|
الهام موسوي
جادوگر كوچولو همراه بابا جادوگر و مامان جادوگر توي خانه جادويي شان يك گوشه شهر جادو زندگي مي كردند. بابا جادوگر، جادوگر

خيلي ماهري بود و مي توانست همه چيز را غيب كند و قورباغه را تبديل به صندلي كند و... مامان جادوگر هم مي توانست با عصاي جادويي اش همه كارهاي خانه را انجام بدهد و غذاهاي خوشمزه اي بسازد.
اما جادوگر كوچولو چيز زيادي از جادوگري بلد نبود تنها كاري كه مي توانست بكند اين بود كه گوشهايش را تكان بدهد و با دهانش سوت بزند. كاري كه همه بچه هايي كه جادوگر نيستند هم مي توانند انجام بدهند.
بابا جادوگر از اينكه مي ديد پسرش هيچ كاري بلد نيست، خيلي ناراحت بود و از صبح تا شب غصه مي خورد و از ناراحتي گنجشكهاي توي آسمان را به مگس تبديل مي كرد. اما جادوگر كوچولو اصلا حواسش به اين چيزها نبود.
او صبح تا شب توي شهر جادو اين ور و اون ور مي رفت و با جاروي كوچولويش پرواز مي كرد. البته نه به خوبي بقيه. هر چند متر يك بار سقوط مي كرد و روي زمين مي افتاد. همه جادوگرهاي شهر جادو جادوگر كوچولو را مسخره مي كردند و مي گفتند: تو هيچ وقت نمي تواني يك جادوگر درست و حسابي بشوي.
جادوگر بنفش كه همه چيز را بنفش مي كرد، به او مي گفت: تو بي دست و پاترين جادوگر دنيا هستي.
جادوگر دريا كه مي توانست آب همه درياها را طلسم كند، مي گفت: كارهاي تو بيشتر شبيه آدمها معمولي است. بهتر است بروي و با آنها زندگي كني.
جادوگر پرنده هم كه بهترين جادوگر پرنده دنيا بود و مي توانست از اين ور دنيا تا آن ور را با جاروي پرنده در پنج دقيقه پرواز كند مي گفت: تقصير پدرت است كه هيچ چيزي به تو ياد نداده است.
خلاصه هيچ كس اميدي به جادوگر شدن جادوگر كوچولو نداشت حتي مادرش كه بيشتر از همه لوسش مي كرد و صبح تا شب به او مي گفت، جادوگر قهرمان من.
اما يك روز اتفاقي افتاد كه همه چيز عوض شد. يك روز كه جادو گر كوچولو جاروي پرنده اش را برداشته بود و اين ور و آن ور پرواز مي كرد از بس سرگرم جارو سواري بود حواسش پرت شد و حسابي از شهر جادو دور شد. آن قدر دور كه به شهر آدم ها رسيد. جادوگر كوچولو وقتي ديد به شهر آدم ها رسيده تصميم گرفت توي شهر برود و گشتي بزند. او يواشكي از پنجره يك خانه داخل آن رفت. توي خانه پسر كوچولويي داشت با اسباب بازيهايش بازي مي كرد. جادوگر كوچولو جلو رفت و كنار پسر نشست. اما پسر اصلا نترسيد. خب چون خيلي شجاع بود و از هيچ چيز نمي ترسيد. نه اشتباه حدس زديد، چون جادوگر كوچولو را نمي ديد. راستش فراموش كرده بودم، بگويم جادوگر ها وقتي از شهر جادو بيرون مي آيند، نامرئي مي شوند و هيچ كس غير از يك جادوگر نمي تواند آنها را ببيند.
جادوگر كوچولو رفت و كنار پسر نشست. واي چه اسباب بازي هاي عجيبي!جادوگر كوچولو تا آن روز فقط يك اسباب بازي ديده بود و آن هم جاروي پرنده اش بود.
جادوگر كوچولو كمي به اسباب بازي هاي پسر كوچولو نگاه كرد و بعد تا حواس پسر كوچولو پرت شد، يكي از آن اسباب بازي ها را برداشت و فرار كرد. واي چه كار زشتي !خب او جادوگر بود و نمي دانست اين كار بدي است.
جادوگر كوچولو با خوشحالي سوار جاروي پرنده اش شد و به شهر جادو برگشت. اما همين كه وارد شهر جادو شد همه از ديدنش حسابي تعجب كردند. جادوگر كوچولو يك آدم آهني گنده با خودش به شهر جادو برده بود كه راه مي رفت و آواز مي خواند. بابا جادوگر وقتي آدم آهني را ديد حسابي تعجب كرد راستش كمي هم ترسيد و گفت: اين ديگه چيه؟!
اما جادوگر كوچولو مي ترسيد بگويد به شهر آدم ها رفته براي همين گفت: خودم درستش كردم. بابا جادوگر از شنيدن اين حرف حسابي خوشحال شد و آدم آهني را برداشت و برد تا به همه جادوگرها نشان بدهد و پز بدهد.
همه جادوگرها باور كردند كه جادوگر كوچولو خودش آدم آهني را درست كرده؛ چون تا آن وقت هيچ كدامشان به شهر آدم ها نرفته بودند و آدم آهني نديده بودند. از آن روز به بعد جادوگر كوچولو هر چند وقت يك بار به شهر آدم ها مي رفت و يك اسباب بازي جديد مي آورد و به جادوگر ها نشان مي داد.
نظر همه درباره جادو گر كوچولو عوض شده بود . حالا همه به او جادوگر بزرگ مي گفتند. چون مي توانست چيزهاي عجيبي درست كند. راستي ممكن است يك روز سر و كله جادوگر كوچولو توي خانه شما هم پيدا شود و يكي از اسباب بازي هاي قشنگتان را با خودش ببرد پس حسابي مواظب اسباب بازي هايتان باشيد. |