تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادي
فرهنگی
ورزشی
هنری
حوادث
بادبادك
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
صفحه آخر
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2008-07-22
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

سه شنبه 1مرداد ماه 1387


كفشهاي قهر را دم در بگذاريد!

 

سيد علي طباطبايي

هميشه در كنار هر دوستي اي قهر هم وجود دارد. به هر حال هيچ وقت دو نفر آدم دقيقاً مثل هم نيستند و اگر مواظب نباشيم و به هم احترام نگذاريم ممكن است همين اختلاف نظرها به قهر هم بينجامد. اما خيلي ناراحت نباشيد. مهم اين است كه قهرها طولاني نشود و كينه كسي را به دل نگيريم. البته يك چيز ديگر هم مهم است و آن اينكه ما اولين كسي باشيم كه براي آشتي اقدام مي كنيم. كساني كه حاضرند از غرور خودشان بگذرند تا مانع از بين رفتن يك دوستي شوند آدمهاي بزرگي به شمار مي روند. پس هميشه اين افتخار را مال خودتان كنيد. ولي خوب شعار دادن در اين باره كار ساده اي است، اما وقتي كار به مرحله عمل مي رسد يك سؤال بزرگ شكل مي گيرد ... آخه چه جوري!؟
گام صفر: قبل از اينكه بخواهيد هركار بكنيد، بايد دم در كفشهاي گل آلود كينه و غرور و دنبال مقصر گشتن را كنار بگذاريد. نخست براي خودتان ارزش دوستي كه با يك دلخوري ساده در حال از دست رفتن است را مرور كنيد تا به اهميت آشتي با او پي ببريد. سپس در تمام مراحل بعدي اين نكته را در خاطر داشته باشيد و مطمئن باشيد كه برداشتن گام اول براي به جريان انداختن دوباره يك دوستي قديمي كار درست، بزرگ و ارزشمندي است.
گام اول: اگر از برخورد طرف مقابل خود مطمئن نيستيد و جزو آدمهاي محافظه كار به شمار مي رويد كه دوست ندارند خطر كنند، اين قدم به درد شما مي خورد. مي توانيد براي انتقال نقطه نظر و طرح بسته آشتي از دوستان مشترك خود و طرف مقابل استفاده كنيد. با اين كار هم خودتان مستقيما در معرض واكنش دوستان نيستيد و هم اينكه به خوبي متوجه خواهيد شد آيا شرايط براي آشتي فراهم شده يا خير و يا حتي اينكه چگونه مي توانيد شرايط را فراهم كنيد. فقط به يك نكته مهم توجه داشته باشيد كه دوست ميانجي شما فرد قابل اعتماد و رازداري باشد.
گام دوم: به مدد فناوريهاي قرن بيستم و تمام دستاوردهاي ارتباطي آن خوشبختانه ديگر مجبور نيستيد براي صحبت كردن با يك نفر در تيررس مشتهاي او قرار بگيريد. يك قدم اول خيلي خوب براي چيدن زمينه آشتي استفاده از همين دستاوردهاست. سعي كنيد شما انسان با گذشت تر باشيد و اولين تماس تلفني، اي ميل ، آف لاين، پيامك و يا هر چيز ديگر را شما برقرار كنيد. اما دقت داشته باشيد كه مطمئناً با اين كار بزرگوارانه خودتان طرف مقابل را غافلگير خواهيد كرد، پس انتظار هرگونه پاسخي را داشته باشيد و به كاري كه كرده ايد اطمينان داشته باشيد.
گام سوم: بعضي وقتها اصلاً صحبت كردن گره ها را بيشتر مي كند. گفتگوهاي دوستانه زمينه چيني آشتي همراه با تهمتها و كنايه ها و اشارات به سرعت مي توانند به بحثهاي داغ و دعواساز جديد تبديل شوند. در اين ميان دوست قديمي آدمها يعني همان قلم است كه مي تواند به داد شما برسد. سعي كنيد در يك نامه حرفهاي خودتان را بنويسيد و مواضع خودتان را كنار انتظاراتتان از طرف مقابل و اينكه چرا اين دوستي ارزشمندتر از آني بوده كه از دستش بدهيد با دوست خودتان صحبت كنيد. اگر واكنش خوبي گرفتيد اجازه بدهيد او هم همين كار را انجام دهد.
گام چهارم: هميشه اولين ملاقات بعد از آشتي هم مهم است. سعي كنيد هنگام چيدن برنامه به دوستي تان اجازه دهيد كه دوباره ذره ذره گرم شود. چنانچه قبل از يك قهر طولاني به طور دايم با هم وقت صرف مي كرديد و به مكانهاي هيجان آور مثل شهربازي و مسابقات ورزشي مي رفته ايد دليل ندارد از اول هم دوباره همين كارها را انجام دهيد. سعي كنيد ملاقات اول در محيطي آرام باشد تا هر دو طرف بتوانيد شرايط را به دقت و بدون استرس برآورده كرده و دوباره با رفتار هم خو بگيريد. سعي كنيد محل ملاقات خنثي باشد. مثلاً به خانه يكديگر نرويد، چون در اين شرايط فرد ميهمان احساس خواهد كرد كه از موضع ضعف وارد شده است. شايد بهترين پيشنهاد يك پياده روي در پارك و يا نوشيدني كوچك و يا يك رستوران آرام باشد.
گام پنجم: خب ديگر به قسمت سخت كار رسيديم: عذرخواهي! حتي اگر تقصير شما هم نبوديد بگرديد و يك دليل هر چند كوچك و مسخره براي عذرخواهي پيدا كنيد. اگر دوست شما آدم فهميده اي باشد، با اين كار شما متوجه مزاياي اين كار شده و يخ غرور او نيز شكسته خواهد شد و به خاطر اشتباه هاي خودش عذرخواهي خواهد كرد. اما دوباره به كار خودتان اطمينان داشته باشيد. يعني بلافاصله منتظر جواب دوستتان نباشيد. بعضي آدمها براي رجوع به بزرگواري هاي انساني خودشان به زمان نياز دارند و اين وظيفه شماست كه به آنها زمان بدهيد تا ارزش كار خودتان را به حداكثر برسانيد.
گام ششم: اما گام آخر از همه سخت تر و دشوارتر است. حتي گام صفر هم اين قدر دشوار نبود. بخشش! بخشش و گذشت واقعي و از ته دل از دست همه آدمها بر نمي آيد. براي اين كار دلي به گستردگي دريا و به صافي آينه احتياج است. اما اگر واقعاً موفق شديد مراحل آشتي را به اين درجه بالا برسانيد و هر دو طرف به اشتباه هاي خودشان اعتراف كردند و شما هم لذت بخشش را در خودتان حس كرديد، حتما طرف مقابل را هم در جريان بگذاريد. به او بگوييد كه به خاطر رفتارش او را بخشيده ايد و ديگر هرگز هم از دلخوري پيش آمده عليه هم استفاده نكنيد. اگر موفق به چنين كاري شديد... خب ديگه كارتون خيلي درسته!

  


ما برگشتيم

 

اميد منتقد

پششششششششششششش ففففففففففففففففففففففففففففففف خخخخخخخخخخخخخخخخخ (پيچ تنظيم راديو مي چرخد! و ناگهان يك صداي دور در لابلاي پارازيت راديويي موج كوتاه قوت مي گيرد.)
(موسيقي مارش نظامي)
از راديو بادبادك به تمام نوجوانان ايران! ... از راديو بادبادك به تمام نوجوانان ايراني! ... از راديو بادبادك به تمام نوجوانان فارسي زبان! ... ما برگشتيم
(موسيقي مارش نظامي)
سلام، سلام و هزاران سلام! از امواج پر پارازيت و پر فراز و نشيب موج كوتاه با يك صداي قديمي در خدمت شماييم. بله درسته اينجا مشهد و اين راديو بادبادك است. اما نگران نباشيد ديگه از ايرج نويسا و خانم تهيه كننده خبري نيست. اينجا تمام بادبادكي ها در راديو زيرزميني بادبادك آزاد آزاد هستيم. ديگه اينجا هركي بخواد حرف خودش رو مي زنه. حرفهاي نو سرانجام جايي براي بيان شدن پيدا كردن. پس شاد باشيد.
(موسيقي شاد)
به به به! مي دانم كه از شادي در پوست خودتان نمي گنجيد. اين تولد دوباره راديو محبوب شماست و حالا يك سؤال جالب، حدس بزنيد چه كسي مسؤول اين تولد دوباره محبوبترين راديوي نوجواني فارسي زبان است؟ نه! ... نه! ... نخير! ... يعني صدايم را نشناختين؟ آفرين، اينجا راديو بادبادك و من اميد منتقد هستم.
(موسيقي)
ديگه از اين بهتر نمي شود! راديو بادبادك بر فراز امواج، اما بدون ايرج نويسا! خدايا سرانجام آرزوي تمام اين شنوندگان عزيز را برآورده كردي. مراسم آشنايي مجدد بسه بريم سر اصل مطلب. آقايان و خانمهاي نوجوان ما برگشتيم. در راديو بادبادك زيرزميني همان موسيقي هاي شاد، همان مجري هاي دوست داشتني (گلو صاف مي كند)، همان موضوعات داغ داغ و همان گزارشهاي دوست داشتني را خواهيد شنيد، ولي علاوه بر آن از اين به بعد ما ميهمان هم خواهيم داشت، پيامكها و پيامهاي شما هم پخش خواهد شد و از همه مهمتر يك كارشناس نوجوان هم به جمع ما اضافه مي شه تا باز هم جوانتر از قبل بشويم. حقيقتا كه چنين واقعه اي شايسته شادترين موسيقي هاست!
(يك قطعه موسيقي خيلي شاد)
فكر كردين ديگه ما تموم شديم نه؟ فكر كردين ديگه باد زير بادبادك ما رو خالي كرده و ما به گل نشستيم؟ ولي نه بادبادكي هاي واقعي هيچ وقت كم نميارن. آن قدر مي دوند تا باد كم بياره و دوباره بلند بشوند و اوج بگيرند. راستي شما وقتي زمين مي خوريد چه كار مي كنيد؟
(موسيقي)
بعضي ها وقتي زمين مي خورند زميني مي شوند. ديگه حتي فكر پرواز را هم نمي كنند كه مبادا دردشون تازه بشه. به خودشون مي قبولونند كه اصلاً چيزي به اسم آسمون وجود نداره و بايد همين جا، روي زمين، توي خاكها بقيه عمرشون رو سر كنند. شما كه خداي نكرده از اين دسته نيستين؟
(موسيقي)
يه عده ديگه هم هستن كه وقتي زمين مي خورند به هركس كه مي رسند جاي زخمشون رو نشون مي دهند و هي گريه مي كنند كه حيف شد، ديدي چقدر بالا بودم، همه اش تقصير اين باد نامرده كه زير بالم رو خالي كرد. خلاصه اين قدر غر مي زنند كه هم خودشون و هم آدمهاي ديگه رو از هرچي پرواز است بيزار مي كنند.
(موسيقي)
حالا شما جزو كدوم دسته ايد؟ آيا شما يك بادبادكي واقعي هستيد يا نه؟
(قطعه موسيقي)
اولين پيامك بادبادك زير زميني از 5465 آمده كه ميگه: «آدم وقتي زمين مي خوره خب گريه مي كنه ديگه مگه عيبه»
راست مي گه والا خب افتادن گريه داره، ولي خب غر زدن كه نداره ديگه!
3900 گفته «مي دونم خيلي درست نيست، ولي من وقتي مي افتم دوست دارم يك نفر پيدا بشه و دستم رو بگيره»
قابل توجه دوستان محترم. وقتي رفيق زمين خورده دستش رو بگيرين
(موسيقي)
در ضمن اين خيلي هم بد نيست. همين كه منتظر كمك فرد ديگه اي هستيد يعني به فكر بلند شدن هستيد و اين خيلي خيلي هم خوبه! فقط يك سؤال دوست عزيز، اگر كسي پيدا نشد دستت رو بگيره چي؟ تا ابد همونجا مي شيني؟
(موسيقي)
7643 هم گفته «اگر هر روز را يك تولد دوباره بدونيم اون وقت زمين خوردن ديروزمون مانع بلند شدن امروز نمي شه»
آخ كه جان كلام رو گفتي 7643 عزيز! قربون دستت.
(موسيقي)
و آخرين پيامك امروز ما از 8898 رسيده كه مي گه «بعد از زمين خوردن نبايد به روي زمين موندن عادت كرد!»
خب ماهم كه حرف حسابمون همينه عزيزان من. اگه خداي نكرده بادبادك شما از اوج خودش افتاده آن قدر بدويد تا دوباره اوج بگيره. شايد لازم باشه حتي مسير دويدنتون را عوض كنيد تا باد بهتر بشه، يا اينكه با يك دوست خوب دو تايي باهم بدويد، اما مهمترين چيز اينه كه هيچ بادبادكي خودش دوباره بدون دويدن به آسمون بلند نمي شه.
همگي روز خوبي داشته باشيد و موج راديوتونو هميشه سه شنبه ها روي كانال قدس به طول موج 10 تنظيم كنين! تا با هم پرواز كنيم.
(قطعه موسيقي كه كم كم محو مي شود و دوباره فيشششششششششششششششش كككككككككككخخخخخخخخخخخ )

  


گلها هم رنگ چارقد مادربزرگ بود

 

*زينب حاجي محمدزاده

يادداشت 1
هيچ كس هيچ جاي دنيا مرا به خاطر اين كار بازخواست نخواهد كرد. اين را خودم خوب مي دانم. اصلاً دلم مي خواست. اين كه ديگر اين همه اما و اگر ندارد، دلم مي خواست محكم لهش كنم. من از رنگ صورتي متنفرم، دلم مي خواست گلدان اطلسي مادربزرگ را بشكنم، بعد هم گلهايش را.....
اصلاً چرا من بايد به شما توضيح واضحات بدهم...
همين كه هست، دلم مي خواست، دلم مي خواست، دلم...
يادداشت 2
مادر بزرگ هنوز نمي داند دسته گل را كداممان به آب داديم... يا اگر هم مي داند چيزي به روي كسي نمي آورد. اصلاً هم حرفش را نمي زند... ولي گلدان شكسته را كه جمع مي كرد، با گوشه چارقد به چشمش مي كشيد و با خودش حرف مي زد...
مادرم مي گويد، خدا خودش شاهد بوده، خودش هم مي داند كه چطور با كسي كه اين دسته گل را آب داده، برخورد كند.مادر بزرگ هم مي خندد و مي گويد، فداي سرشون، حتماً از دستشون در رفته...
ولي من كه مي دانم از دستم در نرفته، دلم هم براي گلدان اطلسي نمي سوزد...
يادداشت 3
ديشب خواب گلدان اطلسي را ديدم، داشت با مادرم حرف مي زد. خنده تان نگيرد، ولي خيلي ترسيده بودم، انگار واقعاً زبان بازكرده بود...
از خواب كه بيدار شدم، نمازم قضا شده بود...
مي خواستم به خودم و اين خواب بچه گانه بخندم، ولي......
دلم مي خواست نمازم را مي خواندم. شايد اين به قول مادرم يك نشانه باشد... يا شايد هم به قول مسعود، پاك به سرم زده....
دلم مي خواهد بخوابم.
يادداشت 3+1
سر كوچه مادربزرگ، يك گل فروشي باز شده. امروز كه با مادر به آنجا مي رفتيم، يك سر هم به مغازه گل فروشي زديم. مادرم چند بار پرسيد كه اگر چيزي مي خواهم بخرم...
من از صبح با خودم عهد بسته بودم كه ديگر يادي از آن گلدان كذايي نكنم...
از مغازه كه درآمديم، اخمهاي مادرم در هم بود...
اگر بگويم كه علتش را نمي دانم، دروغ گفته ام، ولي من با خودم عهد بسته بودم...
يادداشت 5
گلدان را پشت در گذاشتم، زنگ در را هم فشار دادم و فرار... توي راه آرام به پشت سرم نگاه كردم. رنگ صورتي گلها شبيه چارقد مادربزرگ بود. توي راه يادم آمد كه توي مغازه گل فروشي روي ديوار كسي با خط زيبايي نوشته بود:
«هر گاه كار بدي كردي، كار خوبي انجام بده، آن بدي را پاك مي كني».
*رسول اكرم (ص)

  


اسپند دونه دونه ...اسپند سي و سه دونه

 

آفرين ميرشاهي

وقتي در بازار مشغول خريد بوديم پسر بچه اي با التماس بسته اي اسپند را به مادرم فروخت.
از مزاياي آن و اينكه در بعضي شهرها هر روز صبح آن را قبل از شروع كار دود مي كنند خيلي شنيده بودم. تصميم گرفتيم ظرفي براي آن درست كنيم و اسپندها را در كنار اجاق روي كابينت بگذاريم تا به قول مادربزرگم هر روز صبح دود كنيم و چشم نخوريم.
وسايل لازم :
عناب - چسب حرارتي - چوب كبريت - يك ليوان - قيچي - اسپند - برگ سوزني درخت كاج
ابتدا سه عناب را با تناسب بدن مورچه انتخاب مي كنيم سپس آنها را با چسب حراراتي به هم مي چسبانيم. در مرحله بعد براي هر طرف بدن مورچه شش تك چوب كبريت يك سانتي برش مي زنيم و آنها را مطابق تصوير به هم مي چسبانيم.
براي شاخك ها از برگهاي سوزني كاج استفاده مي كنيم. حالا مورچه ها را به آرامي از قسمت شكم روي ليوان مي چسبانيم و براي تزيين مسير حركت مورچه ها از اسپندهاي سالم استفاده مي كنيم.
در مرحله آخر داخل ليوان را پر از اسپند مي كنيم .

  


وقتي كه كسي مي شكند

 

يوسف محمدزاده
چنين به نظرمي رسد كه وقتي موجودي سالخورده مي شود، مثلا وقتي شصت- هفتاد سال ازعمرش مي گذرد كم كم تأثيرهاي پيري بيش ازپيش در او نمايان مي شود،يعني با يك ضربه نه چندان سخت امكان دارد استخواني ازبدنش بشكند،درست مثل ما ساعتها، همين الان من احساس مي كنم هم از ارتفاع مي ترسم وهم ازاينكه يك روزي يك نفربخواهد بلايي سرم بياورد، به نظر شما ساعتي چوبي كه هفتاد- هشتاد سال تيك تاك كرده چگونه مي تواند تاب سقوط از ارتفاع يك ونيم متري را بياورد، البته ناگفته نماند كه من يك بار اين حس را تجربه كرده ام كه به سالهاي جواني برمي گردد، يك عالمه سال پيش.آن موقع اگردست وپاي آدمي مي شكست كسي مثل حالا كه اين قدرنازطرف رونمي كشيد، مادر- پدرخودشان نسخه طفلك را مي پيچاندند و دوايش هم مراجعه به شكسته بندي بود كه در هر محله اي يكي دو نفر پيدا مي شد، شكسته بند هم كه به نظرمي رسيد از بازماندگان ميرغضبان شاهان سبيل كلفت بوده با قيافه اي كه نشان مي داد اصلا حوصله ندارد دست وپاي طرف را با يك حركت ناگهاني همراه با صداي «تق» جا مي انداخت و بعد هم با تخم مرغ و زردچوبه قضيه روماست مالي مي كرد!
گفتم كه اگرآدمي جاييش مي شكست كسي خيلي ليلي به لالاش نمي گذاشت، چه برسد به ساعتهاي سنگين و بزرگ آن زمان، نسخه ما ساعتها را هم با سريشي چيزي مي پيچيدند.
اما حالا ديگرعلم پيشرفت كرده و مردم حسابي مترقي شده اند، بابا ناسلامتي ما داريم آب و هواي هزاره سوم را مي خوريم ها.
امروزه اگر كسي، بچه اي از نقطه اي مثل دست يا پا شكسته بشود، مامان آبغوره مي گيره،بابا كلا اعصابش خط خطي مي شه،خاله و عمه و مادربزرگ و اهل محل هم يك شله زرد نذري درست مي كنند به خاطرشفاي عاجل طفل معصومشان.حالا ما ساعتها كه كلا موجوداتي هستيم كه قناعت را سرلوحه كارمان قرارداده ايم (ده سال تيك تاك با دوباطري نيم قلمي!) مي خواهيم ريشه يابي كنيم كه ببينيم اين نان را چه كسي سر سفره شما آدميزادها گذاشته و اصولا كارخوبي كرده يا نه؟«ويلهلم كنرادرونتگن» جواب ما راخواهد داد...
همه بگوييد سييييييب!
حتماً تا به حال شده كه به عكاسي برويد، مثلاً وقتي مي خواهيد يك عكس پرسنلي سه در چهار بگيريد، در اين حالت هيچ احتياجي نيست با لبخندي كه ازته دلتان مي زنيد كاشي هاي دهانتان را نمايان كنيد، يعني نيشت را ببند آقا! اما در يك عكس خانوادگي يا دوستانه هركس كه بيشتر بخندد بهتردرعكس مي افتد،عكاس هم شما را وادارمي كند با گفتن كلمه اي مثل سيب دهانتان را تا بناگوش بازكنيد،اما يك كسي هم پيدا شده كه اصل خوشحال هاست، مي گوييد چه كاركرده؟هيچ، كاري كرده كه ملت ازجمجمه سرشان گرفته تا قوزك پايشان را بتوانند عكس بگيرند و لابد اين عكس ها راهم قاب كنند بزنند به در و ديوارخانه شان،من كه ازاختراع اشعه ايكس چنين برداشت كردم، براي همين گفتگويي خواهيم داشت با آقاي «رونتگن» تا خودش برايمان كمي شفاف سازي نمايد.
بي چك وچونه مي رويم سراغ شماره تماسش و به شماره 1895، درست همان سالي كه «ويلهلم» حسابي گل كرده بود.مصاحبه ما پس ازچاق سلامتي كوتاهي مثل هميشه با سؤالي از شرح حال شروع شد وبه اينكه اين اختراع چه سودي به حال بشرداشته ادامه يافته و در نهايت با بازگشت طرف به آرامگاه ابدي اش پايان مي يابد.
سؤال اول من را اين گونه پاسخ داد:در سال1845در«لنپ» آلمان متولد شدم و تحصيلات ابتدايي را در هلند گذراندم، سپس به سوئيس رفتم و وارد دانشگاه زوريخ شدم و در آنجا پس از اتمام تحصيلات با درجه دكتري به آلمان بازگشتم.
همچنين ادامه داد كه درآلمان مطالعاتش را بيشتر معطوف موضوعاتي مثل الكتريسيته و نور كرده است تا اينكه آن روز رؤيايي سرانجام برايش از راه مي رسد، در يك روز پاييزي درسال1895كه «رونتگن» رياست دانشگاه آلمان را بر عهده داشته آزمايش هايش به نتايجي مي رسد كه در سالهاي آينده بوجود آمدن شورواشتياقي در علوم مرتبط با فيزيك و پزشكي مي انجامد. «ويلهلم» براي آنكه بتواند درخشندگي ضعيف اشعه كاتودي پس ازبرخورد با تركيبات شيميايي راببيند اتاقي را تاريك كرد و لوله كروكس خود را درمقواي سياهي قرارداد، پس ازبه كارانداختن لوله كروكس متوجه شد كاغذي كه در آنجا گذاشته بود كم كم به رنگ تيره درمي آيد، «رونتگن» كه تا قبل از اين مطالعات زيادي را بر روي اشعه كاتدي انجام داده بود، با مشاهده اين پديده سخت متعجب شد، زيرا اين پرتو بي ترديد پرتوي كاتدي كه قبلا شناخته شده بوده نيست، زيرا اين پرتو نمي تواند ازشيشه عبوركند، اما با آزمايشهايي كه او روي اشعه جديد انجام داده، حالا اشعه اي يافت شده كه حتي از ورقهاي فلزي نيزعبورمي كند، «ويلهلم» كه حسابي گيج شده بود و البته از كشف اين پرتوي جديد حسابي ذوق زده ازآنجا كه نام آن به كلي ناشناخته بوده عنوان «اشعه ايكس» را براي آن انتخاب كرد.
پس از اين مشتاقانه سعي در تكميل و انتشار گزارشهاي خود درباره اين اشعه ناشناس كرد، طبق انتظارتمامي مجامع علمي هم به دليل ملموس بودن حضور اين ناشناخته! در گزارشهاي منتشرشده ازسوي «رونتگن» وجود آن را پذيرفتند، اما ضربه نهايي را «رونتگن»در ژانويه 1896در هنگام سخنراني خود درباره اين پديده جالب زد، يعني جايي كه پس از پايان سخنراني جواني درخواست كرد كه عكسي ازاستخوان كسي گرفته شود تا كاربرد اين اشعه برهمگان اثبات شود و در اين هنگام پيرمرد هشتادساله اي كه خود دانشمند نيز بود داوطلبانه حاضرشد اين كار روي او انجام شود، نتيجه آزمايش استخوانهاي بازو وكتف دانشمند پير را نشان مي داد كه مشاهده آن شور و هيجاني در سالن بر پا كرد و براي مدتي همه «رونتگن» را تشويق مي كردند. «رونتگن» در حين مصاحبه حسابي به ياد ايام جواني اش و شيرين كاري هايي كه آن زمان براي مردم مي كرده افتاده بود وداشت از خوشحالي ذوق مرگ مي شد.
براي همين با پرسيدن اينكه سرانجام اين كشف چه شد كمي از حال و هواي آن شب دورش كردم.
وي گفت: «اشعه ايكس» از آن تاريخ تا به امروز به عنوان وسيله اي مؤثر براي عكسبرداري ازاشياي دروني كه امكان ديدن آن با چشم وجود ندارد استفاده مي شود، در طب نيز ارزش فوق العاده اش امروزه در علومي مثل راديوتراپي و راديوگرافي نمايان شده و با استفاده از آن مي توان محل اشياي زائد در بدن مانند گلوله را شناسايي كرد و يا قسمتهاي فاسد دندان را با استفاده از اين اشعه شناخت و ترميم نمود و در نهايت موادتقلبي در داروها را كشف كرد.
خلاصه كه اين كشف عجيب «رونتگن» آن قدر محافل علمي آن زمان را دگرگون كرد كه مسؤولان مجاب شدند در همان سال1896مدال سلطنتي «رامفورد» و پنج سال بعد نيز جايزه نوبل فيزيك را به او اختصاص دهند.
و «رونتگن» شاد و مغرور از اين همه افتخار در نهايت درسال1923سرش را براي هميشه برروي زمين گذاشت.
وحالا ما مانديم و كلي خواهان و هوادار اين آقاي «ويلهلم» كه آمده اند دم در صف كشيده اند تا با جمجمه واستخوان هاي دست و پايشان عكسي را به يادگار بيندازند، جادوي علم است ديگر، چه مي شود كرد؟!

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com