|
* عباسعلي سپاهي يونسي
به انتظار تصوير تو
اين دفتر خالي
تا چند
تا چند
ورق خواهد خورد؟
تمام اين روزها را نوشته ام. دلتنگي ام را كلمه به كلمه بر كاغذها و دفترها سنجاق كرده ام، اما نمي دانم چرا هنوز آرام نگرفته ام، نمي دانم چرا از اين سبد پر از سيب دلتنگي، يك دانه هم كم نشد.
تمام اين ماهها را به انتظار تو بوده ام، چون چشم انتظاري كه لحظه اي نمي تواند مسافرش را فراموش كند، اما نمي داند كي خواهد رسيد. پس جز چشم انتظار بودن چه مي تواند بكند؟! سرنوشت چشم انتظاران و مسافران سرنوشت عجيبي است. چه مسافرها كه رفتند و برنگشتند و چه چشم انتظاران كه نماندند تا آمدن مسافرشان را ببينند و من مي ترسم از اينكه روزي بيايي كه ديگر نباشم. چون برگي كه در پاييزي دلتنگ زرد مي شود، از شاخه اش جدا مي شود و مي افتد، مي ترسم از اين همه چشم انتظاري.
از اين همه دستهاي خالي از اين همه لحظه هاي دلتنگي و تنهايي از اين همه نيامدنها و بي خبري ها.
سنجاق مي كنم بر دفتر خالي اين روزها دلتنگي هايم را كلمه به كلمه به اميد روزي كه گل ديدارت خواهد شكفت و آفتاب روشن تر از هميشه خواهد تابيد. |