|
زهره كهندل
مي دود، سايه اش روي ديوارهاي كاهگلي خانه هاي «محله شهر» كرمان قد مي كشد، سايه تا پنج سالگي كشيده مي شود و به مكتب خانه مي رسد.

نواي قرآن، حركتي از رسوخ قطرات باران را لاي شيارهاي ديوارهاي كاهگلي «محله شهر» راه مي اندازد. گامهايي مي دود، خاك بلند مي شود سايه تا يازده سالگي قد مي كشد، بند كيفش كشان كشان روي زمين خاكي محله شان خط مي اندازد. خط ها مي دوند تا به «مدرسه معصوميه كرمان» منتهي شوند. حالا براي خودش مردي شده، هم به درس حوزه علاقه دارد و هم مي خواهد تحصيلات جديد بخواند.
حركت در دو مسير سخت است، اما چاي قند پهلويي كه شبها زير چراغ كم سوي مطالعه، مادر برايش مي ريخت، عجيب خستگي را از تنش مي گرفت... حالا آخرين روزهايي بود كه بوي خاك نم زده «محله شهر» كرمان را با تمام وجودش نفس مي كشيد. به قم كه رسيد، هوايش همان داغي كرمان را داشت، اما حضور عالمان و استادان بزرگترين، طراوتي ديگر به روح كنجكاو او بخشيد. بعدها دالانهاي مدرسه فيضيه، خاطرات شبانه او را با كتب ديني به خاطر مي سپارد. در كلاسهاي درس آية ا... سلطاني، آية ا... مجاهدي و شيخ محمد جواد اصفهاني، منش و روش پركشيدن را مي آموزد. به كلاس درس خارج فقه آية ا... بروجردي مي رود. هفت سال نشستن پاي كلاس درس استادي كه به يك ملت پريدن را آموخت، حسي را شبيه نگنجيدن و از پوست بيرون ريختن را در روحش جاري مي كند، شش سال شاگردي درس فلسفه و تفسير علامه طباطبايي او را تشنه تر مي كند... پنجره كه باز مي شود بوي چوب نم زده نيمكت ها، او را به عقب مي برد، فقط چند گام مانده به در كلاس درس ديني، دانش آموزي از عباي قهوه اي رنگش مي كشد و انگشت سبابه را بالا مي برد، مي گويد: آقا... اجازه...! دست ها بزرگ مي شوند، به هم مي پيوندد و مشت گره مي كنند، يادش نمي رفت با شهيد بهشتي و جلال الدين فارسي كتاب تعليمات ديني مي نوشتند، خودش دكتراي الهيات داشت و بايد مي نشست پشت نيمكت كلاس و هم قد يك بچه دبستاني يا دبيرستاني براي فراگيري مي شد. بايد داشته هايش را در قالب پايين تر و جوان تري مي ريخت.
حالا شده بود دبيركل حزب جمهوري اسلامي، قبلاً هم منبر مي رفت و ساواك در جلساتش خرابكاري مي كرد. حالا كه منبر مي رود صدايش بلندتر و كوبنده تر از قبل شده بود، انگار صداي شهيد بهشتي را لابه لاي تارهاي صوتي او تعبيه كرده باشند.
مي دود، صداي انفجار بلند شده است، سايه اي نفس نفس مي زند و مي دود، سايه قد مي كشد روي ديوارهايي كه خون شتك زده بر آن. سايه، از ديوار ساختمان دولت بالا مي رود فردايش تيتر روزنامه هاي روز نهم شهريورماه سال 60، واقعه انفجار «دفتر رياست جمهوري» به دست منافقان مي شود. صداي نفس نفس زدن هاي كسي در كوچه هاي «محله شهر» كرمان مي آيد، سايه اي روي ديوارهاي كاهگلي قد مي كشد و انتهايش لابه لاي ذرات نور محو مي شود...
***
يادش گرامي باد، امام راحل(ره) بود كه در جمع مردم كشورمان گفت: «آقاي رجايي و آقاي باهنر ، هر دو شهيدي هستند كه با هم، در جبهه هاي نبرد با قدرتهاي فاسد همرزم بودند».
رهبري هم خاطرات بسياري از آشنايي با شهيد دكتر باهنر دارد. ايشان از ماجراي كتاب تعليمات ديني مي گويد: «من خاطره اي را براي شما بگويم. سال 57 در ايرانشهر تبعيد بودم، يك روز مرحوم باهنر به ديدن من آمد. به عنوان سوغاتي، چند جلد از اين كتابهاي تعليمات ديني- كه تازه آن وقت درآمد بود- براي من آورد. در آن موقع اين كتابها را شهيد باهنر و شهيد بهشتي و آقاي جلال الدين فارسي و امثال اينها مي نوشتند. در حقيقت مرحوم آقاي بهشتي برنامه ريزي و عنوان بندي مي كرد و سپس مرحوم باهنر و آقاي فارسي تدوين مي كردند، كار عمده هم بر دوش مرحوم دكتر باهنر بود. ايشان آن كتابها را آورد و به من داد و گفت شما اينها را ببينيد؛ ما سطح معارفي كه داريم به بچه هاي دبيرستان مي دهيم، اينهاست. اگر شما چيزي مي خواهيد بدهيد، بايد بالاتر از اينها باشد. آقاي بهشتي نشسته بود و تمام محتواي ذهن خودش را كه مي توانست از مطالب اسلامي خارج كند، به زبان جوان پسند درآورده بود و در اين كتاب تعليمات ديني ريخته بود و مرحوم باهنر هم كار را ادامه داده بود، اين سطح كمي نيست. اين سطح خيلي بالايي است...(بخشي از بيانات در ديدار با اعضاي «گروه معارف» صدا و سيما در سال 1370)
شهيد باهنر از سخناني كه هر كلامش درسي بود براي حركت كم نداشت ، مواضعش از سياست صداقت نشأت مي گرفت و در رگهاي فرهنگ اسلامي جامعه جاري مي شد. مي گفت: «معلم مكتبي كسي است كه خوب تدريس كند، نظم و انضباط را دقيقاً رعايت كند و در انجام وظايف خود، كوتاهي نكند و برخوردش با دانش آموزان از نظر اخلاقي، برخوردي اسلامي باشد، در عين حال بايد فكر و انديشه اش در جهت اسلام و معيارهاي ارزشي اسلام باشد. به انقلاب مؤمن باشد و انقلاب اسلامي را كه خون بهاي هزاران شهيد است، پذيرفته و از مفاسد اخلاقي، پيراسته باشد.»
اين قدر به بحث آموزش و پرورش اهميت مي داد تا جايي كه مي گفت: «تا مدارس اصلاح نشود، ضمانتي براي تداوم انقلاب وجود ندارد» او بر صداقت در حوزه هاي سياسي، فرهنگي و اجتماعي بسيار تأكيد داشت».
جاي خالي خدمتگزاران ملت
برادرش كه امروز در جايگاه نائب رئيس مجلس هشتم مي نشيند، در خصوص ابعاد شخصيتي شهيد باهنر مي گويد: خاستگاه شهيد باهنر، فرهنگي بود و اعتقاد داشت كه نهضت حضرت امام(ره) جرياني فرهنگي و اعتقادي است. برهمين اساس در همه زندگي اش وظيفه خود را روي موضوع فرهنگ و پرورش دانش آموزاني كه به فرموده امام راحل(ره) سربازان ملت هستند، متمركز كرد.
شهيد باهنر براي تربيت نسل انقلاب بسيار تلاش كرد كه نمود آن در سال 1342(همزمان با تبعيد امام خميني(ره)) محسوس تر بود. بعد از پيروزي انقلاب هم شهيد باهنر و شهيد رجائي بيشتر وقت خود را صرف آموزش و پرورش مي كردند. آنان علاقه داشتند كه در اين حوزه به انقلاب و جامعه خدمت كنند. به همين دليل ايشان مدتي وزير آموزش و پرورش و بعد از آن هم نخست وزير دولت آقاي رجايي شد. اما كينه منافقين در ترور ناجوانمردانه اين دولت مكتبي نشان از حركت درست آنان بود.
محمدرضا باهنر ادامه مي دهد: آموزش و پرورش قبل از پيروزي انقلاب به وظيفه خود عمل كرد و بسياري از نيروهاي انقلابي را از دل خود تحويل جامعه داد. عمده ياران امام چه در جايگاه ياران و نزديكان ايشان و چه بعد از پيروزي انقلاب بر روي صندلي وزير و نماينده همين معلمان و فرهنگيان بودند كه الگوي آنان همين شهداي بزرگ دولت هستند.
وي خاطرنشان مي كند: در حال حاضر فضاي آموزش و پرورش بسيار متفاوت از دوران پس از پيروزي انقلاب است. خيلي جاي كار دارد، به ويژه در بخش تربيتي و پرورشي كه بايد دستخوش يك تغيير زيربنايي و عميق شود.
باهنر با اشاره به جمله مشهور حضرت امام خميني(ره) كه فرمودند: «اگر به من خدمتگزار بگوييد بهتر است» مي گويد: بسياري از ياران و نزديكان امام هم چنين باوري داشتند كه مسؤوليت در نظام جمهوري اسلامي ايران يك وظيفه است، اگر به گردن كسي بيفتد، او مجبور است بدون هيچ توقع و چشمداشتي خدمتگزاري كند. شهيد باهنر و شهيد رجايي مظهر و پرچمدار اين تفكر در جامعه و بين مسؤولان بودند. البته اين حس خدمتگزاري شاخصه بارز دولت دوم بود. |