|
شكوفه نبود، گل نبود، بهار نبود، توآمدي ، همه جا شكوفه باران شد. بلبلان در گلزارها نغمه شادي واميد سر مي دادند. گل ها به بهار لبخند زدند. من وما به دنيا سلام گفتيم و به عشق تو بهاري شديم. همه مشتاق ديدنت بوديم، اما لياقت نداشتيم انگار !چه آنكه تو چند صباحي خوش درخشيدي، آنگاه از ديده ها پر كشيدي و از نگاه ما پنهان شدي !اگر چه هماره با ما بودي وهستي. ما اما پرده بر حقيقت كشيديم وابرها را به ساحت خورشيد راه داديم !حال پشيمانيم وبراي يك لحظه ديدارت ، پر پر مي زنيم!اما افسوس كه هنوز ديده از خواب غفلت باز نگشوده ايم وخود را كاملا آماده پذيرايي ات نكرده ايم. افسوس كه لياقت ديدارت را باز نيافته ايم. تو را پيوسته به نام مي خوانيم، اما به دل دعوت نمي كنيم !جان خويشتن را در برابر آفتاب قرار نمي دهيم، حال آنكه همواره مي گوييم «اي نور!ما را درياب!»
اينك اي خورشيد !اي بهار گل وروشنايي وخوش بختي وشادكامي!ما را به فرهيختگي ودانايي وكمال رهنمون باش. قانون اساسي عاشقي را به ما بياموز.مهرورزانه دست ما را بگير وبر فراز ببر!
نگاه آفتابي ات را از سر ما كوتاه مكن.اجازه نده ويروس تباهي وگناه وپليدي ، بيش از پيش به ما حمله ور شود.دستان سبز وشفابخشي ات را بر سر روح وكردار وگفتار ما بكش وجان ما را جلا بده!
باشد كه پرواز كبوترانه مان بر سر بام و كوي شما پايدار شود و همچنان دانه مهر بر چينيم و بر مهرتان استوار بمانيم.
جواد نعيمي |