. دلم مي خواهد با دوچرخه پرنده ام پيش خورشيد بروم و دورش دوچرخه سواري كنم و با آن دوست شوم. آن وقت وقتي حسابي خسته شدم پا بزنم و برگردم به خانه مان. دلم مي خواهد يك دوچرخه درست و حسابي داشته باشم. يك دوچرخه كه هيچ كس مثل آن نديده باشد.

دندان
آرزو مي كنم همه دندان هايم يكي يكي بيفتند. اصلاً آرزو مي كنم هر روز يك دندانم بيفتد. خيلي خوب مي شود. البته بدون دندان بودن سخت است، اما ارزشش را دارد. چون حتما بابا برايم يك عالمه اسباب بازي مي خرد. خوب آخر دفعه قبل كه دندانم افتاد و من شروع كردم به گريه كردن بابا برايم يك خرس گنده پشمالو خريد. براي همين آرزو دارم دندان هاي ديگرم هم بيفتد تا باز بابا برايم اسباب بازي بخرد. هر روز يك اسباب بازي. چقدر خوب. اول يك ماشين گنده، بعد توپ، بعدش يك جعبه وسايل پزشكي و... هر چيزي كه دلم مي خواهد مي توانم داشته باشم. توي دهانم يك عالمه دندان هست. فكرش را بكنيد اين همه اسباب بازي. تازه دندانهايم هم بعد از مدتي دوباره در مي آيند. فقط بايد يك مدتي بي دندان باشم. اين هم خيلي مشكل نيست مي توانم فقط آب سيب و آب هويج بخورم. كاش زودتر بقيه دندانهايم بيفتند!

  


خبر خبر خبردار

 

حلقه ازدواج
يك حلقه ازدواج بعد از 54 سال به صاحبش برگردانده شد. پير زني كه صاحب اين حلقه بود، گفت: حلقه اش را 54 سال قبل در كنار درياچه ميشيگان دركشور آمريكا گم كرده بود؛ اما بعد از اين همه سال يك روز «رابرت» به او زنگ زد و گفت، حلقه اش را پيدا كرده است. «رابرت» اين حلقه را 12 سال قبل اتفاقي پيدا كرده بود. او مي گويد: من داشتم به طور اتفاقي با دستگاه فلزيابم كنار درياچه بازي مي كردم كه ناگهان اين حلقه را پيدا كردم. رابرت در اين مدت حلقه را نگه داشته بود و سرانجام تصميم گرفت صاحب آن را پيدا كند. روي حلقه اسم صاحب آن نوشته شده بود. «رابرت» به همه كساني كه اين اسم را داشتند تلفن زد و سرانجام صاحب حلقه را پيدا كرد. جالب تر از همه اين است كه رابرت حلقه را در كنار يك درياچه ديگر كه خيلي هم از درياچه ميشيگان دور است پيدا كرده بود. صاحب حلقه وقتي اين موضوع را شنيد خيلي تعجب كرد و گفت: من تاكنون هيچ وقت به آن درياچه نرفته ام. هيچ معلوم نيست حلقه ازدواج اين پير زن چطور اين همه راه را رفته بوده و بعد 54 سال در ته درياچه مخفي شده!

جريمه جالب




پليس راهنمايي و رانندگي يكي از شهرهاي روسيه جريمه جالبي براي متخلفان قانون مشخص كرده است. هر راننده اي كه در اين شهر به قوانين راهنمايي احترام نگذارد و خلاف كند به جاي اينكه پولي براي جريمه بپردازد مجبور مي شود در حضور مأموران پليس با صداي بلند شعر بخواند. البته ماموران پليس گفته اند شعر هايي كه خوانده مي شود بايد درباره قوانين راهنمايي و رانندگي باشد.فكرش را بكنيد مردم اين شهر بايد يك عالمه شعر درباره قوانين راهنمايي و رانندگي حفظ كنند تا هر وقت خلاف كردند شعر بلد باشند. مأموران راهنمايي و رانندگي اين شهر گفته اند اين روش خوبي براي جلوگيري از خلاف كردن راننده هاست، اما اين جريمه فقط براي تخلفات ساده و معمولي است و راننده هايي كه خلافهاي سنگين تر دارند اين جور جريمه نمي شوند. حالا معلوم نيست جريمه آنها چه چيزي باشد !

رستوران مرده ها
در كشور اوكراين صاحب يك رستوران براي اينكه مشتري بيشتري به رستورانش برود فكر عجيبي به سرش زده است. او تصميم گرفت رستورانش را شبيه يك تابوت درست كند و همين كار را هم كرد. صاحب اين رستوران يكي از سالنهاي رستورانش را به شكل يك تابوت بزرگ در آورد كه 20 متر طول و 6 متر ارتفاع دارد. در اين تابوت بزرگ ميز ها و صندلي ها در كنار تابوتهاي كوچك و بزرگ قرار دارند و روي ميزها هم شمع سياه گذاشته شده.
صاحب اين رستوران كه اسم رستورانش را ابديت گذاشته گفته: اين رستوران را براي كساني درست كرده ام كه دوست دارند مدتي يك گوشه بنشينند و به مرگ بينديشند. او مي گويد، اين جوري مشتريان من حسابي از غذا خوردن لذت مي برند! صاحب اين رستوران عجيب اميدوار است اسم او به عنوان كسي كه بزرگترين تابوت دنيا را ساخته در كتاب ركوردهاي دنيا ثبت شود. به حق حرفهاي نشنيده و...!

دزدي عجيب
كشيش يك كليسا در مجارستان به پليس شكايت كرد كه ناقوس كليساي او دزديده شده است. او به پليس مراجعه كرد و گفت زنگ بزرگ كليساي او كه 300 كيلو وزن داشته و در ارتفاع 21 متري از زمين روي برج كليسا بود دزديده شده. پليس از شنيدن اين خبر حسابي تعجب كرد. پليس گفت: دزدها چطور توانسته اند اين زنگ بزرگ را با آن همه وزن از اين ارتفاع بلند بدزدند. پليس گفت: براي دزديدن اين زنگ يك نردبان خيلي بزرگ لازم بوده. يك نردبان مثل نردبان آتش نشانها.
عجيب تر از همه اينكه هيچ سر و صدايي هم براي دزديدن اين زنگ بزرگ نشده و دزدها بدون اينكه زنگ تكان بخورد و صدا بدهد آن را دزديده اند. كشيش كليسا مي گويد: من اصلا متوجه دزديدن زنگ نشدم فقط وقتي مثل هميشه رفتم زنگ را بزنم با تعجب ديدم هر چه طناب را تكان مي دهم زنگ صدا نمي كند و وقتي بالاي سرم را نگاه كردم ديدم زنگ نيست! واقعاً كه چه دزدهايي پيدا مي شوند!

  


شعر ؛ «گلدان و گل»

 

عباسعلي سپاهي يونسي





يك دانه گل دارم
يك دانه هم گلدان
من باغبان هستم
درخانه مان الان

با دقت بسيار
من توي گلدانم
هي خاك مي ريزم
خوشحال و خندانم

آن وقت هم گل را
آهسته مي كارم
حالا خودم ديگر
گلدان و گل دارم

من مي كنم با آب
از او پذيرايي
او مي دهد روزي
گلهاي زيبايي

  


شاعران نوجوان كفشدوزك

 

رستوران

زهرا كريمي





رستوران قشنگي
داره آقا خروسه
مشتري هاش مي رسن
مرغ و جوجه ملوسه

غذاهاي رنگارنگ
مي پزه تو رستوران
پلو خورشت گندم
غذا حاضره الان

خروس آشپزباشي
چون كه غذاش لذيذه
براي اين هميشه
پيش همه عزيزه

  


آي خنده خنده خنده

 

تخت
اولي: چرا روي زمين خوابيدي؟مگر تخت نداري؟!
دومي: چرا دارم، اما چون خوابم سنگين است مي ترسم تختم بشكند!
هواپيما
دونفرباهم سوار هواپيما شدند. آنها بعد از نيم ساعت به جايي كه مي خواستند رسيدند.
اولي به دومي گفت: واي چه نزديك بود اگر مي دانستيم پياده مي آمديم.

  


شيطنت

 





بعضي ها همين كه يك درخت ميوه مي بينند مثل موشك از آن بالا مي روند.





و تند و تند شروع مي كنند به چيدن ميوه ها





بعد هم هولوپ هولوپ آنها را همين جور كثيف و شسته نشده مي خورند.





و اگر از روي درخت نيفتند بعد از چند دقيقه دلشان حسابي درد مي گيرد. عاقبت شيطنت!

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com