تبليغات X
 


صفحه اصلی
سياسي
بين الملل
اجتماعي
اقتصادي
ويژه سالگرد شهيدان رجايي و باهنر
ورزشي
هنري
حوادث
سوسه
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
صفحه آخر
ويژه نامه ورزشي
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2008-08-28
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

پنج شنبه 7شهریور ماه 1387

[ ويژه سالگرد شهيدان رجايي و باهنر ]
 * نگاهي به تفكر و انديشه مردي كه با مردم بود ؛ فرهنگ « سرچشمه » را قبول دارم
 * همسر شهيد دكتر باهنر از خاطراتش مي گويد : او خلاصه خوبي ها بود
 * روايتي ديگر از زندگي و انديشه هاي شهيد دكتر محمد جواد باهنر؛
جاي خالي مردي پشت نيمكت هاي مدرسه
 * وصيتنامه شهيد رجايي
 * هميشه خودم را يك معلم دانسته ام
 * نامه اي از زندان به قلم شهيد رجايي ؛ سلام بر حميده دختر عزيزم
 * معرفي برخي از كتابهاي مرتبط با شهيد محمدعلي رجايي ؛ سوخته وصل
 * ناگفته هاي زندگي شهيد رجايي از زبان همسرش ؛ دنيا را سه طلاقه كرده بود
 * ناشنيده اي از شهيد رجايي ؛ حق داريد سرتان شلوغ است
 * شعري از شهيد رجايي در زندان براي همسرش ؛ تا بشير تابناك روز...

نگاهي به تفكر و انديشه مردي كه با مردم بود ؛ فرهنگ « سرچشمه » را قبول دارم

 

* مجتبي عظيمي

سطر سطر زندگي مردان موحد تاريخ تجسم همخوان وهمگن آيات ديني است.در سيره اينان «ظهور درون مايه ديني» « ثبات فكري و





اخلاقي» و «تلاش براي نيل به آرمانهاي الهي» نهفته است و شهيد رجايي در تمامي ادوار حيات خويش گوياترين سند براي قرار گرفتن در كنار مردان بي ادعاي تاريخ است.
جستاري در زندگي و سير و سلوك او، مبين اين واقعيت است كه ميان شخصيت «دست فروش»، «معلم» و منصب رئيس جمهوري كه او عهده دار آن بود، نمي توان تفكيكي قايل شد؛ و اين گونه است كه در فراز و نشيب زندگي، او همان رجايي «ساده زيست» و «ولايت مدار» باقي مي ماند و نشان هاي پر طمطراق نه تنها تغييري در شخصيت او ايجاد نمي كند، بلكه عزم و اراده اش را در همراهي با توده عظيمي كه روزي در كنار سفره فقيرانه شان مي نشست دو چندان مي سازد.
چهار سال بيشتر نداشت كه پدرش را از دست داد و مسؤوليت اداره زندگي او و ديگر اعضاي خانواده اش به مادرم وبرادر 13 ساله اش محول مي شود. از آن پس مادر با سرانگشتان ترك خورده اش در زير زمين خانه كوچكي كه تنها دارايي آنها و يادگار پدر بود، با پاك كردن پنبه ،شكستن بادام و گردو و فندق و...زندگي شان را به گونه اي آبرومند اداره مي كرد.
از همان اوان كودكي، روح تعبد و بندگي در وجود محمد علي نمايان بود.؛ مكبر مسجد، نوحه خواني، مناجات هاي شبانه، احساس مسؤوليت نسبت به ديگران، دوري از مال دنيا همه از ويژگي هاي بارز اين نوجوان قزويني بود.




13 ساله بود كه از قزوين راهي تهران مي شود، فقر شديد اقتصادي او را مجبوربه دست فروشي درجنوب تهران و مدتي نيز شاگردي در بازار تهران مي كند، همزمان با نخست وزيري رزم آرا، محمد علي؛ اين نوجوان هفده ساله آن روز به خدمت نيروي هوايي درمي آيد و راه آموزشگاه گروهباني نيروي هوايي را پيش مي گيرد.پس از گذشت 5 سال تحصيل با برخي از گروه ها و احزاب سياسي از جمله «فدائيان اسلام» آشنا مي شود و ضمن آن 27 سال فعالانه در درس مرحوم آية ا... طالقاني شركت مي كند. در سال 1332 پس از اخذ ديپلم از نيروي هوايي به نيروي زميني و پادگان جي تبعيد مي شود و پس از مقاومت بسيار ارتش، ناگزير با استعفاي او موافقت مي كند.
پس از آنكه يك سالي را در شهرستان بيجار معلمي مي كند، به اشاره مرحوم طالقاني كه همواره معلمي را با پيامبري مقايسه مي كرد وارد دانشسراي عالي شده و ضمن آن با انجمنهاي اسلامي دانشجويان نيز همكاري مي كند.مدتي بعد در حين پخش اعلاميه و نشرياتي در قزوين، دستگير و براي 50 روز راهي زندان مي شود. بعد از آزادي بار ديگر فعاليت خود را با ادامه كار «هيأت مؤتلفه» آغاز مي كند.





سال 50 براي مبادله اخبار و اطلاعات عازم پاريس، تركيه و سپس سوريه شده و مدتي بعد دوباره به ايران باز مي گردد. او همگام با فعاليتهاي سياسي لحظه اي نيز از خدمات فرهنگي غافل نبود؛ تدريس در مدارس كمال و رفاه، همكاري با بنياد رفاه و تعاون اسلامي با همكاري شهيد مظلوم آية ا... دكتر بهشتي و شهيد دكتر باهنر و آية ا... هاشمي رفسنجاني گوشه اي از تلاشهاي اين مقطع از زندگي اوست. تسلط و تبحر فوق العاده اش در تدريس رياضي باعث شد كه از وي براي تدريس در مراكز مختلف دعوت شود. برخورداري از اين آوازه مي توانست با كلاسهاي خصوصي و يا اضافه كار تغييري جدي در زندگي خود ايجاد كند، اما مصلحت را در آن مي ديد كه به جز اوقات موظف بقيه ساعات فراغتش را صرف مبارزه و ارشاد جوانان كند. او در پيامي به دانش آموزان گفته بود: «فرزندان عزيز، از كلاس به عنوان سنگري عليه ضد انقلاب در جهت بالا بردن كيفيت آموزشي و برآوردن نيازهاي علمي جامعه مان و رهايي از سلطه تكنولوژي وابسته استفاده كنيد و در اين راه، تمام مساعي خود را به كار گيريد و نقش خويش را ايفا نماييد».
«محمد علي» در آذر ماه سال 53 مجددا دستگير و روانه زندان مي شود. او خود از آنچه در آن سالها بر او گذشته مي گويد : «...آن سال ... واقعا جهنمي بود؛ بيست روز تمام مرا مي زدند و هيچ مسأله اي را هم عنوان نمي كردند و فقط اظهار مي كردند كه «حرف بزن» يا اينكه روزها چندين ساعت سرم را به پنجه هايم به حالت ركوع مي بستند و اظهار مي كردند كه درجا بزنم و اينكه صليب



مي كشيدند و مي بستند و آويزان مي كردند تا اينكه صحبت كنم. ما هم روزها و شبها كتك مي خورديم و 14 ماه اين مساله طول كشيد. «... يك چيزي كه من هميشه در زندان انفرادي با خودم مي گفتم اين بود: كه فلاني! همه اش كه نبايد ديگران سرنوشت باشند و تو سرنوشت آنها را بخواني، حالا يك بار هم تو سرنوشت درست كن و بگذار ديگران بخوانند.»
عيد غدير سال 57 پس از چهار سال، روز آزادي او و ساير زندانيان در سايه مبارزات مردم رقم مي خورد. روزهاي پس از آزادي او با حضور در كميته استقبال امام (ره)، عضويت در كميته بررسي مشكلات آموزش و پرورش و همكاري با نخستين وزير آموزش و پرورش گره مي خورد. مدتي بعد با استعفاي وزير وقت، ابتدا كفيل و سپس وزير آموزش و پرورش مي شود. در زمان تصدي وزارت موفق به دولتي كردن تمامي مدارس شد. پس از چندي به عنوان نماينده مردم تهران درمجلس شوراي اسلامي انتخاب شد و به دنبال تمايل مجلس شوراي اسلامي در هجدهم مردادماه سال 59 به عنوان اولين نخست وزير جمهوري اسلامي ايران به مجلس معرفي مي شود و با راي قاطع به نخست وزيري انتخاب مي گردد. شهيد رجايي پذيرش نخست وزيري را به عنوان يك تكليف شرعي انقلابي مي داند .آنجا كه مي گويد : «... از صميم قلب مي گفتم كه داراي يك كابينه 36 ميليوني هستم. انتخاب به رياست جمهوري را با آرا 13 ميليوني امت حزب ا... و شهيد داده، اداي تكليف الهي و رسيدن به فوز عظيم در راه اسلام و خدمت به جمهوري اسلامي مي دانستم.»
او در اين مسؤوليت خطير، با وجود اينكه به فاصله بسيار كوتاهي با توطئه عظيم استكبار جهاني در ايجاد جنگ تحميلي از سوي رژيم صدام وهمچنين كارشكني هاي بني صدر و متحدانش مواجه شد، اما توانست به بهترين وجه از عهده انجام وظايف ومسؤوليت هاي سنگين خود برآيد. او خدمت در اين كسوت را نيز متأثر از فرهنگي مي دانست كه فصل فصل آن را پيشتر در همراهي اش با آموزه هاي ديني آموخته بود. چنانكه خود مي گفت : «...من در ابتداي نخست وزيري گفتم «فرهنگ سرچشمه» را قبول دارم. بعضي ها كه كوردل و كورذهن بودند، خيال مي كردند كه من حالا مي روم سرچشمه، مي ايستم و به هر كس كه از آن جا بگذرد مي گويم تو بيا وزير آموزش و پرورش يا وزير كار بشو، آنها نفهميدند، آنها از آمريكا آمده بودند، از پاريس آمده بودند، نمي دانستند فرهنگ سرچشمه يعني چه. نمي دانستند كه در اول محرم سرچشمه چه خبر بود و واقعاً چه كساني به خاطر اين انقلاب سينه هاي خود را جلو مي دادند و تير مي خوردند. من عميقاً به اين فرهنگ معتقد هستم و در هيچ يك از مراحل، چه در مجلس، چه در سازمان ملل، چه در مراحل مختلف كه با سفيران كشورهاي خارجي رو به رو مي شوم، به هيچ وجه از آن فرهنگ عدول نكرده ام، شديداً به آن فرهنگ معتقدم و آن را فرهنگ اصلي انقلاب مي دانم و معتقدم هر كس كه به اين فرهنگ آشنايي داشته باشد و اعتقاد داشته باشد، قطعاً مقام والايي در اين جمهوري پيدا خواهد كرد و اين هم از اين آيه قرآن سرچشمه مي گيرد كه: «ان العزة لله و لرسوله و للمؤمنين.»
دوران كوتاه مديريت او در وزارت آموزش و پرورش و پس از آن در مسند نخست وزيري و رياست جمهوري يادآور مديريتي درخشان با تكيه بر اصول و ارزشهاي اسلامي و انقلابي بود. وي در اين دوران كوتاه هرگز حقيقت را فداي مصلحت نكرد و بر اجراي قانون و عمل به ضوابط و پرهيز از روابط و خويشاوندگرايي در امور اصرار ورزيد. همان سادگي و زهد قبل از انقلاب نيز در عرصه مديريت وي با كمترين تغييري آشكار و هويدا بود تا جايي كه برخي او را در مسند رياست جمهوري با همان پوشش و رفتار ساده دوران معلمي اش در دهه هاي چهل و پنجاه مي ديدند.
اما او خود مي گفت : ... «هم ميهنان در آن انتخابات كمال لطف را به من كردند، من چه در آن انتخابات، و چه در نخست وزيري و چه در رياست جمهوري ،كم ترين تلاش را كردم. آن موقع اصلاً فرصت نداشتم چون آموزش و پرورش كارش زياد بود، در رياست جمهوري هم هيچ گونه نيازي نمي ديدم. چون به راحتي مي ديدم مردم به طور طبيعي پذيرفته اند كه من رئيس جمهور باشم.»
اما ديري نمي پاييد كه خشم و كينه شيطاني قابيليان فرصت خدمت بيشتر را از آن فرزند صديق انقلاب مي گيرد؛ ساعت سه بعد ازظهر هشتم شهريور 1360، صداي انفجار مهيبي از ساختمان نخست وزيري قلب ايران را لرزاند خيل جمعيت مضطرب و نگران خود را به محل حادثه رساندند. كمال، پسر سيزده ساله رجايي از دور شاهد شعله هاي آتش بود. او با حالي آشفته به مادرش تلفن كرد و ماجرا را با او در ميان گذاشت تا همسر شهيد خودش را به محل حادثه برساند. پيكرهاي خونين و سوخته رجايي و همرزم باوفايش باهنر را به بيمارستان منتقل مي كنند. شدت انفجار به حدي بود كه ابتدا هيچ كس نتوانست كشته شدگان را شناسايي كند. جنازه ها را به بيمارستان انقلاب منتقل كرده و پيكر شهيدرجايي را در سردخانه قراردادند.پيكر او به دشواري تمام توسط همسرش شناسايي شد .
نام محمدعلي رجايي همچون بسياري از نامها كه در ذهن و تاريخ ملتها به يادگار مانده است، همواره جاودان خواهد ماند. به راستي راز و رمز توفيق او در ميان قلوب هوادران بسيارش چه بود. پاسخ متين او به اين پرسش رهنمودي براي تمامي دولتمردان ماست آنجا كه مي گويد:... «اگر از من رمز موفقيت را بپرسيد من هم مثل بسياري از افرادي كه انقلاب را قبول داشتند، واقعاً به انقلاب عشق مي ورزيدم، واقعاً انقلاب را مذهبي مي ديدم. واقعاً اين آرزو را، نه امروز، بلكه سالهاي سال بود كه داشتم. آرزوي صميمانه ما بود و حالا مطمئن هستم به آن حكوم رسيديم.»

منابع :
1- مؤسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي
2- سيره شهيد رجايي غلامعلي رجايي /1385 سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي
3- خواندنيهايي از زندگي يك رئيس جمهور / محمد عابدي
4- جمهوري اسلامي 82.6.2

  


همسر شهيد دكتر باهنر از خاطراتش مي گويد : او خلاصه خوبي ها بود

 

چند روزي است پي چهره هاي گرم و بي ادعايي مي گردم كه بشود نشان آدمها داد و گفت، هنوز هستند آنهايي كه دغدغه هايشان عميق تر از دلواپسي هاي روزمرگي است...






برخلاف هميشه كه از تاريخ گريزانم، همه كتابها را صفحه به صفحه گشته ام و تمام زندگينامه ها را براي پيدا كردن يك نقطه اصيل و شفاف زير و رو كرده ام...
از آن روزها فقط من گريه هايش به خاطرم مانده و لنز دروبينهايي كه روي چهره دوست داشتني و آرام آدمها مي نشست.
نمي خواهم اين روزها بهانه اي باشد تا هر چه صفت خوب است بگذارم روي بعضي ها به صرف اين كه يك مناسبت خاص است.
اما اين را نمي شود انكار كرد كه عمق باورها، آدمها را دوست داشتني تر مي كند و تأثيرگذارتر. درست مثل باهنرها، رجايي ها و بهشتي ها...
حقيقتاً نمي دانم در اين چند سال كه بي حضور ماديشان تمام شده است، چقدر به آنها انديشيده ايم، چقدر از آموخته هايشان آموخته ايم، چقدر وسواس اين را داشته ايم كه روي همان خط ممتدي پا بگذاريم كه آنها پا گذاشتند و راهي را برويم كه آنها عاشقانه رفتند و در تاريخ جاودانه شدند.
به قول زهرا عينكيان، همسر شهيد باهنر، شايد يادبودها نشانمان دهند كه بعضي از مكانها بهترين كلاس براي آموختن است.
اصلاً اين رويدادها و مرورشان باعث مي شود تا فهميده شود شخصيتها و اتفاقهاي متن انقلاب واقعي اند. همان اتفاقهايي كه باعث مي شود يك تاريخ از يك روز معمولي فراتر رود و جدي گرفته شود.
زهرا عينكيان كه از نزديك تب و تابهاي يك معلم، نويسنده و مبارز را درك كرده و با آنها مانوس و آشناست شرح فشرده اي از آشنايي و همراهي با شهيد باهنرست. به عبارتي، او بهترين روايتگر نيمه دوم زندگي شهيد باهنرست.
خودش تعريف مي كند: آشنايي من با «محمد جواد» از طريق خواهرم بود و آقاي برقعي. مي دانستم روحاني است و تحصيل كرده و... اين شد مقدمه ازدواج من با ايشان در سال 1344؛ خيلي ساده، بي تكلف و با هزينه دو هزار و پانصد توماني.
او مي گويد: اوايل، كتابهاي درسي(تعليمات ديني) مدارس را مي نوشت و از اين طريق دنبال كننده اهدافش بود و بعدها روشهاي ديگر هم جايگزين شد.
او توضيح مي دهد: اين تب و تابها و فعاليتهاي سياسي با تولد «نهضت» پررنگ تر شد. «نهضت» دختر بزرگمان است كه نامش را محمد جواد انتخاب كرد؛ به معناي نهضت اسلامي و تحقق انقلاب.
انگار خاطرات آن روزها براي عينكيان مرور شده باشد، مي گويد: ساواك او را ممنوع المنبر كرده بود. وضعيت اقتصاديمان اصلاً خوب نبود. گاهي شهيد مي رفت بيرون، برمي گشت، يك نان سنگك مي آورد مي خنديد و مي گفت: نان سنگك داغ با پنج ريال پنير خريده ام...
منتظر بودم از فعاليتهاي مبارزاتي شهيد بگويد. حاجيه خانم از دستگيري هاي مكرر همسرش شروع مي كند. موقعي كه در مسجد جامع بازار تهران منبر رفته بود يا زماني كه براي سخنراني به شيراز دعوت شده بود، اما از نحوه برخورد ساواك در زندان حرف نمي زد. مي گويد: شهيد خيلي از آن چيزها تعريف نمي كرده است.
با گذشت زمان، مفهوم خيلي از چيزها براي عينكيان روشن شده است؛ خيلي از روايات نامفهوم به ويژه آن روايت امام صادق(ع) كه فرموده اند: «ما صابريم و شيعيان ما از صابرانند»
اين موضوع زماني به خاطر خانم عينكيان مي آيد كه شهيد باهنر، خاطره دستگيري خواهرش را توسط ساواك تعريف مي كرده و جريان گذاشتش را توي سردخانه براي او گفته است.
اما با اين وجود هيچ وقت از هدفش دور نمانده است.
عينكيان معتقد است: شخصيت شهيد باهنر بيشتر فرهنگي بوده است.
آن هم با اشاره به هسته كانون توحيد، دفتر نشر كتابهاي درسي و...
و اين رسالت بعد از نخست وزير شدنش بيشتر شده است. مي گويد: تأكيد شهيد روي گرفتاريها و دردهاي خانواده و شهدا بوده است، هميشه و خيلي...
از روز هفتم تير مي پرسم و انفجار مركز حزب جمهوري
مي گويد: محمد جواد براي مأموريتي خارج شده بود، بعد كه ماجراي انفجار را مي فهمد و شهادت بهشتي را، گريه مي كند و بعد آرزويي كه خيلي زود به آن مي رسد...
حرفهايش كه تمام مي شود، با خودم فكر مي كنم كه شهادت هميشه وجود داشته است و آدمها براي اينكه به كمال برسند به آن محتاجند.
حالا به رجايي ها و باهنرها؛ فكر مي كنم. به آنهايي كه مشتاقانه از خاك گذشتند و به افلاك پيوستند.
چقدر دوست دارم شبيه آنها شوم. آزاد و رها!
چقدر دوست دارم بتوانم روزي پرنده شوم و رنگ آسمان حقيقت را از نزديك ببينم. بدون واسطه. دوست دارم رها شوم؛ آزاد آزاد؛ مثل باهنر، مثل رجايي
* معصومه فرماني كيا

  


روايتي ديگر از زندگي و انديشه هاي شهيد دكتر محمد جواد باهنر؛
جاي خالي مردي پشت نيمكت هاي مدرسه

 

زهره كهندل

مي دود، سايه اش روي ديوارهاي كاهگلي خانه هاي «محله شهر» كرمان قد مي كشد، سايه تا پنج سالگي كشيده مي شود و به مكتب خانه مي رسد.




نواي قرآن، حركتي از رسوخ قطرات باران را لاي شيارهاي ديوارهاي كاهگلي «محله شهر» راه مي اندازد. گامهايي مي دود، خاك بلند مي شود سايه تا يازده سالگي قد مي كشد، بند كيفش كشان كشان روي زمين خاكي محله شان خط مي اندازد. خط ها مي دوند تا به «مدرسه معصوميه كرمان» منتهي شوند. حالا براي خودش مردي شده، هم به درس حوزه علاقه دارد و هم مي خواهد تحصيلات جديد بخواند.
حركت در دو مسير سخت است، اما چاي قند پهلويي كه شبها زير چراغ كم سوي مطالعه، مادر برايش مي ريخت، عجيب خستگي را از تنش مي گرفت... حالا آخرين روزهايي بود كه بوي خاك نم زده «محله شهر» كرمان را با تمام وجودش نفس مي كشيد. به قم كه رسيد، هوايش همان داغي كرمان را داشت، اما حضور عالمان و استادان بزرگترين، طراوتي ديگر به روح كنجكاو او بخشيد. بعدها دالانهاي مدرسه فيضيه، خاطرات شبانه او را با كتب ديني به خاطر مي سپارد. در كلاسهاي درس آية ا... سلطاني، آية ا... مجاهدي و شيخ محمد جواد اصفهاني، منش و روش پركشيدن را مي آموزد. به كلاس درس خارج فقه آية ا... بروجردي مي رود. هفت سال نشستن پاي كلاس درس استادي كه به يك ملت پريدن را آموخت، حسي را شبيه نگنجيدن و از پوست بيرون ريختن را در روحش جاري مي كند، شش سال شاگردي درس فلسفه و تفسير علامه طباطبايي او را تشنه تر مي كند... پنجره كه باز مي شود بوي چوب نم زده نيمكت ها، او را به عقب مي برد، فقط چند گام مانده به در كلاس درس ديني، دانش آموزي از عباي قهوه اي رنگش مي كشد و انگشت سبابه را بالا مي برد، مي گويد: آقا... اجازه...! دست ها بزرگ مي شوند، به هم مي پيوندد و مشت گره مي كنند، يادش نمي رفت با شهيد بهشتي و جلال الدين فارسي كتاب تعليمات ديني مي نوشتند، خودش دكتراي الهيات داشت و بايد مي نشست پشت نيمكت كلاس و هم قد يك بچه دبستاني يا دبيرستاني براي فراگيري مي شد. بايد داشته هايش را در قالب پايين تر و جوان تري مي ريخت.
حالا شده بود دبيركل حزب جمهوري اسلامي، قبلاً هم منبر مي رفت و ساواك در جلساتش خرابكاري مي كرد. حالا كه منبر مي رود صدايش بلندتر و كوبنده تر از قبل شده بود، انگار صداي شهيد بهشتي را لابه لاي تارهاي صوتي او تعبيه كرده باشند.
مي دود، صداي انفجار بلند شده است، سايه اي نفس نفس مي زند و مي دود، سايه قد مي كشد روي ديوارهايي كه خون شتك زده بر آن. سايه، از ديوار ساختمان دولت بالا مي رود فردايش تيتر روزنامه هاي روز نهم شهريورماه سال 60، واقعه انفجار «دفتر رياست جمهوري» به دست منافقان مي شود. صداي نفس نفس زدن هاي كسي در كوچه هاي «محله شهر» كرمان مي آيد، سايه اي روي ديوارهاي كاهگلي قد مي كشد و انتهايش لابه لاي ذرات نور محو مي شود...
***
يادش گرامي باد، امام راحل(ره) بود كه در جمع مردم كشورمان گفت: «آقاي رجايي و آقاي باهنر ، هر دو شهيدي هستند كه با هم، در جبهه هاي نبرد با قدرتهاي فاسد همرزم بودند».
رهبري هم خاطرات بسياري از آشنايي با شهيد دكتر باهنر دارد. ايشان از ماجراي كتاب تعليمات ديني مي گويد: «من خاطره اي را براي شما بگويم. سال 57 در ايرانشهر تبعيد بودم، يك روز مرحوم باهنر به ديدن من آمد. به عنوان سوغاتي، چند جلد از اين كتابهاي تعليمات ديني- كه تازه آن وقت درآمد بود- براي من آورد. در آن موقع اين كتابها را شهيد باهنر و شهيد بهشتي و آقاي جلال الدين فارسي و امثال اينها مي نوشتند. در حقيقت مرحوم آقاي بهشتي برنامه ريزي و عنوان بندي مي كرد و سپس مرحوم باهنر و آقاي فارسي تدوين مي كردند، كار عمده هم بر دوش مرحوم دكتر باهنر بود. ايشان آن كتابها را آورد و به من داد و گفت شما اينها را ببينيد؛ ما سطح معارفي كه داريم به بچه هاي دبيرستان مي دهيم، اينهاست. اگر شما چيزي مي خواهيد بدهيد، بايد بالاتر از اينها باشد. آقاي بهشتي نشسته بود و تمام محتواي ذهن خودش را كه مي توانست از مطالب اسلامي خارج كند، به زبان جوان پسند درآورده بود و در اين كتاب تعليمات ديني ريخته بود و مرحوم باهنر هم كار را ادامه داده بود، اين سطح كمي نيست. اين سطح خيلي بالايي است...(بخشي از بيانات در ديدار با اعضاي «گروه معارف» صدا و سيما در سال 1370)
شهيد باهنر از سخناني كه هر كلامش درسي بود براي حركت كم نداشت ، مواضعش از سياست صداقت نشأت مي گرفت و در رگهاي فرهنگ اسلامي جامعه جاري مي شد. مي گفت: «معلم مكتبي كسي است كه خوب تدريس كند، نظم و انضباط را دقيقاً رعايت كند و در انجام وظايف خود، كوتاهي نكند و برخوردش با دانش آموزان از نظر اخلاقي، برخوردي اسلامي باشد، در عين حال بايد فكر و انديشه اش در جهت اسلام و معيارهاي ارزشي اسلام باشد. به انقلاب مؤمن باشد و انقلاب اسلامي را كه خون بهاي هزاران شهيد است، پذيرفته و از مفاسد اخلاقي، پيراسته باشد.»
اين قدر به بحث آموزش و پرورش اهميت مي داد تا جايي كه مي گفت: «تا مدارس اصلاح نشود، ضمانتي براي تداوم انقلاب وجود ندارد» او بر صداقت در حوزه هاي سياسي، فرهنگي و اجتماعي بسيار تأكيد داشت».

جاي خالي خدمتگزاران ملت
برادرش كه امروز در جايگاه نائب رئيس مجلس هشتم مي نشيند، در خصوص ابعاد شخصيتي شهيد باهنر مي گويد: خاستگاه شهيد باهنر، فرهنگي بود و اعتقاد داشت كه نهضت حضرت امام(ره) جرياني فرهنگي و اعتقادي است. برهمين اساس در همه زندگي اش وظيفه خود را روي موضوع فرهنگ و پرورش دانش آموزاني كه به فرموده امام راحل(ره) سربازان ملت هستند، متمركز كرد.
شهيد باهنر براي تربيت نسل انقلاب بسيار تلاش كرد كه نمود آن در سال 1342(همزمان با تبعيد امام خميني(ره)) محسوس تر بود. بعد از پيروزي انقلاب هم شهيد باهنر و شهيد رجائي بيشتر وقت خود را صرف آموزش و پرورش مي كردند. آنان علاقه داشتند كه در اين حوزه به انقلاب و جامعه خدمت كنند. به همين دليل ايشان مدتي وزير آموزش و پرورش و بعد از آن هم نخست وزير دولت آقاي رجايي شد. اما كينه منافقين در ترور ناجوانمردانه اين دولت مكتبي نشان از حركت درست آنان بود.
محمدرضا باهنر ادامه مي دهد: آموزش و پرورش قبل از پيروزي انقلاب به وظيفه خود عمل كرد و بسياري از نيروهاي انقلابي را از دل خود تحويل جامعه داد. عمده ياران امام چه در جايگاه ياران و نزديكان ايشان و چه بعد از پيروزي انقلاب بر روي صندلي وزير و نماينده همين معلمان و فرهنگيان بودند كه الگوي آنان همين شهداي بزرگ دولت هستند.
وي خاطرنشان مي كند: در حال حاضر فضاي آموزش و پرورش بسيار متفاوت از دوران پس از پيروزي انقلاب است. خيلي جاي كار دارد، به ويژه در بخش تربيتي و پرورشي كه بايد دستخوش يك تغيير زيربنايي و عميق شود.
باهنر با اشاره به جمله مشهور حضرت امام خميني(ره) كه فرمودند: «اگر به من خدمتگزار بگوييد بهتر است» مي گويد: بسياري از ياران و نزديكان امام هم چنين باوري داشتند كه مسؤوليت در نظام جمهوري اسلامي ايران يك وظيفه است، اگر به گردن كسي بيفتد، او مجبور است بدون هيچ توقع و چشمداشتي خدمتگزاري كند. شهيد باهنر و شهيد رجايي مظهر و پرچمدار اين تفكر در جامعه و بين مسؤولان بودند. البته اين حس خدمتگزاري شاخصه بارز دولت دوم بود.

  


وصيتنامه شهيد رجايي

 

بيست روز قبل از شهادت او، قبل از ترك منزل براي شركت در جلسه اي مهم، همسرش به او گفته بود: «پيشنهاد مي كنم وصيتنامه 



جديدي بنويسيد. وصيتنامه قبلي را سالها پيش نوشته ايد». رجايي به يادآورده بود كه در سال 1352 قبل از اينكه به زندان برود، وصيتنامه اي نوشته بود و آن  روز، هشت سال از نوشتن آن وصيتنامه مي گذشت.
كمي فكر كرد. كاغذي خواست تا وصيتنامه اي جديد بنويسد. او بر روي يك برگ كاغذ دفتر مشق بدون  اينكه پاكنويس كند، خوش خط و خوانا و بدون خط  خوردگي و روان  و ساده وصيت نامه  اي نوشت و آن را به همسرش داد كه بروي آن نوشته بود :

بسم ا... الرحمن الرحيم
اين بنده كوچك خداوند بزرگ، با اعتراف به يك دنيا اشتباه، بي توجهي به ظرافت مسؤوليت از خداوند رحيم طلب عفو و از همه برادران و خواهران متعهد تقاضاي آمرزش خواهي مي كنم.
وصيت حقيقي من مجموعه زندگي من است. به همه چيزهايي كه گفته ام و توصيه هايي كه داشته ام در رابطه با اسلام و امام با انقلاب تأكيد مي نمايم.به كسي تكليف نمي كنم، ولي گمان مي كنم اگر تمام جريان زندگي مرا به صورت كتاب در آورند، براي دانش آموزان مفيد باشد.
هر چه از مال دنيا دارم متعلق به همسر و فرزندانم مي باشد. كيفيت عملكرد را طبق قانون شرع به عهده خودشان مي گذارم.برادرم محمدحسين رجايي وصي و همسرم ناظر و قيم باشند.
خداي را به وحدانيت، اسلام را به ديانت، محمد(ص) را به نبوت و علي و يازده فرزندان معصومين(ع) را به امامت و پس از مرگ را به قيامت و خداي را براي حسابرسي به عدالت قبول دارم و از درياي كرمش اميد عفو دارم. اين مختصر را براي رفع تكليف و تعيين خط  مشي براي بازماندگان و بر حسب وظيفه شرعي نوشتم وگرنه وصيت نامه اين  بنده حقير با اين همه تحولات در زندگي در اين مختصر نمي گنجد و مكه، حج بيت ا... بر من واجب شده بود امكان رفتن پيدا نشد. اينك كه به لقاءا... شتافتم، اين واجب را يكي از بندگان صالح خداوند به عهده بگيرد.
ثلث اموال به تشخيص بازماندگان به «خيرالعمل» صرف شود و اگر به نتيجه قطعي نرسيدند به بنياد شهيد بدهيد.

  


هميشه خودم را يك معلم دانسته ام

 

ناگفته هاي زندگي بزرگان هميشه حاوي نكات ارزشمندي است كه ذكر آن گرچه گاهي به تكرار مي انجامد، اما خالي از لطف نيست،



از اين رو در اين مجال به مناسبت سالروز شهادت دكتر رجايي به گوشه اي از خاطرات ارزشمند زندگي آن بزرگمرد اشاره مي شود.

هميشه خودم را يك معلم دانسته ام
وقتي آقاي رجايي نخست وزير شد، هيچ علاقه اي نداشت كه به محل نخست وزيري برود، چون آن را نخست وزيري زمان طاغوت مي دانست. چون در اين زمان وزير آموزش و پرورش هم بود مي گفت من خودم را از اول يك معلم مي دانسته ام و چون مي خواهم وزير آموزش و پرورش بمانم، لذا نخست وزيري بايد در محل وزارت آموزش و پرورش ايجاد بشود تا دو سه ماه هم اين فكر را دنبال كرد، ولي بعد به دلايل امنيتي ناچار شد به محل نخست وزيري واقع در خيابان پاستور برود. چون اين محل به هيچ وجه از لحاظ امنيتي جوابگو نبود.





اتاق منشي را انتخاب كرد
وقتي آقاي رجايي به نخست وزيري آمد، پس از بازبيني اتاق كار و اتاقهاي همجوار آن، اتاق سابق نخست وزيري را به اتاق دفتر و منشي اش اختصاص داد كه اتاق بزرگي در ابعاد5}8  متر بود. و اتاق منشي و دفتر سابق نخست وزيري را كه كوچك بود براي خودش انتخاب كرد، چون اتاق ايشان طوري بود كه جلوتر از اتاق دفتر و منشي بود و هر كس قرار بود با ايشان ملاقات كند يك راست وارد اتاق نخست وزير مي شد. آقاي رجايي با اين كار مي خواست از اين لحاظ دچار تشريفات مقام و موقعيت نخست وزيري نگردد.

تدريس خصوصي نكرد
آقاي رجايي علاقه اي به جمع آوري مال دنيا نداشت و با همان حقوق معلمي زندگي اش را مي گذراند، ايشان با اينكه معلم نمونه هم معرفي شده بود، مي توانست مثل برخي از همكارانش درآمد خوبي از كلاسهاي اختصاصي و تدريس خصوصي داشته باشد، اما هرگز تدريس خصوصي نكرد.

  


نامه اي از زندان به قلم شهيد رجايي ؛ سلام بر حميده دختر عزيزم

 

به نام خدا بنام ا... كه ما همه از اوييم و بازگشت ما نيز بسوي اوست.






درود بر پيامبر گرامي و فرزندان شايسته اش، امامان وپيشوايان ما و افتخار به قرآن مجيد عاليترين دستور و راهنمايي براي زندگي انسانهاي حق طلب.
سلام بر حميده دختر عزيزم، سلامتي و شادكامي تو و خواهر مهربانت جميله و برادر عزيزت كمال را در سايه هدايت و ارشاد مادر گراميتان از خداوند متعال خواهانم. حال من هم به ياري خداوند و همت والاي شما بحمدا... بسيار خوب است.
به اميد اينكه به كمك همديگر بتوانيم در مقابل خداوند انساني شايسته و بنده اي صالح باشيم. ساعت 30:10بعد از ظهر است. همه كساني كه در اينجا هستند در رختخواب رفته و آماده خوابيدن شده اند و من در محل خوابم نشسته ام و به تو فكر مي كنم. به تو دختر عزيزم. دختري كه اميدها به او دارم و ازخداوند مي خواهم كه به او سلامت عطا كند تا اين اميدها را به واقعيت تبديل كند. شب با تمام شكوه و ابهتش فرا رسيده و همراه خود تاريكي و سكوت را به ارمغان آورده است.
در سكوتش هوشياران به خود مي آيند و حساب روز را مي كنند كه چگونه گذرانده اند و چه كاري انجام داده اند و تا چه اندازه توانسته اند در مسير تكاملي خود گام بردارند. چه فضيلت اخلاقي تازه اي را شناخته اند و كدام كرامت اخلاقي را در وجود خود پرورش داده اند. مي داني كه از خصوصيات شب شدت يافتن امراض، آرام شدن كشمكشها، خاموشي بيهوده گويان و راز و نياز مؤمنان با خداست.
شب نعمت است همچنان كه روز نعمت مي باشد. حميده دختر عزيزم، سال اول راهنمايي نسبتاً درسهايش مفصل است ولي كوشش و جديت، هر سنگيني اي را سبك و هر مشكلي را آسان مي كند. بخصوص وصيت مي كنم كه با جميله همكاري كن كه هم براي تو مفيد است و هم براي او. تو مي تواني براي كمال مشاوري خوب و براي جميله همفكر مناسبي باشي. مبادا غفلت كني كه فرصت از دست مي رود.
دختر مهربانم!ساعات بيكاري را ميان مطالعه و بازي و كمك به مامان در انجام كارهاي خانه و حفظ آيات و احاديثي كه مامان صلاح مي داند و اشعاري كه خودت دوست مي داري تقسيم كن.
حميده عزيز!از صفات جالبي كه تو و جميله داشته ايد و خاطرم مانده اين است كه علاقه مند بوديد كه دوستاني داشته باشيد.
اين كار بسيار خوبست، دخترانم!خواهشمندم كه به همه دوستان من كه آنها را مي شناسيد در موقع مناسب سلام برسانيد. بخصوص به مامان بزرگ و آقا جان سلام مخصوص برسانيد و دستشان را عوض من ببوسيد و برايشان آرزوي سعادت بيشتر و سلامت بنماييد.
با آرزوي بهترين موفقيتها براي شما.
امضا: محمد علي رجايي
نقل از: هفته نامه جوانان دوشنبه20 مهر 56 
شماره 4 ضدامنيتي (!)
نام وشهرت فرستنده: محمد علي رجايي، نام پدر:عبدالصمد

  


معرفي برخي از كتابهاي مرتبط با شهيد محمدعلي رجايي ؛ سوخته وصل

 

* مكاتبات شهيد رجايي با بني صدر




در اين كتاب، گزارشي از چگونگي انتخاب اولين نخست وزير جمهوري اسلامي ايران به انضمام مكاتبات شهيد رجايي با بني صدر فراهم آمده است. در اين گزارش توطئه هاي ضدانقلاب به سركردگي بني صدر، رئيس جمهور مخلوع عليه دولت شهيد رجايي بازگو مي شود. كتاب از دو بخش تشكيل شده است. بخش اول سيري است در چگونگي انتخاب اولين نخست وزير جمهوري اسلامي ايران بر اساس اسناد و مدارك معتبر و ذكر جزئيات رويدادها، جريانها و گفتگوها كه طي آن سيماي منافقانه بني صدر نشان داده شده است. در بخش دوم كتاب قسمتي از مكاتبات بني صدر و شهيد رجايي ديده مي شود.
در بخش وقايع روز شهادت، آمده است:
«ساعت روي ديوار يك ربع به سه بعدازظهر را نشان مي دهد. شوراي امنيت كشور امروز جلسه دارد. اين بالاترين مرجع تصميم گيري درباره مسايل امنيتي و سياسي كشور است.
آن هم كشوري كه يك سال و نيم از انقلاب مردمي اش مي گذرد و هنوز نظام جديد استقرار كامل نيافته و با مشكلات زيادي دست و پنجه نرم مي كند. بخشي از سرزمينش در اشغال ارتش بيگانه است و در يك جنگ نابرابر گرفتار شده است.
هر روز حادثه اي در كشور پيش مي آيد. دو ماه پيش در يك انفجار سهمگين در دفتر حزب جمهوري چندين نفر از مسؤولان درجه يك و مديران برجسته نظام از دست رفته اند. عملاً نظام نوپا درگير جنگي داخلي شده است. در حالي كه يك سال است خاك كشورش مورد تجاوز ارتش تجاوزكار صدام قرار گرفته و بخش وسيعي از مرز كشور از قصرشيرين تا آبادان در اشغال آنهاست.
شوراي امنيت در اين شرايط ناامن و بحراني تشكيل جلسه داده تا درباره مهمترين مسايل كشور تصميم بگيرد. اعضاي شورا يك به يك وارد سالن مي شوند. قرار بود از امروز جلسه رسماً زير نظر دكتر محمدجواد باهنر نخست وزير اداره شود. اما باهنر اين كار را به عهده رجايي گذاشت.»
همچنين در بخش خاطراتي از شهيد رجايي از زبان «خوشنويسان» مديركل آموزش و پرورش شهر تهران در زمان شهيد رجايي آمده است: «با دو بزرگوار شهيد رجايي و باهنر از سال 1347 افتخار آشنايي و همكاري داشتيم. در مدرسه كمال نارمك و در مدرسه قدس با ايشان همكار بودم.
آقاي رجايي از سال 47 در مدرسه كمال معلم هندسه بودند. قبل از اينكه ايشان زندان بيفتند، جلسات دوره اي تفسير قرآن در منزل آقاي رجايي و آقاي باهنر برگزار مي شد. شهيد رجايي در بازگشت از سفر فرانسه، به عراق رفت و خدمت امام رسيد، وقتي برگشت دستگيرش كردند و زندان رفت، مدرسه كمال هم بعد از آن بسته شد كه در حقيقت مركزي غيررسمي براي عده اي از انقلابيون بود.»
* سوخته وصل
كتاب «سوخته وصل» تأليف نسرين خداياري در فروردين سال 1380 منتشر شده است.
اين كتاب به صورت مختصر و با نثري ساده زندگي شهيد محمدعلي رجايي را  از ايام كودكي ، تحصيلات ، مهاجرت به تهران ، آشنايي با آيةا... طالقاني و فدائيان اسلام ، اشتغال به معلمي ، ازدواج ، مبارزات سياسي و حبس در زندان ، فعاليتهاي پس از انقلاب در آموزش و پرورش ، نخست وزيري و رياست جمهوري و سرانجام شهادت  بازگو مي كند.
كتاب «سوخته وصل» در 128 صفحه، قطع پالتويي، شمارگان 3000 نسخه با قيمت 3000 ريال منتشر شده است.
* زندگينامه سياسي شهيد رجايي
كتاب «زندگينامه سياسي شهيد رجايي» تأليف سجاد راعي گلوجه در بهمن سال 1382 از سوي مركز اسناد انقلاب اسلامي منتشر شده است.
در بخشي از اين كتاب آمده است:
شهيد محمدعلي رجايي يكي از مؤثرترين رجال صدر اول انقلاب اسلامي و الگوي مثالي دولتمردان انقلابي و اسلامي به شمار مي رود. او ضمن دستيابي به عالي ترين مقامات سياسي كشور پس از مقام رهبري، در عمل نشان داد كه نظريه مردمسالاري ديني و مردمي بودن دولتمردان در حكومت اسلامي موضوعي قابل تحقق است. اين كتاب زندگي سياسي و مبارزات شهيد رجايي را در دوران قبل از انقلاب اسلامي و عملكرد سياسي و اجرايي او را پس از پيروزي انقلاب اسلامي به صورت مستند تبيين مي كند.
شهيد رجايي در زمان تصدي وزارت آموزش و پرورش تمام تلاش خود را براي تغيير نظام تعليم و تربيت بر جا مانده از رژيم پهلوي به سوي يك نظام اسلامي و توحيد محور به كار گرفت و در دوران نمايندگي مجلس شوراي اسلامي ، نخست وزيري و رياست جمهوري، انديشه فوق را در عمل نيز پيگيري كرد و در تمام دوران حيات سياسي خود تحقق اهداف مكتب اسلام در صدر برنامه هاي او قرار داشت كه به همين دليل دولت او را نيز ، «دولت مكتبي» لقب دادند. 
كتاب «زندگينامه سياسي شهيد رجايي» در 332 صفحه، قطع وزيري، شمارگان 3000 نسخه و قيمت 21000 ريال منتشر شده است.
* سيره شهيد رجايي
كتاب «سيره شهيد رجايي» تأليف غلامعلي رجايي در سال 1385 از سوي سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي منتشر شده است.
كتاب حاضر در 12 فصل از خاطرات زندگي شهيد رجايي تهيه شده كه حاصل بيش از يكصد مصاحبه با كساني است كه با او انس و الفتي ديرينه داشته اند كه بسياري از اين خاطرات براي نخستين بار منتشر شده است.
از ميان نوشته هاي اين اثر به راحتي مي توان به شناخت نسبي لازم از شخصيت فردي و اجتماعي شهيد رجايي دست پيدا كرد.
به عنوان نمونه در فصل اول با عنوان دوران نوجواني و جواني آمده است:
«از همان دوران كودكي روح تعبد و بندگي در وجود شهيد رجايي نمايان بود. مكبر مسجد، نوحه خواني، مناجاتهاي شبانه، دوري از بازيهاي نا مشروع، توجه به حجاب اطرافيا ن، احساس مسؤوليت نسبت به ديگران، دوري از مال دنيا همه از ويژگي هاي بارز اين نوجوان قزويني بود. ايشان در سه سالگي پدر خود را از دست دادند و زير سايه مادر و برادر بزرگوارشان پرورش يافتند و براي اين دو احترام زيادي قائل بودند و معمولاً كاري بر خلاف ميل آنها انجام نمي دادند»
كتاب «سيره شهيد رجايي»، در 804 صفحه با بهاي 80000 ريال منتشر شده است.
* آيت كمال
«آيت كمال» عنوان كتابي است كه به صورت درسهايي آموزنده به چگونگي زندگي و اعمال ايشان پرداخته است. اين كتاب در سال 1386 منتشر شده  است.
اين كتاب گزيده اي از خاطرات شاگردان ، نزديكان ، بستگان و دوستان شهيد رجايي در باره آن شهيد عزيز است كه از كتاب سيره شهيد رجايي استخراج و براي مطالعه نوجوانان و جوانان به چاپ رسيده است .
در صفحات پاياني اين اثر عكسهايي از شهيد رجايي به چاپ رسيده است .
* چراغ صبح
كتاب «چراغ صبح» تأليف اصغر فكور در سال 1381 توسط مركز آفرينشهاي ادبي منتشر شده است.
«ابراهيم» يار قديمي شهيد رجايي است. آنها در بازار با هم  شاگردي مي كنند و سپس به دوره گردي و دستفروشي مي پردازند. استخدام محمدعلي در نيروي هوايي و پيش از آن و آموزش در  تهران، ارتباط اين دو دوست را كم مي كند. اما وقتي محمدعلي از ارتش استعفا مي  دهد و معلم آموزش و پرورش مي شود و فعالانه در مبارزات سياسي شركت مي  كند، باز هم ارتباط آنها برقرار مي شود. اما فاصله اي بين دو دوست افتاده است. ابراهيم به گروهي نزديك شده است كه مشي مسلحانه را انتخاب كرده اند. اما رجايي بر سر اصول خود پايدار است و به سبب همين مقاومت، به مدت طولاني گرفتار زندان مي  شود و تا پيروزي انقلاب اسلامي و بازشدن درهاي زندان به دست مردم رهايي نمي يابد...
كتاب «چراغ صبح»، در 160 صفحه، قطع رقعي و با جلد شميز منتشر شده است.

  


ناگفته هاي زندگي شهيد رجايي از زبان همسرش ؛ دنيا را سه طلاقه كرده بود

 

آنچه در پي مي خوانيد بازنويسي شده بخشي از خاطرات خانم عاطفه صديقي همسر شهيد رجايي است كه پس از نگارش مورد
ازبيني وي قرار گرفته است. دقت بالاي خانم صديقي در تصحيح متن كه در مواردي به مرز وسواس نزديك مي شد، نشان از دغدغه واقع نمايي سيره و منش شهيد رجايي دارد كه در خور تقدير است.
***




***
آقاي رجايي فرد عاقلي بود و پخته و سنجيده حرف مي زد. در ابتداي نامزدي ما چون يك معلم ساده بود و در آن زمان خريد طلا و جواهر براي همسر رسم بود، ايشان كه وضع مالي خوبي نداشت، اين قضيه را جوري مطرح نمي كرد كه اثر بدي داشته باشد كه چون پول ندارد نمي تواند اينها را بخرد. موارد ضروري را مي خريد و در مورد طلا و جواهر مي گفت، اينها باشد بعد برويم با فرصت و وقت مناسب و با سليقه يكديگر بخريم. من هم كه مي فهميدم، دلم به حال او مي سوخت و از طرفي هم خوشم مي آمد كه چنين عزت نفس و مناعت طبعي دارد.
****



ب
آقاي رجايي در اداره امور منزل بخصوص از لحاظ اقتصادي با تدبير خاصي عمل مي كرد. او اصولاً فرد قانعي بود و لزومي نمي ديد براي بعضي از نيازهاي حتي ضروري، خودش را به آب و آتش بزند و مثل بعضي ها قرض بگيرد و براي خانه چيزي تهيه كند. تدبيرش اين بود كه در حد ممكن وسايل رفاهي خانواده را فراهم كند. روش او اين بود كه اگر امكاني نداشت، صبر و قناعت را پيشه مي كرد. اين رفتار و تدبير مرا دلگرم و اميدوار مي كرد، چون مي ديدم به ميزاني كه وضع حقوقي اش بهتر مي شود، به همان اندازه و نه بيشتر در رفاه خانواده تغييراتي مي دهد.

آقاي رجايي خيلي رعايت همسايه ها را مي كرد و عملاً به ما مي آموخت كه احترام آنها را نگه داريم. وي مي گفت، «ما بايد طوري با همسايگان برخورد كنيم كه اذيت و آزاري از ما نبينند.» مثلاً مي گفت سطل خاكروبه را در كوچه نگذاريد و ... ايشان به خصوص با اهل محل كه به مسجد مي رفتند، ملاطفت و نظر خاصي داشت و حتي با بچه هاي آنها با گرمي و صميميت برخورد مي كرد.
***
انگيزه و علت اصلي تشكيل جلسه فاميلي كه آقاي رجايي مبتكر آن بود، اين بود كه ايشان احساس مي كرد در بين جوانان فاميل كه كم هم نبودند، رفت و آمد خانوادگي زيادي وجود ندارد. بر اين اساس پيشنهاد كرد هر 15 روز يك بار، جوانهاي فاميل دور هم جمع بشوند و همديگر را ببينند و صرف ديدار باشد. بتدريج كه اين جلسات ادامه پيدا كرد، پيشنهاد نمود براي اينكه صاحبخانه كه اين جلسه را تشكيل مي داد به خاطر شام و پذيرايي به زحمت نيفتند، پذيرايي ساده بكنيم تا به دليل سبكي هزينه ها و زحمات، جلسات بعدي ادامه پيدا كند. خود ما در اولين جلسه اي كه در منزلمان تشكيل شد، لوبيا چيتي داديم. بعد بتدريج جلسات را به سمت قرائت قرآن، خواندن احاديث، طرح مسائل سياسي و اجتماعي جهت داد.
****
قبل از اينكه آقاي رجايي را دستگير كنند، يك شب كه در منزل، نشريه مخفي سازمان مجاهدين را كه به دليل ارتباطي كه با كادر مركزي داشت، به او مي رساندند مطالعه مي كرد. ناگهان ديدم در فكر فرو رفته و حالت خاصي پيدا كرده است. پرسيدم، «جريان چيست؟» گفت: «اينها بسم ا... الرحمن الرحيم را از روي نشريه خود انداخته اند» بعد فهميدم به آنها تذكر داده و آنها كه داشتند جو بيرون را موقعيت سنجي مي كردند تا اگر حساسيتي نباشد كلاً بسم ا... را حذف كنند، وقتي متوجه حساسيت آقاي رجايي شدند دستپاچه شده به او گفتند از دستمان در رفته و عمدي نبوده است، ولي آقاي رجايي به اين حركت با ديده ترديد مي نگريست تا اينكه به زندان افتاد. پس از اينكه قضاياي انحراف عقيدتي سازمان بر همگان روشن شد، در زندان اوين در يك ملاقات به من گفت: «از قول من به محسن بگو از اين اتفاقي كه براي من پيش آمده است خيلي ناراحت نباشد. كار خدا بود، چون اگر من در بيرون از زندان بودم و اين قضيه تغيير مواضع سازمان پيش آمده بود، سرنوشت من مثل مجيد شريف واقفي و مرتضي صمديه لباف مي شد. من زير بار انحراف نمي رفتم و مرا هم مثل آنها از بين مي بردند.
***
براي اينكه بتواند هميشه درد مستضعفين را احساس كند با همه امكاناتي كه داشت و مي توانست از زندگي متوسطي برخوردار باشد، اما زندگيش را هميشه در سطح متوسط پايين نگه مي داشت و در زندگي هر چيزي را سعي مي كرد از متوسط آن بخرد نه درجه يك و نه بهترينش را. اگر با تشريفات مخالفت مي كرد نه به آن دليل كه خودش غرق در آن شود. به آن حد رسيده بود كه واقعاً طلا و خاك برايش يكسان بود.
او دنيا را سه طلاقه كرده بود و اين را كسي مي گويد كه بيست سال با او زندگي كرد و رجايي براي او منافع مادي نداشت.
****
در دوران نخست وزيري كه ترورهاي منافقين اوج گرفته بود، همسايه ها بدون اينكه به ما چيزي بگويند براي پنجره بيروني اتاق ما كه در كوچه باز مي شد توري فلزي خريدند و با ميخ جلوي آن كوبيدند تا مبادا منافقين از طريق آن به داخل اتاق نارنجك پرتاب كنند. ما نمي دانستيم كار چه كساني است، ولي آنها خودجوش روي عشق و علاقه اي كه به آقاي رجايي داشتند اين كارها را مي كردند.

  


ناشنيده اي از شهيد رجايي ؛ حق داريد سرتان شلوغ است

 

امروز هشتم شهريور است؛ چند ساعتي بيشتر نمانده تا رسانه هاي ما كه روش برخورد مناسبتي را در پيش گرفته اند، با شهيد



رجايي و شهيد باهنر خداحافظي كنند و ياد و نام آنان را كه از بزرگترين سرمايه هاي معنوي اين ملك و آيين هستند، تا سال بعد به خدا بسپارند!
برخورد مناسبتي با ائمه ما هم همين گونه است و با برخي از ائمه غريب شيعه نظير امام  هادي(ع) پس از امام رضا(ع) (امام نهم، دهم و يازدهم) نيز چنين برخوردي مي شود.
از مطلب دور نشوم. وقتي در جايي از تكرارناپذيري رفتار شهيد رجايي و مقايسه ايشان با برخي از دولتمردان پيشين و كنوني سخني به ميان آمد و به ويژه از ظرفيت بالا، سعه صدر و تحمل او در تعامل با زيردست و مردم مطالبي گفته شد، برادري كه در ماه هاي نخست جنگ، مسؤوليت فرمانداري دزفول را بر عهده داشت، براي من خاطره جالبي تعريف كرد كه جاي آن حقيقتاً در كتاب سيره شهيد رجايي حقير، كه حاوي خاطرات متعددي درباره اين عزيز است، خالي است.
ايشان مي گفت: در يكي از روزهاي اول جنگ كه دزفول بشدت تحت فشار و آسيب موشك هاي دوربرد صدام بود و اوضاع خيلي به هم ريخته بود و من نمي توانستم حتي در دفترم آرام و قراري داشته باشم و مرتباً بايد پاسخگوي مردمي مي بودم كه براي حل مشكل خود به فرمانداري آمده بودند، منشي دفتر به من گفت: آقاي رجايي با شما كار دارد. من كه سرم خيلي شلوغ بود، اصلا نتوانستم تصور كنم كه نخست وزير مملكت به فرمانداري تلفن بزند، براي همين، اعتنايي نكردم و به صحبت با كسي كه مشكلي داشت، ادامه دادم. پس از چند دقيقه كه به دفتر بازگشتم و گوشي را گرفتم، وقتي با صداي آقاي رجايي روبه رو شدم، از خجالت آب شدم كه چرا نخست وزير مملكت را چند دقيقه روي خط معطل نگاه داشته ام، براي همين، بلافاصله عذرخواهي كردم، ولي در كمال حيرت از ايشان پاسخي شنيدم كه شرمندگي من را بيشتر كرد. ايشان فرمودند: شما نبايد از اين كه من را معطل نگه داشته ايد ناراحت باشيد. حق داريد، كارتان زياد است و سرتان شلوغ است. اين ما هستيم كه در تهران نشسته ايم و كاري نداريم و شما در منطقه جنگي داريد كار مي كنيد. ما در نهايت به اين طرف و آن طرف يك تلفن مي زنيم و احوالي مي پرسيم!
اين تواضع ايشان در حالي بود كه من مي دانستم جنگ نه تنها در دزفول و خوزستان كه در چند استان ديگر هم جريان دارد و وضعيت اقتصادي مملكت به جايي رسيده بود كه ايشان در جلسه محرمانه اي به نمايندگان مجلس گفته بود، دوستان و برادران وضعيت اقتصادي كشور، به گونه اي است كه اگر امروز نفت بفروشيم، پول داريم و اگر نفروشيم، خزانه كشور خالي است!
خدايا! اين شهيد قدرناشناخته را با بهترين اولياي خود محشور بگردان و نام و ياد و سيره او را از گزند و آسيب در امان دار. آمين!
راوي: غلامعلي رجايي

  


شعري از شهيد رجايي در زندان براي همسرش ؛ تا بشير تابناك روز...

 

دامن گستراند از فراز كوهسار دور
در دامان صحرا






بوسه رگبار دشمن
دور از چشم عزيزان
روي خاك و خون كشاند پيكر خونين ما را
همسر من! زندگي هر چند شيرين است
ليك دوست دارم با تمام آرز
ومن در ره يزدان بميرم
از نشيب جويبار زندگاني، قطره اي شفاف باشم
در دل دريا بميرم
همسر من! چهره بر دامن نكش
تا ياغيان شب بگويند
همسر محكوم، از نام شوهر خود ننگ دارد
لاله اي پرخون بروي سينه ات بنشان
كه گويند همسر محكوم
قلبي كينه توز و گرم دارد
همسر من! كودكانت را مواظب باش
همچون گرد چشمانت
تا نگيرد چهره معصومشان را گرد ذلت
روزگاري گر كه پرسيدند از احوال بابا
گو كه با لبهاي خندان
كشته شد در راه ايمان
 6 شهريور 1386
منبع: مركز اسناد انقلاب اسلامي

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com