تبليغات X
 


صفحه اصلی
سياسي
بين الملل
اجتماعي
اقتصادي
فرهنگي
ورزشي
هنري
عشقستان
حوادث
سوسه
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
صفحه آخر
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2008-09-04
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

پنج شنبه 14شهریور ماه 1387


جستجوي شهيد محمود كاوه در خيابانهاي شهر؛
مردي كه در هيچ جغرافيايي محدود نشد

 

* فاطمه جهانگشته

براي كاوه چه كرده ايم؟ جوانمردي كه يكي از سرداران بنام شهر مقدس مشهد است. شهري مملو از زائر و گردشگر و مسافر از جاي جاي جهان كه همه دنبال نشانه ها مي گردند.






سالهاست صبر كرده ايم، سالهاست منتظريم تا شايد نشاني از كاوه ها در شهر پيدا كنيم تا وقتي مسافري را مي بينيم با افتخار و سربلند بگوييم اين يكي از نشانه هاست؛ اين شهيد كاوه است؛ از سرداران بزرگ و از مفاخر خراسان.
اما حتي دريغ از يك نشان !فقط همان يك خيابان به نام كاوه از چهارراه مقدم طبرسي تا چهارراه راه آهن.
از بلوار جمهوري اسلامي تا منزل شهيد كاوه را پياده طي ميكنم. از چند جواني كه تازه پشت لبهايشان سبز شده جوياي منزل محمود مي شوم. خيلي ها نامش را شنيده اند، اما نمي دانند كه منزل شهيد كاوه در همسايگي آنهاست، نام كاوه براي مردان ميانسال، نام آشنايي بود، ريش سفيدها هم خانه  كاوه را با عطاري پدرش نشاني دادند. زنگ را كه مي زنم، دقايقي بعد مادر شهيد با روي خندان از من استقبال مي كند. دست به زانو آرام آرام پله ها را جلوتر از من مي رود، بوي داروهاي گياهي فضاي راه پله را پركرده است.
مادر محمود مي گويد: از وقتي حاج آقا كمي ناخوش شده، عطاري را جمع كرده ايم. وارد اتاق مي شويم. پدر محمود با لباسهاي فرم سبز مرتب رو برويم ظاهر مي شود. پيرمرد غرق اخلاص است !او صميمي و مهربان استقبال مي كند.

به مسؤوليتهايتان عمل كنيد
پدر محمود مثل هميشه از هيچ كس توقعي ندارد و مي گويد: از همان موقع رضايم در اين بود كه روزي اگر خدا عمر با عزتي به محمود داد، در خدمت اسلام باشد. سه چهار ساله بود كه فرستادمش مكتب قرآن. پاي منبر آقا هم مي رفتيم. به آقا گفتم مي خواهم بفرستمش طلبگي! آقاي خامنه اي فرمودند: من اول درس مدرسه را تا ديپلم خواندم بعد آمدم سمت حوزه. فهميدم كه محمود اول بايد درس بخواند.
وي ادامه مي دهد: بعد هم كه مبارزه با شاه شروع شد. فعاليتهايش زياد بود. بعد از مدتي پايش را توي يك كفش كرد كه مي خواهم بروم سپاه. بعد رفت تهران و محافظ امام خميني(ره) شد. قضيه كردستان كه پيش آمد از رهبر اجازه گرفت و مقدمات سفرش را به كردستان فراهم كرد، بعد هم كردستان و جنگ.
پدر محمود درباره نشاني از محمود در شهر مي گويد: يك نفر سال 80 يك تنديس از محمود طراحي كرد، اما اصلاً شبيه محمود نبود.
مادر محمود رشته سخن را به دست مي گيرد و مي گويد: قلباً دوست داشتم در ميدان راه آهن(ميدان شهيد كاوه) اثري از او ساخته شود. تا زائران و مسافراني كه به مشهد مي آيند، محمود را بهتر بشناسند.
مادر كاوه عقيده دارد، هر چند با زدن يك تابلو آن طور كه بايد نمي توان فرهنگ ايثارگري را در جامعه ترويج كرد، اما نشانه ها، شهدا را زنده نگه مي دارند.
وي اضافه مي كند: توقعي نداريم چون محمود از اين كارها خوشش نمي آمد و پدر شهيد كاوه ضمن قدرداني از مسؤولان كه هر سال به آنها سر مي زنند، مي گويد: ما هر ساله مهمانهاي زيادي داريم؛ از رهبري، رياست جمهوري و افراد عادي كه از مناطق دور كشور به ديدارمان مي آيند. خدا اجرشان بدهد. همچنين تيپ ويژه شهدا در ايام بزرگداشت او زحمتهاي زيادي براي محمود كشيدند.
شهرداري هم بلواري را به نام شهيد كاوه نام گذاري كرد. بنياد شهيد هم كتاب و پوستر از شهيدمان تهيه كرده و چند نفر نويسنده هم آمدند و خاطراتي را از ما گرفتند و كتاب كردند.
مادر كاوه، گله هاي خود را با احتياط مطرح مي كند و مي گويد: دوست داشتم اين منطقه اي كه ما چندين سال از تولد كاوه تا الان اين جا هستيم به نام شهيدمان نام گذاري مي شد. دوست دارم اگر مي خواهند براي محمود كاري انجام دهند، رضاي خدا را در نظر بگيرند و مطمئنم اگر محمود بود، مي گفت كه فقط به مسؤليتهايتان عمل كنيد و خون شهدا را پايمال نكنيد.

نام اين بلوار چيست؟
از منزل كاوه كه بيرون مي آيم، يك راست به راه آهن مي روم. مسافران تازه از قطار پياده شده اند. همه در تكاپو هستند. زير آن طاووس بزرگ و زيرسايه درختهاي وسط ميدان راه آهن مملو از مسافران است.
كنار خانواده اي مي روم و مي پرسم: مي دانيد اين بلوار نامش چيست؟ زن زودتر از مرد نگاهي به دور برش مي كند و ميگويد: ما تازه آمده ايم!
مي گويم: بلوار شهيد محمود كاوه. او را مي شناسيد؟ زن به مرد نگاهي مي كند! مرد همانطور كه ساك سنگين خود را مي كشد، مي گويد: انگار يكي از سرداران مهم مشهد است.
از چند نفر ديگر سؤالم را مي پرسم. خيلي ها محمود را نميشناسند.
آنهايي هم كه مي شناسند، محمود را از زبان مقام معظم رهبري شناخته اند كه :«محمود روزي شاگرد ما بود حالا استاد ماست.» اما اين را هم شك داشتند كه اين محمود همان محمود كاوه خراسان است يا نه!

بنياد فرهنگي محمود كاوه تأسيس شود
سردار مرتضوي جانشين سردار محمود كاوه و فرمانده تيپ ويژه شهدا حس و حال خود را درباره شهيد كاوه حس و حالي قلبي و دروني مي داند و علاقه اي به بيان اين احساس ندارد.
اين فرمانده شناساندن شهداي دفاع مقدس را وظيفه بزرگي مي داند و مي گويد: در بين شهداي بزرگوار شهدايي هستند كه شاخص و محوري اند، از جمله محمود كاوه كه نقش ايشان در جنگ و دفاع مقدس نقش كليدي و مهمي بود. شهيد كاوه براي اجراي فرمان رهبري همه مشكلات را پشت سرگذاشت. حضوري مستمر در جبهه داشت و در هيچ جغرافيايي محدود نشد. بي شك نقش شهيد كاوه در غرب كشور برجسته ترين نقشها بود. او با وجود سن و سال كمي كه داشت، شايستگي و توانايي خودش را نشان داد. سردار مرتضوي، شهيد كاوه را جزو مفاخر و مشاهير استاني مي داند و براي شناساندن او به نسل جوان و گردشگرها و زائران مي گويد: با ساختن يك تنديس يا يك بلوار به نام كاوه، نمي توان فرهنگ ايثارگري را ترويج داد. به نظرم بايد يك بنياد فرهنگي به نام ايشان تأسيس شود. امروز ما درخواستهاي متعددي از تمام نقاط كشور داريم، كه نياز به شناساندن شهيد كاوه به عموم مردم كشور را الزامي مي كند. ما سال قبل مجبور شديم مراسم و ستاد بزرگداشت شهيد كاوه را در كردستان قرار دهيم.
فرمانده تيپ شهدا اضافه مي كند: شخصيت كاوه يك شخصيت فراملي است وبايد از او به عنوان يكي از مشاهير ياد كرد و اين نياز، كاملاً احساس مي شود كه بايد سرمايه گذاري بيشتري داشته باشيم. بايد تمام كساني كه كاوه را ميشناسند دست در دست هم دهند. به نظر من بنياد شهيد، بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهاي هشت سال دفاع مقدس، كنگره سرداران و اداره ارشاد و شهرداري به كمك هم هر چه زودتر بايد اين بنياد را كليد بزنند.
مرتضوي به خصوصيات دوست داشتني شهيد كاوه اشاره مي كند و مي گويد: بعد از عملياتي، خدمت شهيد كاوه رسيدم براي احوالپرسي و عرض ادب. آن زمان محمود مجروح بود و در حال استراحت، اما دائم از احوال بچه هاي رزمنده سؤال مي كرد. او به خاطر تواضعي كه داشت فرمانده بودنش را از ديگران مخفي مي كرد. او فرماندهي يك لشكر را بر عهده داشت، اما با بچه هاي رزمنده فوتبال بازي مي كرد.
سردار مرتضوي از شهيد كاوه به عنوان بهترين الگو براي جوانان ايران زمين ياد مي كند و مي گويد: توصيه اي به جوانان كشور عزيزمان دارم؛ رهرو راه شهدا باشند. اگر يادماني يا جلسه اي براي شهيدان برگزار مي شود، سعي كنند در اين يادمانها شركت كنند، شهيدان را بشناسند، نو ع زندگي، اخلاق و روش و نقش آنها را جستجو كنند در اين صورت، به يقين راههاي بهتري را پيدا خواهند كرد.

شهيدان بخشي از ارزشهاي ما هستند
هادي مظفري مدير امور هنري شهرداري مشهد ضمن اشاره به موقعيت حساس شهر مشهد و رفت و آمد مسافران ايراني و خارجي به اين شهر، درباره فعاليتهاي انجام شده در ترويج فرهنگ ايثار و شهادت مي گويد: فعاليتهاي زيادي از جمله كارهاي حجمي، نقاشي ديواري، نقش برجسته و ... انجام شده است.
وي اظهار مي دارد: در حركتهاي جديدي كه داشتيم تنوعي به فضاهاي شهري داده ايم و از سوي ديگر پروژه اي را براي سرداران شهيد به فراخوان گذاشته ايم و از هنرمندان مجسمهساز خواسته ايم كه ماكتهاي خود را ارائه دهند تا بعد از انتخاب بهترينها قراردادهايي براي ادامه پروژه با آنها بسته شود.
مظفري به آثار كم ارزش درباره شهدا اشاره مي كند و مي گويد: سرداران و شهدا براي ما به شدت جنبه ارزشي دارند و ما از سفارش آثار كم ارزش جداً خودداري مي كنيم و وسواس بيشتري در اين كار داريم.
از طرف ديگر در پروژه ميزان شهدا، اصلي ترين ميدان شهر در دست اقدام است كه در آن الماني را براي اين ميدان در نظر گرفته ايم كه از يك تيم هشت نفره از استادان برجسته سراسر كشور دعوت شده تا متناسب با نام اين ميدان به اقدامي در خور عظمت شهداي معظم بپردازند كه تنديس شهيد كاوه نيز در دستور كار است.
مظفري اضافه مي كند: اميدوارم بتوانيم به سطح توقع مردم و خانواده هاي شهدا نزديك شويم.

انتخاب شهيد كاوه انتخاب من نبود
«سعيد عاكف» نويسنده كتابهاي دفاع مقدس چندين عنوان كتاب دارد كه دو اثر از آثار وي با نام اسوه ها و ساكنان ملك اعظم به شهيد كاوه اختصاص دارد. وي درباره چرايي انتخاب شهيد كاوه براي نگارش كتابهاي خود مي گويد: انتخاب شهيد كاوه در حقيقت انتخاب من نبود. من توفيق پيدا كردم. من وقتي اوصاف اين شهيد را درك كردم، واقعاً جذب او شدم، آن قدر كه تأثير عجيبي روي زندگي من گذاشت. انگار آن چه كه سالها دنبال آن مي گشتم در وجود اين جوان رشيد پيدا كردم.
عاكف عقيده دارد كه كاوه را خيلي جدي تر و گسترده تر بايد به جامعه معرفي كنيم.
وي عقيده دارد: هر كس به اندازه ذره اي كه از وجود شهدا درك مي كند بايد از اين گوهرهاي ناياب استفاده كند. بايد از تنگ نظريها دست برداشت. شهيد كاوه را محدود به يك نهاد، شخص و يك شهر ندانيم و پا را فراتر از اين حرفها بگذاريم.
بايدفراخوان بدهند كه هر كس مي تواند در مورد شهدا كار كند، اسناد جمع كند وبراي شهدا قلم بزند.
اين مورد را در شبكه هاي جهاني اعلام كنند تا شخصيت شهدا به عموم مردم شناسانده شود و بگذارند كساني كه علاقه مند هستند، راحت تر به امور شهدا برسند.
كار براي شهدا همت جمع را مي طلبد
صديق رئيس اداره انتشارات و اطلاع رساني سازمان بنياد شهيد خراسان رضوي درباره كارهاي انجام شده توسط بنياد شهيد براي سردار كاوه مي گويد: سردار محمود كاوه، جزو افتخارات ايران و خراسان است. متوليان زيادي هستند كه فعاليتهاي فراواني هم براي اين شهيد گرامي انجام داده اند كه اگر بخواهيم توضيح دهيم ليست بلند بالايي مي شود كه از حوصله گزارش شما خارج است، بنابراين من به چند مورد اشاره مي كنم كه بنياد شهيد متولي آن بوده است، چاپ پوستر، تأليف كتاب اسوه ها كه به خاطرات شهيد از بدو تولد تا شهادت پرداخته، چاپ ويژه نامه اي به نام «سردار آفتاب» كه در تيراژ پنج هزار نسخه چاپ شده و قرار است امسال هم تجديد چاپ شود و در بزرگداشت اين شهيد توزيع شود، توليد نرم افزاري به نام حماسه كاوه كه اين نرم افزار در سال گذشته در نمايشگاه كتاب رتبه كشوري آورد و مي توان گفت: اين نرمافزار بيشتر از كتاب در دسترس عموم قرار گرفت.
صديق اضافه مي كند: ما كتابهاي توليد شده و موارد ديگر را در سراسر كتابخانه هاي عمومي و مساجد توزيع كرده ايم.
ما اگر جمعيت خراسان را در نظر بگيريم، فكر نمي كنم چاپ سه هزار نسخه از كتاب اسوه ها بتواند جايگاهي در برابر جمعيت زياد شهر خودمان داشته باشد و اين همت جمع را مي طلبد كه اعتبارات بيشتري در نظر گرفته شود تا فعاليتها گسترده تر شود.

ايجاد فضاي علوي در شهر مشهد
سيد محمد طباطبايي يزدي رئيس شوراي اسلامي شهر مشهد نيز درباره ترويج فرهنگ ايثار و شهادت و معرفي اسوههاي جوان به نسل حاضر مي گويد: فضاي شهر مشهد يك فضاي علوي و معنوي است و ايثار و شهادت نيز يك فرهنگ علوي است و ما پيگيريهاي زيادي داريم تا با هماهنگي ارگانهاي مسؤول در يك حركت بزرگ، فضاي شهر پر بركت و مقدس مشهد را فضايي علوي و مردم پسند كنيم. نصب تابلوها و موارد ديگر كه بتواند حس معنوي به مردم شهر، زائران و جهانگردان كه وارد شهر مي شوند، بدهد از جمله اين اقدامهاست.
رئيس شوراي اسلامي شهر مشهد اضافه مي كند: وظيفه شوراي شهر خدمت به مردم است، حتي در حوزه ايثار و شهادت و نصب 50 دستگاه سقاخانه كه يكي به نام شهيد كاوه است از اين فعاليتهاست. نام گذاري بلواري به نام شهيد كاوه و نصب عكس شهيد كاوه در چهارراه دكترا !اميد است كه توانسته باشيم قدمي نه چندان بزرگ براي شهدا برداشته باشيم.
طباطبايي مي گويد: مسلماً هنوز حق مطلب براي شما ادا نشده است، به خصوص در مورد شهيد كاوه؛ اميد است توفيق پيدا كنيم كه براي شهرمان و شهدا خدمت صادقانه داشته باشيم.
***
روزگار عجيبي است. در گوشه اي از ميدان شهيد كاوه ايستاده ام و دعا مي كند كه روزي برسد كه كاوه و كاوه ها را بهتر بشناسيم و از زندگي زيباي آنها الگو بگيريم.

  


كاوه، عزيز ماست....

 

* آنها پرواز كردند
بعد از شهادت محمود، در زمان رياست جمهوري آيةا...خامنه اي، آقا به مهاباد، پادگان لشگر ويژه شهدا تشريف برده بودند.




پادگان بزرگي بود. مسجدي هم كه درست كرده بودند، بزرگ بود. همه نيروهاي لشگر به مسجد آمده بودند. آقا سخنراني مفصلي كردند و از محمود آن طور كه شايسته اش بود تعريف و تمجيد كردند. بعد فرمودند: «فراموش نمي كنم همين شهيد محمود كاوه نوجوان بود؛ پدرش دستش را مي گرفت مي آورد به آن مسجدي كه من آنجا صحبت مي كردم و تفسير مي گفتم».
بعد با تأثر ادامه دادند: « اين جوانها پرواز كردند و ما مانديم».
منقلب شدند. طوري كه مكث مي كردند، بعد حرف مي زدند. در اين چند سالي كه خدمت آقا بودم، تا آن روزنديده بودم آن طور گريه كنند.
***
مسكن آسماني
تازه جزو نيروهاي كادر سپاه شده بودم.از وقتي محمود با خانواده ما وصلت كرده بود، خيلي دوست داشتم به تيپ ويژه شهدا بروم و در كنارش باشم. اما هر بار كه پيش مسؤول واحد مي رفتم و از او مي خواستم مرا به جبهه اعزام كند، بي برو برگرد مخالفت مي كرد. هر بار كه علت مخالفتش را مي پرسيدم، كمبود نيروي تداركاتي را مطرح مي كرد و مي گفت: «اصلاً راه نداره».
در همان ايام، روزي محمود براي شركت در جلسه اي به واحد ما آمد. به فكرم رسيد كه از فرصت استفاده كنم و موضوع را با او در ميان بگذارم. گفتم: «آقا محمود! اگه امكان داره با مسؤول ما صحبت كن تا اجازه بده بيام تيپ ويژه».
محمود همان روز بعد از جلسه با او صحبت كرد. با اين كه از نظر تعداد نيرو در مضيقه بودند، امابه خاطر احترامي كه براي محمود قائل بودند، با اعزامم موافقت كردند. چند روز بعد، به تيپ ويژه شهدا اعزام شدم.
وقتي وارد پادگان شدم، يكراست رفتم فرماندهي و حكم مأموريتم را به دست محمود دادم.
اطمينان داشتم به خاطر سابقه كاري ام، مرا به واحد تداركات معرفي خواهد كرد. چند كلمه اي زير آن نوشت، امضا كرد و داد دستم. گفت: «برو كارگزيني».
وقتي زير حكم را خواندم، از تعجب ماتم برد! نوشته بود: «به واحد اطلاعات معرفي شود».
تا آن روز، در واحد اطلاعات خدمت نكرده بودم، اما مي دانستم كه از واحدهاي پركار وحساس در جبهه است و نيروهايش بنا به مأموريتي كه انجام مي دهند، دايم درمعرض خطرند و بايد با مرگ، دست و پنجه نرم كنند. از طرفي، از صميميت و دوستي حاكم بين نيروهايش هم چيزهايي شنيده بودم. مي گفتند: «در اثر تدابير ويژه محمود، جوي توي واحد اطلاعات به وجود آمده كه بچه ها از برادر به هم نزديكترند و هيچ تازه واردي احساس غريبي نمي كنه». به محض ورودم به واحد اطلاعات، به صحت اين ادعا پي بردم. بچه ها همان برخوردي را با من مي كردند كه با ديگران كه از قبل عضو واحد بودند. ابتدا فكر كردم چون برادر خانم فرمانده تيپ هستم، اين طوري با من برخورد مي كنند، اما كم كم فهميدم هيچ كس از نسبت من با كاوه، اطلاعي ندارد. در تمام تيپ، هفت- هشت نفر از اين جريان خبر داشتند كه آنها هم در واحدها و گردانهاي ديگر بودند. رفته رفته، اين موضوع را به خوبي فهميدم كه اگرنسبتي با كاوه نداشتم، او مرا به تداركات معرفي مي كرد و به واحد اطلاعات- عمليات نمي فرستاد.
كم كم بچه ها پي بردند كه من برادر خانم كاوه هستم. از آن روز به بعد، ابراز مهرباني شان نسبت به من بيشتر شد. آنها چون كاوه را دوست داشتند، به من هم بيش از پيش علاقه نشان مي دادند. از آن طرف، چون تعلق خاطرخاصي به محمود پيدا كرده بودم، هر وقت بيكار مي شدم، به دفتر فرماندهي مي رفتم و احوال محمود را مي پرسيدم. خيلي دوست داشتم كه او كاري را به من محول كند تا انجام دهم. اما هر بار، با كمال تعجب مي ديدم كه محمود خيلي عادي و سرد با من برخورد مي كند و به اصطلاح تحويلم نمي گيرد. برايم سؤال ايجاد شده بود كه چرا با بسيجي ها گرم مي گيرد و با من نه؟ آن قدر عشق و علاقه ام به او زياد بود كه اصلاً به خودم اجازه نمي دادم سوءظني نسبت به او پيدا كنم.
اين برخوردها را هم به حساب كار و گرفتاري اش مي گذاشتم. روزي گوشه پادگان داشت تنها قدم مي زد. با كلي شك و ترديد جلو رفتم و سلام و احوالپرسي كردم. شك و ترديدم به اين خاطر بود كه شايد باز هم مرا تحويل نگيرد و سرد برخورد كند. ولي برعكس روزهاي قبل، خيلي گرم گرفت، احوال مادر و اخويها را پرسيد و از بچه هاي واحد اطلاعات سراغ گرفت. از اين برخورد گرم و گيرا، هم خوشحال شده بودم و هم متعجب. با هم قدم زنان تا نزديك ساختمان فرماندهي آمديم. بين صحبتها، جمله اي به من گفت كه دليل برخورد دوگانه روزهاي قبل و امروزش را فهميدم: «حسن!تا مي توني اطراف من نيا و خيلي چيزها را از من نخواه».
سپس آهي از ته دل كشيد و ادامه داد: «از اينها گذشته، وقتي تو مي آيي پيش من، مي ترسم نتونم از اون مسؤوليتي كه خدا و اهل بيت(ع) از من مي خواستند بربيام و در نهايت، خداي نكرده بين تو و بقيه، تبعيض قائل بشم و اون كاري روكه نبايد، بكنم».
حرفهاي محمود، مثل يك مسكن آسماني آرامم كرد. حالا ديگر دليل برخوردهاي به ظاهر سردش را مي فهميدم. وقتي مي خواستيم از هم جدا شويم، گفت: «مطمئن باش تو همون ارج و قربي رو پيش من داري كه بقيه نيروها دارن، چه بسا كه تو رو بيشتر هم دوست داشته باشم؛ من هر كسي رو به واحد اطلاعات و به گردانهاي رزمي معرفي نمي كنم و...»
روزهاي بعد فهميدم كه چند نفر ديگر از اقوام و خويشان محمود، در تيپ خدمت مي كنند و با كمي پرس و جو دريافتم كه محل اقامت هر كدام از آنها هم بدون استثنا، گردانهاي رزمي است.
راوي: حسن عمادالاسلامي
* كاوه در بدو ورود به پاوه در جمع مردم مظلوم اين خطه، اول كاري كه كرد شروع كرد به بوسيدن خاك كردستان. بعد هم دقايقي پس از شروع سخنراني حماسي خود به آنها مي گويد من به فرمان امام خميني آمده ام.
* يك سالي مي شد كه خبري از محمود نداشتيم تا اينكه يك شب زنگ در خانه به صدا درآمد. در را باز كردم. محمود بود. چقدرلاغر شده بود. از شرم سرش را بالا نمي آورد. گفتم پسرجان لااقل يك زنگ مي زدي من و مادرت نصف عمر شديم! محمود همان طور كه سرش رو پايين نگه داشته بود، گفت: پدرجان من نمي خواستم شما را بد عادت كنم. دير يا زود بالاخره من هم به شهادت مي رسم. شما ببينيد پدر و مادر بچه هايي كه شهيد شده اند چه وضعي دارند.
* به محمود گفتم: شنيدم فرمانده شده اي؟ گفت: ها، كي؟ هر كس گفته دروغ بزرگي براي شما آورده! هميشه اين طور بود. هر وقت ازش از حال و هواي جبهه ها مي پرسيدم همه اش از بسيجي ها مي گفت. مي گفتم: پس تو چه كاره اي اين وسط؟ مي گفت هيچ كاره. در جبهه همه كارها با بسيجي هاست.
* هر وقت پيش محمود حرف زن گرفتن را مي زديم مي گفت: دست از سر من برداريد ازدواج براي كسي است كه مرد اين دنيا باشد. من كه تا چند وقت ديگر شهيد مي شوم. من داماد جبهه هستم و عروسم هم شهادت است.
* پيش مرگها هر روز مي آمدند عيادتش. برايش دل و جگر مي آوردند و شير تازه و خيلي چيزهاي ديگر مي گفتند: اينها را بخور تا زود خوب بشي كاك محمود.
مي دانستيم خودشان هم هشت شان گرو نه شان است.
مي گفتيم چرا اين همه زحمت مي كشين؟
مي گفتند: كاوه، عزيز ماست، دوست نداريم درد بكشه.

  


برسد به دست محمود كاوه

 

* عباسعلي سپاهي يونسي
سلام آقاي كاوه حالت چه طور است؟ مي دانم هر چه باشد از ما بهتري، هر چه باشد آنجايي، جايي كه خيلي ها آرزويش را دارند



حتي خيلي از دوستان نازنينت كه نتوانستند با تو بيايند و حالا تا دلت بخواهد به حالت حسرت مي خورند و ماندن بر روي زمين آزارشان مي دهد اما چه مي توان كرد گاهي بايد ساخت و سوخت.
راستي من را مي شناسي؟ شايد بگويي نه، ولي من شما را مي شناسم. ناسلامتي هر چه باشد از مردان مرد روزگار ماييد. روزگار نامرادي كه اتفاقاً آدمهايي مثل شما در آن كم پيدا مي شوند. شايد من را نشناسيد اما من شما را مي شناسم؛ خيلي نه، اما آن قدر مي شناسم كه گاهي عجيب احساس كوچك بودن بكنم وقتي حال و روز خودم را با شما مقايسه مي كنم. همين چند روز پيش بود كه در مراسمي از شما تجليل شد. پدرتان را ديدم، پيرمرد آمده بود جايزه ات را بگيرد. نمي دانم چرا ناگهان احساس كردم دوست دارم كمي گريه كنم و اين بيت احمد زارعي كه او هم چون تو بود، در دلم زمزمه شد كه:
باز امشب هوس گريه پنهان دارم
ميل شبگردي در كوچه باران دارم
دلم گرفته بود و عجيب هوس گريه داشتم. چرايش را خودت بهتر مي داني. اي كاش تنها بودم و گريه مي كردم. ياد سالهاي كودكي خودم افتادم. ياد همان شبي كه به روستايمان آمدي. اين را كه ديگر به يادتان مانده است؟ من هم مثل خيلي هاي ديگر درباره ات چيزهايي شنيده بودم. تعدادي از بچه هاي روستايمان، هم رزمت بودند. از برادرانم هم، پس عجيب نبود از شما چيزهايي شنيده باشم. از زبان مردان روستايمان كه از جبهه ها مي آمدند و خاطره هم با خود مي آوردند و تو اولين بار با خاطرات به روستايمان آمده بودي، پيش از اين كه خودت بيايي. آن شب چند شنبه بود؟ چه ساعتي بود؟ باز هم حافظه ام كمكم نمي كند تا تاريخ را به ياد بياورم ولي اين را خوب يادم هست كه آسمان كوير روشن بود. روشن روشن و آدمهاي زيادي به «مسجد شهيد ذاكري» يونسي آمده بودند تا تو را ببينند. بعضي ها همرزمانت بودند و بعضي ها كساني كه تو را نديده بودند اما تعريفت را زياد شنيده بودند. آمدي و براي مردم از جنگ و دفاع و شهادت گفتي و رفتي و شب عجيب شب خوبي بود. هنوز مي توانم مسجد را تصور كنم كه پر از آدم شده بود و برايم چه قدر لذت بخش بود كه آدمي را مي بينم كه در جبهه همه دوست دارند با او باشند؛ محمود كاوه.
سالها گذشت و روزها يكي بعد از ديگري آمدند و رفتند و خبر آمد كه «كاوه هم شهيد شد» و از همان روز آسمان نشين شدي و مي دانم خدا خوشحال شد كه بالاخره رفتي تا هم سايه اش باشي. خدا آدم خوبها را دوست دارد. آدمهايي مثل تو آبروي اين زمينند، چه در زمين باشند و چه در آسمان و حالا تو آنجايي و ما اين جا. جنگ تمام شده است خودت كه بهتر مي داني اما تو فراموش نمي شوي هر چند بعضي ها هنوز اسم تو را هم نشنيده اند اما آدمهايي هم هستند كه وقتي نامت را مي شنوند حال عجيبي پيدا مي كنند و خدا را شكر مي كنم كه يكي از آنها هستم.
جنگ تمام شده است اما هنوز هستند آدمهايي در اين جا كه يادگارهاي جنگند. يادگارهايي كه گاهي همه ديروز آنها را همه آن بزرگمردي ها و بزرگواري ها را فراموش مي كنيم. وقتي اين را مي بينم دلم مي گيرد. دلم عجيب مي گيرد. احساس مي كنم از پل مراد گذشته ايم و ديگر همه چيز به خير و خوشي تمام شده است، اگر اين طور نبود كه به خودمان جرأت نمي داديم با دوستانت بي تفاوت باشيم.
حالا تو آن بالايي و من گاهي با خودم فكر مي كنم اگر مي بودي و اين روزها را مي ديدي چه حالي پيدا مي كردي. اگر مي ديدي يكي از دوستانت كه شيميايي است و پول دوا درمانش را ندارد و از بس خرج مريضي اش كرده است، هشتش گرو  نهش است چه حالي پيدا مي كردي؟
مي دانم كه خودت هم اينها را مي داني. خبرها زود مي رسد. حتماً آنهايي كه به «بهشت رضا» مي آيند و دقايقي كنار آن مزار دوست داشتني مي نشينند برايت مي گويند. ما را ببخش نتوانستيم قدر دوستانت را بدانيم و آن جا هم راحتت نمي گذاريم. كاري مي كنيم كه دلت بگيرد و دل نگران دوستانت در اين جا باشي.
به خدا نمي خواستم ناراحتت كنم. مي خواستم كمي درد دل كنم. مي خواستم حرفي زده باشم تا كمي سبك شوم. مي خواستم بگويم ما هنوز هم دوستت داريم. هر چه باشد شما از خوبان روزگار بوديد و هستيد و حالا هم كه همسايه خداييد. سلام ما را به خدا برسانيد.
قربانت؛ يك دوست

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com