|
* پژمان پاكدل
ساعت 10 صبح روز شنبه، در حين ديدار از آسايشگاه شما عطر بهشت چسبيد به يقه پيراهنم، انگار كه يك شاخه ياس روي شانه ام

جوانه زده است، و به همين خاطر روز شنبه، برايم يك روز تازه شد، دنيا برايم بعد از ساعت 10 روز شنبه شكل تازه اي گرفت. فضاي آسايشگاه ساكت بود و اگر مي شكست، از صداي گنجشكها بود، از در سالن گذشتم، ويلچرها كنار هم چيده شده بود، مثل ما كه در خانه كفشهايمان را مي چينيم، اينان پاهايشان را چيده بودند كنار هم.
1 محمد محمدي از نشستن ناراحت نيستم.
روي تخت دراز كشيده است، بيرون آفتاب روي درياچه پارك ملت مي تابد، مي گويد: من به خاطر راهي كه با بصيرت انتخاب كرده ام، از هيچ كس توقعي ندارم، حالا قسمت من اين بوده است صبر مي كنم، من دردم را با خودم تقسيم كرده ام...
محمد محمدي آرام است، آرام و خندان، سال 61 وارد جبهه شد، در شب عمليات بدر جانباز مي شود، يك سال پس از اينكه فلز براي هميشه نخاع او را قطع مي كند، رسالت ديگري در خويش احساس مي كند، به قرآن و شنا روي مي آورد، ادامه تحصيل مي دهد، در رشته الهيات شاخه علوم قرآن و حديث وارد دانشگاه مي شود، در شنا قهرمان كشور مي شود و به عضويت تيم ملي در مي آيد، در مسابقات جهاني تايلند سال 2007 دو مدال طلا و يك مدال برنز در رشته هاي قورباغه، كرال سينه و كرال پشت به گردن آويخت، تا روزنامه ها درشت بنويسند: جانباز خراساني از آب طلا گرفت.
به 20 كشور جهان براي قرائت قرآن سفر كرد، تا ثابت كند رزمنده هميشه رزمنده است.
مي گويد: 24 سال است زندگي را از روي ويلچر مي بينم، اما از اين نشستن ناراحت نيستم، زيرا كه اسلام را سربلند مي بينم.
در ادامه گفتگو از خانواده اش مي گويد، از مهرباني هاي همسرش و فرزندانش ابراهيم، اسماعيل و هاجر كه چگونه او را حمايت كرده اند تا او محمد محمدي قهرمان باشد.
هنوز خواب جبهه را مي بيند، خواب شادي آن وقتها، خواب دلهره، خواب كساني را كه شهيد شدند. از او مي پرسم اين همه نيرو از كجاست محمد؟ مي گويد: حديثي هست با اين مضمون كه دين، صلاح مؤمن است. ما از خدا نيرو مي گيريم، نيروي ما به بي نهايت وصل است.
2 مهدي جدي به دردمان افتخار مي كنيم.
مهدي جدي متولد سال 52 است، كارشناسي مديريت دارد، مي گويد: جانبازي بزرگترين لطف الهي بود، در دنيايي كه بشر در تجملات غرق شده است، جايي وراي كائنات رسيده ايم، ما با مشكلات زندگي مي كنيم، اما با افتخار.
مهدي خنده روست، تخت مهدي كنار تخت حاج قاسم است و روبروي تخت محمد محمدي، مهدي مي گويد: خدا دل بزرگي به ما داده است، تحويلمان بگيرند مهم نيست، تحويلمان نگيرند، مهم نيست، مهم اين است كه خدا ما را تحويل گرفته است. ما با خدا معامله كرده ايم، توي اين مدت يك شب راحت نخوابيده ام و اين درد باعث مي شود به خداوند نزديك تر شوم.
مهدي جدي در ارديبهشت سال 73 در تعقيب و گريز با اشرار جانباز شده است. از مشكلات مي پرسم مي خندد و مي گويد:
گوش اگر گوش تو ناله اگر ناله من / البته آنچه به جايي نرسد فرياد است
نزديك ظهر است، وقت تمرين گروه تواشيح، بيشتر اعضاي گروه رفته اند مسافرت، از در سالن عبور مي كنيم، بالاي در ورودي تصوير جانبازي است با يك پا كه رو به آسمان ايستاده است، كنار تصوير نوشته است: آسمان را نظاره كن كه شجاعت جانبازان را مي ستايد.
محمد محمدي سرپرست گروه است، گروه مي خواند:
خدايا تو درهاي رحمت گشاي
به روي من اي داور رهنماي
خدايا تو با قدرت خويشتن
همه درد و رنجم همه بر شكن
خدايا تو نجواي ما بشنوي
ز فرياد و آه من آگه شوي
با قاسم عليزاده به كنار درياچه مي رويم، قاسم قشنگ خاطره تعريف مي كند، خاطراتي از كردستان، از جنگ، از شوخي رزمنده ها...
مي گويد: 23 مهر سال 61 بود، ساعت 10/5 صبح... لحظه اي مكث مي كند و ادامه مي دهد... در جنگل آلباتان بود، نزديك سردشت، براي آزادسازي زندان دلوتو رفته بوديم، ساعت 10/5صبح بود، 23 مهر سال 61، دو گلوله خوردم از دو پهلو، يكي كليه ام را پاره كرد و يكي ديگر نخاعم را قطع كرد... .
خوشحالم كه وقتي امام(ره) زنده بود به دعوتش لبيك گفتم، با همه اين دردهاي زياد، سردردهاي شديد خداوند را سپاسگزارم... .
ساعت يك بعدازظهر است، از آسايشگاه جانبازان بنياد شهيد خارج مي شوم، پيرمردي روي نيمكت پارك نشسته است با لب خندان، مي خواند:
هر كو نكند فهمي زين كلك خيال انگيز...
نقشش به حرام ار خود صورتگر چين باشد |