|
* آنها پرواز كردند
بعد از شهادت محمود، در زمان رياست جمهوري آيةا...خامنه اي، آقا به مهاباد، پادگان لشگر ويژه شهدا تشريف برده بودند.

پادگان بزرگي بود. مسجدي هم كه درست كرده بودند، بزرگ بود. همه نيروهاي لشگر به مسجد آمده بودند. آقا سخنراني مفصلي كردند و از محمود آن طور كه شايسته اش بود تعريف و تمجيد كردند. بعد فرمودند: «فراموش نمي كنم همين شهيد محمود كاوه نوجوان بود؛ پدرش دستش را مي گرفت مي آورد به آن مسجدي كه من آنجا صحبت مي كردم و تفسير مي گفتم».
بعد با تأثر ادامه دادند: « اين جوانها پرواز كردند و ما مانديم».
منقلب شدند. طوري كه مكث مي كردند، بعد حرف مي زدند. در اين چند سالي كه خدمت آقا بودم، تا آن روزنديده بودم آن طور گريه كنند.
***
مسكن آسماني
تازه جزو نيروهاي كادر سپاه شده بودم.از وقتي محمود با خانواده ما وصلت كرده بود، خيلي دوست داشتم به تيپ ويژه شهدا بروم و در كنارش باشم. اما هر بار كه پيش مسؤول واحد مي رفتم و از او مي خواستم مرا به جبهه اعزام كند، بي برو برگرد مخالفت مي كرد. هر بار كه علت مخالفتش را مي پرسيدم، كمبود نيروي تداركاتي را مطرح مي كرد و مي گفت: «اصلاً راه نداره».
در همان ايام، روزي محمود براي شركت در جلسه اي به واحد ما آمد. به فكرم رسيد كه از فرصت استفاده كنم و موضوع را با او در ميان بگذارم. گفتم: «آقا محمود! اگه امكان داره با مسؤول ما صحبت كن تا اجازه بده بيام تيپ ويژه».
محمود همان روز بعد از جلسه با او صحبت كرد. با اين كه از نظر تعداد نيرو در مضيقه بودند، امابه خاطر احترامي كه براي محمود قائل بودند، با اعزامم موافقت كردند. چند روز بعد، به تيپ ويژه شهدا اعزام شدم.
وقتي وارد پادگان شدم، يكراست رفتم فرماندهي و حكم مأموريتم را به دست محمود دادم.
اطمينان داشتم به خاطر سابقه كاري ام، مرا به واحد تداركات معرفي خواهد كرد. چند كلمه اي زير آن نوشت، امضا كرد و داد دستم. گفت: «برو كارگزيني».
وقتي زير حكم را خواندم، از تعجب ماتم برد! نوشته بود: «به واحد اطلاعات معرفي شود».
تا آن روز، در واحد اطلاعات خدمت نكرده بودم، اما مي دانستم كه از واحدهاي پركار وحساس در جبهه است و نيروهايش بنا به مأموريتي كه انجام مي دهند، دايم درمعرض خطرند و بايد با مرگ، دست و پنجه نرم كنند. از طرفي، از صميميت و دوستي حاكم بين نيروهايش هم چيزهايي شنيده بودم. مي گفتند: «در اثر تدابير ويژه محمود، جوي توي واحد اطلاعات به وجود آمده كه بچه ها از برادر به هم نزديكترند و هيچ تازه واردي احساس غريبي نمي كنه». به محض ورودم به واحد اطلاعات، به صحت اين ادعا پي بردم. بچه ها همان برخوردي را با من مي كردند كه با ديگران كه از قبل عضو واحد بودند. ابتدا فكر كردم چون برادر خانم فرمانده تيپ هستم، اين طوري با من برخورد مي كنند، اما كم كم فهميدم هيچ كس از نسبت من با كاوه، اطلاعي ندارد. در تمام تيپ، هفت- هشت نفر از اين جريان خبر داشتند كه آنها هم در واحدها و گردانهاي ديگر بودند. رفته رفته، اين موضوع را به خوبي فهميدم كه اگرنسبتي با كاوه نداشتم، او مرا به تداركات معرفي مي كرد و به واحد اطلاعات- عمليات نمي فرستاد.
كم كم بچه ها پي بردند كه من برادر خانم كاوه هستم. از آن روز به بعد، ابراز مهرباني شان نسبت به من بيشتر شد. آنها چون كاوه را دوست داشتند، به من هم بيش از پيش علاقه نشان مي دادند. از آن طرف، چون تعلق خاطرخاصي به محمود پيدا كرده بودم، هر وقت بيكار مي شدم، به دفتر فرماندهي مي رفتم و احوال محمود را مي پرسيدم. خيلي دوست داشتم كه او كاري را به من محول كند تا انجام دهم. اما هر بار، با كمال تعجب مي ديدم كه محمود خيلي عادي و سرد با من برخورد مي كند و به اصطلاح تحويلم نمي گيرد. برايم سؤال ايجاد شده بود كه چرا با بسيجي ها گرم مي گيرد و با من نه؟ آن قدر عشق و علاقه ام به او زياد بود كه اصلاً به خودم اجازه نمي دادم سوءظني نسبت به او پيدا كنم.
اين برخوردها را هم به حساب كار و گرفتاري اش مي گذاشتم. روزي گوشه پادگان داشت تنها قدم مي زد. با كلي شك و ترديد جلو رفتم و سلام و احوالپرسي كردم. شك و ترديدم به اين خاطر بود كه شايد باز هم مرا تحويل نگيرد و سرد برخورد كند. ولي برعكس روزهاي قبل، خيلي گرم گرفت، احوال مادر و اخويها را پرسيد و از بچه هاي واحد اطلاعات سراغ گرفت. از اين برخورد گرم و گيرا، هم خوشحال شده بودم و هم متعجب. با هم قدم زنان تا نزديك ساختمان فرماندهي آمديم. بين صحبتها، جمله اي به من گفت كه دليل برخورد دوگانه روزهاي قبل و امروزش را فهميدم: «حسن!تا مي توني اطراف من نيا و خيلي چيزها را از من نخواه».
سپس آهي از ته دل كشيد و ادامه داد: «از اينها گذشته، وقتي تو مي آيي پيش من، مي ترسم نتونم از اون مسؤوليتي كه خدا و اهل بيت(ع) از من مي خواستند بربيام و در نهايت، خداي نكرده بين تو و بقيه، تبعيض قائل بشم و اون كاري روكه نبايد، بكنم».
حرفهاي محمود، مثل يك مسكن آسماني آرامم كرد. حالا ديگر دليل برخوردهاي به ظاهر سردش را مي فهميدم. وقتي مي خواستيم از هم جدا شويم، گفت: «مطمئن باش تو همون ارج و قربي رو پيش من داري كه بقيه نيروها دارن، چه بسا كه تو رو بيشتر هم دوست داشته باشم؛ من هر كسي رو به واحد اطلاعات و به گردانهاي رزمي معرفي نمي كنم و...»
روزهاي بعد فهميدم كه چند نفر ديگر از اقوام و خويشان محمود، در تيپ خدمت مي كنند و با كمي پرس و جو دريافتم كه محل اقامت هر كدام از آنها هم بدون استثنا، گردانهاي رزمي است.
راوي: حسن عمادالاسلامي
* كاوه در بدو ورود به پاوه در جمع مردم مظلوم اين خطه، اول كاري كه كرد شروع كرد به بوسيدن خاك كردستان. بعد هم دقايقي پس از شروع سخنراني حماسي خود به آنها مي گويد من به فرمان امام خميني آمده ام.
* يك سالي مي شد كه خبري از محمود نداشتيم تا اينكه يك شب زنگ در خانه به صدا درآمد. در را باز كردم. محمود بود. چقدرلاغر شده بود. از شرم سرش را بالا نمي آورد. گفتم پسرجان لااقل يك زنگ مي زدي من و مادرت نصف عمر شديم! محمود همان طور كه سرش رو پايين نگه داشته بود، گفت: پدرجان من نمي خواستم شما را بد عادت كنم. دير يا زود بالاخره من هم به شهادت مي رسم. شما ببينيد پدر و مادر بچه هايي كه شهيد شده اند چه وضعي دارند.
* به محمود گفتم: شنيدم فرمانده شده اي؟ گفت: ها، كي؟ هر كس گفته دروغ بزرگي براي شما آورده! هميشه اين طور بود. هر وقت ازش از حال و هواي جبهه ها مي پرسيدم همه اش از بسيجي ها مي گفت. مي گفتم: پس تو چه كاره اي اين وسط؟ مي گفت هيچ كاره. در جبهه همه كارها با بسيجي هاست.
* هر وقت پيش محمود حرف زن گرفتن را مي زديم مي گفت: دست از سر من برداريد ازدواج براي كسي است كه مرد اين دنيا باشد. من كه تا چند وقت ديگر شهيد مي شوم. من داماد جبهه هستم و عروسم هم شهادت است.
* پيش مرگها هر روز مي آمدند عيادتش. برايش دل و جگر مي آوردند و شير تازه و خيلي چيزهاي ديگر مي گفتند: اينها را بخور تا زود خوب بشي كاك محمود.
مي دانستيم خودشان هم هشت شان گرو نه شان است.
مي گفتيم چرا اين همه زحمت مي كشين؟
مي گفتند: كاوه، عزيز ماست، دوست نداريم درد بكشه. |