تبليغات X
 


صفحه اصلی
سياسي
بين الملل
اجتماعي
اقتصادي
فرهنگي
ورزشي
هنري
حوادث
ورود آزاد
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
صفحه آخر
ويژه ارتش فاتح
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2008-08-10
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

یک شنبه 20مرداد ماه 1387

[ ويژه ارتش فاتح ]
 * گفتگويي صميمي با امير احمد رضا پوردستان جانشين نيروي زميني ارتش؛
وحدت ما دشمن را زمين گير مي كند
 * حرف اول بر دستهايت بوسه مي زنيم
 * ارشد عقيدتي سياسي ارتش در خراسان از فعاليتهاي اين نهاد مي گويد ؛
سكانداري سياسي و مكتبي
 * صداي از بهشت
 * گفتگو با سرتيپ ستاد امير منوچهر كهتري؛
قهرمان 8 سال دفاع مقدس ؛ ناجي آبادان
 * ساعتي در خانه يك خواهر شهيد و همسر جانباز ؛يك درود يك سپاس و يك يادآوري
 * در ميزگردي با حضور هنرمندان ارتشي مطرح شد؛ فراموش شده ايم !
 * تصوير كمرنگ ارتش بر پرده سينما؛ چرا اين اتفاق افتاد؟
 * لبخند پشت خاكريز
 * فرهنگ جبهه
 * خاطره اي از يك سرباز تاريخ مصرف گذشته ؛من كارگر نيستم، سربازم!
 * بازمانده ناوچه سهند در گفتگو با قدس:
مي خواهم از دلتنگي هاي «سهند» بگويم
 * صدايي از بهشت

گفتگويي صميمي با امير احمد رضا پوردستان جانشين نيروي زميني ارتش؛
وحدت ما دشمن را زمين گير مي كند

 

* فرحروز صداقت

بيش از صد ماه خدمت در جبهه دارد و... بهتر است بقيه ماجرا را در گپ و گفت صميمي با يكي از قهرمانان 8 سال دفاع مقدس بخوانيد.




* يك معرفي كوتاه از خودتان؟
** سرتيپ ستاد احمدرضا پوردستان، جانشين نيروي زميني ارتش جمهوري اسلامي ايران هستم.
* تحصيلات؟
** كارشناسي ارشد مديريت امور دفاعي و در حال حاضر دانشجوي دوره دكترا در همين رشته هستم.
* سمت شما در لشكر 77؟
** سال 81 از فرماندهي لشكر 84 به سمت فرمانده لشكر 77 منصوب شدم و تا سال 84 فرمانده لشكر 77 بودم.
* محل خدمت امير پوردستان در دوران دفاع مقدس؟
** بعد از گذراندن دانشكده افسري تمام مدت جنگ را در لشكر 92 زرهي خدمت كردم.
* سابقه حضور در جبهه؟
** 100 ماه.
* سابقه مجروحيت؟
** دوبار مجروح شدم و جانباز 30 درصد هم هستم.
* براي يك نيروي نظامي ارتشي، روزهاي بحران و جنگ چگونه روزهايي است؟
** جنگ يكي از سخت ترين و ناهموارترين مقاطع خدمت هر نظامي است.
جنگ قابل پيش بيني نيست به همين خاطر فرماندهي و خدمت در شرايط بحراني انجام مي گيرد و استرس و فشار زيادي به نيروي نظامي وارد مي شود.
* ايمان و عقيده در اين بحران كارساز است؟
** صد درصد! اگر نبود بنيه هاي اعتقادي و ديني رزمندگان ما، فشار واقعاً غيرقابل تحمل بود.
* آيا اين فشار براي خانواده ها مضاعف نبود؟
** چرا آنها متحمل فشارهاي سنگين تري بودند.
* چطور؟
** ببينيد، همسر يك نظامي وظيفه داشت در خانه، هم نقش مادر و هم پدر را ايفا كند و ايفاي دو نقش براي يك زن به عنوان مسؤول خانه آن هم با مشكلات دوران جنگ كاري سخت و طاقت فرسا بود كه الحمدلله خانواده هاي نظامي از پس آن به شايستگي برآمدند.
* امير،آيا از خانواده ها تقديري شايسته شده؟
** قطعاً تقدير لازم انجام نشده و البته يك سري چيزهايي است كه با ملاكهاي دنيايي و مادي قابل ارزيابي نيست.
* به هر حال هر سختي بايد آساني به دنبال داشته باشد؟
** آن مجاهدتي را كه همسر يك رزمنده از خود نشان داد تا همسرش با دلگرمي و آرامش خاطر در صفوف مقدم جبهه بايستد و فداكاري كند و يا آن مادري كه لباس رزم بر تن فرزند خود كرد و او را به جبهه فرستاد چگونه مي توان با ملاكهاي مادي او را تقدير كرد بنابراين فكر مي كنم ما هميشه شرمنده آنها هستيم و نتوانستيم به خانواده ها زياد سر بزنيم.
* علت سر نزدن شماها و تقدير و تشكر و اداي احترام به آنها چه مي تواند باشد؟
** شما اگر كمي به عقب برگرديد، مي بينيد نيروهاي نظامي پس از پيروزي انقلاب اسلامي لحظه اي آرامش نداشتند و هميشه در حال آماده باش بودند. غائله هاي داخلي از قبيل كردستان و بعد از دوران دفاع مقدس و پس از قطعنامه چون حالت نه جنگ و نه صلح بود نظامي ها در مرزها آماده باش ماندند. نيروي زميني مسؤوليت پاكسازي مناطق آلوده به مين و مواد منفجره را دارد و بسياري از اين مسؤوليتها سبب شده عمده انرژي سازماني صرف اين كارها شود. در حال حاضر نيروهاي فرا منطقه اي در مرزها هستند. نيروهاي نظامي هميشه آماده باش و در حال رزمايش هستند و همه اينها دست به دست هم داده تا ما توفيق پيدا نكنيم تا در خدمت خانواده هاي شهدا و ارتش باشيم. البته تمهيداتي انجام گرفته اما به گونه اي نيست كه پاسخگوي زحمات خالصانه و صادقانه خانواده هاي نيروهاي نظامي باشد.
* مثل چه؟
** اردوهاي سياحتي و زيارتي و اردوگاههايي كه در خدمت خانواده ها قرار گرفته است.
* امير پوردستان! متأسفانه از همان سالهاي دفاع مقدس براي اختلاف افكني در ميان نيروهاي نظامي شايعاتي مطرح مي شد به نظر شما چرا اين اتفاق مي افتاد؟
** اين كار هميشه كار دشمن است. نفاق و تفرقه افكني بين نيروها يا مردم ! دشمن توان و تحمل ديدن نيروهاي نظامي در كنار هم را ندارد. يكي از تزهاي بني صدر ملعون اين بود كه بين ارتش و سپاه فاصله بيندازد چنان كه در همان اوان جنگ دستور داد ارتش سپاه را پشتيباني نكند، به نيروهاي مردمي آموزش و اسلحه ندهد و...!
پس از خلع بني صدر، خود حضرت امام(ره) فرمانده كل قوا شدند و آن انسجام و وحدت بي نظير را به وجود آوردند و شعار «ارتشي، سپاهي يك لشكر الهي» مطرح شد و ما مي بينيم بعد از خلع بني صدر، ارتش و سپاه در كنار هم عملياتهاي بزرگ و پيروزمندانه اي را ساماندهي كردند و خب، اين را دشمن نمي خواهد.
* نقش ارتش در دفاع مقدس چگونه نقشي بود؟
** يك نقش پررنگ و اثرگذار. اين را نه به عنوان اين كه من از پرسنل ارتش هستم مي گويم، اين مسأله براساس استنادي است كه عملياتهاي بزرگ و حماسه هاي 8 سال دفاع مقدس آن را نشان مي دهد. هيچ عملياتي در اين دوران نبود كه نيروهاي ارتش در آن نبوده باشند. عملياتي كه چه منحصراً توسط ارتش، چه سپاه و چه عملياتهاي مشترك كه هميشه ارتش حضور داشته؛ و اين نشان مي دهد كه ارتش يك نيروي آماده و قابل اعتماد و بي ادعاست.
* امير! در پايان بفرماييد برگزاري يادواره هاي شهدا و ايثارگران چه ثمره اي مي تواند داشته باشد؟
** برگزاري يادواره شهدا ثمره اش بيشتر به خود ما بر مي گردد. درست است كه ما شهدا را ياد مي كنيم و خانواده هاي شهدا را تقدير مي كنيم اما بايد بدانيم كه ياد شهيد؛ ياد حماسه، ايثار، فداكاري و مردانگي است و وقتي از شهيد اسم برده مي شود و رشادتهاي او گفته مي شود روح حماسه، فداكاري، ايثار، ميهن دوستي و دينداري در ما و جوانها زنده مي شود.
من احساس مي كنم تجليل از شهدا تجليل از روح فداكاري و ايمان است كه با دميدن اين روح در بطن جامعه، اجتماع، روح و جاني تازه به خود مي گيرد.

  


حرف اول بر دستهايت بوسه مي زنيم

 

* سيد مصطفي حسيني راد

امروز ايران بزرگ، سربلند ايستاده است و بر قامت مرداني تكيه كرده كه تكيه گاه دماوند و سهند و سبلان اند.




مرداني كه اگر نبود غيرت و جانفشاني آنها، امروز خاك پاك اين سرزمين زير سنگيني چكمه هاي بيگانگان دژخيم، ناله مي كرد و ديگر دماوند نمي توانست مثل هميشه سرش را بالا بگيرد و شانه هاي سترگش، ابرهاي باران آور اين آسمان نيلي را نوازش نمي كرد.
و اينك وجب به وجب اين خاك اساطيري، وامدار توست اي دلاورمرد!
از آرامش موجهاي خزر تا خروش امواج خليج هميشه فارس، همه و همه روايت قصه پايمردي هاي توست!
شبي نيست كه اروند با نخلها و نيزارها، حديث روزهاي حماسه ات را نگويد و روزي نيست كه كارون، داستان دليري هايت را براي سواحل طولاني و سرچشمه هاي سرسبزش تعريف نكند.
امروز اگر آب هست و آبادي، مرهون توست. تويي كه دست در دست برادر سپاهي و بسيجي ات، رستم و آرش و كاوه اين سرزمين شديد.
دريغا كه فراموشت كنيم. دريغا كه امروز بر دستها و بازوان رشيدت كه هنوز هم تكيه گاه تفنگ است، بوسه نزنيم!
دريغا كه فراموشت كنيم اي مرد؛ كه فراموش كردن تو، فراموش كردن خويشتن است. فراموش كردن ايران بزرگ و قهرمان است.
دريغا فراموشت كنيم كه فراموش كردن تو، گم كردن معناي واژه هاي مردانگي و رشادت است.
امروز، همه با هم آمده ايم تا بر خاك معطر مزارت بوسه بزنيم اي شهيد سلحشور! امروز همه با هم آمده ايم تا بازوانت را بوسه باران كنيم اي سردار روزهاي سخت ! و امروز آمده ايم تا دستهاي تاول زده ات را ببوسيم اي دلاورمرد ارتشي. خواه در آسمان باشي، بالاتر از عقابهاي بلندپرواز، خواه در دريا باشي، بر پهنه موجهاي ناآرام و خواه در كوه و دشت و صحرا باشي، در زير ستيغ آفتاب! آمده ايم تا بر دستهاي حماسه آفرينت بوسه بزنيم!
امروز ايران قهرمان در دفتر پر برگ تاريخ طلايي اش، زرين ترين صفحات را به خاطرات تو و ياران و همرزمان پير و جوانت اختصاص داده است. رادمردان شهيد، غيورمردان جانباز، دلاورمردان آزاده و جان بر كفان آماده دقيقه ها و ثانيه ها.
بي شك تقدير از حماسه اي كه تو و خانواده رنجديده و مظلومت آفريده ايد، كار قلم نيست! كار دل است كه هه حرفهايش گفتني نيست و همه واژه هايش به ترجمان در نمي آيد.
«واژه» در برابر صبر، طاقت و ايثار خانواده ات، همسرت، پسرت، دخترت و پدر و مادرت كم مي آورد. به راستي از چه «كلمه» اي مي توانيم براي قدرداني استفاده كنيم؟
اجر تو با خداوندي كه با او عهد بسته اي!اجر تو با محبوبي كه با او معامله كرده اي. پاداشت بر عهده كسي كه شبهاي طولاني فراق، دور از خانه و خانواده، به او نزديك شده اي و با او راز دل گفته اي و روزهاي سنگين فاصله را، با ياد او به آرامش رسانده اي.
ما را ياراي تقدير نيست و زبانمان از عهده بيرون نمي آيد. پس اجر تو بر عهده پروردگارت. هم او كه به سربازانش، هنگامي كه جانهايشان را بر كف دستهايشان مي گيرند و بر متجاوزان تيغ بر مي كشند، مي بالد و به آنها وعده بهشت جاوداني و رضوان و رضايت خويش را داده است.
خسته نباشي امير!خسته نباشي برادر ارتشي !خسته نباشي برادر سرباز و يادتان گرامي و جاودانه اي شهيدان گلگون كفن راه دين و ميهن.

  


ارشد عقيدتي سياسي ارتش در خراسان از فعاليتهاي اين نهاد مي گويد ؛
سكانداري سياسي و مكتبي

 

* آسيه اكبري خرازي

شايد اين سؤال به ذهن خيلي ها رسيده باشد كه سازمان عقيدتي سياسي مستقر در ارتش چه وظيفه اي دارد؟




طي سؤالهايي كه از مردم و تعدادي از سربازان داشتيم كمابيش هيچ كدام اطلاعات دقيقي از وظيفه اين سازمان در ارتش نداشتند. به همين جهت تصميم گرفتيم در گفتگو با حجة الاسلام و المسلمين عباس مقدسيان، رئيس عقيدتي سياسي لشكر 77  پيروز ثامن الائمه(ع) پاسخ اين سؤال را بگيريم.
حاج آقا مقدسيان كه از سال  1361 در اين نهاد مشغول به كار شده، علاوه بر مسؤوليت عقيدتي سياسي لشكر 77، ارشد عقيدتي هاي يگانهاي ارتش در خراسان هم هست. وي درباره تشكيل نهاد عقيدتي سياسي در ارتش مي گويد: رهنمودهاي حضرت امام(ره) از سال 1342 تا 1357 ما را بر اين اعتقاد استوار كرده بود كه ارتش مال مردم و كشور است و بدنه ارتش، مسلمان و دلبسته به اسلام و مردم هستند. بنابراين اعتقاد، به هنگام گسترش انقلاب اسلامي ايران، بدنه ارتش نه تنها با مردم موضع خصمانه اي نداشت بلكه همكاري خوبي هم داشت. در واقع همين همكاري بدنه ارتش باعث تسريع پيروزي انقلاب شد.
با تمام اينها پس از پيروزي انقلاب اسلامي اين ارتش نياز به يك ساماندهي و پالايش داشت؛ هم در سامانه فرماندهي و هم در مسايل سياسي و اعتقادي. وي اين ساماندهي را از حركتهاي مهم مي داند و مي گويد: در سامانه فرماندهي، ضمن تصفيه فرماندهان وابسته به نظام ستم شاهي، افسراني كه با انقلاب همكاري داشتند و مورد تأييد مسؤولان نظام بودند سركار آورده شدند. در مسايل فرهنگي و سياسي و اعتقادي هم لازم بود كه يك نهاد جديد بوجود آيد و متولي مسؤوليت مسايل فرهنگي و سياسي و ديني را در ارتش برعهده گيرد و در واقع نهادينه شود.

ساماندهي كارهاي فرهنگي
رئيس عقيدتي سياسي لشكر 77 ضمن اشاره به اين كه ارتش يك نيروي مسلح است و حتي كارهاي فرهنگي و سياسي در آن بايد در چارچوب خاص خودش باشد، درباره شكل گيري نهاد عقيدتي سياسي در ارتش مي گويد: ابتدا اين تشكل تحت عنوان انجمن هاي اسلامي فعاليت خود را آغاز كرد و نيروهاي برجسته مذهبي از كادر ارتش و روحانيون منتخب عهده دار تشكل شدند. بعد در سال 1360 اين تشكل در سازماني به نام سازمان ايدئولوژي نهادينه شد، كه بعد از چند سال به سازمان عقيدتي سياسي ارتش تغيير نام پيدا كرد.
ارشد عقيدتي سياسي خراسان وظايف و اهداف نهاد عقيدتي سياسي را اين طور بيان مي كند: در يك تعريف اجمالي، سازمان عقيدتي سياسي نهادي است كه متولي كارهاي فرهنگي و سياسي است و ارتقاي بينش سياسي و مكتبي و معرفتي افراد نظامي، چه وظيفه و چه ثابت و خانواده هاي آنها را برعهده دارد و در واقع متولي نظم و ساماندهي كارهاي فرهنگي است.
مقدسيان با اشاره به جزئيات فعاليتها در اين نهاد مي گويد: يك بخش آموزش داريم كه وظيفه اش تهيه متون آموزشي در سطوح مختلف است كه براي آموزش افراد ثابت، درجه دارها، دانشگاهها و دوره هاي نظامي مختلف طرح ريزي شده و محتواي آموزشي در آن، تلفيقي است از مطالب نظامي، سياسي و اعتقادي.
بخش دوم، تبليغات است. ما در كشوري زندگي مي كنيم كه داراي مناسبتهاي مختلف مذهبي، سياسي و فرهنگي در طول سال است. ما با همكاري روابط عمومي، برنامه هاي مختلفي را در پادگانها و خانه هاي سازماني برگزار مي كنيم.
بخش ديگر اين نهاد «روابط عمومي» است. در واقع روابط عمومي عقيدتي سياسي پل ارتباطي است بين ارتش و مردم و هم چنين ارتش و ارگانهاي ديگر دولتي و اين فلسفه انقلاب ما بود كه ارتش را به مردم پيوند بزند و در جهت مصالح مردم حركت كند؛ مثل امروز كه مردم ارتش را از خودشان مي دانند.

شناسايي افراد شايسته
رئيس عقيدتي سياسي لشكر 77 مهمترين بخش فعاليتي اين نهاد را بخش نظارت اعلام مي كند و ادامه مي دهد: يكي از فعاليتهاي مهم اين نهاد، نظارت بر نيروهاي انساني است. يعني در ارتش سعي بر اين است كه افرادي كه مي خواهند به مشاغل حساس و كليدي در ارتش دست پيدا كنند ضمن داشتن تخصص لازم شايستگي هاي لازم سياسي و مكتبي را نيز دارا باشند.
مقدسيان يكي از ترفندهاي دشمن در كشورهاي مختلف را نفوذ در نيروهاي مسلح آن مي داند و مي گويد: يكي از ترفندهاي دشمن در كشورها اين است كه بتوانند در نيروهاي مسلح با هر هدفي نفوذ كنند؛ از قبيل هدفهاي جاسوسي، ضربه زدن، تغيير حكومت از راه كودتا و... پس يكي از وظايف مهم اين نهاد اين است كه تلاش كند مشاغل كليدي در ارتش در دست كساني باشد كه صد در صد شايستگي نظامي، مكتبي و سياسي آنها محرز است و نهاد عقيدتي سياسي، اين افراد را شناسايي كرده و در معرض انتخاب مشاغل حساس و كليدي قرار مي دهد.

رابطه لطيف و عاطفي
ارشد عقيدتي هاي يگانهاي ارتش در خراسان رابطه اين نهاد را با كادر ارتش يك رابطه لطيف و عاطفي تعريف مي كند و در اين خصوص مي گويد: چون نهاد عقيدتي متولي كارهاي مكتبي است پس بايد مظهر عاطفه و جاذبه باشد و چون اين نهاد مدعي است كه سكاندار هدايت افكار و به اصطلاح اعتقادات افراد است پس جاذبه اين نهاد بايد در حد اعلا باشد و دافعه اش در حد ضرورت. طبيعي است كه رابطه خشك و نظامي نمي تواند ما را به هدف نزديك كند و تنها رابطه لطيف و مهربانانه و متواضعانه است كه ما را به عزيزان نزديك مي كند.
حجة الاسلام والمسلمين مقدسيان در جواب اين سؤال كه آيا اين رابطه متقابل هم وجود دارد يا نه؟ مي گويد: قطعاً چنين رابطه اي هست و گواه آن، تحول و آثاري است كه اين نهاد در اين 30 سال به وجود آورده است. اكثر گروههاي نظامي در تمامي نيروها و حتي خانواده ها نه تنها نهاد عقيدتي را به عنوان يك مرجع ديني، مكتبي و فرهنگي قبول دارند بلكه آن را يك ملجأ و پناهگاه مي دانند و از اين نهاد راهنمايي مي گيرند تا مشكلاتشان را برطرف كنند.

برابر با فرمان حضرت امام(ره)
در ادامه گفتگو مقدسيان در ارتباط با چارچوب وظايف اين نهاد و تصميم گيريهاي عقيدتي سياسي مي گويد: ما يك چارچوب وظايف داريم كه از اول تشكيل اين نهاد كه توسط حضرت امام(ره) حكم آن صادر شد طراحي، برنامه ريزي و تدوين شد و بعد يك آيين نامه برابر فرمان امام(ره) به وجود آمد كه اصول آن ذكر شد و قاعدتاً انشعاباتي از اين اصول هم به وجود آمد.
مثل اين كه يكي از وظايف ما نسبت به خانواده هاي نظامي كه در اينجا هستند اين است كه بي تفاوت نباشيم تا مشكلاتشان حل شود و در يك فضاي سالم زندگي كنند.

حضور مداوم در دفاع مقدس
در ادامه رئيس عقيدتي سياسي لشكر 77 درباره فعاليتهاي اين نهاد در زمان جنگ مي گويد: همان طور كه مي دانيد پس از پيروزي انقلاب اسلامي و قبل از حمله سراسري عراق، ارتش درگير فتنه هاي داخلي بود. غائله گنبد و كردستان و... بعد از 31 شهريور هم كه جنگ به صورت رسمي شروع شد ارتش از اول تا آخر در جبهه ها حضور داشت و بعد از جنگ هم امروز در نوار مرزي يگانهاي نظامي در حال خدمت هستند و عقيدتي سياسي در همه اين مراحل كه مدعي سكانداري ارتش در بعد سياسي مكتبي بود در كنار ارتش حضور مؤثر و مستمري را داشته و دارد. در 8 سال دفاع مقدس حضور روحانيون در كنار ارتشي ها بسيار چشمگير بود و در همه خطوط، شهداي فراواني را هم تقديم كشور عزيزمان كردند. آنها در عملياتها به طور داوطلبانه حضور مؤثر داشتند و شايد بتوان ادعا كرد كه يكي از عوامل ارتقاي روحي در دوران دفاع مقدس حضور همين روحانيون و نظاميان عقيدتي سياسي بود.
وي چند مثال عيني به صورت خاطره بيان مي كند و مي گويد: در سال 61 بعد از فتح خرمشهر، پدافند خط از شلمچه تا ايستگاه حسينيه و كوشك و طلاييه دست لشكر 77 بود. روز بود عراق تك زده بود و يك خاكريز از ما گرفته بود. يادم هست 500 نفر از سربازان عقيدتي داوطلب شدند در هواي به آن گرمي رفتند و خاكريز را پس گرفتند.
وي خاطره ديگري بيان مي كند و مي گويد: شب عمليات خيبر بود. 24 ساعت مانده به عمليات، نيروها جا به جا مي شوند، در تيررس مستقيم دشمن در شرق بصره بوديم. خدا رحمت كند شهيد صياد شيرازي را. او هم در اين عمليات حضور داشت. 24 ساعت مانده به عمليات فضاي منطقه ابري و مه آلود شد، و تمامي نيروها توانستند جا به جا شوند چون تمام رادارها و ديد دشمن كور شد و دشمن متوجه جا به جايي ما نشد.

معجزات در دفاع مقدس
مقدسيان اين معجزات را زميني مي داند و مي گويد: اين معجزات نمونه هاي زميني بود. در مسافتي 1300 كيلومتري از دهانه فاو تا انتهاي كردستان ما با عراق درگير بوديم. ما كه در يك نقطه كوچك مرزي شاهد معجزات زيادي بوديم به يقين در سراسر اين خط مرزي در بين تمامي نيروها، معجزاتي اتفاق مي افتاد كه به نظر من ماهها و سالها خبرنگارها بايد جمع شوند، اين خاطرات را جمع آوري و تدوين و برنامه ريزي كنند تا در تاريخ ثبت شود.

ويژگيهاي عقيدتي سياسي لشكر 77
در پايان گفتگو، رئيس عقيدتي سياسي لشكر 77 ثامن الائمه(ع) برخي ويژگيهاي اين نهاد در لشكر 77 را اين گونه برمي شمارد كه پايان بخش اين مصاحبه است:
1- نهاد عقيدتي در لشكر 77 پيروز بركات زيادي داشته؛ يكي حضور كيفي و مستمر اين نهاد در طول 8 سال دفاع مقدس است كه شاهد آن شهداي اين نهاد بودند.
2- عقيدتي سياسي، كانوني بود براي جذب كمكهاي مردمي و انتقال آن به جبهه ها و خريد امكاناتي چون آمبولانس و امكانات ديگر از كانال مردم.
3- حضور كيفي و مستمر نهاد در برنامه هاي آموزشي، لشكر در بخشهاي قرآن و معارف ديني بسيار موفق است و هميشه در مسابقات استاني و سراسري و ارتشهاي جهان حائز رتبه هاي برتر بوده است.
4- در ارتباط بين مردم و لشكر 77 اين نهاد از موفق ترين ارگانهاست. امروز لشكر 77 به عنوان شكننده حصر آبادان و مجري فرمان امام(ره) معروف است. به همين دليل لشكر 77  پيروزثامن الائمه(ع) جاودانه شد. و بدون ترديد در موفقيت اين لشكر حضور سازمان عقيدتي و سياسي بسيار مؤثر بوده است.و جمله آخر حجة الاسلام و المسلمين مقدسيان، قدرداني از رسانه ها و تمامي ارگانها بخصوص آستان قدس رضوي جهت انعكاس فعاليتهاي لشكر 77 در يادواره اميران و 5 هزار و 245 شهيد خراسان بزرگ است.

  


صداي از بهشت

 

او الگوي انضباط ظاهري و معنوي بود




شهيد امير سرتيپ مهدي سامعي در سال 1326 در خانواده اي مذهبي در شهرستان بيرجند ديده به جهان گشود. او زندگي را در فقر روستا آغاز كرد. درد آشناي مستضعفان بود و چون سايه پدر را نديده بود، مي دانست كه يتيمان به دست مهربان و نوازشگرش سخت نيازمندند.
كار در ارتش اسلام را از سطح درجه داري آغاز كرد و شوق و عشق به تحصيل او را در حين خدمت به سر كلاس درس كشاند. در سال 1347 ازدواج نمود.ازدواج نيز او را از اين هدف مقدس باز نداشت و چنين شد كه به دانشكده افسري راه يافت و در زمان شهادت عارفانه اش، مسؤول روابط عمومي و تبليغات و معاون نظامي و عقيدتي سياسي لشكر 77 پيروز ثامن الائمه(ع) بود.
وجه اشتراك تمامي مراحل زندگي اين شهيد بزرگوار عشق به خدا، رسول، كتاب حق و ائمه اطهار بود و اين واقعيتي است كه تمامي آشنايان آن بزرگوار به آن اذعان دارند.
نصيحت او به فرزندانش اين بود كه هر كاري انجام مي دهيد، براي رضاي خداوند متعال باشد.
همرزمان شهيد او را انساني با اخلاق، خوش قلب و صميمي ، خوش مشرب و موقر مي دانند، يكي از همرزمان شهيد مي گويد: ما اصلاً نديديم كه لباس نامرتبي، كفش نامرتبي داشته باشد و حتي نديديم كه بدون كلاه در محوطه راه برود، خيلي به وضع ظاهرش اهميت مي داد، او الگوي انضباط ظاهري و انضباط معنوي بود.همسر شهيد سامعي در مورد ايشان مي گويد: افتخار مي كنم كه چنين شوهر فداكاري داشتم كه جانش را در راه تحقق حكومت اسلامي كه همان راه خدا و رسول است، تقديم نمود. وظيفه مي دانم راه ايشان را ادامه دهم. ان شاءا... خداوند به ما توفيق دهد كه اين يادگاران آنها را مثل آنها تربيت كنيم تا ادامه دهنده راه آن عزيزان باشند. او هر چند به ظاهر نزد خانواده نيست، اما در بروز مشكلات در كنار خانواده بود و مرا ياري و مدد مي رساند.
يادش گرامي باد


مهربان با موجهاي دريا




بينالود !اي ديو سپيد پاي دربند، سرفرازي قله هايت، استواري رشته كوه هايت، سخاوت دامنه هايت، فرزنداني پرورانده است كه در پروازشان سيمرغ را تاب همراهي نيست.
قهرماناني كه لحظه ها را خاطره كرده اند براي هميشه... محمد قاسم ميرشاهي دست پرورده دامنه هاي زيباي بينالود است، متولد دوم ارديبهشت ماه 1328 در روستاي ديزباد عليا از بخش زبرخان نيشابور، مرد جنگ و نهنگ درياي جنوب...
نمي دانم چرا هر وقت صحبت از جنگ و جبهه مي شود، ناخودآگاه ذهن ياد خاكريز و پهنه دشت و بلنداي نيزار مي افتد، چرا صداي موجها به گوش نمي رسد؟ اما كافي است كمي دقيق تر شويم، سينه گرم خليج هميشه فارس روايت مرداني را زمزمه مي كند كه گردآبها و امواج خروشان در برابر اقتدار و صلابتشان سر تعظيم فرود مي آوردند، دريادلان ارتش ايران، خالقان حماسه هاي جاويد حراست از آبهاي گرم خليج نيلگون فارس اند.
محمد قاسم تحصيلاتش را تا مقطع ديپلم ادامه داد و بعد در ارتش استخدام شد. اما سادگي و پاكدلي مردم روستا، آن بي پيرايگي بكر و سينه هاي مالا مال از ياد پروردگار يكتا، مردماني سختكوش و سازش ناپذير در برابر ظلم و هتك حرمت اعتقادات و آبرو، ساخته است كه ظلم و خيانت طاغوتيان را تاب و تحمل ندارند.
او نيز پس از مدتي از ارتش استعفا نمود و مترصد آن روزي ماند كه براي آنچه در وجودش مقدس بود، لباس خدمت بپوشد. چندي پس از پيروزي انقلاب، براي امرار معاش تصميم گرفت با توجه به رشته تحصيلي، در شركت برق مشهد استخدام شود.در همان روزها بود كه شعله هاي جنگ، دامان سبز كشورمان را فراگرفته بود. لحظه موعود فرا رسيده بود و پاي ماندن نبود. ناو سروان نيروي دريايي قاسم ميرشاهي با لبخندي بر لبش، صبر و گذشت و تواضعش، خاطره پدري مهربان و همسري دلسوز را براي دو فرزند و همسرش زنده نگاه مي داشت. دل دريايي را به آبهاي گرم خليج سپرد و همراه امواج خروشان سدي شد برابر دژخيمان و در همان روزهاي اول جنگ در 59.7.26 در ناوچه مهران واقع در بندر ماهشهر به سوي پروردگار شتافت.
پروازي به وسعت آسمان، آن چنان كه سيمرغ را در خم يك كوچه جا گذاشت.
يادش گرامي باد

استواريم به ايستادگي مردانه شما





امير سرفرازان، اسطوره روزهاي مقاومت، گواهيم بر آنچه شاهدش بودي، ايستاده ايم به راه مكتبي كه به راهش جان دادي، هنوز هم صداي شني هاي مركبت پيشقراول جبهه هاست و شليكهاي بي امانت ويرانگر دژهاي دژخيمان است. استواريم به ايستادگي مردانه شما و مغروريم به ياد حماسه حضورتان...
اسفند 1327 زحمت سرماي قوچان به كوه كبود رفته بود و گل سرخ را وقت نثاران رسيده بود كه محمود لاچيني چشم به جهان گشود. تحصيلاتش را تا مقطع متوسطه در قوچان به پايان رساند و روزگار جواني را به مشهد آمد، حضور در بين ارتشيان، راهي بود كه براي جانفشاني و خدمت به آب و خاكش برگزيد. بعد از دوره دانشكده افسري، براي گذراندن دوره تخصصي تانك و زره پوش، عازم انگلستان شد. از همان روزهاي اول جنگ به همراه گردان 291 تانك لشكر 77 پيروز ثامن الائمه(ع) كه آن روزها فرماندهي اش را بر عهده داشت، پيش قراول جبهه هاي حق عليه باطل بود. آموزگارمان درس غيرت و وظيفه شناسي و دفاع از دين و ميهن را چه زيبا و سرخ  23 روز پس از شروع جنگ در منطقه دزفول هنگامي كه با تانك به نيروهاي دشمن هجوم مي برد، برايمان به يادگار گذاشت.سرباز غيور ميهن، همسر مهربان خانه، كلامش با همراز و همسفرش در روزهاي كوتاه زندگي چنين بود: «همسر عزيزم، هم اكنون كه اين يادداشت را برايت مي نويسم، قرار است طي يكي دو روز آينده به مأموريت جنوب اعزام گردم و از طيب خاطر مايلم در اين نبرد شركت نمايم و حتي المقدور در اين راه جانفشاني كنم. از همان روزهاي اول درگيري، بي نهايت ناراحت بودم كه چرا بايد ارتش مزدور دشمن قسمتي از خاك ايران را تصرف نمايد. اكنون لحظه موعود فرا رسيده است و با تمام وجود و بدون هيچ دغدغه و ناراحتي از طرف خودم آماده ام براي اداي دين به اين مأموريت بروم.
همسر عزيزم، اين را بدان تو تنها فردي بودي كه در زندگي به آن محتاج بودم و هيچگاه دوري تو را نتوانستم تحمل كنم و اگر روزي تو را ترك مي نمايم، بر حسب ضرورت و ديني است كه بر گردنم احساس مي كنم. بدان كه بعد از شهادتم خداوند حافظ تو خواهد بود و روحم هميشه همراه توست. دوستت دارم تا ابد و تا روزي كه بتوانم در آخرت پيدايت كنم.»
يادش گرامي باد

  


گفتگو با سرتيپ ستاد امير منوچهر كهتري؛
قهرمان 8 سال دفاع مقدس ؛ ناجي آبادان

 

* فرحروز صداقت

«ناجي آبادان» را مردم آبادان بهتر از همه مي شناسند و شايد فقط مردم آبادان مي دانند كه امير كهتري فرمانده جواني بود كه در آن



روزهاي سخت يكي از بزرگترين حماسه هاي دفاع مقدس را آفريد.
من هم امير را از قبل مي شناختم؛ هر وقت مي خواست سراغ رزمنده اي، جانبازي و يا آزاده اي بروم، براي پيدا كردنش با امير كهتري تماس مي گرفتم. هميشه در ذهن خود مي پنداشتم امير حتماً بايد مدرس دانشكده هاي نظامي باشد و به دانشجويان درس دهد تا تجربيات نظامي خود را به آنان منتقل كند، اما با امير را در بنياد تعاون لشكر ملاقات مي كنم!
وقتي وارد ساختمان مي شوم، با استقبال گرم ناجي آبادان روبه رو مي شوم. مرا به اتاقش راهنمايي مي كند. اتاقي جالب و ديدني است. در نگاه اول پرچمهاي جمهوري اسلامي ايران را مي بيني و بعد تابلوهاي زيادي از عكس شهدا و توضيح عملياتهاو...
لحظاتي در اتاق مي چرخم. غرق در آثار موجود در اتاق مي شوم. لحظه اي به خود مي آيم كه زماني گذشته است.
از امير عذرخواهي مي كنم و اجازه مي گيرم مصاحبه را شروع كنيم و امير كهتري با خوشرويي استقبال مي كند.

اعطاي لقب ناجي
مي پرسم امير، تا آن جا كه من اطلاع دارم لقب ناجي آبادان به شما اعطا شده است. اين لقب را چه كساني به شما دادند، مردم، مسؤولان و يا...؟
چهره امير پر از نشاط مي شود و مي گويد:
داستانش طولاني است، حوصله مي كنيد؟!
با علاقه مي گويم: البته!
و امير شروع مي كند به گفتن خاطرات خود كه شبيه يك داستان هيجان انگيز به نظر مي رسد. وي مي گويد:
حماسه خرمشهر حماسه بزرگي است كه داستاني جدا دارد و جايش اين جا نيست. اما در چهارم آبان 1359 خرمشهر سقوط كرد. در نهم آبان، عراق با احداث پلي بر روي رود كارون به قصد تصرف آبادان از كارون عبور كرد و يك تيپ خود را وارد ذوالفقاريه كرد. گردان ما در آبادان مستقر بود.
بعد از اينكه به ما خبر دادند عراق از بهمنشير وارد ذوالفقاريه شده، من با گردان خود حركت كردم و خداوند هم كمك كرد و ما تا شب تيپ مجهز عراقي را كه وارد ذوالفقاريه شده بود، بيرون رانديم.
مي پرسم شما فرمانده گردان بوديد؟
مي گويد: بله، من فرمانده گردان 153 از لشكر 77 خراسان بودم كه از قوچان به آبادان اعزام شده بوديم.
مي گويم، خب بعد چه اتفاقي افتاد؟
ادامه مي دهد: ما تعداد قابل توجهي اسير و غنايم گرفتيم و اين اولين شكستي بود كه بعد از آن همه تلاشهاي دشمن و تبليغاتي كه كرده بود، متوجهش شد و اين شد كه مردم حق شناس آبادان اين لقب را به من دادند.
مي گويم امير !من شنيده ام كه حتي خيلي ها اسم فرزندانشان را بعد از اين حادثه كهتر گذاشتند؟
مي خندد و مي گويد: ما به وظيفه خود عمل كرديم و همه پيروزيها لطف و كرم خداوند بود. ما فقط وسيله بوديم و توانستيم دشمن را از ذوالفقاريه بيرون برانيم. خوب است اين را هم بگويم كه من وقتي به قرارگاهمان در ماهشهر وارد شدم، روحاني سيدي را در آن جا ديدم كه بعدها فهميدم مقام معظم رهبري است كه آن زمان رئيس جمهور ايران بودند و اين ديدار را به فال نيك گرفتم. ايشان با من صحبت كردند و پرسيدند كه چه كم داريم، چه لازم داريم و ...!

صدام: در آبادان همه چيز هست!
بعدها در بازجويي كه از اسرا كرديم معلوم شد صدام با آنها قرار گذاشته بود كه در آبادان از نيروهايش سان ببيند و دستور داده بود كه نيروهاي عراقي مهمات و سوخت و امكانات زيادي با خود نياورند، چون در آبادان همه چيز هست. يعني ما را خيلي دست كم گرفته بود.
امير كهتري از خيانتهاي منافقين عليه ايران در هشت سال دفاع مقدس خاطرات زياد و تلخي را به ياد دارد و دوست دارد به اين قضيه اشاره كند. او مي گويد:
در ماجراي ورود تيپ عراقي به ذوالفقاريه، منافقين سهم بسزايي داشتند. آنها تمام ساختمانهاي ذوالفقاريه را اشغال و تأميني براي عراقي ها برقرار كرده بودند و عامل اصلي پيشروي عراق به آن جا بودند.
مي پرسم فتح ذوالفقاريه قبل از پيام تاريخي حضرت امام(ره) بود كه فرمودند، حصر آبادان بايد شكسته شود؟
مي گويد: بله !قبل از آن بود. يعني وقتي دشمن از ذوالفقاريه بيرون رانده شد و موفق نشد آبادان را اشغال كند، دست به محاصره آبادان زد. يازده ماه آبادان در محاصره ماند؛ ما روزهاي حساسي را مي گذرانديم. اگر آبادان به دست دشمن مي افتاد تا بندر امام سقوط مي كرد و خرمشهر تنها اتكاي آنها نمي شد و در واقع پيروزي آنها تثبيت مي شد.

امام در جريان همه امور منطقه بودند
امير وقتي به اين جا مي رسد، كمي مكث مي كند و ادامه مي دهد: حضرت امام(ره) باهوش و ذكاوتي كه داشتند دقيقاً در جريان همه امور منطقه بودند و براي خاتمه دادن به اين غائله كه خطر بزرگي را از سر ما رد كرد، آن دستور تاريخي و مهم را صادر كردند كه: «حصر آبادان بايد شكسته شود.»
در حالي كه تا آن روز حضرت امام(ره) هيچ وقت از كلمه بايد استفاده نكرده بودند و همين پيام معجزه آساي امام(ره) حصر آبادان را در مدت كوتاهي شكست.
مي گويم: من شنيده ام در همان زمان بني صدر شما را به خلع درجه تهديد كرده بود، درست است؟
مي گويد: جريان اين بود كه بعد از بيرون راندن دشمن از بهمنشير، ما يك خط پدافند دفاعي درست كرديم كه در اين خط از نيروهاي شهرباني، فداييان اسلام و نيروهاي مردمي كه توسط امام جمعه هاي هر استاني انتخاب و به منطقه اعزام مي شدند، استفاده مي كرديم.
من مجبور بودم همه اين افراد را مسلح كنم و به اسلحه و مهمات تجهيز كنم. بني صدر به صورت كتبي به من نوشته بود كه اگر اسلحه به سپاهي ها و نيروهاي مردمي بدهيد شما را تسليم دادگاه جنگ خواهم كرد و من چون مي دانستم كه اين دادگاه نمي تواند قانوني باشد و هيچ وقت كسي را محكوم نمي كند، به كار خود ادامه دادم، چون من اسلحه به دست كسي مي دادم كه از وطنش و خاكش دفاع مي كرد و كدام دادگاه مي توانست چنين كسي را محكوم كند؟ از اين لحاظ بني صدر خيلي با من در ستيز افتاده بود.و وقتي بني صدر نيروهاي ارتش را اين چنين غيور و وفادار به امام(ره) ديد، زيرپايش خالي شد.

حق شناسي مردم آبادان
از امير درباره ارتباط مردم آبادان با وي و ارتباط او با مردم آبادان در جنگ و بعد از جنگ مي پرسم؟
امير مي گويد: من راوي هستم و جنگ را براي راهيان نور روايت مي كنم. گاهي هم به درخواست صدا و سيماي آبادان از همين جا با مردم آبادان صحبت مي كنم. مردم آبادان چه در زمان دفاع و چه بعد از پايان جنگ مردمي بسيار حق شناس بوده اند.
مي گويم: حتي شنيده ام مي خواستند بهمنشير را به كهتر شير تغيير نام دهند!
امير مي خندد و مي گويد: بله، مردم آبادان آن قدر جدي پيگير اين تغيير نام بودند كه به مجلس هم رفت، اما چون ماه بهمن، ماه پيروزي انقلاب اسلامي است و مهمتر هم هست، بهمنشير به همان نام باقي ماند و من يقين دارم كه همه پيروزي ها از جانب خدا بود و اين همه محبت لطف مردم آبادان است.

دريافت مدال فتح يك
از امير درباره تغيير درجه شان بعد از فتح ذوالفقاريه مي پرسم.
وي مي گويد: بله، خدمت آقا(مقام معظم رهبري) رسيدم و ترفيع درجه گرفتم.
مي پرسم، بعد از جنگ هم از شما قدرداني شد؟
با افتخار مي گويد: من از دست آقا مدال فتح يك را گرفتم. براي من افتخار بزرگي است و متواضعانه عرض مي كنم، وقتي به پشت سر خود نگاه مي كنم و مي بينم تا آن جا كه توان و امكان داشتم به وظيفه ام عمل كرده ام و خداوند هم پشتيبان من بود و همين كه امروز دشمن در خاك ما نيست، براي من ارتقاي درجه و مدال و همه چيز است، يعني كسي كه به وظيفه اش عمل كرده نياز به تشويق ندارد.

فرمانده اين جاست
مي پرسم: امير !آن طور كه قبلاً توضيح داديد، بني صدر به عنوان جانشين فرمانده كل قوا اجازه حركت به ارتش و كلا نيروهاي نظامي را نمي داد، پس شما براي اعزام از چه كسي دستور گرفتيد؟
امير مي گويد: بهتر است كمي به عقب برگرديم. وقتي «امريه» شهيد فلاحي به دست من رسيد، بلافاصله حركت كرديم.
به گردان ما، گردان 153پياده با يك گردان تانك و يك آتشبار مأموريت حركت به سمت خرمشهر داده شد. وقتي ما به فولي آباد اهواز رسيديم، به دستور بني صدر ما را در آن جا مستقر كردند.
در فولي آباد هر روز چندين بار هواپيماهاي عراقي مي آمدند و روي سر ما شيرجه مي رفتند و بمباران مي كردند. من در آن جا نفري داشتم كه پنجاه و ششي بود. او ستوان يك و پزشك بود. خيلي آدم شجاعي بود. يك روز به من گفت: اين جا تلفن نيست؟ من فكر كردم شايد مي خواهد به خانواده اش زنگ بزند. آدم فعالي بود بردمش قرارگاه جنوب و تلفن در اختيارش گذاشتم. بعد از اينكه شماره را گرفت، مي گفت: «ما را آوردند و گذاشتند توي فولي آباد و چه و چه ...!» من زدم به پهلويش كه چيزي نگو ! او گفت: فرمانده اين جاست با خودش صحبت كنيد!» گوشي را به من داد.
شهيد بهشتي بود. ايشان پرسيدند: «او درست مي گويد؟» گفتم: بله درست مي گويد و بعد خداحافظي كرديم.
وقتي به فولي آباد برگشتيم، ديديم دستور آمده كه بالگرد در اختيار ما بگذارند تا به ماهشهر برويم و واحدمان در آبادان مستقر شود. ما زماني به آبادان رسيديم و در آن جا مستقر شديم كه يك روز بعد خرمشهر سقوط كرد. اگر ما زود مي رسيديم شايد مي شد خرمشهر را نگه داشت، اما...!

لذت ديدار با امام(ره)
از عشق و علاقه امير نسبت به حضرت امام(ره) قبلاً خيلي شنيده ام. مي پرسم شما با حضرت امام(ره) ديدار داشتيد؟
با شوقي وصف ناپذير مي گويد: بله! دو سه بار.
مي گويم: امير !وقتي اسم امام(ره) آمد چشمهايتان برق زد و نشاط خاصي در چهره تان پيدا شد. مشخص است هنوز لذت ديدار با امام(ره) در وجودتان هست؟
با حسرت مي گويد: واقعاً لذتبخش بود. ما هر چه داريم از حضرت امام(ره) داريم. من هميشه و در هر جايي مي گويم كه اگر آن نفوذ كلام حضرت امام(ره) كه الهي هم بود، نمي بود، مقاومت معني پيدا نمي كرد. كلاً يكي از اهداف مهم حضرت امام(ره) در انقلاب اين بود كه ترس و جهل را از ميان مردم بردارند. همه كساني كه آن زمان بودند، امروز شاهدند كه با يك كلام ايشان چه مقدار نيرو به منطقه سرازير مي شد.
سرباز، درجه دار، بسيج و ...!
مي پرسم در آن ديدارها حضرت امام(ره) پيامي يا تضميني هم به شما دادند؟
مي گويد: هر وقت پيش ايشان مي رفتيم، همين كه دستي بر سرمان مي كشيدند، كافي بود. جاذبه اي وصف ناپذير داشتند!
امير اضافه مي كند:خاطره اي از حضرت امام(ره) دارم، بگويم؟
با علاقه مي گويم: بفرماييد!
با هيجان خاصي شروع به صحبت مي كند و مي گويد: ما در بانك ملي مستقر بوديم، يك شب دو هواپيماي عراقي آمدند، بمباران كردند و رفتند. منافقين عادتشان بود كه هر وقت هواپيما مي آمد يا توپخانه تيراندازي مي كرد، تلفن آن مركزي را كه بيسيمهاي ما در آن جا بود، گزارش مي كردند. ما مشغول رد گم كني آنها بوديم و داشتيم اوضاع بعد از بمباران را جمع و جور مي كرديم كه تلفن زنگ زد. يكي از بچه ها مدتي صحبت كرد و بعد گفت، سرهنگ شما را مي خواهند. گفتم: كيست؟ گفت: «حاج احمدآقا».
تعجب كردم. گوشي را گرفتم و با ايشان صحبت كردم. گفت من از بيت حضرت امام(ره) صحبت مي كنم؛ «چي شده».
گفتم، مشكلي نيست هواپيماها آمدند، بمباران كردند و رفتند. حاج احمدآقا گفتند: «همينها را بگو امام(ره) گوش مي كنند!»
باور كنيد وقتي صداي امام(ره) را شنيدم، روح از بدنم پرواز كرد.
امام(ره) چند سؤال كردند و من هم پاسخ گفتم. ايشان زير لب دعا كردند و گفتند:«وا... خيرحافظا و هو ارحم الراحمين.»
هميشه همين دعا را بر لب داشتند. وقتي صحبت ايشان تمام شد، همين طور خشكم زده بود و گوشي در دستم مانده بود!
من اين خاطره را گفتم، شما هم بنويسيد تا همه استحضار داشته باشند كه حضرت امام(ره) در جريان جنگ و جبهه ها بودند.
هنوز چند دقيقه از بمباران نگذشته بود كه ايشان تلفن زدند. خب آبادان هم جاي حساسي بود!

جنگ مكتبي
امير اضافه مي كند: مي دانيد دنيا بيشتر با مكتب ما مي جنگيد تا وطن ما. تمام تلاش عراق كه به دستور آمريكا به ما حمله كرد، اين بود كه انقلاب را به زانو درآورد.
در واقع به حيات اصلي ما تك كرده بود. اين بود كه امام(ره) همه را متوجه كرد كه اين جنگ، مكتبي است. كجاي دنياي شما سربازي را ديده ايد كه در حين تك، نمازش ترك نشود و اين بود كه براي همه رزمندگان، وطن بي امام(ره) معني نداشت، چون معني عشق و علاقه به وطن را از امام(ره) آموخته بودند. كل نيروهاي مسلح اگر عشق به امام(ره) و مكتب امام(ره) را نداشتند، معلوم نبود چه مي شد. امام(ره) به هيچ چيز جز رضاي خدا نمي انديشيد.

شكست حصر آبادان
مي گويم: امير، حالا كه به اوج بيان عاطفه ها رسيديد، مي خواهم بپرسم ويژگيهاي شكسته شدن حصر آبادان كه بيشتر شبيه به يك معجزه بود، خارج از چارچوب مسائل نظامي چه بودكه حتي معادلات نظامي جهان را هم بر هم زد؟
امير كهتري مي گويد: اول: فرمان تاريخي حضرت امام(ره) كه براي همه حجت بود و دوم رسيدن اين فرمان به گوش رزمندگان كه وا... از پاي ننشستند تا حصر آبادان را شكستند.
يعني شما بايد باور كنيد كه اگر آبادان به دست دشمن مي افتاد، عيناً وضعيت عراق امروز بر ما حاكم مي شد. آمريكا براي بيرون راندن عراق در ايران مستقر مي شد و اين يعني پايان همه چيز !الان فرصت بيان چگونگي شكسته شدن حصر آبادان نيست، فقط بدانيد كه ما ساعت12 نيمه شب عمليات را شروع كرديم و 10 صبح آن را با پيروزي به پايان رسانديم، اين معجزه نيست؟ !باور كنيد خود من 55 شب نخوابيدم و آب به بدنم نخورد. ماجراي جنگ ما ماوراء الطبيعه بود و اين را فقط آنهايي مي دانند كه در جبهه حضور داشتند.

لشكر پيروز ثامن الائمه(ع)
از امير مي پرسم، شهرت لشكر 77 به لشكر پيروز ثامن الائمه خراسان به چه علت بود؟
وي مي گويد: همان طور كه قبلاً گفتم، لشكر 77 در مناطق مختلف پراكنده بود. براي اين عمليات همه در منطقه جمع شدند و در ماهشهر و آبادان مستقر شدند.

براي نامگذاري عمليات، فرماندهان اسمهاي زيادي را پيشنهاد كردند، اما چون لشكر 77 منصوب به امام علي بن موسي الرضا(ع) بود، عمليات، ثامن الائمه(ع) ناميده شد. عشق سربازان و كادر درجه دار ارتش به امام هشتم حركت عجيب و معجزه آسايي را سبب شد. اين لشكر كه به امر حضرت امام(ره) مأموريت شكستن حصر آبادان را داشت، بعد از پيروزي عمليات، لقب «لشكر 77 پيروز ثامن الائمه(ع)» را از طرف حضرت امام(ره) دريافت كرد.
بعد از آن عراق از نام لشكر 77 وحشت زيادي پيدا كرد و تبليغات زيادي هم عليه لشكر انجام مي داد.
لشكر 77 بعد از آن پيروزي در هر عملياتي كه شركت مي كرد، پيروز مي شد.

آبادان قلب جنگ بود
از امير درباره تأثير اين عمليات در سرنوشت جنگ مي پرسم.
امير مي گويد: دشمن به هدف خود كه تصرف آبادان بود، نرسيد. آبادان قلب جنگ بود و تمام سعي دشمن تصرف آبادان بود، اما شكر خدا با شكست مفتضحانه اي عقب نشيني كرد.
***
فكر مي كنم حدود سه ساعت است كه با امير گفتگو مي كنم.
صداي اذان در فضاي اتاق زيباي امير منوچهر كهتري، ناجي آبادان، مي پيچد. دلم مي خواهد قبل از خداحافظي يك سؤال ديگر را از امير بپرسم و مي گويم:
امير موقع عمليات چه حسي نسبت به آبادان داشتيد و امروز چه حسي داريد؟
امير مي گويد: من همين حالا اگر حتي كلمه آبادان را روي ماشين ببينم، آن قدر چشمم آن را دنبال مي كند تا از نظرم برود. آبادان قلب جنگ بود كه با چنگ و دندان حفظش كرديم. محبت من به آبادان وصف ناپذير است. وصف ناپذير!
***
هنگام خداحافظي، امير با محبت مرا تا پايين پله ها بدرقه مي كند و ماشين شخصي خود را در اختيار سرباز قرار مي دهد تا مرا به مقصد برساند. امير عقيده دارد كه كار ما اهالي مطبوعات خيلي مهم است، چون انعكاس تلاشهاي رزمندگان براي جوانان كه كار بسيار مهم و ارزشمندي است، وظيفه ما محسوب مي شود.

  


ساعتي در خانه يك خواهر شهيد و همسر جانباز ؛يك درود يك سپاس و يك يادآوري

 

* زهرا دلپذير

براي به يادآوردن خاطره كساني كه براي حفظ وطن رفتند و هرگز برنگشتند و يا نيمي از بدن خود را باقي گذاشتند، نياز به بهانه يا



مناسبت خاصي نيست، چرا كه گوشه گوشه اين وطن پر از جاي خالي كساني است كه مي توانستند پدر باشند، برادر باشند، پسر باشند، شهروند باشند و در يك كلمه «باشند».
آنچه مي خوانيد يك مصاحبه نيست، بلكه مجالي است براي يادآوردن و به خاطر سپردن...
***
در كوچه پس كوچه هاي اين شهر، در انتهاي خياباني خلوت كه سكوتش كمتر مي شكند، خانه اي است غريب و شايد قريب؛ خانه اي كه ساكنانش مفهوم صبر و استقامت را به خوبي درك مي كنند. وقتي پا بر حياط محقر و كوچكشان مي گذاريم، تازه مي فهميم كه ناسپاسي مان به زندگي چقدر وسعت دارد. تازه مي فهميم وقتي دلتنگ مي شويم، بايد نگاهمان را راهي خانه اي كنيم كه اهالي آن ايثار را صميمانه تر از هر كس ديگري معنا مي كنند.
***
به منزل يكي از جانبازان جنگ تحميلي، سروان «غلامحسين نجار باشي» آمده ايم. وي در حال حاضر از سوي لشكر  77پيروز ثامن الائمه(ع) براي تفحص شهدا به دهلران اعزام شده است. همسر وي «نسرين طاهري» برايمان از خاطرات تلخ و شيرين و فراز و نشيبهاي زندگي اش در دوران جنگ مي گويد. دوران هشت ساله جنگ تحميلي براي او مثل خيلي هاي ديگر مفهوم ديگري داشت. مفهومي كه به قول خودش باعث شد لياقت خواهر شهيد بودن و افتخار همسر جانباز بودن را بيابد.
***




خانم طاهري برايمان از زماني مي گويد كه دشمن به خرمشهر حمله كرد؛ شبي كه تانكها و هواپيماهاي دشمن براي خانه هاي شهرش قصه آوار خواندند و باراني از جنس سرب و گلوله بر سر بي پناهي مردم باريد و چشمهايي كه تا صبح از وحشت آوار شدن خشت خشت سقفها، ترس را به بيداري نشستند و دلهايي كه تا صبح با قهقهه مسلسلها لرزيدند.
شبي كه بسياري از اقوام و دوستان خود را از دست داد و اين چنين شد كه با دلي پردرد خرابه هاي خاموش و نخلهاي سوخته شهرش را ترك كرد و از آن پس جنگ زده نام گرفت.
***
خانم طاهري و خانواده اش پس از مهاجرت به مشهد تحت حمايت ستاد خودكفايي جنگ زدگان قرار گرفتند و او در همين شهر ازدواج كرد.
وي در همين زمينه مي گويد: همسرم دوست صميمي و همرزم برادرم شهيد «جمشيد طاهري» بود و هر دو در يگان 92 زرهي ارتش اهواز خدمت مي كردند.
وي اضافه مي كند: سال اول دبيرستان، همراه با بچه هاي انجمن اسلامي مدرسه براي مصاحبه با مجروحان جنگ به بيمارستانها مي رفتيم و روزي كه قرار بود به بيمارستان امام رضا(ع) برويم، برادرم تماس گرفت و گفت كه دوستم در همان بيمارستان بستري است.
به ملاقات او هم برويد، اما ايشان صبح همان روز مرخص شده بود و چند روز بعد كه از ماجرا مطلع شد، براي تشكر به منزل ما آمد.
مي پرسم چطور شد كه با ايشان ازدواج كرديد؟ جواب مي دهد: حدود يك سال بعد برادرم، مسأله ازدواج من با وي را مطرح كرد و من كه تا حدودي از ايشان شناخت داشتم و از سويي عاشق لباس ارتش بودم، اين پيشنهاد را پذيرفتم، اما مثل اينكه قسمت نبود اين قضيه در زمان حيات برادرم در خانواده ما اتفاق بيفتد، زيرا در آخرين روزهاي سال 62 در حالي كه براي عيد نوروز آماده مي شديم، آقاي نجار باشي خبر شهادت برادرم را براي ما آوردند و من مسأله ازدواج را به كلي فراموش كردم.
وي مي افزايد: چند ماه پس از شهادت برادرم، ايشان همراه خانواده اش به خواستگاري ام آمد و نمي دانستم چه جوابي بدهم، زيرا اين موضوع مربوط به زماني مي شد كه برادرم زنده بود و حالا برادري وجود نداشت، اما مادرم كه تعلل مرا ديد گفت كه لباسش همرنگ لباس برادرت است؛ بوي او را مي دهد و مي تواند جاي خالي پسرم را برايم پر كند.
***
سروان نجار باشي پس از ازدواج، به دليل خدمت در لشكر 22 زرهي اهواز به همراه همسرش به اين شهر نقل مكان كرد و چند سال بعد به لشكر 77 پيروز ثامن الائمه(ع) مشهد منتقل شد.
خانم طاهري درباره نحوه مجروحيت همسرش مي گويد: وي بي قرار بود، بي قرار جبهه و جنگ؛ چند بار هم براثر اصابت گلوله در عملياتهاي مختلف در بيمارستانهاي اهواز و مشهد بستري شد، اما هيچ گاه از درد و رنج خويش شكايتي نكرد.
وي اضافه مي كند: در حال حاضر هم هنوز چند تركش در ناحيه گردن و دنده هايش دارد و اين مسأله مشكلات زيادي برايش ايجاد كرده است تا جايي كه به هيچ وجه نمي تواند روي زمين بنشيند و به سختي از جايش بلند مي شود، گاهي نيز اين دردهاي مزمن، او را به كلي زمين گير مي كند.
صحبتهايش كه به اين جا مي رسد، آهي مي كشد و مي گويد: با اين حال هيچ گاه شكايتي نداشته و ندارد، حتي تا دو سال قبل كه به اصرار لشكر 77 پيروز ثامن الائمه(ع) براي تعيين درصد جانبازي اش به بنياد مراجعه كرد، اقدامي در اين زمينه انجام نداده بود، زيرا وي معتقد است كه براي رسيدن به منافع خويش اين راه را نپيموده و نيتش كاملاً الهي بوده است.
مي پرسم درصد جانبازي ايشان چقدر است؟
مي گويد: مدارك مجروحيت وي براثر آتش سوزي بيمارستان امام رضا(ع) و بمباران بيمارستان اهواز كاملاً از بين رفته بود و با اينكه هنوز چند تركش در بدنش موجود است، برايش 10 درصد جانبازي تعيين كرده اند، در حالي كه با توجه به شرايط جسماني و مشكلاتي كه تاكنون تحمل كرده است در حق وي رعايت انصاف نشد. البته امثال وي زيادند، كساني كه خلوص نيت به خرج داده و قسمتي از وجود خود را در راه خدا فدا كردند و چون چشمداشتي نداشتند، از مشكلاتشان سخني به ميان نياوردند.
سؤال مي كنم، چطور با وجود مشكلات جسماني به تفحص شهدا رفته ايد؟
مي گويد: تقاضاي خودش بوده و مي خواست خاطرات دوران جبهه و جنگ را زنده كند، هرچه قدر هم اصرار كرديم كه نرود فايده اي نداشت. البته قبلاً بيشتر مي رفت، اما به دليل شرايط جسماني از 6 سال پيش به تفحص نرفته بود.
***
نسرين طاهري، همسرش را اسوه صبر و ايثار و بهترين الگو در طول زندگي مشتركش مي داند و مي گويد: با اينكه در زندگي با مشكلات بسياري مواجهيم، اما وقتي صبوري و متانت همسرم را در برابر اين همه درد و رنج مي بينم، رويم نمي شود گله و شكايتي را نزد وي مطرح كنم.
***
زناني كه همسرانشان جانباز هستند، به ظاهر انسانهايي معمولي و ساده اند، اما روح بزرگي دارند، زيرا پذيرفتن برخي از كمبودها و مشكلات شهامت مي خواهد.
خانم طاهري مي گويد: من فكر مي كنم خدا لطف بزرگي به من كرده است، زيرا آن قدر دوستم داشته كه بتوانم سرم را بالا بگيرم و بگويم خواهر شهيد و همسر يك رزمنده جانبازم و كاش لياقت حفظ اين القاب را به من بدهد؛ اين گونه شايد بتوانم راه برادرم را زنده نگه دارم و آبروي همسرم را حفظ كنم؛ حال بماند كه در حسرت ديدار برادرم مي نشينم و از مشاهده درد و رنج شوهرم رنج مي كشم.
وي با ابراز تأسف از كمرنگ شدن ارزشهاي دفاع مقدس در جامعه مي گويد: بعضي ها از ياد برده اند كه شهدا به خاطر حفظ دين و وطن خويش جان خود را فدا كردند، دليلش هم اين است كه فقط در خانه من، يادي از برادرم مي شود و يا در خانه هاي شهداي ديگر از آنها ياد مي كنند.
***
پاياني نياز نيست. شايد فقط يك درود، يك سپاس و يك يادآوري در برابر اين حجم عظيم ايثار، عشق و از خودگذشتگي براي آنها كافي باشد، اگرچه حقي كه آنها بر گردن ما و اين كشور دارند، هيچ گاه قابل ادا كردن نيست.

  


در ميزگردي با حضور هنرمندان ارتشي مطرح شد؛ فراموش شده ايم !

 

* خديجه زمانيان

هميشه گفته مي شود، هنر وسيله تبليغ است. زباني است كه براي همه مردم آشناست. با هنر مي شود حرفهاي زيادي را گفت. با





هنر مي شود تصاوير زيادي را نشان داد؛ بدون حرف.در اين مدت، در مصاحبه هاي متعدد با اميران ارتش، حرفهاي زيادي زده شد كه گاه به درد دل شبيه بود. با آن كه سالهاي زيادي از جنگ گذشته، اما وقتي پاي صحبت اميران ارتش، سربازان و يا حتي خانواده هاي آنها مي نشينيم، باز هم از جنگ مي گويند. از سختي ها و مرارتهاي روزهاي جنگ و پس از جنگ مي گويند. اگر چه سختي هاي روزهاي جنگ براي همه آنها خاطره شده و وقتي از خاطره هايشان مي گويند، گاه مي خندند و گاه چشمانشان پر از اشك مي شود، اما بيشتر آنها از اينكه از زبان هنر براي بيان حماسه هاي آن روزها كمتر استفاده شده متفق القولند.براي پاسخ به چند سؤال در خصوص نقش هنر در نشان دادن فداكاريهاي ارتش در دوران انقلاب، جنگ و پس از آن، ازهنرمنداني كه با محور ارتش كتاب چاپ كردند، تئاتر ساختند و شعر گفتند، دعوت كرديم تا در ميزگردي شركت كنند.سرهنگ «قاسم كريمي»، نويسنده، متولد 1335 گرمسار؛ بازنشسته ارتش و مؤلف دو كتاب با عناوين «گردان 110 در نبرد 8 ساله» و «خاكريز ابرويي».سروان «فرزاد بيطرف»، شاعر، متولد 1344 مشهد، بسيجي و مؤلف سه مجموعه شعر «آتش دل»، «منظومه فدك» و «مرقومه غدير» و گزيده شعر در دو مجموعه «سرود جاويدان» و «تيغ، قلم، تغزل».سروان «عبدالرضا روحانيان»، كارگردان تئاتر، متولد 1342 بجنورد.«عباس جانفدا»، نويسنده، كارگردان و بازيگر تئاتر، متولد 1356 مشهد، فارغ التحصيل الكترونيك، كارگردان و نويسنده چندين تئاتر كه از ميان آنها نمايش «زنبور مرده» با محور ارتش ساخته شده و در جشنواره سراسري تئاتر ارتش موفق به كسب هشت جايزه در بخشهاي مختلف شده است.
***
* در ابتدا يك سؤال كلي مطرح مي كنيم؛ فكر مي كنيد تا به حال هنر و هنرمندان چقدر توانسته اند فعاليتها و موفقيتهاي ارتش را به جامعه نشان دهند؟
روحانيان: قبل از اينكه در خصوص نقش هنر در معرفي فعاليتهاي ارتش صحبت كنيم، بايد بدانيم كه ارتش نقش بسزايي در پيشرفت و پيروزي جنگ هشت ساله داشته است، اما آن طور كه بايد، زحماتش در بين مردم شناخته نشده است.
اما جالب است بدانيد كه رزمندگان ارتش در كنار ايثارگري هايشان، در عرصه هنر هم فعال بودند، به طوري كه در همان زمان جنگ هم در سنگرهاي كنار نمازخانه ها، سن هاي كوچك زده مي شد و ايفاي نقش مي كردند، اما به خاطر شرايط خاص نظامي كه در ارتش حاكم بود اين فعاليتها به گوش مردم نرسيد و روح هنري و لطيف ارتش به جامعه نشان داده نشد.
جانفدا: من هم موافقم كه ارتش چه در بعد نظامي و چه در بعد فرهنگي، در كشور ما مظلوم واقع و درست معرفي نشده، اما به نظرم الان زمان آن رسيده است كه با ابزار فرهنگي، ارتش را معرفي كنيم و فداكاريهايي كه در دوران دفاع مقدس كرده است را براي مردم تبيين كنيم.
كريمي: نكته اي كه مي خواهم بگويم اين است كه در كارهاي نظامي، گرفتن هدف آسان است، اما نگه داشتن هدف سخت است. ارتش توانست در طول جنگ از مرزها به خوبي حفاظت كند، اگر چه زحمات زيادي كشيد، اما تبليغات كمي براي اين ارگان نظامي شد.
* خود هنرمندان ارتش چه قدر توانسته اند زحمات ارتش را با زبان هنر به جامعه و مسؤولان نشان دهند؟
كريمي: ببينيد، من يك نويسنده ام. سعي كرده ام با قلمم گوشه اي از زحمات نيروهاي ارتش را نشان دهم و اين كار را كرده ام، اما ارتشيهاي كمي هستند كه به سراغ نوشتن مي روند حتي من هم به راحتي نتوانسته ام زحمات بچه هاي ارتش را روي كاغذ بياورم. هشت سال جنگيدن، مدت زمان كمي نيست. در اين هشت سال وظيفه هر نظامي بود كه در جنگ شركت كند. تصور كنيد يك سرباز ساكش را مي بست، دختر كوچكش پاهاي پدر را مي گرفت، اشك مي ريخت و نمي گذاشت او برود. رفتن و جدا شدن از خانواده در اين شرايط بسيار سخت است، اما يك نظامي همه اين شرايط را مي پذيرد. نظامي كه نمي داند افقي برمي گردد يا عمودي. (كريمي مي خندد و مي گويد، اين اصطلاح بچه هاي جبهه بود) نوشتن از اين فداكاريها خيلي سخت است. گاهي كه دلم تنگ مي شود دوست دارم خاطرات آن روزها را بارها و بارها تكرار كنم. يادم مي آيد سربازي بود به نام حسين زاده؛ 25 ارديبهشت سال 1361 خدمت سربازي او تمام مي شد.
روزي كه خدمتش تمام شد، به من گفت: «من را نگه داريد». دستم را بوسيد و گفت: «مي خواهم بمانم».
آن قدر اصرار كرد كه قبول كرديم بماند. در عمليات خرمشهر شركت كرد، آزادي خرمشهر را با چشم خودش ديد، در عمليات مسلم بن عقيل داوطلبانه شركت كرد و شهيد شد. او دوست داشت شهيد شود. هميشه هم مي گفت: «دوست دارم شهيد شوم». به او مي گفتم: «سرباز نبايد شهيد شود، بايد بكشد.» و او مي گفت: «نه، من بايد شهيد شوم تا حقم ضايع نشود.» و سرانجام هم شهيد شد. حالا تصور كنيد من چه طور اين خاطرات را مي توانم بنويسم؟ هر وقت تصميم به نوشتن مي گيرم مي ترسم چيزي از قلم بيفتد يا نتوانم همه جوانب يك حادثه را بنويسم.
* فكر مي كنيد اگر امكانات در اختيار هنرمندان ارتشي قرار بگيرد، اتفاق خوبي در خصوص معرفي ارتش رخ خواهد داد؟
كريمي: ببينيد! وظيفه يك نظامي در زمان صلح آموزش است و در زمان جنگ هم جنگيدن. در زمان جنگ امكانات تبليغاتي خوبي وجود نداشت. گروههاي هنري و تبليغاتي هميشه در حاشيه بودند، چون هدف اصلي جنگيدن بود و كسي آن زمان به فكر تبليغ يا تهيه فيلم نبود. الان هم آمارها هست؛ ارتش در طول سالهاي جنگ 48 هزار شهيد و 270 هزار جانباز تقديم كرده است، اما اگر در فيلمهايي كه ساخته شده اند، دقت كنيد مي بينيد به ندرت به دلاوريهاي ارتش پرداخته شده است.
* فكر مي كنيد حالا كه از دوران دفاع مقدس عبور كرده ايم، هنرمندان ارتش چه بايد بكنند تا بتوانند اين رشادتها را به مردم و جامعه امروز انتقال دهند؟
بي طرف: براي يك ارتشي، به خصوص يك هنرمند ارتشي، هدف مشخص است، اما بايد بستر را برايش فراهم كنند. پنتاگون، تمام امكانات را در اختيار هاليوود قرار مي دهد، كارگردانان از وقايع جنگهاي جهاني فيلم مي سازند و البته آن چه را كه مي خواهند مي سازند نه آن چه بوده و رخ داده است!من به عنوان يك شاعر ارتشي شعرهاي زيادي براي چاپ دارم، اما ناشر امروز به دنبال چاپ چنين چيزهايي نيست. در حالي كه همه مي دانيم، جنگ هنوز تمام نشده و جنگ امروز هم مجروح و تركش خورده دارد و آن زخم ديده ها؛ جوانهاي امروزند.
روحانيان: ما در جنگ امكانات داشتيم، اما اجازه استفاده از امكانات را براي بيرون و خارج از ارتش نداشتيم. البته حالا مدتي است كه مسؤولان ارتش هم به اين باور رسيده اند كه نظامي ها مي توانند با وجود نظامي بودن به لطافت هنر برسند و با اين وسيله، ارتش را به جامعه بشناسانند، قبول كنيد كار دشواري است. سالها همه بر اين باور بوده اند كه ارتش براي نظام جمهوري اسلامي كاري نكرده و هر چه بوده وظيفه بوده و حالا ما هنرمندان ارتشي با زبان هنر بايد اين ديدگاه را تغيير دهيم.
جانفدا: همه كساني كه در اين جا جمع شده اند و در مورد اين مسأله صحبت مي كنند، نظامي اند. من به عنوان هنرمندي كه نظامي نيستم، اما با تمام ارگانهاي نظامي كار كرده ام و تجربه هاي مختلف را در حوزه نظامي داشته ام، مي گويم كه به هنرمندان نظامي اجازه بروز استعدادهايشان داده نمي شود. حتي به آنها اجازه داده نمي شود خارج از محيط نظامي كار كنند. بايد چندين مسؤول تأييد كنند و از چند خوان عبور كنند تا بتوانند خارج از محيط نظامي كار كنند. من مي خواهم اين جا، نكته اي را بگويم و آن وظايف مسؤولان است. مسؤولان، سه وظيفه مهم بر عهده دارند: هدايت، نظارت و حمايت. آنها دو وظيفه اول را به خوبي انجام مي دهند، اما بحث حمايت را جدي نمي گيرند ! انگار فراموش كرده اند كه موظفند از هنرمند حمايت كنند!براي همين نه براي هنرمند نظامي و نه براي من غيرنظامي كه مي خواهم در حوزه نظامي فعاليت كنم، هيچ بستري فراهم نمي شود. در حالي كه مطمئنم، ارتش به لحاظ سخت افزاري بيشترين و بهترين امكانات را دارد، اما در بعد تبليغات ضعيف عمل مي كند و وارد اين مقولات نمي شود و كسي را هم كه بخواهد وارد شود، آن قدر در دالانهاي ادارات مختلف سرگردان مي كنند كه هنرمند ترجيح مي دهد عطاي اين كار را به لقايش ببخشد! مثلاً من براي ارتش يك تئاتر ساختم و ترجيح مي دهم ديگر اين كار را نكنم، چون حتي از بعد معنوي و عاطفي هم از من حمايت نشد! در حالي كه همه مي دانيم ارتش چه در زمان جنگ و چه در زمان صلح رشادتها و فداكاريهاي زيادي كرده است، اما نمي دانم چرا خود ارتشي ها اصرار دارند اين مظلوميت وجود داشته باشد، در حالي كه ارتش بايد به دنبال هنرمندان باشد و نيروهايش را براي تبليغ به مراكز مختلف صادر كند.
بي طرف: جالب است بدانيد كه در ارتش كارشناسهايي هستند كه وقتي مي خواهند كار هنري را قضاوت كنند، سليقه هاي شخصي شان را براي داوري يك اثر، اعمال مي كنند، چون اين به اصطلاح كارشناسها هنوز الفباي آن هنر را نمي دانند!بهتر است اگر قرار است فيلمي ساخته شود، از هنرمندان ارتش استفاده كنند، چون به هر حال آنها اين روزها را ديده اند يا اگر هنرمند ارتشي در عرصه هنر فعاليت مي كند، معرفي اش كنند. من مي دانم چرا جلوه هاي ويژه همه فيلمهاي سينمايي جنگي بر عهده يك نظامي بود، اما هيچ وقت، شخصيت نظامي او معرفي نشد.
كريمي: شما دقت كنيد ببينيد تا به حال چند فيلم در خصوص فرماندهان ارتش ساخته شده است؟! همه فرماندهان گمنامند. اين همه فيلم با موضوع جنگ و آدمهاي جنگ ساخته شده، اما در هيچ كدام از آنها نامي از فرماندهان ارتش برده نشده است، در حالي كه سينه بچه هاي ارتش پر از اسرار است؛ اسرار جنگ؛ ناگفتني هايي كه هنوز به توصيف درنيامده و گوشه خانه ها فراموش شده است.
* بنابراين مي توان گفت كه هنرمندان ارتشي مي توانند مشاوران خوبي در امر توليد آثار هنري با محور جنگ باشند؛ چقدر از اين هنرمندان براي توليد آثار هنري استفاده شده است؟
كريمي: ببينيد! كارشناس نظامي بايد در پروسه توليد فيلمهاي نظامي حضور داشته باشد تا حيثيت و تاكتيكهاي نظامي گري حفظ شود، اما متأسفانه اين اتفاق هنوز نيفتاده است. گاهي در فيلمها به جاي آن كه قدرت قواي نظامي ما نشان داده شود، دشمن آن قدر كوچك و ضعيف نشان داده مي شود كه نسل جوان امروز تعجب مي كند كه با اين دشمن ضعيف، چرا جنگ ايران و عراق هشت سال طول كشيد، در حالي كه دشمن ما ضعيف نبود، بلكه آن قدر قدرت داشت كه توانست كشور كويت را يك روزه بگيرد. جانفدا: اگر كارگرداني بخواهد فيلمي با محور روان شناسي بسازد، به سراغ مشاور روانشناسي مي رود. آخر تيتراژ فيلمها با موضوعات مختلف هم اسم كارشناس را مي بينيم، مثلاً روانشناس يا كارشناس مذهبي، اما تا به حال عنوان كارشناس نظامي را در انتهاي فيلمهاي جنگي ديده ايد؟! با اينكه تا به حال فيلمهاي زيادي در حوزه جنگ ساخته شده است. به تازگي نيروي انتظامي به نهادهاي مختلف بخشنامه ابلاغ كرده كه هر فيلمي بخواهد با موضوع پليس ساخته شود، حتي اگر نقش پليس كوتاه باشد، بايد از «ناجي هنر» مجوز ساخت بگيرد و از مشاوران و كارشناسان پيشنهادي آنها هم در ساخت فيلم استفاده كنند، اما اين اتفاق هنوز در ارتش رخ نداده است و ضرورت آن كاملاً احساس مي شود.

  


تصوير كمرنگ ارتش بر پرده سينما؛ چرا اين اتفاق افتاد؟

 

*ميلاد كياني

در نگاهي گذرا به سينماي ايران در گذر از هشت سال جنگ تحميلي، بايد به نقش و نحوه حضور ارتش جمهوري اسلامي ايران بر پرده سينما نگاهي تازه داشت.




كمي تأمل بر فيلمهايي كه با عنوان «دفاع مقدس» توليد شده است، اين واقعيت را نمايان مي سازد كه حضور ارتش به عنوان يك نيروي مهم و ارزشمند در جريان دفاع مقدس، تا حد بسيار زيادي به تصوير در نيامده است و سينماي ايران به اين دسته از رزمندگان كه در جريان هشت سال جنگ تحميلي، از جان خود مايه گذاشتند و به دفاع در برابر حمله دشمن پرداختند، توجه آن چناني نكرده است.
اين مسأله به هر علت رخ داده باشد و هر دليلي كه براي آن آورده شود، طبيعتاً نمي تواند توجيهي براي كمرنگ بودن تصوير ارتش جمهوري اسلامي ايران بر پرده سينماها باشد.
مروري بر تاريخ هشت سال دفاع مقدس نشان مي دهد كه ارتش، يكي از مهمترين نهادهايي بوده است كه در روزهاي آغازين جنگ و با توجه به همه مشكلاتي كه پس از وقوع پيروزي انقلاب اسلامي ايران در بهمن 57 در پيش رو داشت، با تكيه بر توانايي هاي خود و با توجه به امكانات اندك در اختيارش، توانست در جبهه هاي غرب كشور، سدي محكم در برابر حملات دشمن ايجاد كند و اجازه ندهد كه صدام بتواند به ايده آلهاي خود، از جمله فتح سه روزه تهران، دست يابد.
اين مسأله وقتي بيشتر اهميت خود را مي نماياند كه بدانيم ارتش در آن روزها، تنها نهادي بود كه دانش و قدرت دفاع در برابر حملات دشمن را داشت و توانست در سخت ترين شرايط، بار اعظمي از سختي هاي دفاع را به دوش بكشد و پس از آن بود كه با حضور نيروهاي مردمي متشكل از نيروهاي سپاه و بسيج، خط تدافعي نيروهاي ايران در برابر حملات دشمن غاصب، بيشتر تقويت شد.
اما سؤال اين جاست كه چه عواملي تاكنون باعث آن شده است كه تصوير ارتش بر پرده سينما، اينقدر كمرنگ به نظر برسد؟
مهمترين عاملي كه در جريان چنين اتفاقي بايد به آن توجه كرد، شايد عدم سرمايه گذاري مسؤولان در تبليغات براي ارتش باشد. اينكه مسؤولان ارتش و دست اندركاران امور آن، تاكنون، آن چنان كه بايد و شايد، براي بيان نقش و شكل و اهميت حضور ارتش در جنگ، سرمايه گذاري نكرده اند. سينما هنر گرانقيمتي است كه بيش از همه چيز، نيازمند حامي و سرمايه گذاري است كه بتواند با پشتيباني از جريان توليد و سپس حمايت از اكران فيلم، اجازه ساخت و نمايش يك فيلم را بدهد و اين اتفاق، درباره ارتش جمهوري اسلامي ايران كمتر افتاده است و مسؤولان اين بخش، كمتر به مقوله توليد و يا حتي حمايت از توليد فيلم وارد شده اند.
مروري بر فيلمهاي دفاع مقدس نشان مي دهد كه در كمتر فيلمي از اين گونه سينمايي مي توان رد پايي از حضور و نقش ارتش ديد.  اين نكته البته، تخطئه حضور ارتش در جنگ نمي تواند باشد، بلكه شايد نشانه اي باشد از كم كاري هنرمنداني كه بايد با تأكيد بر حضور همه گروههاي مختلف در جنگ، تصوير واقعي تري از اين اتفاق مهم مي آفريدند.
از ديگر دلايلي كه شايد بتوان آن را در ارائه تصوير كمرنگ ارتش در دفاع مقدس در عرصه سينما مهم دانست، نوع نگاه متوليان امور تبليغات جنگ بوده و هست. پس از جنگ تحميلي، نهادهاي مختلفي با هدف حفظ و نگهداري آثار جنگ و تلاش در جهت ارائه تصويري صادقانه و درست از اين اتفاق به وجود آمدند، اما متأسفانه درست عمل نكردند و در نتيجه بخشي از آدمها و نهادهاي مرتبط و مسؤول در جنگ، از جمله ارتشيان، كمتر ديده شدند.
سينماي ايران تاكنون به ندرت توانسته است به تصويري واقعگرايانه از مردان دلير عرصه هاي خون و نبرد اين سرزمين دست يابد. بخشي از عدم واقعگرايي اين تصوير، به تلقي و برداشت سينماگراني برمي گردد كه بيشتر از آنكه درگير واقعيات جنگ باشند، درگير حس جذاب اكشن و درگيري هاي بصري اين نوع سينما بودند و آدمهاي فيلمهايشان، بيشتر از آنكه رزمندگان واقعي جنگ باشند، موجوداتي فراواقعي به نظر مي رسيدند كه مي توانستند يك تنه در برابر يك لشكر دشمن بايستند.
اما همانقدر كه اين مسأله غير واقعي به نظر مي رسيد و آدمهاي اين نوع سينما غير طبيعي به نظر مي رسيدند، ديده نشدن بخش اعظمي از آدمهاي حاضر در عرصه جنگ هم، از واقع بيني تصويرهاي سينماي ايران مي كاست.
در مروري بر فيلمهاي سينماي دفاع مقدس، كمتر مي توان تصويري از يك ارتشي بر پرده سينما ديد يا اگر هم اين چنين اتفاقي افتاده باشد، آنقدر كوتاه و گذراست كه به چشم نمي آيد و اين يعني ناديده گرفتن بخشي از آدمهاي جنگ اين سرزمين، كساني كه پا به پاي يكديگر، در برابر دشمنان اين آب و خاك سينه سپر كردند و در دفاع از اين كشور، از جان و مال خويش مايه گذاشتند.
*
هنوز هم دير نيست. فيلمهاي خوب تاريخ سينما در عرصه جنگ، معمولاً سالها بعد از پايان جنگ ساخته شده است. معمولا بايد زماني بگذرد تا از كمي دورتر، به يك حادثه يا اتفاق نگريسته شود. نقاط قوت و ضعف آن هم به چشم نمي آيد و اين مسأله درباره دفاع مقدس و هشت سال جنگ تحميلي نيز صادق است.
هنوز هم فرصت هست تا با فراهم آوردن شرايطي براي توليد فيلمهايي كه به دلاوريها و تلاشهاي ارتشيان اين سرزمين در دوره دفاع مقدس مي پردازد، خلاء كمبود اين نوع فيلمها پر شود و سعي شود تا تصويري درست و ارزشمند از اين قشر فداكار ارائه شود.

  


لبخند پشت خاكريز

 

* سرهنگ قاسم كريمي

به سمت اهواز!
در روز سوم خردادماه سال 1361 كه خرمشهر بعد از 19 ماه از اشغال دشمن آزاد شد و حدود 15 هزار نفر از نيروهاي دشمن به اسارت



درآمدند، بخش فارسي راديو بغداد با آب و تاب تمام اعلام مي كرد كه ما تنها خرمشهر را از دست نداده ايم، بلكه نيروهاي ما به طرف اهواز در حال پيشروي هستند. «راديو بغداد از جهتي درست مي گفت؛ 15 هزار اسير با دست هاي بسته و خلع سلاح شده توسط سربازان و بسيجيان ما به طرف اهواز هدايت مي شدند تا به كمپ اسرا ملحق شوند!»

خانه ام كو؟
سال اول جنگ يكي از همكاران ما در كوچه حسين باشي خيابان خواجه ربيع مشهد خانه اي خريد و خانواده اش را در آن جا اسكان داد و بلافاصله به مناطق جنگي اعزام گرديد. بعد از دو ماه از جبهه برگشت و نيمه هاي شب به مشهد رسيد. بعد از پياده شدن از تاكسي، به علت مشابه بودن كوچه ها، خانه خودش را پيدا نكرده بود !در آن شب زمستاني. در آن حوالي كسي را نمي بيند كه به كمك او آدرس منزلش را پيدا كند. بعد از گشت و گذار زياد، به حرم امام رضا(ع) مي رود و تا صبح در آنجا مي ماند. روز بعد به بنگاه معاملات املاك مربوط مراجعه مي كند و از روي سوابق و پرونده خريد و فروش خانه، آدرس منزلش را يادداشت و به خانه اش مراجعه مي نمايد!

افسر بيايد كروكي بكشد!
يكي از دوستان و همرزمان تعريف مي كرد بعد از عمليات خيبر در آبراه هاي جزاير مجنون با قايق موتوري در حال گشت زني بوديم. دو طرف آبراه ها پوشيده از نيزار و داراي پيچ و خم بسيار بود. سر يك پيچ، قايق ما با شدت با يك قايق ديگر كه از مقابل مي آمد برخورد كرد و چند دور، به دور خودمان  چرخيديم. صداي قايق موتوري ما و عدم ديد باعث آن تصادف شده بود. وقتي قايقها به حالت سكون درآمدند، من به خيال اينكه قايق مقابل به گردان مجاور مربوط است و براي گشت زني از مأموريت برمي گردند، گفتم حالا بايد اينجا بمانيم تا پليس راهنمايي بيايد و كروكي بكشد تا مقصر مشخص شود !ناگهان متوجه شدم قايق مزبور عراقي است و چند نفر سربازان دشمن در آن سوار هستند. به محض اينكه اسلحه ها را به طرف آنها گرفتيم، بدون مقاومت تسليم شدند و آنها را به يگان آورديم.

فراري!
در مناطق جنگلي كردستان به علت صعب العبور بودن كوهها، براي تداركات از قاطر استفاده مي كرديم. گردان ما 5 رأس قاطر داشت كه يكي از قاطرها در هنگام اجراي مأموريت متواري گرديد و تلاش سربازان براي پيدا كردن آن بي فايده بود.
در نتيجه گردان ما گزارشي به رده بالا فرستاد:
از گردان... ركن چهارم شماره ....
به فرماندهي محترم تيپ ركن چهارم تاريخ .../2/65 

موضوع: قاطر فراري
محترماً به استحضار مي رساند، از 5 رأس قاطر موجودي گردان، يك رأس آن در هنگام اجراي مأموريت و بعد از تخليه بارش در ارتقاعات شيلر از يگان متواري گرديد و تلاش سربازان قاطر چي جهت دستگيري آن بي فايده بوده و از تاريخ .../2/65 قاطر مورد بحث فراري محسوب شده و از آمار و دارايي يگان كسر مي گردد. اما چند روز بعد قاطر فراري پيدا شد و گردان گزارش ديگري به تيپ ارسال نمود.
همانطوري كه پيرو شماره قبلي به عرض رسيد، قاطر چموش كه در تاريخ فوق فراري شده بود، خودش به يگان مراجعه نموده است. مراتب جهت اطلاع و مزيد نمودن به آمار اعلام مي گردد.
فرمانده گردان...

نفرين بر دهاني كه بي موقع بخندند!
در يكي از مرخصي ها كه از انديمشك به طرف تهران در حركت بودم، در كوپه قطار ما يك سرباز مجروح همسفر ما بود كه دندانهايش را به هم قفل كرده بودند و غذايش را با ني مي خورد.
وقتي از او سؤال كردم چگونه مجروح شدي؟ گفت: من مسؤول غذاي گروهان بودم، در داخل ماشين نيسان وانت و به طرف خط مقدم جبهه مي رفتيم كه غذا را بين سربازان تقسيم كنيم.
من در همان وضعيت با راننده خودرو مي گفتم و مي خنديدم، در حالي كه دهانم كاملاً باز بود، يك تير كلاشينكف دشمن بعد از عبور از شيشه خودرو به داخل دهان من رفت و بدون اينكه به زبان يا دندان من اصابت كند از استخوان فكم عبور كرد و مرا مجروح نمود بعد از چند روز بستري بودن در بيمارستان اهواز، اكنون مرخص شده ام و حداقل يك ماه بايد فكم قفل باشد تا جوش بخورد. (اين هم يك رقم مجروح شدن در جنگ بود)

  


فرهنگ جبهه

 

از خط مشكي بيا: بي سيم را قطع كن و با تلفن صحبت كن
فندك بزن: يك گلوله منور شليك كن




لقمه در گلويش گير كرد: خودرو حامل غذا به مقصد نرسيد
لقمه در راه است: خودرو حامل غذا در راه است
آسمان بي ستاره شد: فرمانده شهيد شد
خر چنگ ها مي آيند: تانكها مي آيند
نرگسي (هويچ فرنگي): گلوله خمپاره 60 ميلي متري
مزرعه چغندر: ميدان مين
آسمان ابري است: اوضاع وخيم است
چشم فرمانده: ديده بان خمپاره يا توپخانه
گوش فرمانده: استراق سمع يا پايگاه شنود
هر چه داشته خرج كرده: هر چه نيرو در اختيار داشته، به كار برده است
مهمان ناخوانده داريم: از دشمن اسير يا پناهنده داريم
عروسي تمام شد: مأموريت گشتي يا عمليات تمام شد
مادر گروهان: سر گروهبان يگان
افقي رفتن: شهيد شدن
اين جا سرقفلي دارد: خطر اين جبهه كم است
اين جا را به چشم خريدار نگاه كن: به احتمال زياد مأموريت اصلي و تصرف هدف به عهده شماست
نقل و نبات نداريم: مهمات نداريم (نخود و لوبيا هم گفته مي شد.)
به هم دست بدهيد: فرماندهان دو يگان، در حين انجام مأموريت، يكديگر را پيدا كنند
همسايه مان عروسي دارد: يگان همجوار، مأموريت گشتي يا عمليات ديگري دارد.
ساچمه پلو: عدس پلو
فشنگ پلو: لوبيا پلو يا باقلا پلو
چمن پلو: سبزي پلو
قاراش ميش پلو: استامبلي پلو
بابا مي آيد: فرمانده مي آيد
بابا بزرگ مي آيد: فرمانده رده بالا مي آيد
جهيزيه اش زياد است: اين سرباز اضافه خدمت زيادي دارد!
فلاني آشخور است: هنوز جديد است
عروس ميدان جنگ: رسته پياده نظام

  


خاطره اي از يك سرباز تاريخ مصرف گذشته ؛من كارگر نيستم، سربازم!

 

*عباسعلي سپاهي يونسي
خاطره نوشتن خيلي خوب است. آدم فراموش نمي كند گذشته اش چه جوري گذشته است. هر وقت دلش خواست مي تواند گذشته اش را جلوي چشمش بياورد، بخندد و يا احياناً گريه كند! من هم روزي روزگاري نوشتن خاطره را دوست داشتم. همان روزهايي كه مثل شما سرباز بودم و سربازي هم يعني خاطرات تلخ و شيرين، شيرينش مثل اينكه با دوستان تازه اي آشنا مي شوي و تلخش مثل اينكه مجبور شوي صدبار بشين پاشو انجام دهي، آن هم نصف شب زمستان كه آدم توقع دارد در رختخواب گرم و نرم خوابيده باشد!
اما خدمت شوخي بردار نيست. خدمت، خدمت است و بايد قيد خيلي چيزها را بزني تا بتواني با موفقيت آن را به پايان برساني و بعد تازه برسي سر خانه اول و بيكاري و علافي كه البته به من اصلاً مربوط نيست كه شما بعد از خدمت پارتي داريد كه سركار برويد و يا قرار است بدون پارتي كوچه و خيابان محله تان را متر كنيد!
به هر حال متر كردن كوچه و خيابان هم يك شغل است، البته شغلي بدون بيمه شدن و دستمزد و باقي قضايا.
همان هفته هاي اول خدمتم بود؛ يك پنج شنبه، جمعه را مرخصي داده بودند.
مسير پادگان «جوادنيا» در «آبيك» قزوين را تا خانه دايي ام در تهران مثل قرقي آمده بودم. اگر دست خودم بود و امكانات اجازه مي داد مثل قرقي تا «يونسي» مي رفتم اما چه فايده كه فرصت كم بود و بدي تهران هم اين بود كه از آبادي آن روز ما كه حالا البته شهر شده دور بود. البته از اين جهت من شانس نياورده بودم.
اگر آورده بودم روستاي ما كجا و آبيك قزوين كجا؟ شانس مي آوردم خدمت مي افتادم پاسگاه روستايمان و مسير خانه تا پاسگاه را با موتور «ايژ» آن روزمان مي رفتم، اما چه فايده كه نشد.
داشتم مي گفتم؛ پنج شنبه، جمعه بود و حالا بعد از يك استراحت جانانه از خانه دايي ام بيرون زدم. گفتم بروم بيرون تا تهران را از نزديك ببينم. چند خيابان از خانه دايي ام دورتر نرفتم تا احياناً گم نشوم! تهران است ديگر، آن قدر بزرگ است كه ناگهان متوجه مي شوي كه گم شده اي، آن وقت خر بيار و باقالي بار كن!
خسته شده بودم. خودم را به مغازه اي رساندم و يك نوشابه تگرگي خريدم. دم در مغازه نوشابه را عاقبت به خير كردم و هورت كشيدم.
بعد هم براي اينكه حسابي كيف كنم و باز تشنه ام نشود كنار ديواري نشستم تا استراحت كنم. داشتم رهگذران را تماشا مي كردم كه تند و تند مي آمدند و رد مي شدند و كوچه هاي تهران را با كوچه هاي «يونسي» مقايسه مي كردم كه آقايي قد بلند با سبيل بلند خود نزديك شد و گفت: بيكاري؟
- بله بيكارم! (با خودم فكر كردم مرد حسابي آدم بيكارتر از من هم سراغ داري؟ مي بيني كه چه جوري نشستم و دارم كيف مي كنم!)
- كمك مي كني مقداري وسايل از ماشين پياده كنيم؟
- بله آقا! گفتم حالا قسمت شده كه بچه هاي يونسي به مردم تهران هم كمك كنند، عيب ندارد. ما كه توي ده كلي موتور هل داده بوديم و در جمع كردن كاه به برادرم كمك كرده ام بگذار به اين بنده خدا هم كمك كنم.
با مرد به طرف خانه اش راه افتاديم. وقتي رسيديم خاوري را نشانم داد كه تا خرخره پر از وسايل خانه بود، يخچال، كمد، لباسشويي، آفتابه، ليف، پنكه برقي و حتي سنگ پا! اين سنگ پا را بعد از باز شدن در ماشين و افتادن آن جلوي پايم ديدم.
يك لحظه گفتم: از خير اين كمك كردن بگذرم. ولي مرام روستايي خفتم را چسبيد كه: كجا عباس آقا؟ اين آدم به كمك تو احتياج دارد تنهايش نذار.»
غير از من يك آقاي ديگر هم بود. برايم معلوم شد تهران هم آدمهاي خوب دارد. فقط بايد موقعيتش پيش بيايد تا با آنها آشنا شوي!
كار شروع شد. آقاي بلند بالا، بفهمي نفهمي دستور هم مي دهد! از اين كارش خوشم نمي آيد، اما به روي خودم نمي آورم فوقش بعد از خالي كردن «خاور» ديگر به هيچ تهراني كمك نمي كنم.
براي لحظه اي آقاي بلند قد داخل حياط مي شود. آن هم بعد از اين كه ما دو نفر يك يخچال بسيار سنگين را به طبقه دوم مي رسانيم البته به علاوه لباسشويي و آينه كمد و ...
آقاي ديگر كه حالا با هم همكار شده ايم مي پرسد چند مي خواي بگيري؟
مي گويم: چي چند مي خوام بگيرم؟!
آقاي ديگر كه يك جورايي احساس مي كند واقعاً شهرستاني ام مي گويد: بابا مزدت را چند طي كردي؟
من كه نزديك است از گوشهايم دود بيرون بزند تازه مي فهمم آقاي بلند من را با كارگر سرگذر اشتباه گرفته است!
حالا نمي دانم چرا اين طور فكري كرده است گمان نكنم قيافه من ربطي به كارگر داشته باشد، البته قبول دارم كله تراشيده و صورت آفتاب سوخته و لباسهايم كمي با تهرانيها تفاوت دارد، اما ديگر نه تا اين حد كه «سرباز» را با كارگر سرگذر اشتباه بگيرد!
داشت به رگ غيرتم برمي خورد، اما وقتي كه فكر كردم قرار است پول بگيرم آرام شدم! كارش نمي شود كرد پاي پول كه وسط مي آيد آدمها شل مي شوند. بعد از يكي دو ساعتي سرانجام وسايل را خالي مي كنيم.
آقاي بلند پولهايش را درمي آورد و دو تا هزار توماني سبز نوي نو مي گذارد كف دستم. چشمهايم برق مي زند و به جاي برگشتن به خانه دايي ام يك راست برمي گردم سرهمان جايي كه نشسته بودم و مي نشينم...

  


بازمانده ناوچه سهند در گفتگو با قدس:
مي خواهم از دلتنگي هاي «سهند» بگويم

 

* زهره كهندل

گفت: لباس نيروي دريايي سفيد است و مقدس مثل دلهاي رزمندگان. 22 ساله بود كه اين لباس را به تن كرد و امروز پسر 10 ساله 



اش، «عليرضا» لباس پدر را به تن مي كند و با آستين هاي تا شده نشان افتخار پدر را بر سينه مي زند و احترام نظامي مي گذارد.
امروز ناخدا دوم «نادر مباركي» كه گرد ميانسالي بر چهره اش چروك انداخته، با خاطرات ناوچه سهند زندگي مي كند. ناوشكني كه غرش چرخ دنده هايش آبهاي خليج فارس را مي شكافت و آرام نداشت.
ناخدا مباركي هر بار كه به بندرعباس مي رود، پاي ساحل خليج فارس مي نشيند و در مزار شهداي ناو «سهند» شانه هايش مي لرزد. همچنان كه روايت آن لحظه ها در دفتر روزنامه هم شانه هاي او را مي لرزاند و اشك، پهناي صورتش را خيس مي كند.
***
* «عليرضا» هم دوست دارد ارتشي شود؟
** خيلي، اين را مي شود از بازيهاي كودكانه اش فهميد. او فرمانده ارشد ارتش خانه ماست!
* پس مي خواهد وارث لباس نظامي پدرش باشد؟
** من هم وارث لباس نظامي پدرم بودم...
* براي «عليرضا» خاطرات جنگ را هم تعريف مي كنيد؟
** بيشتر خاطراتي را كه جذابيت داشته باشد.
* مگر جنگ جذابيت هم دارد؟
** دفاع، بله !رشادتهاي همرزمانم و قهرماني آنها نه تنها براي بچه ها، بلكه براي همه جذاب است. شايد تصور اينكه يك نوجوان 13 ساله نه توي بازي، بلكه در واقعيت به خودش نارنجك بست يا رشادتهايي كه در يك كشتي رخ داد و شايد هم غرق شد سخت باشد، اما واقعيت دارد.
* آن رشادتها غرق نشده، چون هنوز بازماندگاني دارد و شما يكي از راويان رشادتهاي ناو «سهند» هستيد. برايمان روايت كنيد؟
** بگذاريد از اينجا شروع كنم. 7 آذر- روز نيروي دريايي- ناوچه پيكان با ناوچه هاي عراقي درگير مي شود و 80 درصد نيروي دشمن را از پا مي اندازد. نيروي دريايي ما چنان قوي و محكم بود كه نيروي دريايي عراق در برابر ما حرفي براي گفتن نداشت. اما روز 29 فروردين سال 67 كه با عنوان روز ارتش نامگذاري شده است، رزمندگان ناوچه «سهند» همه روزه بودند. ماه مبارك رمضان آن سال با روزهاي آغازين بهار مصادف شده بود. ساعت 4 بعد از ظهر يكي از 5 ناوگان آمريكاييها در خليج فارس به يكي از مين ها برخورد مي كند و اين موضوع بهانه اي براي حمله مي شود. اولين موشك به مركز كنترل برق ناوچه «سهند» برخورد مي كند و شادروان صفرزاده و شادروان آزادي اولين شهداي اين ناوشكن هستند.
* چگونه شهيد مي شوند؟
** اين دو پشت پدافند بودند و به طرف هواپيماي آمريكايي شليك مي كردند. هر دو توي فانال (دودكش) پرت مي شوند و جسدشان هيچ وقت پيدا نمي شود. البته خيلي از بچه ها مفقود الجسد هستند و با كشتي غرق شده اند.
* آقاي مباركي! هنوز اذان مغرب نگفته و با دهان روزه خون بچه ها شتك مي زند به ديواره هاي ناوشكن سهند؟
** بله، موشكها يكي پس از ديگري بر ناو فرود مي آمد. خيلي ها براي نجات ديگران، خودشان شهيد شدند. شهيد پرهيزكار رفت كه براي مجروحي آب بياورد كه بدن پاكش را آب به امانت گرفت. شهيد ابراهيم زاده را هم هيچ گاه با دست و پاي سوخته و چشمهايي كه داغي آتش آن ها را نمي توانست ببندد، فراموش نمي كنم. شهيد قهرماني هم تا آخرين نفس پشت پدافند 35 ميلي متري به دشمن شليك مي كرد. هواپيما كه راكت را زد شهيد ابراهيم زاده غرق در خون به توپش تكيه داده بود و لبخند بر لبانش محو مي شد.
بيش از 8 موشك و 20 راكت و بمبهاي ليزري به ما شليك شده بود. من پشت پدافند 20 ميلي متري مستقر بودم كه يكي از موشكها به سوي من پرتاب شد. روي عرشه كشتي پرت شدم ناو به سمت چپ كج شده بود و داشت غرق مي شد. جريان آب را لا به لاي انگشتان دست و پايم و حتي زير گوشم احساس مي كردم. ناو كم كم داشت خودش را به دريا مي سپرد و پايين مي رفت.
* و حالا آب داشت تن شما را هم فرا مي گرفت...؟
** توي دريا پريدم. يكي از بچه ها تخته اي را انداخته بود روي آب. من يك طرف بودم و او يك سوي تخته. چند متري از ناو دور شديم كه هواپيماي آمريكايي راكتي را پرتاب كرد و او شهيد شد. تن پاك «بهزاد قناد» غرق خون شده بود. با دستم تخته را روي آب مي كشيدم؛ روي آب، آتش شعله مي گرفت و دريا شده بود كوهي از پاره هاي آتش. حدود 200- 300 متري از ناو دور شده بوديم كه تن پاك «بهزاد قناد» را با جليقه نجات روي آب رها كردم. اين صحنه ها هيچ وقت از يادم نمي رود. انگار كه ملكه ذهنم شده باشد. آنها بهترين عزيزانم بودند.
* اذيتتان نمي كند اينكه ديگر حضور ندارند؟
** نمي دانم شايد من لياقت نداشتم كه ماندم.
* آن ملكه ذهني كه گفتيد، آشفته هم مي شود؟
** شبها آرامش ندارم. اين آشفتگي هاي ذهني وقتي با دردهاي تنم همراه مي شوند خواب را از چشمانم مي ربايند.
* برگرديم به تخته روي آب و تن زخمي شما كه روي آب شناور بود؛ بعدش چه شد؟
** يك گروه 8 نفره از بچه ها را پيدا كردم و به آنها پيوستم. سوار قايق كه شدم متوجه سوراخ آن شدم و دوباره جريان آبي كه لا به لاي انگشتانم جا باز مي كرد. همه پريديم توي آب و دستانمان را به يكديگر قفل كرديم. كوسه ها بوي خون را فهميده بودند و دور ما مي چرخيدند. ساعت 6 بعد از ظهر، دريا طوفاني شده بود و هوا رو به تاريكي مي رفت، رنگ غروب شتك زده بود به دريا و رنگ سرخ خون بچه ها را تشديد مي كرد.
* ناوشكن «سهند» آن زمان چه وضعيتي داشت؟
** سهند داشت كم كم از ديدگان ما محو مي شد. پرچم برافراشته جمهوري اسلامي ايران در باد تكان مي خورد. همراه بچه ها به احترام ناو هميشه پاينده «سهند» به حالت احترام نظامي رو به كشتي قرار گرفتيم. زمان غروب خورشيد «سهند» از پهلوي چپ در دريا فرو مي رفت و غروب مي كرد. براي لحظاتي سكوتي سنگين همه جا را فرا گرفت. بغض گلو را مي فشرد و خيسي و گرماي اشك را روي صورتمان حس مي كرديم. شايد 20 دقيقه اي مي شد كه اين حالت حاكم بود. بعد از آن، همه با صداي بلند ناله زديم. ضجه زديم و اشك ريختيم. بسياري از همرزمانمان زنده زنده غرق شدند.
*... و پيكرهايشان؟
** هيچ وقت پيدا نشد. بيش از 50 نفر از بچه ها مفقود الجسد هستند و 7 نفرشان از جمله «بهزاد قناد» پيكرشان پيدا شد. شايد خيلي هايشان زنده بودند و غرق شدند، شايد هم بعضي ها طعمه آرواره هاي كوسه ها شدند.
* ناخدا مباركي !هوا داشت رو به تاريكي مي رفت و «سهند» به زير آب رفته بود. گروه بازمانده از اين ناوشكن ساعات شب را چه كردند؟
** كوسه ها نزديك شده بودند. حلقه را تنگ تر كرديم. صداي آرواره هاي كوسه ها را زير گوشم مي شنيدم. مي داني آرواره هاي كوسه آن قدر تيز است كه وقتي بزند اولش هيچ چيز را احساس نمي كني. نمي دانم فكر كردم شايد مرا زده. دستي به دست و پاهايم كشيدم هر چهار تا سرجايشان بودند. جرأت كردم تا چشمانم را باز كنم. باورم نمي شد كوسه ها از ما فاصله گرفته بودند. هيچ وقت اين لحظه را فراموش نمي كنم لحظه رفتن كوسه ها را...
* ساعت از 9 شب هم گذشته، دستها و پاهايتان شل شده و ديگر نمي توانيد خودتان را روي آب نگه داريد، بعدش...؟
** ساعت حدود 10 بود كه نوري ضعيف از دور نمايان شد فرياد مي زديم و كمك مي خواستيم؛ با تمام توانمان فرياد مي زديم يدك كش دور مي شد و نزديك... ساعت 12 شب بود كه به بندرعباس رسيديم. چشم كه باز كردم ساعت 4 صبح روز بعد بود. بيمارستان و بوي خون و ناله هاي خانواده شهدا. امروز هم بعد از گذشت 20 سال تنها 7 پيكر در بهشت رضاي مشهد دفن شده اند.
* و بقيه در كجا؟
** 50 نفر ديگر در مزار خليج فارس.
* به مزار آنها هم مي رويد؟
** وقتي به بندرعباس سفر مي كنم، رو به روي خليج فارس مي ايستم، آسمان كه رنگ سرخي به خود مي گيرد ياد غروب 29 فروردين سال 67 مي افتم.
* غروبش چه حالي دارد؟
** غم انگيز است، خيلي... مي داني آن زمان شايد خانواده ام را هر 45 روز يك بار مي ديدم، اما همرزمانم را روزانه 45 بار. عجيب با هم صميمي بوديم. اميدوارم بتوانم راهشان را ادامه دهم.
* راهشان از كجا مي گذرد؟
** از آبهاي نيلگون خليج هميشه فارس...
* و به كجا منتهي مي شود؟
** به بهشت... آنجا كه رضاي خدا بالاترين درجه است.
* ناخدا مباركي! ايستاده ايد رو به روي خليج فارس، خليجي كه در دلش پيكر عزيزترين كسان شما را به امانت گرفته، چه مي گوييد؟ حرف دلتان را بزنيد؟
** اگر واقعاً بخواهم حرف دلم را بزنم از دلتنگي هاي «سهند» مي گويم... مي... مي گويم... كه... خيلي... خيلي دلم برايتان تنگ شده است... شما را قسم مي دهم... قسم مي دهم كه... دستم را بگيريد... .

  


صدايي از بهشت

 

چهره پدر را در قرص ماه مي بينم




فرازهاي كردستان، فرودهاي اروند، از شمال تا جنوب سرهنگ گلابچي را به ياد دارند. بيشتر از هشتاد ماه با او نفس، نفس زندگي كرده اند.
تن داغ شنزارهاي جنوب رد پايش را مي شناسد. هر چند زاده مشهد است، اما غرب كشور اين آشنا را خوب مي شناسد.
سرهنگ مهدي گلابچي، سومين فرزند خانواده اي ساده است. دو برادر كوچكش يكي شاهد و ديگر جانباز است.
مهدي گلابچي در سال 1354 به استخدام هوانيروز ارتش درآمد و با شروع جنگ تحميلي روزها و شبها، كوه ها و دشتها، خاطرات نبرد او را ثبت مي كردند.
هشت سال دفاع تا پاي جان، با سلاح و بي سلاح، مي گفت: من ايستاده ام چون كوههاي اين سرزمين. عشقم، وطنم، دينم و بدنم را با خاك مرزهاي پرگهرش پيوند زده ام.
حتي سالهاي بعد از جنگ گلابچي دل و چشم از مرزهاي ايران بر نداشت تا در اواخر اسفند سال 1375 لحظه اي كه بر فراز آسمان در انتظار ديدار خانواده اش از منطقه عملياتي بازمي گشت، بر اثر برخورد هواپيما با كوههاي بينالود، راه آسمان را پي گرفت و هرگز به زمين بازنگشت.
از شهيد سه فرزند به يادگار مانده است. دختر نازدانه اش هر شب چهره پدر را در قرص ماه مي بيند كه به وي مي گويد: فرزندانم، شما را نصيحت مي كنم «اگر طالب زندگي بهتر هستيد، قول بدهيد درس بخوانيد و به دانشگاه برويد كه اين آرزوي من است. در مدت زندگي خود هيچگاه خدا را فراموش نكنيد، با خدا و با ايمان باشيد و نماز را فراموش نكنيد. اميدوارم كه عاقبت به خير شويد.»
يادش گرامي باد

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com