|
الهام موسوي
مريم توي اتاقش نشسته بود و داشت نقاشي مي كشيد. يك نقاشي خيلي قشنگ. يك آدم كوچولو قشنگ با موهاي طلايي بلند و

لباس قرمز و دو تا پسر كوچولوي شيطان با لباس هاي سبز و آبي. نقاشي هنوز كامل نشده بود كه مادرش او را صدا زد: «مريم برو نان بخر». مريم همين جور دفتر نقاشي اش را روي ميز گذاشت و رفت. نيم ساعت بعد مريم برگشت تا بقيه نقاشي اش را بكشد، اما با تعجب ديد نقاشي اش نيست. دفتر نقاشي روي ميز بود، ولي از نقاشي خبري نبود مريم اول تصور كرد برادر كوچولويش ميلاد نقاشي اش را پاره كرده براي همين رفت سراغ برادرش و حسابي با او دعوا كرد. اما برادر او اصلاً از هيچ چيز خبر نداشت همه بعد از ظهر را توي حياط نشسته بود و داشت با مورچه ها بازي مي كرد. اگر باور نمي كنيد مي توانيد از مورچه ها بپرسيد.مريم با ناراحتي توي اتاقش برگشت و به دفتر نقاشي خالي اش نگاه كرد. ناگهان چيزي كنار دفتر نقاشي تكان خورد. بله يك دختر موطلايي با لباس قرمز. مريم اول باور نكرد، همين جور كه شما باور نمي كنيد. او آهسته سرش را خم كرد و جلو رفت. خودش بود آدم كوچولوي نقاشي مريم. اما اينجا بيرون دفتر نقاشي چه كار مي كرد!؟
مريم با تعجب لبش را گاز گرفت و گفت: واي تو اينجا چه كار مي كني. دختر كوچولوي موطلايي همين جور كه با مداد رنگي هاي مريم ور مي رفت با عصبانيت گفت: دنبال مداد قرمز مي گردم چون تو يك گوشه لباسم را رنگ نكردي. مريم با دقت به دختر كوچولوي نقاشي نگاه كرد. او راست مي گفت يك گوشه لباس قرمزش سفيد مانده بود. مريم آهسته و با عجله مداد قرمز را برداشت و بقيه لباس دختر كوچولو را رنگ كرد. دختر كوچولو خوشحال شد و خنديد.
مريم گفت: خوب حالا بگو آن دوتاي ديگر كجا رفتند. دختر كوچولو همين جور كه لباس رنگ شده اش را نگاه مي كرد، گفت: برادرهايم را مي گويي؟ آن طرف دارند بازي مي كنند. مريم به آن طرف دفتر نگاه كرد. درست جايي كه خط كش و چند تا مداد رنگي افتاده بود. دوتا پسر كوچولوي سبز و آبي داشتند با خط كش و مداد ها بازي مي كردند.
پسركوچولوي آبي يك پايش كوتاهتر بود و نمي توانست خوب بازي كند. مريم نگاهي به پاهاي پسر آبي كرد و با خودش گفت: حواسم نبوده يك پايش را كوتاهتر كشيدم و بعد پاك كن را برداشت و افتاد به جان پسر آبي. پسر كوچولوي لباس آبي اولش ترسيد. مثل كسي كه يك هيولا به او حمله كرده باشد. مريم با پاك كن پاي كوتاه پسر آبي را پاك كرد و آن را دوباره كشيد. چقدر خوب شد حالا پسر كوچولو مي توانست راحت راه برود و بدو بدو كند. پسر آبي از مريم تشكر كرد. مريم هنوز حواسش به پسر آبي بود كه يك دفعه ديد آدم كوچولوها به پاك كن سفيدش حمله كرده اند و دارند آن را گاز مي زنند و مي خورند.
مريم با عصبانيت پاك كن را از دست آنها گرفت و گفت: اين كه خوردني نيست. آدم كوچولوها ناراحت شدند و گفتند: پس ما چي بخوريم. مريم كمي فكر كرد و بعد توي دفترش يك مغازه كشيد، پر از خوراكي. آدم كوچولوها با خوشحالي به طرف مغازه دويدند و برگشتند توي دفتر نقاشي. مريم با خوشحالي به آدم كوچولو ها نگاه كرد آنها خوشحال و راضي بودند و براي مريم دست تكان دادند. مريم هم براي آنها دست تكان داد و بعد زود دفتر نقاشي اش را بست، چون دوست نداشت آدم كوچولوها با آن همه خوراكي بيرون بيايند و اتاقش را حسابي كثيف و پر از پوست كيك و شكلات كنند.
شايد يك روز نقاشي هاي دفتر نقاشي شما هم دلشان بخواهد از توي دفتر بيرون بيايند پس مواظب نقاشي هايتان باشيد. |