|
* فرحروز صداقت
مهمانسراي جواد الائمه(ع) ساعت 7/30 صبح

چند سرباز باغچه هاي پر گل و زيبا را آب پاشي كرده اند، بوي گلهاي اطلسي تمام فضا را پر كرده است.
آلاچيق هاي زيبا ميزبان زائران ارتشي است كه در نسيم خنك صبحگاهي، به خوردن صبحانه مشغولند. حاتمي از روابط عمومي لشكر 77 با دوربين عكاسي اي كه بر دوش دارد به سمت من مي آيد و تا سالن مهمانسرا همراهي ام مي كند. خانمها سر ساعت مقرر مي رسند و ساعت 8 صبح، همگي دور يك ميز مي نشينيم. يك نفر غايب است و عذرخواهي كرده، اما طبق خواسته ما، همسر جانباز ستوان يكم حسينعلي اصغري، همسر ستوان امير صادقي جانباز 10 درصد، زهرا آبكار همسر جانباز امير محمد كاظم تارخ و سرانجام منير سپيدي همسر جانباز سرهنگ مقربي آمده اند تا درباره نقش همسران رزمندگان ارتشي در 8 سال دفاع مقدس صحبت كنيم. همه متفق القول مي گويند: عجب شده كه سرانجام يكي هم به سراغ ما آمده تا احوالي از ما بپرسد !و اظهار خوشحالي مي كنند كه مي توانند حداقل براي يك بار هم كه شده بگويند كه در آن روزها چقدر به آنها سخت گذشته!
براي آشنايي بيشتر مي خواهم يك معرفي كوتاه از خودشان داشته باشند....
*
من همسر جانباز 66 درصد ارتشي ستوان يكم حسينعلي اصغري هستم. 6 فرزند دارم، دو فرزندم قبل از انقلاب و 4 فرزندم هم پس از انقلاب به دنيا آمدند.
من از بچه ها خيلي راضي ام، سرنوشت عجيبي دارم. همسرم شيميايي است و از چشم هم جانباز است. تابستانها حالش خيلي بد مي شود و پوستش تاول مي زند. جانباز اعصاب و روان هم هست. وقتي حالش بد مي شود با زبان خوش او را آرام مي كنم. به بچه ها هم فهمانده ام كه پدرشان براي دفاع از كشور رفته و گوهر گرانبهايي است و آنها سخت به پدرشان احترام مي گذارند و مسؤوليت اداره زندگي هم برعهده خودم است.
*

من همسر جانباز ده درصد ستوان امير صادقي هستم. يك دختر و يك پسر دارم. در نبود همسرم سرم را با كارهاي هنري در خانه گرم مي كردم. همسرم هنوز هم به مرز ميرود و راننده لودر و بولدوزر و خاكبرداري در مناطق جنگي براي كارهاي مهندسي است.با اينكه از ناراحتي كليه بسيار رنج مي برد و حساسيت دارد، اما باز مي رود.
*
منير سپيدي ليسانس الهيات و همسر سرهنگ جانباز مقربي هستم. آخرين سال دانشكده افسري بود (سال 62) كه ازدواج كرديم او بلافاصله بعد از ازدواج به جبهه رفت و تا پايان جنگ در جبهه ها حضور داشت. چندين بار زخمي و مجروح شد. 2 دختر و يك پسر دارم كه هر دو دانشجو هستند.
*
زهرا آبكار فوق ديپلم و همسر جانباز امير محمد كاظم تارخ هستم.سه فرزند دارم كه يكي دانشجو و دو تاي ديگر محصل هستند.همسرم در منطقه سومار شيميايي شده، اما كارت جانبازي ندارد.پاي راستش تركش دارد و اكنون هم از نظر چشم، پوست و ريه مشكل دارد.
*
خبرنگار قدس:هميشه همين طور است، خانمها از خودشان فراموش مي كنند !شما در معرفي از هر چيز گفتيد جز خودتان...(همه مي خندند)
سؤالم را تكرار مي كنم: نقش همسران رزمندگان ارتش با توجه به اعزام از روي وظيفه همسران آنها...
خانم آبكار: من به عنوان همسر يك سرباز ارتش، اصلاً اين را قبول ندارم كه همسرم برحسب وظيفه و اجبار به جنگ رفته. روزي كه ما عقد كرديم فرداي آن روز همسرم به جبهه رفت و تا 72 روز نيامد. اگر اجبار بود ايشان طبق قانون مي توانستند زودتر برگردند!
وقتي بچه اولم به دنيا آمد ايشان نبودند.
همسر من 6 برادر دارد كه يكي پاسدار و 4 تا بسيجي بودند.
يعني اعضاي اين خانواده دايم در جبهه بودند مهمتر از آن، خود من همسرم را رزمنده انتخاب كردم، چون زن بودم و نمي توانستم به جبهه بروم، با اين هدف كه در كنار ايشان خدمتي كرده باشم. اين را يقين داشته باشيد كه ارتشي ها نه برحسب وظيفه، بلكه به خاطر اعتقاد و ايمان و وفاداري به انقلاب و امام خميني(ره) داوطلبانه به جبهه ها رفتند.
منير سپيدي: در نقش همسر يك رزمنده من دليلي ارائه مي كنم كه به نظرم بهترين دليل است. سرهنگ مقربي كه در عمليات مرصاد به سختي زخمي شده بود مي گفت: من در آن لحظه، وقتي به پشت سرم نگاه كردم، حس كردم همسري دارم كه خوب مي تواند خانه و فرزندانم را اداره كند، پس هيچ گونه نگراني و دغدغه خاطري در خود احساس نكردم. اين حرف كمي نيست! يعني من در 8 سال دفاع مقدس توانسته بودم نقش خودم را به نحو احسن در پشت جبهه ايفا كنم و هيچ گاه سختي و ناراحتي ها را به او منتقل نكنم.
نه اينكه مشكلي نداشتيم، همه ما خيلي مشكلات داشتيم؛ دوري بچه ها از پدرشان قانع و راضي كردن آنها، مريضي هايشان، بي وفايي هاي برخي از مردم، همه بار زندگي بر دوشمان بود و من مي خواهم بگويم كه اگر رزمندگان ما پيروز ميدان شدند به اين دليل بود كه زنان ما قبل از آنها پيروز ميدان بودند. و اگر نبود صبر و تحمل و فداكاري و تحمل همه مصايب در غيبت همسران يا فرزندانشان و يا تشويق زنان براي رفتن آنها به جبهه ها، شايد پيروزي بزرگ به دست نمي آمد.
خانم اصغري: شايد مثال ها كوچك باشند، اما عمق تحمل ما را نشان مي دهد. هر وقت همسرم به جبهه مي رفت پسر بزرگم كه اكنون دكتر است شروع مي كرد به گريه كردن كه: چرا بشقاب بابا را سرسفره نگذاشتي؟ !بشقاب را كه مي گذاشتيم، باز گريه اش قطع نمي شد. مي گفت چرا براي بابا غذا نكشيدي؟ !و تا غذا در آن بشقاب نمي كشيديم او غذاي خودش را نمي خورد! شايد من كم سواد باشم، اما مي دانم كه امروز همين رفتار اين پسر مي تواند هزاران تأثير روحي به دنبال داشته باشد و ما با دادن اميد، محبت و عشق، اين كودكان مظلوم را قانع مي كرديم تا دوري پدر را تحمل كنند و تاب بياورند، آن هم با توجه به اينكه زندگي خودمان سراسر انتظار و استرس و سختي و تنهايي بود. بعد از جنگ هم كه بيشتر سربازان، آسيب ديده از جنگ برگشتند، كار ما سخت تر شد و باز بايد بچه ها را قانع مي كرديم كه اگر پدرت موجي شده، به اين علت و آن علت و...
باور كنيد هر كدام ما اگر بخواهيم داستان زندگي مان را بنويسيم هزاران هزار كتاب مي شود!
خانم صادقي: يكي از كارهاي مهم ما آن بود كه در عين ناآرامي دل خودمان، در خانه به همه آرامش بدهيم و نگراني خود را به همسرانمان منتقل نكنيم.
ما همه خود را موظف مي دانستيم كه تمام وسايل را فراهم كنيم تا همسرانمان بدون هيچ نگراني به جبهه بروند. فقط همين را بگويم كه وقتي بچه اولم به دنيا آمد 16 سال داشتم.
* در دوراني كه شما مسؤوليت خانه را برعهده داشتيد و با توجه به اينكه خانواده يك ارتشي بوديد و ارتش هم نظام خاصي دارد، آيا كسي به شما سر مي زد؟
خانم اصغري: ما همه روي پاي خود ايستاديم. هيچكس نه احوال ما را پرسيد نه سري به ما زد!
سپيدي: وقتي مارش حمله زده مي شد ما قالب تهي مي كرديم، اما حتي كسي نبود كه خبر سلامتي آنها را به ما بدهد و حتي اين موضوع گاهي يك ماه طول مي كشيد!
آبكار: آن زمان يك تحول بزرگ به نام انقلاب رخ داد و پس از آن جنگ شروع شد.
همه در جبهه بودند و پادگانها خالي بود و واقعاً كسي نبود به ما رسيدگي كند.
پس به نظر من اين سؤال اصلاً منطقي نيست.
* مشكلات عمده شما در غيبت همسرانتان چه بود؟
آبكار: بيشترين مشكل ما عاطفي بود. دوري از همسر براي همسران كم سن و سال بسيار سخت بود. يادم هست كه ما شيراز بوديم و دايم آژير حمله هوايي شنيده مي شد. دور و بر خانه ما خيلي راكت مي خورد و دايم شيشه ها مي شكست و مي ريخت. هميشه هراسان بودم كه مبادا بچه ام زير شيشه ها از بين برود. يك بار تمام شيشه ها روي بچه ريخت، شيشه ها را كنار زدم و او را بغل كردم. تمام مسؤوليت و خريد خانه با ما بود. دختر ناز پرورده اي كه هميشه در آسايش زندگي كرده بود، حالا بايد مسؤوليت سنگين يك زندگي سخت را به دوش مي كشيد.
ما همه سختي ها را تحمل كرديم و اميدواريم خدا قبول كند.
سپيدي: ما حتي در يك جا به جايي معمول به عنوان يك همسر جانباز و رزمنده در ادارات خودمان مشكل داشتيم. يادم هست همسرم نبود، دو تا بچه كوچك داشتم. راه مدرسه ام دور بود. تقاضا كردم براي تدريس، به يك مدرسه نزديكتر بروم. به جاي حل مشكلم رئيس اداره به من گفت: شوهر شما ارتشي است. يك عمر خورده و خوابيده حالا كمي هم كار كند !در حالي كه شوهر من تازه سال 59 وارد دانشكده افسري شده بود !من تصور مي كنم درصد اجر ما نزد خداوند خيلي زياد باشد، هر چند كه روي زمين، هيچ قانون و لايحه اي كمك حال ما نشد!
آبكار: من از تبعيضها خيلي رنج مي برم. همه رزمندگان حتي آنها كه 6 ماه داوطلبانه در جبهه بودند رزمنده شمرده شدند و خودشان و همسرانشان و فرزندانشان سهميه دانشگاه و... دارند، ولي ما كه همسرمان بيش از 100 ماه جبهه دارد رزمنده شمرده نمي شوند !چرا؟چون وظيفه شان بوده!؟
من به خاطر اين تبعيض از جانب همه خانواده ها از مجلس گله دارم و تقاضا دارم نمايندگان يك بازنگري روي اين موضوع داشته باشند. خيلي آزرده خاطرم. مي گويم ما هم گام به گام آمديم، همكاري كرديم، رنج و سختي كشيديم، فرزندانمان و خودمان، همسر و فرزندان يك رزمنده بوديم. بچه هاي ما كوچك بودند. پدرانشان را نديدند. نوجواني شان بدون پدر گذشت و حتي جواني شان هم همين طور؛ چرا حالا بايد تبعيض باشد؟
* آيا در نگاه شما، همسرتان يك قهرمان است؟
خانم اصغري: بله، به يقين همسرم يك قهرمان است. وقتي او از خاطرات خود براي ما مي گويد واقعاً شجاعت و غيرت او تحسين برانگيز است.
* چرا اكنون موقع بازگويي خاطرات اين قدر گريه مي كنيد؟
خانم اصغري: آن زمان گريه نكرديم و اشكهايمان را نگه داشتيم، اما اين اشكها يك روزي بايد بريزد! تا حالا كسي سراغم نيامده تا درد دل مرا بشنود. بيان خاطرات براي اولين بار بي اختيار اشكهاي مرا ريخت، اما بدانيد كه من مرهون لطف و كرم خداوند متعال هستم. گاهي با خود مي گويم چقدر خداوند ياور و پشتيبان من بود كه توانستم چنين روزهاي سختي را با قدرت تاب بياورم.
صادقي: به هر حال يادآوري بعضي خاطرات، سختي هاي آن دوران را براي انسان تجديد مي كند و همين خودش احساسات را بر مي انگيزد و بي اختيار اشكها هم مي ريزند.
* همسرانتان قدردان اين همه فداكاري شما هستند؟
همه همصدا: بله، خيلي !(خنده اي شيرين هم چهره ها را پر مي كند...)
* در قبال تحمل اين همه سختي از مسؤولان و مردم چه انتظاري داريد؟
آبكار: من به عنوان همسر يك رزمنده دوست دارم آن نگاهي كه به ارتش هست عوض شود. وقتي به برنامه هاي تلويزيون دقت مي كنم و از فيلمهاي مستند تا فيلمهاي دفاع مقدس، هيچ اثري از ارتشي ها نمي بينم، ضربه سختي مي خورم. تا مدتها درگير و ناراحتم، به خودم مي گويم: «ما هم بوديم، زياد هم بوديم» !ما از فيلمسازان، مسؤولان صدا و سيما و تهيه كنندگان انتظار داريم در فيلمها واقعيتهاي جنگ را بيان كنند.
اگر جايگاه همه رزمندگان در جنگ به طور واقعي در فيلمها نشان داده شود (حتي سختي هاي واقعي خانواده ها در دوران 8 سال دفاع مقدس) مردم و حتي جوانان از آنها استقبال مي كنند. به يقين آنچه خالصانه بيان شود، تأثير بسيار زيادي در جامعه خواهد گذاشت.
و پس از اين همه درگيري، باز دلم به سمت خدا مي رود و با خود مي گويم: «خدايا من همه كارم را براي رضاي تو انجام دادم و انجام مي دهم، اما جايگاه حق نبايد گم شود.»
سپيدي: من هميشه از همسرم مي خواهم سعي كند به مراجعه كنندگان جواب سر بالا ندهد، كار مردم را راه بيندازد. به مسؤولان هم همين توصيه را دارم. اگر همه راه شهدا را ادامه دهند و با هدف و انديشه امام خميني(ره) زندگي كنند، به يقين همه مشكلات برطرف خواهد شد.
خانم اصغري: من از مسؤولان مي خواهم به ارتشي هاي رزمنده بازنشسته توجه بيشتري كنند. نداشتن مسكن و سختي امور زندگي، فشار زيادي را به ما تحميل مي كند. من انتظار دارم هر از گاهي سري به ما، جانباز ما، بچه هاي ما هر چند كه بزرگ هستند بزنند. امروز كه پادگانها خالي نيست و زمان صلح است پس بايد از ما دلجويي شود. مسؤولان يك بار تصور كنند اين زن در آن سالها با 6 فرزند قد و نيم قد و امروز با جواناني كه ذهنشان پر از سؤال است، من همسر يك رزمنده، يك جانباز كه از 16 سالگي ام با اين سختي ها دست و پنجه نرم كرده ام امروز چه انتظاري مي توانم از مسؤولان داشته باشم؟!
زمان ميزگرد به پايان مي رسد، اما حرفها و درد دلها پاياني ندارد.
حرف آخر همه خانمها: از همسرم تشكر مي كنم كه از جان و دل مرا به همسري پذيرفته است!
و در پايان همه تشكر مي كنند، چون حس مي كنند هنوز در جامعه كساني هستند كه نقش همسران رزمندگان را فراموش نكرده اند. |