تبليغات X
 


صفحه اصلی
سياسي
بين الملل
اجتماعي
اقتصادي
ورزشي
هنري
حوادث
بادبادك
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
صفحه آخر
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2008-08-19
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

سه شنبه 29مرداد ماه 1387


مثل يك مرد حرفتو بزن ديگه!

 

اميد منتقد

بالهاتون رو باز كنيد و بگذاريد دنياي پرباد بيرون، شما را همراه راديو بادبادك به اوج آسمونها ببره!
سلام! اينجا راديو بادبادك و من اميد منتقد بادبادك گردان شما هستم.
(موسيقي)
اجازه بدين! قبل از شروع برنامه يك خواهشي از همه شما داشته باشم. مي دونيد چيه...؟ خب آخه.... مي دونيد اصلاً توي يونان قديم وقتي مي خواستن... نه اصلاً توي سنتهاي قديمي خودمون هست كه وقتي...حالا يك موسيقي پخش كنيد تا بگم!
(موسيقي)
چقدر موسيقي زود تموم شد. مي دونيد، مي خواستم ازتون خواهش كنم... اصلاً بي خيال! خودم يك كاري مي كنم، آخه مي دونيد...
اااااه! بسه ديگه، اعصابم خرد شد. خب اگر حرفي داري بزن ديگه. هي مي چرخه اين وري، مي چرخه اون وري ! مثل يك مرد واستا حرفتو بزن ديگه. يا خواسته ات انجام مي شه، يا نمي شه ديگه؟
حالا جدي، شما وقتي از كسي چيزي مي خواهيد چه جوري ازش درخواست مي كنيد؟ بعد از گزارش دوباره خدمت مي رسيم:
به گزارش راديو بادبادك
گريه فايده نداره
سلمان يزدي
سلام بر تمام برو بچه هاي باحال و با مرام راديو بادبادك. اميدوارم ايام به كامتان باشه. مي دونم كه دلتون واسه گزارشهاي من تنگ شده بود. اگه مي بينين اين روزا حضور من كم رنگه دليل داره، چون مجري عوض شده و كمي هم جوگير شده و زياد صحبت مي كنه! اما نگران نباشين. من هميشه همراه شما مي مونم.
همراه ما باشيد با گزارش اين هفته.
- سلام دوست عزيز! من گزارشگر راديو بادبادك هستم. خودت رو معرفي كن.
- سلام! من امير راوندي هستم.
- وقتي دلت مي گيره چكار مي كني؟
- من زياد دلم نمي گيره چون آدم شادي هستم. به نظرم اين چند روز دنيا ارزش ناراحت بودن و دلگير شدن رو نداره. بايد با زندگي ساخت.
- يعني هيچ وقت ناراحت نمي شي؟
- چرا. اگر هم ناراحت بشم آخر شب گريه مي كنم تا كسي نفهمه.
- خيلي ممنون.
(خرخرررررررررررررررر فيششششششششششششششش. صداي قطع شدن ارتباط)
بله دوستان عزيز، ارتباطمون براي چند لحظه قطع شد، اما خدا رو شكر دوباره صداي من رو از سطح شهر مي شنويد. به گمانم دستهايي پشت پرده مي خوان ارتباط ما رو قطع كنن. از همين جا مي گم: با ما كل كل نكن بچه!
- سلام دوست عزيز! من گزارشگر راديو بادبادك هستم. خودت رو معرفي كن.
- سلام. من سميرا كدخدايي هستم.
- وقتي ناراحت مي شي، چكار مي كني؟
- ديگه فكرم كار نمي كنه. مي شينم يك گوشه تا جايي كه مي تونم گريه مي كنم. به قول مامانم چشمام شبيه قورباغه مي شه.
- تصور مي كني گريه كردن فايده داره؟
- نه! بايد فكر كنم، دليل ناراحتي ام رو پيدا كنم و عاقلانه حلش كنم. اما نمي شه... وقتي ناراحت مي شم تمام اينها يادم مي ره.
- ممنون. خب دوستان عزيز! اين هم از گزارش اين هفته. سعي كنيد وقتي ناراحت مي شيد به فكر راه حلش باشيد. گريه الكي فايده نداره. تا هفته بعد بدرود.
(موسيقي)
جدي، به نظر شما آدم بايد با شرم و حيا درخواست كنه؟ يا اينكه صاف حرفشو بزنه؟ ترجيح مي دهيد درخواست را بنويسيد و تحويل دهيد يا اينكه زباني بگوييد. اصلاً خودتون درخواست مي كنيد يا فرد ديگري رو مي فرستيد؟ شايدم هم اصلاً بي خيال موضوع مي شويد؟
(موسيقي)
مثلاً همين ديروز من خودمو كشتم كه به اين خانم تهيه كننده بگم حقوق ما رو زياد كنه. مگه زبونم چرخيد؟ شده از باباتون پول بخواهيد واسه سينما؟ يا اينكه بخواهيد بريد جشن تولد دوستتون؟ چطوري موضوع رو مطرح مي كنيد؟
(موسيقي)
هم اكنون از اتاق فرمان پيغام رسيد كه احتمالاً به زودي اخراج مي شم تا ديگه روي آنتن از خانم تهيه كننده بد نگويم. پس زودتر برويم سر پيامكها و...
09134434 با لهجه شيرين اصفهاني شون فرموده اند: «اگر خواسته آدم بحق باشد به رو دربايستي نيازي نيست!»
حرف حق هم كه جواب ندارد.
09128374 گفتند: «من وقتي از پدر يا مادرم چيزي مي خواهم از صبح اون روز تمام كارهاي خانه را انجام مي دهم.»
دست مريزاد طرف رو توي رودربايستي مي گذارين. اما خوب، اگه طرف بعد از آن همه كار بازهم جواب منفي داد چي؟ كارها حيف نمي شه؟ مثلاً همين خانم تهيه كننده... خيلي خوب آقا ببخشيد! چرا صدا رو مي گيري؟
09357913گفتند: «بايد از قبل در چنين شرايطي جملات را آماده كرد تا هنگام بيان آن كم نياري»
دقيقاً همين طور است. آدم بايد آماده باشد. بايد هم موضوع را بشناسد، هم طرف صحبتش را تا اينكه از جملات درست و مؤثر استفاده نمايد و بتواند حقانيت خود را نشان دهد. اگر براي شرايط آماده باشيد و خودتان را حتي براي جواب منفي آماده كرده باشيد ديگر ترس و واهمه اي نخواهيد داشت.
09154476  نوشته اند: «مهمترين نكته در خواهش از ديگران اين است كه دقت كنيم خواهشمان بجا باشد. مثلاً همين خواهش شما از خانم تهيه كننده...»
و از اينجا به بعدش ديگه نرسيده... يه لحظه صبر كنيد اين كه شماره خانم تهيه كننده است!
بله مي گفتم، كاملاً درست است. شما بايد حواستان جمع باشد كه درخواست الكي نكنيد. درخواست شما بايد انجام شدني باشد وگرنه هم شما اذيت خواهيد شد و هم طرف مقابل. اصلاً قبل از درخواست خودتان را بگذاريد جاي طرف مقابل ببينيد درخواست شما منطقي است يا نه.
09350004 هم يك خواهش از ما داشتن: «لطفاً اين قدر با اين خانم تهيه كننده درنيفتيد وگرنه باز ما مجبوريم برنامه هاي خنك ايرج نويسا رو تحمل كنيم»
الهي قربون اين دل پاك شما بشم من! چشم! حتماً! من كه اصلاً زبونم بند اومد. خدانگهدار

  


يك گلدان گل نرگس

 

آفرين ميرشاهي

وقتي مي خواستم تخم مرغها را توي يخچال بگذارم به نظرم رسيد فرو رفتگي هاي شانه تخم مرغ چقدر شبيه گل هستند. پس قيچي را برداشتم و دست به كار شدم. بعد يادم آمد كه اين روزها دلم مي خواهد چند شاخه گل نرگس بگذارم لب پنجره. شما هم مي خواهيد يك گلدان گل نرگس داشته باشيد؟ پس آستين ها را بالا بزنيد.
وسايل لازم :
شانه تخم مرغ - لوخ حصير- چسب حرارتي - گواش ( رنگ زرد ) - قلم مو - چوب كبريت - فومهاي رنگي - قيچي
ابتدا مانند نمونه شانه تخم مرغ را برش زده و با گواش رنگ مي كنيم.سپس فومها را به شكل گلبرگ برش مي زنيم وبا قيچي مانند نمونه روي آن طرح انداخته و به آن فرم مي دهيم.در مرحله بعد پس از برش قسمت پايين چوب كبريت به اندازه 5/0 سانتي متر آنها را داخل گل مي چسبانيم. گلبرگها را نيز در قسمت پايين شانه تخم مرغ مي چسبانيم.
حالا گل آماده شده را روي ساقه كه از جنس لوخ است مي چسبانيم و دو برگ بلندي را كه از فوم سبز برش زده ايم به آرامي در قسمت پايين ساقه مي چسبانيم.

  


رفيق نيمه راه نباشيم

 

* افروز ارزه گر
ظهر بود و خورشيد كم كم داشت به نوك بلندترين درخت جنگل مي رسيد. شنل قرمزي شنل قرمزش را به شاخه درخت سيب آويزان كرده بود. سبد كلوچه هاي عسلي اش را در گوشه اي گذاشته بود و مشغول چيدن گلهاي سفيد و زرد براي مادربزرگ بود. شنل قرمزي دسته گلش را توي سبد كلوچه ها مي گذاشت و با خودش مي خواند: يك گل اينجا/ يك گل آنجا/ هريك دارند/ رنگي زيبا...
اما... باد وزيد. شاخه سيب تكاني خورد و گلها كمي عقب و جلو آمدند. قرمزي خم شد كه يك گل آبي بچيند كه آخ... شنلش را باد برد. جيغ زد و كمك خواست كه ناگهان گرگ سياه از پشت بوته ها بيرون پريد. شنل قرمزي يك نگاه به گرگ كرد و يك نگاه به باد. گفت: مگه نمي بيني شنلم رو باد برده؟ من كه زور ندارم. من كه دندون تيز ندارم. بدو برو شنل رو بگير.
گرگ كه هنوز گيج بود، نمي دانست بايد باد را بخورد يا قرمزي بي شنل را. با خودش فكر كرد كه شنل قرمزي بدون شنل مثل غذاي بي نمك، مزه نداره. پس دويد دنبال شنل و باد بدو، گرگ بدو.
باد اما خيلي زرنگ و گرگ هم خيلي قوي بود. باد از ميان خارها مي دويد. گرگ پايش خار مي رفت و از روي تخته سنگها مي پريد. باد از روي صخره ها مي جهيد. و هوهو مي خنديد. گرگ زوزو ناله مي كرد. باد حواسش به گرگ درمانده بود كه به يك باد ديگر برخورد كرد. يك تصادف بادي شد! سر باد گيج رفت و شاخه درخت را نديد. گير كرد به شاخه، شنل از دستش افتاد توي بغل گرگ. گرگ شنل را محكم گرفت و نفس نفس زد. به باد گفت: مگه نمي بيني خسته شدم؟ نفسم تيكه تيكه شده؟ پاهام پر از خاره؟ پنجه هام توان ندارن؟ زود باش منو بگذار رو پشتت، بريم پيش شنل قرمزي از دلش در بيار...
باد خجالت كشيد. ديد اگر گرگ رو تنها بذاره درست نيست. گفت: سوارشو رو پشتم. اما مواظب باش كه من خيلي قلقلكي هستم.
گرگ رفت روي پشت باد. باد دويد. باد وزيد. شنل قرمزي رو ديد كه كنار درخت سيب نشسته و يكي يكي گلبرگها رو از گل جدا مي كنه و مي گه: مياد؟... نمي ياد؟... مياد؟...
باد تلپي گرگ رو ا نداخت پايين درخت. شنل قرمزي جيغ  زد: واي! اومد.
گرگ  گفت: اينم شنل. صحيح و سالم. شنل قرمزي  گفت: باورم نمي شه. همه كلوچه هام براي تو.
شنل قرمزي سبد كلوچه ها رو به گرگ داد. يگ گل هم  گذاشت داخل اون و خداحافظي كرد كه خيلي ديرش شده و بايد تمام راه خونه مادربزرگه رو بدوه.
باد داره مي ره كه گرگ مي گه: صبر كن! كجا؟ باد مي گه: تو رو تا اينجا رسوندم، حالا بذار برم.
گرگ گفت: نامرديه اگه بذارم بري. كلوچه دوست داري؟
باد گفت: چه جورم!
گرگ گفت: پس بفرما!
شاخه درخت سيب گفت: پس من چي؟

  


چگونه از دست برادر كوچكتر نجات يابيم ؟

 

سيد علي طباطبايي
آخ كه داداش كوچك داشتن چقدر تجربه دوست داشتني است! مي توانيد بغلش كنيد و با او بازي كنيد. وقتي چهار دست و پا مي كند دنبالش كنيد و وقتي زمين مي خورد قاه قاه به او بخنديد. يا اينكه شكمش را قلقلك دهيد تا او بخندد و شما كيف كنيد. اما متأسفانه تمام اين خوشي ها به همان يكي دو سال اول مربوط است. بعد از دوره دوست داشتني اين داداش كوچك شما بزرگ مي شود و به برادر بزرگتر خودش به عنوان اسوه خودش مي نگرد. بعد مي خواهد هميشه در كنار شما باشد و با شما بازي كند. حتي حاضر است هر كاري بكند كه توجه شما را جلب كند. اصلاً هم برايش مهم نيست كه توجه شما بازي كردن و خنديدن با او باشد يا دعوا كردن و عصباني شدن از دست او. امروز ما آمده ايم تا به داد تمام شما نوجوانهايي برسيم كه از دست برادر يا خواهر كوچكتر و فضول خودتان به ستوه آمده ايد.
گام اول: بهترين كاراين است كه خيلي محترمانه آن كوچولوي خندان را روبه روي خودتان بنشانيد و با او صحبت كنيد تا ببينيد علت اينكه اينقدر دوست دارد توجه شما را جلب كند و اذيتتان كند چيست؟ وقتي اين موضوع براي شما روشن شود پيدا كردن راه حل ساده تر مي شود و مي توانيد به گامهاي بعد رجوع كنيد. ببينيد حوصله اش سر رفته، يا اينكه مي خواهد كار جديدي كه انجام داده به شما نشان دهد و يا اينكه از آويزان شدن از كول شما لذت مي برد...
گام دوم: سعي كنيد در آن لحظه با انجام يك بازي كوتاه و يا حتي خواندن يك كتاب قصه براي او نياز به توجه اش را برآورده كنيد. انجام چنين كارهايي به او نشان خواهد داد نيازي نيست توجه شما به او هميشه با عصبانيت و منفي باشد و اگر او هم به حرفهاي شما گوش دهد مي تواند به طور مثبت و سازنده توجه شما را جلب كرده و لحظات شاد تري را تجربه كند.
گام سوم: زمان مشخصي را براي با او بودن تعيين كنيد. اگر به او وعده زمان يك به يك بدهيد و به وعده خود وفادار بمانيد تحمل او در زمانهايي كه شما با او بازي نمي كنيد بيشتر خواهد شد. سپس به او كامل توضيح دهيد براي اينكه بتوانيد اين زمان را با او سپري كنيد بايد ابتدا مشقهاي خود و يا هر فعاليت مهم ديگر را انجام دهيد. در غير اين صورت هرگز نوبت او نخواهد شد. اما نكته مهم اينجاست كه نبايد بچه را خيلي طولاني منتظر بگذاريد وگر نه ممكن است تحملش سر آيد و دوم اينكه حتماً به قول خودتان وفادار باشيد و در زمان تعيين شده مدتي را با او بگذرانيد تا خداي ناكرده نسبت به شما بي اعتماد نشود.
گام چهارم: از پدر و مادر خودتان كمك بگيريد. به آنها بگوييد كه شيطنتهاي برادرتان مانع انجام كارهاي مهم شما شده است. پدر و مادرتان مي توانند با تدارك فعاليتهاي جذاب ديگر براي برادرتان مانع از مزاحمت او براي شما شوند. حتي ممكن است بتوانند او را در روز چند ساعتي از خانه خارج كنند تا شما راحت و آزاد به كارهاي خود برسيد.
گام پنجم: به برادرتان يك وظيفه مشخص بدهيد. مثلاً او را مأمور رنگ كردن يك نقاشي، يا نوشتن يك داستان، يا ساختن يك كاردستي كنيد. در اين صورت تعداد دفعات مزاحمت او خيلي كمتر خواهد شد و كافي است شما هر از چند گاهي دستاوردهاي او را به وي تبريك بگوييد. حتي مي توانيد محصول اين خلاقيتهاي او را به خانواده خودتان نشان دهيد تا او هم احساس مهم بودن كند. همچنين از اينكه موفق شده مسؤوليتي كه شما بر عهده اش گذاشته ايد را به خوبي انجام دهد احساس شادماني خواهد كرد.
خبر بعدي اينكه رشد برادر شما به همين جا ختم نخواهد شد و چند سال بعد هر دوي شما آن قدر بزرگ خواهيد شد كه فرصت ديدن هم را نخواهيد داشت. پس سعي كنيد از اين روزها خاطرات شيريني بسازيد كه آن روزها باعث شادي هردو شود.

  


دوگانه سوز شدن يك ساعت كوكي

 

* يوسف محمدزاده

حتماً براي آنهايي كه اتومبيل دارند و البته عشق رانندگي و سرعت هم هستند چند وقتي است اوضاع خيلي بي ريخت شده، يعني تقريباً از يك سال پيش همزمان با سهميه بندي سوخت، مايع گرانبهاي بنزين عزيز شد و ديگرمثل قبل كسي جرأت نمي كرد باك ماشينش را سرريز كند و احتمالا اگرچند قطره اي به بيرون ترشح مي شد همگان آماده و حاضر بودند تا با جهشي آن قطره ناچيز را بقاپند. همان طور كه مي دانيد قطره قطره جمع و جور گردد وانگهي دريايي بنزين شود، آن موقع ديگرعروسي است!
تازه اين آخر ماجرا نبود و مردم ازهمان روزهاي نخست كارت باهوش سوختشان را در پنجاه جور جلد مي پيچيدند و درهفت سوراخ قايمش مي كردند، زيرا كار از محكم كاري عيب برنمي دارد كه اگر زبانم لال عيبي بردارد آن موقع ديگرعزاست!
راست مي گوييد...اصلاً اين حرف و حديثها به يك ساعت پيزوري چه ربطي دارد؟! مگرجيره ما را كم كرده اند كه نگران وضعيت شما آدمهاي ماشيني شويم؟ اصلاً به كوري چشم هركسي كه نمي تواند ببيند اعلام مي كنم تا زماني كه كوك ما ساعت ها ناكوك نشود مثل ساعت ! برايتان كار مي كنيم. البته يك مشكل اساسي و ريشه اي در كار است كه نمي گذارد ما به كارمان برسيم. به هر حال عمري از ما گذشته و ديگرنمي توانيم مثل ايام جواني درست و حسابي تيك تاك كنيم و با اجازه تان بعضي مواقع خوابمان مي برد. براي همين پس ازكمي انديشيدن براي پيدا كردن راه حلي درست و حسابي چاره را در دوگانه سوز شدن ديديم، يعني همان راه حلي كه شما آدمها پس از جيره بندي بنزين به ذهنتان خطور كرد و درعرض يك چهارم روز و بدون هيچ گونه رنج و مشقتي همراه با تضمين كپسول ماشينتان CNG پاك نوش جان مي كند و از اينكه مي توانيد در پمپهاي گازي كه خالي از هرگونه بني بشري است صبحانه ماشينتان را نوش جانش كنيد، لذت ببريد. حالا غرض از مزاحمت هم صحبت در مورد همين دوگانه سوز شدن بود، اما جريان اينكه دوگانه سوز شدن يك ساعت يعني چه اصل كلام امروز است كه مي خواهيم آن را از زبان جناب «الكساندر ولتا» بشنويم.
220 يعني او!
واقعاً نمي دانم چرا دوسه هفته اي است جلوي ما يك «الكساندر» سبزمي شود. باوركنيد تصادفي بيش نيست، براي همين شما مي توانيد به او بگوييد 220 يا مثلا بچه «كومو» همان شهري كه در آن به دنيا آمده است. حكايت 220 ولت را هم كه چشم بسته تا آخر خوانديد، همان كه موهايمان را بدون زحمت سيخ سيخي مي كند و خوشگل مي شويم اما عيبش هم اين است كه خودمان را براي ارواح آن دنيا خوش تيپ مي كنيم. ولتا نه خيلي دور است نه خيلي نزديك، تولدش برمي گردد به سال 1745 و البته ما بايد براي تماس با او و شناختنش به سراغ شماره 1779 برويم كه سال موفقيت هاي پي در پي و درخشان وي بوده است. شماره را مي گيرم و به انتظار مي نشينم. پس از انتظار هم دقايقي را با هم گپ مي زنيم و بعد گوشي سرجايش قرار مي گيرد 220 دوباره در آرامگاه ابدي اش در همان «كومو» آرام مي گيرد.
هر چند كه خوب نيست آدم به صحبتهاي تلفني ديگران گوش دهد، ولي ما و شما كه از اين حرفها نداريم(باز پسرخاله شدم) براي همين چشم و گوشتان را بازكنيد:
از طفوليتش خيلي حرفي نزد تا زماني كه به عنوان معلم مدرسه شهرش انتخاب شد و يك سال بعد از آن دستگاه «الكتروفور» را اختراع كرد. اين «الكتروفور» از آن دستگاه هايي است كه طرف را دانشمند مي كند، يعني يك نبوغ جوان را نشان مي دهد، از بس كه دستگاه كاردرستي است. دو صفحه دارد كه يكي فلزي و پوشيده شده از لايه ابونيت است. صفحه ديگرش هم دسته اي عايق دارد، هنگامي كه اين دو صفحه را به هم مالش مي دهيم بارمنفي در آن ايجاد مي شود حال چنانچه صفحه اي را كه دسته عايق دارد در بالاي صفحه ديگر قرار دهيم در پايين بار مثبت و در بالا بار منفي ايجاد مي شود. بعد از آن هم كافي است تا قسمت بالا را به زمين متصل كنيم تا بار منفي از بين برود و با چند مرتبه تكرار بتوانيم مقدار كافي بار مثبت را ذخيره كنيم. اين از اختراعاتي است كه از بس مثبت و منفي داشت من را به ياد كارهاي خوب و بد گذشته ام انداخت وهمان طور كه گفتم اين اختراع سكوي پرتاب الكساندر ولتا شد و در نهايت 220 در بين همگان معروف شد.
در سال 1779هم استاد دانشگاه «پاويا» شد و كارهاي برقي اش را همچنان ادامه داد و دو اختراع ديگرهم به ثبت رساند، يكي نوعي چگالنده به نام «كندانسور» و ديگري اندازه گير الكتريسيته اي به نام «الكترومتر» بود. او حتي از مشكلات بدن انسان هم غافل نبود و فهميد كه مي توان به وسيله برق توليدي آن حس بينايي، چشايي و لامسه را تحريك كرد تا بلكه افراد نابينا و يا كم بينا هم به مدد اين 220 سلامتي خود را باز يابند. او حتي كاري كرد كه بعدها طراح جدول معروف يعني «مندليف» بتواند جدولش را با دو عنصر او تكميل كند؛ عناصرسديم و پتاسيم هديه وي به دانشمند روسي بود كه با پديده الكتروليز(برقكافت) آنها را كشف كرده بود. اين آقا پس از اين همه كار مثبت، هواي سفر به سرش زد و در سالهاي 1779 و 1782 به فكرگردش در كشورهاي اروپايي افتاد و در اين سفرها هم با شيميدان انگليسي- پريستلي- ملاقات كرد.
پس از سفر الكساندر دوباره به فكر اختراع و اكتشاف افتاد. كاري بود كه نكرده باشد؟ بله همين دوگانه سوز شدن ما ساعتها مانده بود كه زحمتش را جناب «ولتا» با اختراع باتري كشيد. آقا! نمي دانيد از وقتي خودمان را دوگانه سوز كرديم صداي تيك تاكمان از بلبل و قناري هم قشنگ تر و منظم تر شده، باوركنيد. ما كه خيلي با اين 220 صفا مي كنيم. مخترع يعني اين. به فكرهمه باشد، مردمي باشد، ديدي همه جانبه داشته باشد(يكي اين تريبون را ازما بگيرد) و خلاصه اينكه به نظر ما نوش جانش شود هر چه مقام و جايزه اي كه به او دادند.
در سال 1801 ناپلئون خان فرانسوي او را به فرانسه دعوت كرد و دستش را در موسسه تحقيقاتي پاريس به كار، بند كرد تا رفيق ناباب دور و برش نپلكد(ببخشيد، مثل اينكه با اسي اشتباه گرفتمش).
همان سالها هم در دربار لمبارزي مقامهاي كنت و سناتور را به او اعطا كردند.
كنت، سناتور، 220 يا هرنام ديگري كه مي خواهيد رويش بگذاريد در همان سالي كه به وطنش بازگشت يعني در سال 1827به جمع دانشمندان فقيد پيوست. ما كه خيلي هوادارش شديم.
حتماً ديگران هم مثل ما هم هوادارش شدند كه درسال 1893 واحد نيروي محركه برق را به احترام او «ولت» ناميدند كه 220ساژن الان در دسترس است.
ببينيد بچه هاي خوبم... استفاده از هر چيزي جنبه مي خواهد... اين درست كه تشكر و قدرداني از كسي كه اين همه اختراع انجام داده و همه ما هم از باتري اش تا به حال استفاده كرديم، اما بايد بدانيد كه استفاده مستقيم از برق آن هم از نوع موجودش يعني 220 اصلاً به معناي قدرداني و پاسخ دادن به محبتهاي او نيست. يعني خواهشمنديم پس از اينكه اين بادبادك بي پر و بال را زمين گذاشتيد هيچ گاه يك ميخ را به دست نگيريد تا بخواهيد به اميد ملاقات با «الكساندر ولتا» آن را در سوراخ پريز برق كنيد.
اينها توصيه هايي از بابا برقي مهمان ويژه ما بود كه با هم شنيديم.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com