تبليغات X
 


صفحه اصلی
سياسي
بين الملل
اجتماعي
اقتصادي
فرهنگي
ورزشي
هنري
حوادث
كفشدوزك
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
صفحه آخر
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2008-08-27
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

چهارشنبه 6شهریور ماه 1387


آي قصه قصه قصه ؛ جادوگر كوچولو

 

الهام موسوي

جادوگر كوچولو همراه بابا جادوگر و مامان جادوگر توي خانه جادويي شان يك گوشه شهر جادو زندگي مي كردند. بابا جادوگر، جادوگر



خيلي ماهري بود و مي توانست همه چيز را غيب كند و قورباغه را تبديل به صندلي كند و... مامان جادوگر هم مي توانست با عصاي جادويي اش همه كارهاي خانه را انجام بدهد و غذاهاي خوشمزه اي بسازد.
اما جادوگر كوچولو چيز زيادي از جادوگري بلد نبود تنها كاري كه مي توانست بكند اين بود كه گوشهايش را تكان بدهد و با دهانش سوت بزند. كاري كه همه بچه هايي كه جادوگر نيستند هم مي توانند انجام بدهند.
بابا جادوگر از اينكه مي ديد پسرش هيچ كاري بلد نيست، خيلي ناراحت بود و از صبح تا شب غصه مي خورد و از ناراحتي گنجشكهاي توي آسمان را به مگس تبديل مي كرد. اما جادوگر كوچولو اصلا حواسش به اين چيزها نبود.
او صبح تا شب توي شهر جادو اين ور و اون ور مي رفت و با جاروي كوچولويش پرواز مي كرد. البته نه به خوبي بقيه. هر چند متر يك بار سقوط مي كرد و روي زمين مي افتاد. همه جادوگرهاي شهر جادو جادوگر كوچولو را مسخره مي كردند و مي گفتند: تو هيچ وقت نمي تواني يك جادوگر درست و حسابي بشوي.
جادوگر بنفش كه همه چيز را بنفش مي كرد، به او مي گفت: تو بي دست و پاترين جادوگر دنيا هستي.
جادوگر دريا كه مي توانست آب همه درياها را طلسم كند، مي گفت: كارهاي تو بيشتر شبيه آدمها معمولي است. بهتر است بروي و با آنها زندگي كني.
جادوگر پرنده هم كه بهترين جادوگر پرنده دنيا بود و مي توانست از اين ور دنيا تا آن ور را با جاروي پرنده در پنج دقيقه پرواز كند مي گفت: تقصير پدرت است كه هيچ چيزي به تو ياد نداده است.
خلاصه هيچ كس اميدي به جادوگر شدن جادوگر كوچولو نداشت حتي مادرش كه بيشتر از همه لوسش مي كرد و صبح تا شب به او مي گفت، جادوگر قهرمان من.
اما يك روز اتفاقي افتاد كه همه چيز عوض شد. يك روز كه جادو گر كوچولو جاروي پرنده اش را برداشته بود و اين ور و آن ور پرواز مي كرد از بس سرگرم جارو سواري بود حواسش پرت شد و حسابي از شهر جادو دور شد. آن قدر دور كه به شهر آدم ها رسيد. جادوگر كوچولو وقتي ديد به شهر آدم ها رسيده تصميم گرفت توي شهر برود و گشتي بزند. او يواشكي از پنجره يك خانه داخل آن رفت. توي خانه پسر كوچولويي داشت با اسباب بازيهايش بازي مي كرد. جادوگر كوچولو جلو رفت و كنار پسر نشست. اما پسر اصلا نترسيد. خب چون خيلي شجاع بود و از هيچ چيز نمي ترسيد. نه اشتباه حدس زديد، چون جادوگر كوچولو را نمي ديد. راستش فراموش كرده بودم، بگويم جادوگر ها وقتي از شهر جادو بيرون مي آيند، نامرئي مي شوند و هيچ كس غير از يك جادوگر نمي تواند آنها را ببيند.
جادوگر كوچولو رفت و كنار پسر نشست. واي چه اسباب بازي هاي عجيبي!جادوگر كوچولو تا آن روز فقط يك اسباب بازي ديده بود و آن هم جاروي پرنده اش بود.
جادوگر كوچولو كمي به اسباب بازي هاي پسر كوچولو نگاه كرد و بعد تا حواس پسر كوچولو پرت شد، يكي از آن اسباب بازي ها را برداشت و فرار كرد. واي چه كار زشتي !خب او جادوگر بود و نمي دانست اين كار بدي است.
جادوگر كوچولو با خوشحالي سوار جاروي پرنده اش شد و به شهر جادو برگشت. اما همين كه وارد شهر جادو شد همه از ديدنش حسابي تعجب كردند. جادوگر كوچولو يك آدم آهني گنده با خودش به شهر جادو برده بود كه راه مي رفت و آواز مي خواند. بابا جادوگر وقتي آدم آهني را ديد حسابي تعجب كرد راستش كمي هم ترسيد و گفت: اين ديگه چيه؟!
اما جادوگر كوچولو مي ترسيد بگويد به شهر آدم ها رفته براي همين گفت: خودم درستش كردم. بابا جادوگر از شنيدن اين حرف حسابي خوشحال شد و آدم آهني را برداشت و برد تا به همه جادوگرها نشان بدهد و پز بدهد.
همه جادوگرها باور كردند كه جادوگر كوچولو خودش آدم آهني را درست كرده؛ چون تا آن وقت هيچ كدامشان به شهر آدم ها نرفته بودند و آدم آهني نديده بودند. از آن روز به بعد جادوگر كوچولو هر چند وقت يك بار به شهر آدم ها مي رفت و يك اسباب بازي جديد مي آورد و به جادوگر ها نشان مي داد.
نظر همه درباره جادو گر كوچولو عوض شده بود . حالا همه به او جادوگر بزرگ مي گفتند. چون مي توانست چيزهاي عجيبي درست كند. راستي ممكن است يك روز سر و كله جادوگر كوچولو توي خانه شما هم پيدا شود و يكي از اسباب بازي هاي قشنگتان را با خودش ببرد پس حسابي مواظب اسباب بازي هايتان باشيد.

  


خبر خبر خبردار

 

پيرترين مرد دنيا
شما چند سال داريد؟ مطمئن باشيد هر چه قدر هم كه سنتان زياد باشد، به 138 سال نمي رسد. باور كردن اينكه يك نفر 138 سال عمر كند، خيلي سخت است. اما واقعيت دارد چون «حبيب ميان» هندي 138 سال سن داشت. او پيرترين مرد دنيا به شمار مي آمد. «حبيب ميان» مدتي قبل به خاطر بيماري در يكي از بيمارستان هاي هند درگذشت. او چهار پسر و 140 نوه و نتيجه داشت. فكرش را بكنيد اگر قرار بود همه بچه ها و نوه هايش يك دفعه به خانه او بيايند توي خانه اش جا نمي شدند. اما بالاخره او در سن 138 سالگي از دنيا رفت .

دو قلوها




شما دو قلو هستيد؟ اگر جوابتان بله است، بهتر است، اين خبر را حتماً بخوانيد، چون درباره خودتان است. بله امسال هم مثل هر سال يك جشنواره بزرگ براي دو قلوها برگزار شد. جشنواره دو قلوها هر سال در فرانسه برگزار مي شود. در اين جشنواره دو قلوهاي زيادي از كشورهاي مختلف دنيا به فرانسه مي روند تا در جشن دو قلوها شركت كنند. جالب است بدانيد دو قلوهاي اين جشن همه لباس هاي مثل هم مي پوشند و آن قدر به هم شبيه هستند كه اصلا نمي تواني آنها را از هم تشخيص بدهي. اين دوقلوها هيچ فرقي ندارند حتي اخلاقشان هم شبيه هم است. مي دانم كه رفتن به كشور فرانسه خيلي راحت نيست براي همين به شما دوقلوهاي عزيز پيشنهاد مي كنم با كمك دوقلوهاي ديگر خودتان يك جشنواره دوقلوها راه بيندازيد. مطمئن باشيد كه همه از ديدن دوقلوهاي شبيه هم كه مثل هم لباس پوشيده اند، خوششان مي آيد.

سفر با سه چرخه
يك پيرزن 97 ساله چيني به نام «هيااو» همراه پسر بزرگش يك راه طولاني را با سه چرخه رفتند تا به پكن برسند و مسابقات بدمينتون چين را در المپيك ببينند. اين پيرزن چيني كه پشت ترك سه چرخه پسرش نشسته بود همراه پسرش دو هفته چرخ سواري كرد تا به پكن رسيد. آنان يك راه طولاني را از يكي از استان هاي چين چرخ سواري كردند تا مسابقه هاي المپيك را ببينند. پسر«هيااو» گفته: اين كار را به خاطر تشكر از مادرش انجام داده؛ چون مادرش او را ازبچگي بزرگ كرده و او به اين وسيله مي خواسته از مادرش تشكر كند. واقعا كه چه پسر خوبي خوش به حال «هيااو».

حيوانات آواره
طبق خبري كه منتشر شده در سال گذشته حدود 109 هزار سگ و 24 هزار گربه آواره از خيابان هاي كشور اسپانيا جمع آوري شده اند. اين حيوان هاي بيچاره روزي خانه داشتند و با خوبي و خوشي زندگي مي كردند، اما حالا آواره شده اند. تازه هنوز تعداد زيادي از اين حيوان هاي آواره باقي مانده كه شهرداري اسپانيا نتوانسته آنها را جمع كند. اين حيوان هاي آواره توي خيابانها مي خوابند و غذاي خوبي براي خوردن پيدا نمي كنند، براي همين مريض مي شوند و مي ميرند. حتماً مي پرسيد اين همه حيوان آواره از كجا آمده اند؛ خب معلوم است اين حيوانها حيوان هاي خانگي بودند كه با انسانها زندگي مي كردند، اما صاحب هاي بي رحمشان آنها را از خانه بيرون انداخته و آواره كرده اند. بيشتر كساني كه حيوان خانگي دارند وقتي مي خواهند به سفر بروند، دوست ندارند مزاحم داشته باشند، براي همين براي اين كه از شر حيوان هاي بيچاره راحت شوند، آنها را توي خيابانها ول مي كنند و مي روند. كاش يك نفر پيدا مي شد و فكري براي اين همه حيوان بي خانه مي كرد.

  


فكرهاي عجيب و غريب

 

درخت سيب شكمو

زهرا مهربان




درخت سيب خانه ما هر سال يك عالمه سيب مي دهد. سيبهاي قرمز و شيرين. من هر سال از شاخه هاي درخت سيب بالا مي روم و سيب مي خورم. چه سيبهاي خوشمزه اي. اما امسال اتفاق عجيبي افتاده است. درخت سيب ما فقط چند تا سيب كوچك دارد. اصلاً خبري از آن همه سيب خوشمزه نيست. بابا مي گويد درخت سيب ما پير شده و ديگر نمي تواند ميوه بدهد، براي همين سيبهايش كم شده، اما من اين جور فكر نمي كنم. به نظر من يك نفر سيبهاي درخت سيب را خورده. بله من فكر مي كنم درخت سيب شكمو خودش همه سيبها را خورده. او قبل از اين كه كسي بفهمد، خودش همه سيبهايش را كنده و خورده و فقط چند تا سيب كوچولو و كرمو را براي ما گذاشته. واقعا كه چه درخت شكمويي!

ماهي قرمز
ديروز داداشم براي من يك ماهي قرمز خريد. يك ماهي قرمز خيلي قشنگ. من ماهي قرمز را توي تنگ انداختم و لب باغچه گذاشتم. همه از ماهي قرمز من خوششان آمده بود.مامان، بابا و حتي گربه لب پشت بام كه هي ميو ميو مي كرد. من ديروز تا شب كنار باغچه نشسته بودم و با ماهي قرمزم بازي مي كردم. ماهي قرمز من از اين ور تنگ به آن ور تنگ مي رفت و دمش را تكان مي داد. اما امروز صبح وقتي از خواب بيدار شدم و آمدم توي حياط خبري از ماهي قرمزم نبود.
تنگ ماهي روي زمين افتاده بود و شكسته بود و ماهي قرمز كوچولو غيب شده بود. من همه حياط را دنبالش گشتم پشت نردبان، زير جارو، توي دمپايي بابا، زير پله ها و... اما پيدا نشد كه نشد. اصلا نمي دانم كجا رفته.شايد به خاطر اين كه شب تنها گذاشتمش ناراحت شده و از اين جا رفته. شايد هم دلش براي پدر و مادرش تنگ شده و رفته به دريا.

  


شعر ؛ چوب جادو

 

عباسعلي سپاهي يونسي





الان سوئيچ بابا
جا مانده توي ماشين
بابا كنار وانت
ناراحت است و غمگين

يك كم حواس پرت است
از بس كه كار دارد
بر عكس تازه امروز
انگور بار دارد

بد مي شود دوباره
بارش اگر بماند
آيا به موقع آن را
امروز مي رساند

هي مي رود به اين ور
هي مي رود به آن ور
اي كاش داشت بابا
با خود سوئيچ ديگر

يا كاش داشتم من
يك دانه چوب جاد
وآن وقت باز مي شد
درهاي وانت ا
و

  


نويسندگان كوچك كفشدوزك ؛ حسنك ترسو

 

امير محمد مشكوة رضوي




حسنك با خانواده اش در يك روستاي قشنگ و زيبا زندگي مي كرد. يك شب پدر حسنك چند تا كيسه برنج و چيزهاي ديگر خريد و توي آشپزخانه گذاشت. حسنك كه آن شب غذاي شوري خورده بود، نصفه هاي شب بيدار شد تا آب بخورد. او توي آشپزخانه رفت تا آب بخورد كه يك دفعه چشمش به چيزي مثل يك هيولا افتاد. انگار يك نفر توي آشپزخانه بود. حسنك حسابي ترسيد و فكر كرد يك نفر غريبه توي آشپزخانه است. او با عجله از آشپزخانه بيرون آمد و رفت توي اتاقش و پتو را روي سرش كشيد و خوابيد. به هيچ كس هم چيزي نگفت. روز بعد وقتي حسنك از خواب بيدار شد، با ترس و لرز توي آشپزخانه رفت. همين كه چشم حسنك به كيسه هاي برنج و بقيه وسايل گوشه آشپزخانه افتاد، حسابي خنده اش گرفت. او حالا فهميده بود كه چه اشتباهي كرده و به خاطر ترس بي موردش خنده اش گرفت. هيولاي توي آشپزخانه همان كيسه هاي برنج بود.

  


شاعران نوجوان كفشدوزك

 

زهره كريمي





عروسي گربه ها

تو خونه گربه ها
عروسيه عروسي
آقا داماد پيشي خان
عروس خانم ملوسي

نقل و نبات و شادي
شرشره و بادكنك
همه ميگن به اون ها
عروسيتون مبارك

شام عروسي دارن
پلو خورشت ماهي
داد مي زنن گربه ها
خوشبخت بشين الهي

  


بي احتياط

 





بعضي ها تا يكي را مي بينند شروع مي كنند به حرف زدن





و يك لحظه هم دهانشان بسته نمي شود





آنها آن قدر حرف مي زنند كه خسته مي شوند و فكشان درد مي گيرد





و ديگران خوابشان مي برد. به اين جور افراد پر حرف مي گويند

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com