تبليغات X
 


صفحه اصلی
سياسي
بين الملل
اجتماعي
اقتصادي
فرهنگي
ورزشي
هنري
حوادث
كفشدوزك
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
صفحه آخر
سرمقاله
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2008-07-23
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

چهارشنبه 2مرداد ماه 1387


آي قصه قصه قصه ؛ مريم و آدم كوچولوها

 

الهام موسوي

مريم توي اتاقش نشسته بود و داشت نقاشي مي كشيد. يك نقاشي خيلي قشنگ. يك آدم كوچولو قشنگ با موهاي طلايي بلند و



لباس قرمز و دو تا پسر كوچولوي شيطان با لباس هاي سبز و آبي. نقاشي هنوز كامل نشده بود كه مادرش او را صدا زد: «مريم برو نان بخر». مريم همين جور دفتر نقاشي اش را روي ميز گذاشت و رفت. نيم ساعت بعد مريم برگشت تا بقيه نقاشي اش را بكشد، اما با تعجب ديد نقاشي اش نيست. دفتر نقاشي روي ميز بود، ولي از نقاشي خبري نبود مريم اول تصور كرد برادر كوچولويش ميلاد نقاشي اش را پاره كرده براي همين رفت سراغ برادرش و حسابي با او دعوا كرد. اما برادر او اصلاً از هيچ چيز خبر نداشت همه بعد از ظهر را توي حياط نشسته بود و داشت با مورچه ها بازي مي كرد. اگر باور نمي كنيد مي توانيد از مورچه ها بپرسيد.مريم با ناراحتي توي اتاقش برگشت و به دفتر نقاشي خالي اش نگاه كرد. ناگهان چيزي كنار دفتر نقاشي تكان خورد. بله يك دختر موطلايي با لباس قرمز. مريم اول باور نكرد، همين جور كه شما باور نمي كنيد. او آهسته سرش را خم كرد و جلو رفت. خودش بود آدم كوچولوي نقاشي مريم. اما اينجا بيرون دفتر نقاشي چه كار مي كرد!؟
مريم با تعجب لبش را گاز گرفت و گفت: واي تو اينجا چه كار مي كني. دختر كوچولوي موطلايي همين جور كه با مداد رنگي هاي مريم ور مي رفت با عصبانيت گفت: دنبال مداد قرمز مي گردم چون تو يك گوشه لباسم را رنگ نكردي. مريم با دقت به دختر كوچولوي نقاشي نگاه كرد. او راست مي گفت يك گوشه لباس قرمزش سفيد مانده بود. مريم آهسته و با عجله مداد قرمز را برداشت و بقيه لباس دختر كوچولو را رنگ كرد. دختر كوچولو خوشحال شد و خنديد.
مريم گفت: خوب حالا بگو آن دوتاي ديگر كجا رفتند. دختر كوچولو همين جور كه لباس رنگ شده اش را نگاه مي كرد، گفت: برادرهايم را مي گويي؟ آن طرف دارند بازي مي كنند. مريم به آن طرف دفتر نگاه كرد. درست جايي كه خط كش و چند تا مداد رنگي افتاده بود. دوتا پسر كوچولوي سبز و آبي داشتند با خط كش و مداد ها بازي مي كردند.
پسركوچولوي آبي يك پايش كوتاهتر بود و نمي توانست خوب بازي كند. مريم نگاهي به پاهاي پسر آبي كرد و با خودش گفت: حواسم نبوده يك پايش را كوتاهتر كشيدم و بعد پاك كن را برداشت و افتاد به جان پسر آبي. پسر كوچولوي لباس آبي اولش ترسيد. مثل كسي كه يك هيولا به او حمله كرده باشد. مريم با پاك كن پاي كوتاه پسر آبي را پاك كرد و آن را دوباره كشيد. چقدر خوب شد حالا پسر كوچولو مي توانست راحت راه برود و بدو بدو كند. پسر آبي از مريم تشكر كرد. مريم هنوز حواسش به پسر آبي بود كه يك دفعه ديد آدم كوچولوها به پاك كن سفيدش حمله كرده اند و دارند آن را گاز مي زنند و مي خورند.
مريم با عصبانيت پاك كن را از دست آنها گرفت و گفت: اين كه خوردني نيست. آدم كوچولوها ناراحت شدند و گفتند: پس ما چي بخوريم. مريم كمي فكر كرد و بعد توي دفترش يك مغازه كشيد، پر از خوراكي. آدم كوچولوها با خوشحالي به طرف مغازه دويدند و برگشتند توي دفتر نقاشي. مريم با خوشحالي به آدم كوچولو ها نگاه كرد آنها خوشحال و راضي بودند و براي مريم دست تكان دادند. مريم هم براي آنها دست تكان داد و بعد زود دفتر نقاشي اش را بست، چون دوست نداشت آدم كوچولوها با آن همه خوراكي بيرون بيايند و اتاقش را حسابي كثيف و پر از پوست كيك و شكلات كنند.
شايد يك روز نقاشي هاي دفتر نقاشي شما هم دلشان بخواهد از توي دفتر بيرون بيايند پس مواظب نقاشي هايتان باشيد.

  


شعر ؛ « ماه »

 

* عباسعلي سپاهي يونسي




از آن بالا به دنيا
تو هر شب مي دهي نور
تو كه خوب و عزيزي
چرا رفتي به آن دور

بيا پايين تو امشب
بيا بنشين كنارم
نشستم در اتاقم
تو را من دوست دارم

كشيدم عكسي از ت
وخودم نقاشي الان
تو در نقاشي من
شدي خوشحال و خندان

بيا توي اتاقم
بريز از نورهايت
ببين كردم مرتب
اتاقم را برايت

  


خبر خبر خبردار

 

ميمون هاي ماهي خوار




ميمونها هميشه به خاطر كارهاي عجيبي كه انجام مي دهند معروف هستند مثل شكستن تخمه و چيدن ميوه و... اما ميمون هاي مو نقره اي اندونزي كار جالب تري انجام مي دهند. محققان كشف كرده اند ميمون هاي مو نقره اي مي توانند براي غذا ماهي شكار كنند و بخورند.
محققان در شمال سوماترا ميمونهايي را ديده اند كه خيلي راحت كنار درياچه مي روند و ماهي مي گيرند و مي خورند. تا به حال هيچ وقت ميمونهاي ديگر چنين كاري نكرده اند و اين براي دانشمندان خيلي جالب است. كسي چه مي داند شايد در آينده دانشمندان ميمونهاي ديگري كشف كنند كه كارهاي عجيب تري انجام مي دهند مثل دوچرخه سواري، شنا و...

خنده رو ترين زن جهان!
يك زن 54 ساله تايلندي برنده بلندترين، زيبا ترين و طولاني ترين خنده جهان شد. اين زن تايلندي خنده رو كه معلم زبان انگليسي است توانست در اين مسابقه به مدت 12 دقيقه و 26 ثانيه از ته دل بخندد و برنده مسابقه خنده رو ترين ها شود. در اين مسابقه كه در تايلند برگزار شد 136 نفر شركت كرده بودند تا بخندند و جايزه بگيرند، اما اين زن خنده رو با اين خنده طولاني اش از همه جلو زد و توانست خنده رو ترين زن جهان شود.
راستي شما هم دوست داريد در مسابقه خنده رو ها شركت كنيد. خيلي جالب است مگر نه! پس بياييد با هم خنديدن را تمرين كنيم.
يك فنجان چاي
يك زن ژاپني توانست با يك فنجان چاي جان خود و بچه 6 ماه اش را نجات بدهد. اين زن 30 ساله وقتي به همراه بچه 6 ماهه اش از پله هاي آپارتمانش بالا مي رفت ناگهان يك دزد بد جنس چاقو به دست را روبه رويش ديد. دزد چاقو را به طرف زن گرفت و گفت: پولهايت را بده. اما زن پولي همراهش نداشت. براي همين دزد به زور وارد خانه وي شد تا از او پول بگيرد. زن باهوش ژاپني وقتي ديد دزد به اين راحتي ها دست بردار نيست تصميم گرفت براي او چاي دم كند و با دم كردن چاي براي دزد او را سرگرم كرد.
دزد هم كه انگارعاشق چاي خوردن بود چاقويش را كنار گذاشت و شروع به درد دل كردن كرد كه حدود 20 دقيقه طول كشيد. در همين موقع زن ژاپني از فرصت استفاده و بچه اش را بغل كرد و از خانه بيرون دويد و به پليس زنگ زد. وقتي پليس رسيد دزد گريخته بود، اما اين زن ژاپني و بچه اش سالم بودند، زيرا تعارف يك فنجان چاي به دزد جانشان را نجات داده بود.
بزرگ ترين ساندويچ خور
«جويي» 102 كيلويي و 24 ساله توانست در مسابقه خوردن ساندويچ «هات داگ» برنده شود. او در مدت ده دقيقه 59 ساندويچ را خورد و برنده اين مسابقه شد. بعد از مسابقه «جويي» گفت: من تمرين كرده بودم كه 70 تا ساندويچ را بخورم، اما باز هم خوشحالم كه برنده شدم و از همه بيشتر خوردم. «جويي» پرخور سال قبل هم در مسابقه «هات داگ»خوري نفر اول شده بود او سال قبل با خوردن 66 ساندويچ «هات داگ» در 12 دقيقه ركورد قبلي را كه در دست «كوباياشي» شكمو بود شكست و نفر اول شد. واقعاً كه چقدر پرخور!

  


فكرهاي عجيب و غريب

 

جنگل آفريقا

زهرا مهربان




من عاشق جنگلهاي آفريقا هستم، چون يك عالمه درخت و جانورهاي عجيب و غريب دارد. تازه آدمخوارها هم توي جنگل آفريقا زندگي مي كنند براي همين است كه دوست دارم به جنگل آفريقا بروم. دوست دارم به آنجا بروم و روي پشت يك فيل گنده آفريقايي بنشينم و همه جا را بگردم. از ميان درختان بزرگ و ترسناك رد شوم و با ميمونها بازي كنم. دوست دارم به آن وسط هاي جنگل بروم جايي كه تا به حال هيچ كس آن جا نرفته. جايي كه جانورهاي عجيب زندگي مي كنند و آدمخوارها. دوست دارم آدم خوارها را از نزديك ببينم. گمان نمي كنم آنها دوست داشته باشند من را بخورند، چون من لاغر و استخواني هستم و براي خوردن مناسب نيستم. براي همين دلم مي خواهد پيش آدمخوارها بروم و با آنها حرف بزنم. نمي دانم آدمخوارها چطور حرف مي زنند. شايد زبان من را بلد نباشند. اما حتماً مي توانم يك جوري با آن ها حرف بزنم. دلم مي خواهد با يك آدمخوار دوست شوم و برايش از غذاهاي خوشمزه حرف بزنم شايد ديگر اين جوري از آدمخواري دست بردارد و پيتزا و ماكاروني بخورد.من واقعا عاشق جنگلهاي آفريقا هستم و يك روز بالاخره به آنجا مي روم.

  


نويسندگان كوچك كفشدوزك

 

حسنك دورغگو
امير محمد مشكوة رضوي




يكي بود يكي نبود. در يك روستاي سرسبز و زيبا حسنك با پدر و مادرش زندگي مي كرد. يك روز مادر حسنك يك گلدان طلايي خريد و آن را بالاي طاقچه گذاشت. يكي از روزها كه حسنك داشت بازي مي كرد دستش به گلدان طلايي خورد و گلدان افتاد زمين و شكست. حسنك خيلي ناراحت شد. نمي دانست به مادرش چه بگويد. او حسابي ترسيده بود، براي همين گلدان را جايي پنهان كرد و به بازي اش ادامه داد.
مادر حسنك كه گلدان را خيلي دوست داشت وقتي برگشت اول رفت سراغ گلدان. اما گلدان سرجايش نبود. او تعجب كرد و از حسنك پرسيد:تو گلدان طلايي را نديدي؟
حسنك گفت: نه من نديده ام. ولي مادر حسنك فهميد او دروغ مي گويد. مادر ناراحت شد و او را حسابي دعوا كرد. حسنك كه فهميده بود كارخيلي زشتي انجام داده از مادرش معذرت خواهي كرد و قول داد ديگر دروغ نگويد.


ميز و نيمكت
شقايق عزيزيان
سالها قبل در مدرسه پروين ميز و نيمكتي با هم زندگي مي كردند. ميز و نيمكت خيلي همديگر را دوست داشتند، ولي بچه هاي مدرسه پروين هميشه ميز و نيمكت را خط خطي مي كردند و آنها را كثيف مي كردند تا اينكه يك روز رسيد كه تمام ميز و نيمكت هاي مدرسه پروين خراب شد و همه ميز و نيمكت ها به تعميرگاه رفتند. ميز و نيمكت هم از همديگر جدا شدند. آنها تنهايي خيلي غصه مي خوردند. تا اينكه سرانجام بعد از مدتها ميز و نيمكت ها تعمير شدند و دوباره آنها را به مدرسه پروين آوردند. ميز و نيمكت كه با هم دوست بودند دوباره همديگر را ديدند و حسابي خوشحال شدند.
آنها خوشحال بودند كه مثل اول تميز شده و به مدرسه برگشته بودند. بچه هاي مدرسه پروين هم خوشحال بودند و تصميم گرفته بودند بيشتر مواظب ميز و نيمكت ها باشند. سالها گذشت و ميز و نيمكت قصه ما در كنار هم با خوبي و خوشي در مدرسه ماندند.

  


آي خنده خنده خنده

 

روباه
يك بچه سر راهش روباه مرده اي مي بيند و مي گويد: خوب شد مرده وگر نه من را گول مي زد.
طلبكار
طلبكار: پدرت خانه است
بچه: نه رفته بيرون
طلبكار: به پدرت بگو هر وقت از خانه بيرون مي رود سرش را هم با خودش ببرد چون من الان سرش را پشت پنجره مي بينم.

گوزن
گوزن چه جور حيواني است؟
حيواني كه روي سرش آنتن تلويزيون دارد!
مسافرت
اولي: مي داني چرا مارها مسافرت نمي روند؟
دومي: نه
اولي: خوب چون دست ندارند موقع خداحافظي دست تكان بدهند.
جشن تولد
مشتري: شما با شيريني هايي كه يك سال در مغازه تان مانده چه كار مي كنيد؟
شيريني فروش: برايشان جشن تولد مي گيريم!

  


خوش شانس

 





بعضي ها هم خوش شانسند و هم خيلي تلاش مي كنند





آنها توي هر كاري از همه بهتر مي شوند. نفر اول.





و هر جا كه مي روند همه دوستشان دارند





اين جور آدمها واقعاً خوشحالند، چون حسابي خوش شانس هستند

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com