تبليغات X
 


صفحه اصلی
سياسي
بين الملل
اجتماعي
اقتصادي
فرهنگي
ورزشي
هنري
حوادث
كفشدوزك
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
صفحه آخر
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2008-08-20
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

چهارشنبه 30مرداد ماه 1387


آي قصه قصه قصه ؛ من ترسويم

 

الهام موسوي

دوست دارم هميشه كنار بقيه باشم حتي وقتي دارم تلويزيون نگاه مي كنم. دلم نمي خواهد يك لحظه هم تنها بمانم. تنهايي خيلي



ترسناك است. وقتي تنها هستي همه چيز مثل هيولاها گنده ديده مي شود. جالباسي گنده با آن همه لباس رويش شبيه يك اژدهاي بزرگ آتش پران است. عروسك قورباغه اي قشنگم توي تاريكي مثل يك موجود فضايي بدجنس ديده مي شود. وقتي تنها هستي حتي صداي گنجشك ها كه روي درخت آواز مي خوانند تو را مي ترساند. براي همين است كه جرأت نمي كنم تنهايي توي حياط بروم. حتي اگر صبح باشد. برادرم به من مي گويد ترسوي كوچولو. من دوست ندارم يك ترسوي كوچولو باقي بمانم.اما شجاع بودن هم به همين راحتي نيست. وقتي مي تواني شجاع باشي كه خودت تنهايي حمام بروي و شب ها توي اتاق خودت تنهايي بخوابي، تنهاي تنها. واقعاً كار سختي است! مادرم مي گويد: تنهايي ترس ندارد. هيچ چيزي نيست كه تو از آن بترسي.
بابا مي گويد: وقتي تنها مي شوي، با خودت حرف بزن تا نترسي. من هم همين كار را مي كنم. برادرم مي گويد: تا وقتي ترسو باشي، هيچ وقت بزرگ نمي شوي. من خيلي دوست دارم زود بزرگ شوم. بعضي وقت ها سعي مي كنم شجاع باشم. وقتي تنها مي مانم سعي مي كنم به چيزهاي خوب فكر كنم؛ مثل يك بستني ميوه اي بزرگ خوشمزه كه رويش پر از كاكائو است. يا به يك دوچرخه قشنگ آبي آسماني كه هميشه دوست دارم داشته باشم. اين جور وقت ها اصلاً به تنهايي فكر نمي كنم. وقتي تنها مي شوم نبايد به صداهاي عجيب و غريبي كه دور و برم مي شنوم، گوش كنم. نه اين فقط صداي يك موتور است كه از توي خيابان رد مي شود. شايد هم صداي يك اره برقي كه توي خانه همسايه دارد شاخه هاي اضافي درخت را مي برد! يا شايد هم...
همين كه تنها مي شوم اسباب بازي هايم را دورم جمع مي كنم و بازي مي كنم. خرس گنده پشمالويم خيلي شجاع است و وقتي كنارش باشم، از چيزي نمي ترسم. با خودم مي گويم: توي تنهايي هيچ چيز ترسناكي نيست. نه هيولا، نه شبح و نه هيچ چيز ديگري. فقط همه جا ساكت است. تازه وقتي تنها باشي مي تواني با خيال راحت يك نقاشي قشنگ بكشي. مي تواني اتاقت را مرتب كني. يك كاردستي براي مامان درست كني. حتي مي تواني با صداي بلند آواز بخواني و حسابي كيف كني. تنهايي خيلي هم بد نيست. فقط بايد كمي صبر داشته باشي. بقيه خيلي زود برمي گردند و دوباره خانه شلوغ و پر از سرو صدا مي شود.
همين حالا شروع مي كنم. مي خواهم يك ساعت تنها بمانم و نترسم. شما چطور؟

  


خبر خبر خبردار

 

مارمولك 111 ساله
يك مارمولك خيلي پير در نيوزلند زندگي مي كند كه 111 سال دارد و پيرترين مارمولك دنيا است. خيلي جالب بود، اما از اين جالب تر اين است كه اين مارمولك پير قرار است به زودي پدر شود. باور نمي كنيد؟ مأموران حيات وحش نيوزلند براي اينكه از نابود شدن نسل اين مارمولك جلوگيري كنند، براي او يك همسر مناسب پيدا كردند. يك مارمولك خانم 70 ساله. و حالا آن ها منتظر به دنيا آمدن بچه هايشان هستند. دانشمندان اميدوارند كه بچه مارمولك ها همه سالم از تخم بيرون بيايند تا نسل اين مارمولك پير منقرض نشود. اين مارمولك پير از نمونه هاي كمياب مارمولك است. ما هم اميدواريم بچه مارمولك ها زودتر از تخم بيرون بيايند.

حمله زنبورها
ساعت يك نصف شب يك مرد تهراني به آتش نشاني تلفن كرد و خبرداد كه زنبورها به خانه اش حمله كرده اند. مأموران آتش نشاني با عجله خودشان را به خانه او رساندند و با تعجب يك دسته بزرگ زنبور را ديدند كه كنار پنجره خانه جمع شده اند و هي وز و وز مي كنند. مأموران آتش نشاني خيلي زود زنبورها را گرفتند و از آنجا بردند و افراد اين خانواده كه از ديدن اين همه زنبور در خانه شان ترسيده بودند، نفس راحتي كشيدند. حالا معلوم نيست چرا زنبورها به خانه آن ها حمله كرده بودند، خوب شايد بوي گلهاي قشنگ را شنيده بودند!

المپيك حيوانات
نه تعجب نكنيد، اين اسم يك كارتون تلويزيوني نيست. مي خواهم درباره مسابقات ورزشي حيوانات صحبت كنم. بله با شروع شدن مسابقات المپيك در چين، هنگ كنگي ها هم هوس برگزاري المپيك به سرشان زده و يك دوره مسابقه المپيك حيوانات را برگزار كردند. در اين مسابقه حيوان هاي خانگي مثل پرنده ها و خزنده ها و... از كشورهاي مختلفي شركت كردند. حيوانات در اين مسابقات زير نظر مربي ها ورزش هاي مختلف را ياد گرفتند؛ مثلاً پرنده ها با نوك خود بسكتبال بازي كردند و هر توپي را كه گل مي كردند يك فندق جايزه مي گرفتند. مسابقات دو و بالا رفتن از طناب هم از ورزش هاي المپيك حيوانات بود.

مرگ پانداي پير
لينگ لينگ 22 ساله پيرترين پانداي دنيا در باغ وحش اونو در ژاپن به خاطر سن زياد و بيماري قلبي مرد. حتماً مي دانيد پاندا يك نوع خرس خيلي قشنگ و دوست داشتني است. اين پانداي پير كه 22 سال و 7 ماه سن داشت در شهر پكن چين به دنيا آمده بود و بعداً او را به ژاپن آورده بودند.
مدتي قبل لينگ لينگ كه پيرترين پانداي دنيا بود، به خاطر سن زيادش مرد. فراموش نكنيد كه 22 سال براي پانداها سن زيادي است.

خروس تخمگذار




به حق چيزهاي نديده و نشنيده. تا به حال به هر كسي مي گفتي خروس تخم مي گذارد؛ حسابي خنده اش مي گرفت. اما حالا ديگر مي تواني با اطمينان بگويي خروس هم تخم مي گذارد؛ چون در نيشابور خروسي پيدا شده كه تخم مي گذارد. اين خروس عجيب كه الان در موزه حيات وحش نيشابور زندگي مي كند هر روز مثل مرغ ها يك تخم مي گذارد. يك دامپزشك ايتاليايي بعد از ديدن اين خروس عجيب گفت: اين خروس يك نمونه كمياب است كه به علت مشكلات ژنتيكي بعضي از كارهايش شبيه مرغ هاست. جالب است بدانيد كه تخم هاي اين خروس تخمگذار خيلي خوب و سالم است و با تخم مرغ هيچ فرقي ندارد. خوب پس با شنيدن اين خبر بايد منتظر رسيدن تخم خروس هم به بازار باشيم!

آرزوي مرد چاق
يك مرد 43 ساله مكزيكي كه 315 كيلو گرم وزن دارد، آرزو كرده بتواند در مراسم عروسي خودش بايستد. او كه تا شش سال قبل 500 كيلو وزن داشته، توانسته با رژيم وزنش را كم كند. مانوئل 315 كيلويي مي گويد، قرار است سال آينده با دختر آرايشگري كه نامزد اوست ازدواج كند و آرزو دارد تا آن وقت وزنش را كمتر كند تا بتواند روي پاهايش بايستد. مانوئل از 6 سال گذشته به دليل وزن زيادش توي رختخواب بوده و نتوانسته راه برود. شما فكر مي كنيد مانوئل به آرزويش مي رسد؟

بعد از 44 سال
يك كيف پول قرمز كه 44 سال قبل از يك خانم در مدرسه اي در آمريكا دزديده شده بود پيدا شد. اين زن كيف خود را بعد از 44 سال در زيرزمين همان مدرسه پيدا كرد. چيزي كه جالب بود اين بود كه كيف او دست نخورده بود و هيچ چيزي از آن كم نشده بود. اين زن كه اسمش كارين است، گفت: حسابي از اين اتفاق تعجب كردم و باورم نمي شود. كسي چه مي داند شايد دزد بعد از دزديدن كيف پشيمان شده و آن را توي زير زمين انداخته. شايد هم آن را آنجا مخفي كرده تا بعداً بيايد و برش دارد، اما فراموش كرده و كيف قرمز دزديده شده 44 سال همان جا مانده است!

  


فكرهاي عجيب و غريب ؛ خانه فيل ها

 

زهرا مهربان
من فيل ها را خيلي دوست دارم و كتاب هاي زيادي درباره آنها دارم. خيلي دلم مي خواهد يك فيل را از نزديك ببينم. خيلي دوست



دارم بدانم خانه فيل ها چه شكلي است. فيل ها خيلي گنده اند و حتماً خانه شان هم مثل خودشان بزرگ و غول پيكر است. خوب اگر خانه شان كوچك باشد كه توي خانه شان جا نمي شوند. من آرزو دارم يك روز به خانه يك فيل بروم و آنجا را ببينم. دوست دارم روي صندلي فيل ها بنشينم و پتو و بالش آن ها را ببينم. حتماً همه وسايل خانه فيل ها بزرگ است، مثل خودشان. چقدر جالب. راستي شما دوست نداريد خانه يك فيل را ببينيد؟

تلويزيون
يك عالمه آدم و عروسك و حيوان و... توي تلويزيون هستند. آن ها صبح تا شب آنجا هستند و هي برنامه هاي قشنگ اجرا مي كنند.



خيلي عجيب است، چون تلويزيون ما آن قدر ها هم بزرگ نيست، اما اين همه آدم و حيوان و عروسك تويش جا شده اند. نمي دانم آن ها چه جوري توي تلويزيون رفته اند. من هميشه دور تا دور تلويزيونمان را نگاه مي كنم اما تا به حال هيچ جاي آن را نديده ام كه سوراخ باشد. اصلاً نمي دانم آن ها چه جوري آنجا رفته اند. شايد وقتي آقاي مخترع تلويزيون را اختراع كرده، آن ها را توي تلويزيون ريخته و بعد درش را بسته و آن ها همان جا مانده اند. دلم به حال آدم هاي توي تلويزيون مي سوزد؛ چون نمي توانند بيرون بيايند و همه عمرشان را مجبورند آنجا بمانند و هي برنامه اجرا كنند.

  


شاعران نوجوان كفشدوزك ؛ ماشين آلبالويي

 

زهره كريمي




بابا برام خريده
يه ماشين كوچول
وقشنگ و ناز و قرمز
به رنگ يك آلبال
وهي مي زنم بوق و بوق
تو خونه با لبم من
كنار ماشينم من
خسته نمي شم اصلاً

همش مي گه بابا جون
چه بچه شيطوني
با ماشين قشنگت
انگار تو آسموني

  


نويسندگان كفشدوزك : دودو

 

محمد مهدي يزداني




دودو كوچولو دوست داشت كارآگاه شود. يك روز داشت در خيابان قدم مي زد كه بوي بدي در هوا پيچيد. دودو كوچولو سريع دور و برش را گشت تا ببيند بوي بد از كجا مي آيد. او بو را دنبال كرد تا به بيمارستان رسيد. دودو آنجا مرد كثيفي را ديد كه بوي بدي مي داد. مرد تا دودو را ديد، فرار كرد. دودو دنبال او رفت و از رئيس بيمارستان پرسيد: آقايي كه بوي بدي مي داد كجا رفت؟
رئيس بيمارستان گفت: از آن طرف رفت.
دودو دويد و دويد تا بالاخره مرد كثيف را كنار سطل زباله ديد. دودو از يكي از مأموران بيمارستان پرسيد: اين مرد كيست؟
مأمور گفت: او «دست بو» است و از آب مي ترسد. دودو سريع «دست بو» را دستگير كرد و همه مردم را از بوي بدش نجات داد. بعد از آن دودو «دست بو» را حمام برد و شست. حالا او تميز شده و دودو هم واقعاً يك كارآگاه معروف شده؛ چون توانست «دست بو» را دستگير كند.

  


آي خنده خنده خنده

 

نزديك
معلم: خورشيد نزديكتر است يا آمريكا؟
شاگرد: خورشيد.
معلم: چرا؟
شاگرد: چون خورشيد را مي بينيم، ولي آمريكا را نمي بينيم!
حرف
مامان: مي داني آن وقت ها كه تلفن نبود، مردم چطوري با هم حرف مي زدند؟
بچه: آن وقت ها مردم اصلاً با هم حرف نمي زدند!

  


بي احتياط

 





بعضي ها اصلاً مواظب خودشان نيستند و به چيزهاي خطرناك دست مي زنند؛ مثل چاقو





بعضي وقت ها هم چشم بسته اين ور و آن ور مي روند





يا اينكه با دوست هايشان بازي هاي خطر ناك مي كنند؛ مثل آتش بازي





اينها بي احتياط هستند و هميشه برايشان اتفاق هاي بد مي افتد

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com