تبليغات X
 


صفحه اصلی
سياسي
بين الملل
اجتماعي
اقتصادي
فرهنگي
ورزشي
هنري
حوادث
پنجره
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
صفحه آخر
سرمقاله
ويژه نامه پرونده
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2008-09-06
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

شنبه 16شهریور ماه 1387

[ هنري ]
 * گفتگو با «بابك تبرايي» به بهانه ترجمه «نغمه غمگين» آخرين اثر چاپ شده از سالينجر؛
سالينجر زده شده ايم!
 * درباره اكران همزمان 5 فيلم سوپر قهرمانانه در سينماي جهان ؛ قهرمانان خيالي مي آيند!
 * و در اين نزديكي
 * با پيشتازي آثار برگزيده جشنواره كن ؛
آكادمي فيلم اروپا نامزدهاي بهترين فيلم  را اعلام كرد
 * گونترگراس بخش ديگري از زندگينامه اش را منتشر كرد
 * انصراف «تهمينه ميلاني» از داوري جشن سينما
 * براي جشن «تصوير سال» آذر ماه هنرمندان فراخوانده شدند
 * «بخارا»ي ديگري آمد
 * ترانه هاي باباطاهر به صورت دوزبانه منتشر مي شود

گفتگو با «بابك تبرايي» به بهانه ترجمه «نغمه غمگين» آخرين اثر چاپ شده از سالينجر؛
سالينجر زده شده ايم!

 

* خديجه زمانيان

همه كساني كه آثار سالينجر را دنبال مي كنند، مي دانند كه بعد از سالها، سه اثر از اين نويسنده(البته فقط در ايران) ترجمه شده 



است؛ يك رمان به نام «جنگل واژگون» و به تازگي دو مجموعه داستان به نام «نغمه غمگين» و «هفته اي يه بار آدمو نمي كشه».
«بابك تبرايي» يكي از چند مترجمي است كه اين آثار را ترجمه كرده است. وي كارشناس ارشد ادبيات نمايشي است و هشت سال است به ترجمه آثار داستاني مشغول است.
ترجمه هشت فيلمنامه، چهار نمايشنامه و چندين اثر ادبي كه «دم را درياب» اثر «سال بلو»، «جنگل واژگون» و پنج داستان از مجموعه «نغمه غمگين» تازه ترين آنها هستند، جزو كارنامه اين مترجم جوان است.
در خصوص آثار سالينجر و مجموعه داستان «نغمه غمگين» سؤالهاي زيادي از تبرايي پرسيدم و اين مترجم هم پاسخ داد، اما در انتهاي مصاحبه، تبرايي جمله اي گفت كه بهتر است در مقدمه آورده شود. او گفت: «اميدوارم صحبتهايي كه در خصوص سالينجر شد، موجب آزردگي دوستدارانش نشود و بعد هم مي گويم، بخوانيم، بخوانيم و بيشتر بخوانيم».
***
* آقاي تبرايي !فكر مي كنيد اگر سالينجر بفهمد در گوشه اي از دنيا



داستانهايش بي اجازه او چاپ مي شوند، چه واكنشي نشان مي دهد؟!
** سؤالتان را با يك سؤال ديگر جواب مي دهم؛ دقيقاً كدام كتاب در ايران با اجازه نويسنده ترجمه و چاپ مي شود؟!
* منظور من اين است كه اين مجموعه داستانها قبلاً توسط نويسنده در قالب كتاب چاپ نشده است.
** همه اين داستانها به صورت پراكنده در مجلات آمريكايي چاپ شده، اما هيچ كدام از كارهاي خارجي كه در ايران ترجمه مي شوند، مجوز نويسنده را ندارند، مگر اينكه مترجم شخصاً با نويسنده در تماس باشد كه اين مسأله هم پايان خوشي ندارد، مثل ترجمه رمان «اپراي شناور» اثر جان بارت كه توانست جايزه روزي روزگاري را هم از آن خود كند، اما مضمون پيامي كه از جان بارت در مراسم خوانده شد، دلالت بر نارضايتي نويسنده از ترجمه اثر مي كرد، اما در خصوص سالينجر بايد بگويم، اين نويسنده جزو كاراكترهاي محبوب زندگي من نيست، اگر چه كه او قصه نويس خوبي است، اما دلايل محبوبيتش در دنيا بيشتر به مسايل فرامتني برمي گردد تا به قصه هاي خوش ساختش، به هر حال در پاسخ به سؤال شما بايد بگويم وقتي نويسنده اي داستانهايش را در مجلات معتبري چاپ مي كند، هيچ منعي براي چاپ آن، در قالب كتاب در كشوري كه در آن قانون كپي رايت حاكم نيست، وجود ندارد.
* گفتيد محبوبيت سالينجر به مسايل فرامتني برمي گردد، نه داستانهايش؛ منظورتان چيست؟
** من فكر مي كنم در طول سالها تلقي اي از مفهوم نويسنده در ذهن دوستداران ادبيات شكل گرفته كه براساس آن مفهوم، نويسنده را در دو قطب مي بينند؛ نويسنده اي كه دل به ماجرا مي زند، و براي آن كه بتواند خوب بنويسد، همه چيز را تجربه مي كند و زندگي سرشار از ماجراجويي را برخودش تحميل مي كند. همينگوي جزو اين نويسنده هاست.
از طرفي نويسندگاني هستند كه با دنياي خارج قطع ارتباط مي كنند و در خلوت خودشان درد مي كشند و مي نويسند مثل كافكا.به نظر مي رسد به خاطر دو قطبي بودن، سالينجر اين قدر محبوب واقع شده، چون او نويسنده اي استثنايي است كه در هر دو قطب جا مي گيرد. در دوره اي از زندگي اش به جنگ مي رود، از جنگ و آسيبهاي رواني اش مي نويسد و در دوره اي از زندگي اش عزلت نشيني را انتخاب مي كند.
به هر حال در زندگينامه اي كه دخترش براساس بيوگرافي پدرش منتشر كرده، اين مسأله كه همه مي گويند سالينجر در طول 80 سال زندگي اش با دنيا قطع ارتباط كرده را تكذيب مي كند و تجربيات جالب و گاهي غيرقابل باوري از پدرش به مخاطب ارائه مي دهد. به هر حال من فكر مي كنم قصه هاي سالينجر به خاطر كاراكتر عجيب و غريبش محبوبند كه اين مسأله زياد جالب نيست، چون اثر بايد حرفي براي گفتن داشته باشد. نويسندگي در درجه اول، شغل است و در درجه دوم مي تواند سبك زندگي باشد.
* يعني شما مي گوييد داستانهاي سالينجر به خاطر شخصيت سالينجر، محبوبند؟
** بله! دليل محبوبيت آثار سالينجر بيشتر به خاطر خودش است. حتي در جلساتي كه به بهانه نقد داستانهاي سالينجر برگزار مي شود بيشتر در مورد خودش صحبت مي كنند تا داستانهايش و هميشه هم در همه جا گفته اند، مجموعه داستان«دلتنگيهاي نقاش خيابان چهل و هشتم» از داستانهاي كوتاهي كه به تازگي از اين نويسنده ترجمه شده است، بهتر است. در حالي كه من اين نظر را ندارم.
* شايد به خاطر برتر بودن آن نه داستان نسبت به ساير داستانهاي كوتاهش است كه سالينجر آنها را چاپ كرده و بقيه را چاپ نكرده است؟
** به نظر من بايد اين مسأله را رها كرد، چقدر مهم است كه سالينجر خودش داستاني را در قالب كتاب چاپ كرده است يا نه؟ مهم اين است كه داستانها خوانده شود و در موردشان صحبت كنيم. مثلاً چقدر داستان «تقديم به ازمه با عشق و نكبت» از كتاب «دلتنگيهاي نقاش خيابان چهل و هشتم» فراتر از داستان «دختري كه مي شناختم» است؟ به نظر من همه داستانهاي مجموعه «نغمه غمگين» يا «هفته اي يه بار آدمو نمي كشه» داستانهاي خوش ساختي اند كه تكنيكهاي جالبي در آنها به كار رفته. زبان آنها زبان خوبي است، اگرچه اين زيبايي زبان طي ترجمه از بين مي رود، چون زبان ابزار تفكر نيست؛ زبان خود تفكر و احساس است و من به لحاظ قصه و اصول داستان نويسي و اتمسفر كلي تفاوت چشمگيري بين آن نه داستان و داستانهاي اين مجموعه نمي بينم.
* مجموعه داستانهاي «نغمه غمگين» قبل از آثاري كه سالينجر چاپشان كرده،نوشته شده اند؟
** بله اين داستانها مربوط به سال 1940 است. به هر حال نزديك به 50 سال است كه استاد داستان نمي نويسد!
* و فكر مي كنم يكي ديگر از دلايل محبوبيت سالينجر، كم نوشتن اين نويسنده است.
** خب من مي گويم نويسندگان شاخص بسياري هستند كه ما نمي شناسيم و اين دليل برتري سالينجر، نسبت به اين نويسندگان نيست. سالينجر بدون شك داستان نويس خوبي است، اما به جرأت مي گويم در مورداين نويسنده اغراق و زياده روي شده و همه اينها بر مي گردد به تصويري كه ما از مفهوم نويسنده و شخصيت سالينجر در ذهنمان داريم.
* پس شما معتقديد، داستانهايي كه به تازگي از سالينجر چاپ شده، تفاوت چنداني با داستانهايي كه خود او چاپ كرده است، ندارد؟
** به هر حال هر چه يك نويسنده پيش برود، مفاهيم ذهني اش كامل تر مي شود. قصه هاي مجموعه «دلتنگيهاي نقاش خيابان چهل و هشتم» اگرچه پخته ترند و از انسجام بيشتري برخوردارند اما شهامت نويسنده در فرا رفتن از عرف و مرزها، در داستانهاي مجموعه «نغمه غمگين» و «هفته اي يه بار آدمو نمي كشه» بيشتر نشان داده شده است.
* همچنين در مجموعه «نغمه غمگين» دو محتواي عشق و جنگ كه از مفاهيم تكرارشونده سالينجر در داستانهايش هم هست بيشتر ديده مي شود و نويسنده در اين داستانها به اين دو مفهوم بيشتر پرداخته است.
** بله! در دهه 40 كه سالينجر به اروپا سفر مي كند و در جنگ جهاني حضور پيدا مي كند دغدغه قصه نويسي جنگ و عشق است. اما در دهه 50، وارد وادي هاي عرفاني و فلسفي مي شود كه اوج آن در فراني و زويي است. اين فضاها به شدت دوست داشتني و البته به شدت متظاهرانه است؛ البته در اين جا از دوستداران آقاي سالينجر عذرخواهي مي كنم كه لفظ متظاهرانه را به كار بردم، اما به نظرم اين مسأله در آثارش ديده مي شود.
* در خصوص ترجمه آثار سالينجر بگوييد؛ سالينجر نويسنده اي است كه زبان خاصي براي روايت داستانهايش استفاده مي كند؛ زبان گفتاري همراه با ديالوگ نه زبان نوشتاري. اين نوع زبان چه طور ترجمه مي شود؟
** مهمترين مشكل ترجمه آثار سالينجر، اين است كه آثار او نزديك به 70 سال پيش نوشته شده و اثري كه 70 سال پيش نوشته شده، زبان خاص خودش را دارد. همه اينها را بگذاريد در كنار زبان خاص سالينجر. لحن خاص سالينجر در داستانهاي كوتاهش زياد برجسته نبود، اما در رمان «جنگل واژگون»، سالينجر از لحني صميمي، خودماني و اديبانه استفاده مي كند كه ترجمه اثر را بسيار مشكل مي كند.
* اما احساس مي شود «جنگل واژگون» از بعضي از داستانهاي مجموعه «نغمه غمگين» روان تر ترجمه شده است؟
** كدام داستان منظور شماست؟
* مثلاً داستان «دختري كه من مي شناختم».
** روان نبودن آن داستان عمدي است چون شخصيتهاي داستان با لهجه و غير متعارف صحبت مي كردند، بايد اين غير متعارف بودن و لهجه دار بودن شخصيتها نشان داده مي شد. همين مسأله به روان بودن روايت داستان لطمه زده است.
* آقاي تبرايي !بهتر است بحث در خصوص سالينجر را همين جا تمام كنيم. به طور كلي شما چه طور، آثار ترجمه را انتخاب مي كنيد؟
** متأسفانه يا خوشبختانه همان اتفاقي كه براي همه مترجمان فلك زده رخ مي دهد، براي من هم اتفاق مي افتد !وقتي از راههاي قانوني و غيرقانوني به يك كتاب دسترسي پيدا مي كنم، جذاب بودن و قوت بعضي از داستانها وسوسه ام مي كند، اثر را ترجمه كنم تا تعداد بيشتري بتوانند آن داستان را بخوانند. مثلاً وقتي «دم را درياب» اثر «سال بلو» را خواندم، به نظرم آمد كه مخاطبان داستان خوان ايراني بايد اين اثر را بخوانند تا با نويسنده آن كه يكي از بزرگترين نويسندگان قرن بيستم است، آشنا شوند. به هر حال معمولاً به اثري كه علاقه مند مي شوم، ترجمه اش مي كنم.
* در حال حاضر، مخاطبان از داستانهاي خارجي بيشتر از آثار نويسندگان خودمان استقبال مي كنند، فكر مي كنيد اين وضعيت تا كي ادامه داشته باشد؟
** ببينيد، در حال حاضر تيراژ كتابها به كمتر از هزار نسخه رسيده است. از طرفي نويسنده براي نوشتن يك داستان صد صفحه اي، حداقل دو سال زحمت مي كشد، اما بابتش 150 هزارتومان مي گيرد. با اين وضعيت تقريباً وجود نويسنده حرفه اي در ميان نسل امروز تقريباً محال است. وقتي اين تمركز وجود نداشته باشد، آثاري كه ارائه مي شود، چنگي به دل نمي زند و انتظار مخاطب را از يك داستان برآورده نمي كند. البته در خصوص آثار ترجمه هم تنگناهايي وجود دارد. كتاب ترجمه شده يا حتي تأليفي براي كسب مجوز بايد به اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي برود. اداره ارشاد هم 8 ماه معطل مي كند تا به يك كتاب مجوز بدهد يا ندهد. به نظر من وضعيت امروز كتاب و نشر ايران شبيه به يك شوخي تلخ و دردناك است. اگر اين وضعيت ادامه داشته باشد، هيچ اميدي به آينده ادبيات كشور ما وجود ندارد و همچنان در همين وضعيت بدي كه هستيم، باقي خواهيم ماند.
* پيشنهاد شما براي به سامان رسيدن اين مسأله چيست؟
** ببينيد! دسترسي به منابع خارجي براي مترجمان ما بسيار سخت است. وقتي مترجم با مشكلات بسيار اثري را ترجمه مي كند، اين اثر به راحتي توسط يك سازمان به دلايل بسيار ناچيز، مجوز نمي گيرد. هر سازماني كه سياستگذاري مي كند و اجازه نشر يك اثر را مي دهد بايد حداقل پيشنهادهاي خودشان را در خصوص انتخاب آثار، براي ترجمه ارائه دهند تا مترجمان هم با امنيت شغلي و رواني، ترجمه كنند. در حال حاضر در بعضي كشورهاي عربي، نهادهايي براي ترجمه آثار غربي به زبان عربي بسيج شده اند. در اين نهادها، مترجمان با حقوق بالا و كتابهايي كه در اختيارشان قرار مي گيرد به صورت كنترل شده و دولتي، آثار را ترجمه مي كنند. چه خوب است اين نظام مدون براي مترجمان كشور ما هم وجود داشته باشد!

  


درباره اكران همزمان 5 فيلم سوپر قهرمانانه در سينماي جهان ؛ قهرمانان خيالي مي آيند!

 

* وحيد ضرابي نسب

ديگر خيلي تكراري است كه بخواهيم مسابقه سوپر قهرمانهاي هاليوود را مرور كنيم يا درباره گذشته و مثلاً تولدشان بنويسيم !بارها



اين طرف و آن طرف خوانده ايد كه اصلاً چه شد كه آمريكاييها نياز به اسطوره و قهرمان پيدا كردند و اول دلخوش به كميكها و بعد پرده سينما شدند. حتي چندين دفعه خود ما در همين صفحه، درباره تاريخ پوچ ايالات متحده نوشته ايم. (به نظر شما در مقابل تاريخ چند ده هزار ساله بشر، يك تاريخچه 2 قرن و نيمه چيزي جز واژه پوچ مي پذيرد؟) و اينكه آمريكايي هاي بي هويت از دوراني كه يوناني ها و چيني ها و ايراني ها و مردان اروپاي مركزي و اسكانديناوي به داشتن افسانه ها و اسطوره هايي ملي و بين المللي فخر مي فروختند، هيچ راهي نداشتند جز خلق يكسري قهرمان بي شناسنامه اما خارق العاده!
گر چه ابتدا فرهنگسازان و توليد كنندگان علايق و سلايق مردمان آمريكا (ديگر حالا مطمئنيم آمريكايي ها آن قدر تأثيرپذير هستند كه هر چيزي را كه با تبليغات آن چناني به خوردشان بدهند، راحت هضم مي كنند!) قصد داشتند قهرمانهاي وسترن يا گنگسترهاي بنام و هفت تيركش هاي ماهر را به عنوان قهرمان قالب كنند، اما «جسي جيمز» و «آل كاپون» و «بيلي دكيد»، آن گزينه هايي كه بتوانند دنيا را تسخير كنند، نبودند، پس راه ديگري در پيش گرفته شد.
حتي اگر خيلي اهل كميك استريپ و كتابهاي مصور نباشيد، حتماً با دو نام «مارول» و «دي سي» آشناييد؛ دو كمپاني كه رهبري فكري آمريكايي ها را برعهده گرفتند و با خلق سوپر قهرمانهايي ناجي و حيرت انگيز، هويت دروغين آنها را شكل دادند. انصافاً بايد اعتراف كرد برخي از اين آقايان خارق العاده، آن قدر خوب طراحي و تعريف شده بودند و آن قدر بر روي آنها فكر شده بود كه خيلي زود كتابهاي اين شخصيتها تا شرق دور هم رسيد و با اقبال مواجه شد.
سوپر من، بتمن، فلاش گوردون، فانتوم، زن گربه اي، مرد يخي (دست پرورده هاي DC) يا هالك، مرد عنكوبتي، مرد آهني، مردان ايكس، هل بوي، چهار شگفت انگيز، كاپيتان آمريكا و... (دست پرورده هاي آقاي مارول)
اما حيات جديد اين قهرمانان بي ريشه اما منحصر به فرد كه دست روي نقاط حساس ذهن خواننده هاي آمريكايي (و جهاني) مي گذاشت، با آمدن به پرده سينما رنگ و بوي ديگري گرفت.سوپر من و بتمن و فانتوم و هالك و... توانستند طي دهه هاي 70 و 80 تا نيمه هاي 90، علاوه بر اينكه جيب استوديوهاي هاليوود را سرشار از پول كنند، خوراك فكري صدها ميليون آمريكايي و غير آمريكايي را نيز تأمين كرده و دنيا را تسخير نمايند.
با آغاز قرن بيست و يكم، تعريف جديدي از اين آقايان «ابرقهرمان» !ارائه شد. ماشين فيلمسازي هاليوود با سرعت و البته دقت بيشتري، مثل سري دوزي هاي حرفه اي، اقدام به سينمايي كردن اين قهرمانها كرد و با بازسازي فوق العاده قديمي ها و كشاندن پاي جديدترها به سالن سينما، همه بازي را به نفع خود برگرداند.
فروش خيره كننده «اسپايدر من» «مردان x»، «بتمن» و گيشه خوب «هالك و هل بوي» و «چهار شگفت انگيز» طي 7سال، راه را به جايي رساند كه براي اولين بار در تاريخ سينما، 5 فيلم ابرقهرمانانه در يك فصل سينمايي اكران شده است. شما هم حتماً مي دانيد هيچ استوديويي حاضر نيست فيلمي را با يك ژانر يكسان در رقابت با فيلم استوديويي ديگر اكران كند و معمولاً با استراتژيهاي تأخير چند هفته اي يا اكران زودتر، اين همزماني را خنثي مي كنند، اما اين بار 5 فيلم كه همگي جزو اميدهاي فروش هستند، در يك دوره زماني كوتاه به نمايش درآمدند و اتفاقاً چه استقبال بي نظيري هم از آنها شد!
بي شك اين همزماني اكران آن هم در بهترين هفته هاي نمايش در طول سال در آمريكاي شمالي و جهان، تدبير شده و كاملاً با برنامه ريزي است كه البته فهميدن دلايل آن هم اصلاً سخت نيست.
يك نكته جالب ديگر هم كه لااقل در دو سه سال اخير بويژه در كارهاي اكران شده امسال به چشم مي آيد، جنبه هنري بخشيدن به ساختاري صد درصد تجاري است.
اگر تا قبل از اين، كارگرداني چنين پروژه هاي پولسازي برعهده سرگرمي سازان بزرگ هاليوود و روي يك فرمول خاص و تعيين شده بود، حالا ورق برگشته است، آن هم چه طور !چه كسي فكر مي كرد «كريستوفر نولان» كارگردان تحسين شده آثار مستقل و هنري فوق العاده (بي خوابي) بيايد و روي صندلي كارگرداني فيلم «بتمن» بنشيند؛ فيلمي كه قرار بود مردم دنيا را با اين خفاش سياه آشتي دهد و «جوئل شوماخر»، سرگرمي ساز توانمند، از عهده اين كار برنيامده بود!
يا «برايان سينگري» كه فيلمهاي تحسين شده و مستقلي در دهه 90 در كارنامه دارد (مظنونين هميشگي) سكان «مردان X»و «سوپر من» را در دست گيرد؟ كارگرداني «آنگ لي» بر «هالك» چه قدر شما را متعجب كرد يا اينكه فيلمساز ناشناس و مستقلي مثل لوئيز لترير «هالك» امروز را بسازد؟
اينكه پروژه «هل بوي» را به «گيلرمو دل تورو» بدهند يا براي «آيرون من» به سراغ كارگرداني چون «فاوريو» بروند كه از سرگرمي سازي اصلاً سر در نمي آورد!
وقتي قهرمان كمدي- اكشن سينماي امريكا، «ويل اسميت»، آن خرابكاري ها را مي كند (هانكوك تنها فيلمي از 5 فيلم قهرمانانه اكران شده تابستان است كه از روي كميك بوكهاي ساخته نشده است) از شعف در جاي خودتان تكان تكان نمي خوريد؟ !قبول كنيد حتي اگر يك تماشاچي خاص سينما باشيد، يا يك سينماروي فرهيخته كه نام كارگردان و انديشه هاي پشت فيلم برايتان از همه چيز مهمتر باشد، باز هم نمي توانيد هيجان خود را از ديدن اين گونه آثار استاندارد پنهان كنيد.
هاليوود به سمت توليدات گسترده اين چنيني رفته كه بي شك به سياستهاي خارجي دولتمردان آمريكايي ربط مستقيم دارد، آن هم با بالا بردن دوز هنري آثاري كه قبلاً صرفاً تجاري محسوب مي شدند.سينماي آينده از آن سوپر قهرمانان پوشالي آمريكايي است؛ پهلوان پنبه هايي كه حالا جز بازو و قدرتهاي ماورايي از مغز و تفكر هم استفاده مي كنند.
همين!

  


و در اين نزديكي

 

تا...
* ايرج زبردست






تا گريه طلسم درد را مي شكند
دل، حرمت آه سرد را مي شكند
درياي هزار موج توفان خيز است
اشكي كه غرور مرد را مي شكند
***
بنويس
* وحيد طلعت
به ابتدام رسيدي... تو را خدا بنويس!
مرا شبيه غم خود در ابتدا بنويس
مرا كه ابر كويرم، سياه و بي باران
ببار آه بباران، به ابرها بنويس ...!
مرا كه ساخته جبر روزگار توام
مرا كه جبري جبرم مرا مرا بنويس!
شروع كن به همان شيوه اي كه مرسوم است
براي حذف من از متن ماجرا بنويس
گره بزن به كلافي كه بافتي از من
و تار و پود مرا هم جدا، جدا بنويس
تو نفي مطلق ترديدهاي روح مني
به نفي خويش رسيدم، تو هم بيا بنويس
غزل بنوش، بخوان، مست كن شرابت را
بدون فلسفه شو از خود خودا بنويس
حكيم باش حكيمي كه عاشقم بكني
طبيب باش و بر مرگ من دوا بنويس
مرا كه جن زده رو به موت مي دانند
براي ماندن، درويش من دعا بنويس!
غروب شنبه تهران بگير جانم را
و بعد روح اسير مرا رها بنويس
تويي كه شعر مني، شاعر مني، پس از اين...
به جاي شعر، خودم را در انتها بنويس
***
حرفها
* جواد زهتاب
سه حرف قشنگ- اولين حرفها-
كه عشق است و زيبا ترين حرفها
به شوق نگاهت غزل پا گرفت
به ذوق تو شد دستچين حرفها
تو گفتي از اين حرفها بگذريم
و خامت شدم با همين حرفها
دوباره جنون بود و آن كارها
كه خواندي به گوشم از اين حرفها
به پايان رسيديم و بيچاره من!
كه مي ترسم از آخرين حرفها
***
براي همه مادرها
باغ آغوشت
* نغمه مستشار نظامي
چه قدر بوي تو خوبست... بوي آغوشت
هميشه زحمت من بوده است بر دوشت
چنان زلال و لطيفي كه مطمئن هستم
دو بال بوده به جاي دو دست بر دوشت
ولي به خاطر من بال را كنار زدي
كه با دو دست بگيري مرا در آغوشت
كه با دو دست برايم دو بال بگذاري
به جاي روشني بالهاي خاموشت
كه آسمان خودت آسمان من باشد
كه از بهشت بخوانم دوباره در گوشت
آهاي روسريت آفتاب تابستان!
شكوفه تاج سر تو بنفشه تن پوشت
بهشت جاي قشنگيست جاي دوري نيست
بهشت باغ بزرگيست، باغ آغوشت
بهشت اول و آخر، گمان نكن حتي
بهشت هم بروم مي كنم فراموشت!
***
مثل...
* صادق رحماني
مثل نقطه هاي روشن فرشتگان
مثل آسمان ابري بعد از ظهر
مثل گلهاي شمعداني شب
همه ما از درخت روزهاي عتيقه فرو مي ريزيم
گوش كن!
بر تپه ها كسي است كه هراسان
بوته هاي نقره اي پياز را بر شب آسفالت فرو ريخته است
و بوته هاي روشن پياز، آسفالت را نقطه چين كرده اند
نازنين من!
تو مي داني
فقط تو مي داني
دستهاي من چقدر خوش بخت بودند
وقتي ردپاي نقره هاي روشن را مي چيدي...
حالا كسي آن سوي خيابان تو را چشم بر در است.
اما كفشهاي صبر تو زيباست و جورابهاي حوصله ات
كه بلند است... زيباست
آهسته قدم بردار!
حتماً به خانه مي رسي
رسيده اي.
حالا تو زيباتر شده اي.
روسري ات بر طاقچه.
من فرو ريخته ام.

  


با پيشتازي آثار برگزيده جشنواره كن ؛
آكادمي فيلم اروپا نامزدهاي بهترين فيلم  را اعلام كرد

 

فهرست نامزدهاي اوليه  بهترين فيلم سال 2008 اروپا درحالي از سوي آكادمي فيلم اروپا اعلام شد كه آثار برگزيده  جشنواره  كن بيشترين حضور را دارند.
به گزارش ايسنا، آكادمي فيلم اروپا فهرست 44 فيلم از 27 كشور قاره سبز را به عنوان نامزدهاي اوليه  بهترين فيلم اروپا منتشر كرد تا 1800 عضو اين آكادمي در هفته هاي آينده نامزدهاي بخشهاي مختلف را انتخاب كنند.در ميان نامزدهاي منتخب، فرانسه و انگليس بيشترين نماينده  را دارند و پس از آن آلمان و اسپانيا هريك با سه فيلم، اميدهاي بعدي هستند.به گزارش ورايتي، فيلم «كلاس» از فرانسه ساخته  «لاورنت كانتت»، برنده نخل طلاي كن به همراه «تاوان» ساخته  «جو رايت»، «گرسنگي» از انگليس برنده دوربين طلايي جشنواره  كن و «گامورا» از ايتاليا، برنده  جايزه  ويژه هيأت  داوران كن از جمله سرشناس ترين آثار برگزيده هستند.
بيست ويكمين مراسم جوايز فيلم اروپا درحالي روز ششم دسامبر در كپنهاگ برگزار خواهد شد كه نامزدهاي نهايي روز هشتم نوامبر در سوياي اسپانيا اعلام خواهند شد.
از ديگر نامزدهاي اوليه  آكادمي فيلم اروپا مي توان از «داستان كريسمس» از فرانسه، «بي خيال» از انگليس ساخته  «مايك  لي»، «سكوت لورنا» ساخته  برادران «داردن» از بلژيك، «والتز با بشير» از رژيم صهيونيستي، «منگول» از روسيه، «سه  ميمون» از تركيه و «12» از روسيه نام برد.

  


گونترگراس بخش ديگري از زندگينامه اش را منتشر كرد

 

گونترگراس كه چندي پيش با انتشار كتاب «در حال كندن پوست پياز» و بيان بخشي از خاطراتش در جنگ جهاني دوم جنجال ساز



شده بود اين بار به سراغ بخش ديگري از زندگي پرفراز و نشيبش رفت و خاطرات آن را در كتابي با عنوان «باكس» منتشر كرد.به گزارش مهر، گونترگراس در كتاب جديد خود به رويدادهاي زندگيش از پايان جنگ جهاني دوم تا كنون مي  پردازد و در واقع اين كتاب دومين بخش زندگينامه  اين نويسنده آلماني به شمار مي رود.اين نويسنده با انتخاب يك دوربين كهنه  مارك آگفا براي تصوير روي جلد كتاب، آن را به «ماريا راما» - عكاس معروفي كه همواره او را با اين دوربين در مقاطع مختلف زندگي همراهي كرده - تقديم كرده است.

  


انصراف «تهمينه ميلاني» از داوري جشن سينما

 

تهمينه ميلاني كارگردان سينما با ارسال يادداشتي از داوري جشن دوازدهم سينماي ايران انصراف داد.
به گزارش فارس، در حالي كه 10 روز تا جشن دوازدهم سينماي ايران زمان باقي است، «تهمينه ميلاني» كارگردان سينما با ارسال يادداشتي با عنوان «اين خانه قشنگ است ولي خانه من نيست»، انصراف خود را از داوري جشن سينما اعلام كرد.بنا بر اين گزارش، متن يادداشت «تهمينه ميلاني» به شرح زير است:«اين خانه قشنگ است ولي خانه من نيست»؛ اينجانب تهمينه ميلاني از داوري جشن خانه سينما انصراف مي دهم تا اعتراضي باشد به عدم نمايش فيلمهاي همه اعضاي خانواده سينما. با احترام تهمينه ميلاني.

  


براي جشن «تصوير سال» آذر ماه هنرمندان فراخوانده شدند

 

ششمين گردهمايي بزرگ «جشن تصوير سال» از هنرمندان خواست حداكثر تا 15 مهر ماه آثار خود را به دبيرخانه  اين جشنواره ارسال كنند.
ششمين دوره جشن تصوير سال از 10 تا 29 آذر ماه سال جاري همچون دوره هاي گذشته با در اختيار داشتن كليه فضاهاي نمايشگاهي خانه هنرمندان ايران برگزار مي شود.در اين دوره از جشن تصوير سال نيز آثار برگزيده هنرمندان در رشته هاي عكاسي، گرافيك، كاريكاتور در كنار جشنواره فيلم تصوير هنرمند ارايه مي شود.به گزارش ايسنا، در اين فراخوان به هنرمندان مهلت داده شده است كه حداكثر تا پانزدهم مهر ماه 87 پس از تكميل فرمهاي شركت كه از طريق سايت com. akkaseeهمكار اين دوره از جشن تصوير سال در دسترس است، آثار خود را به دبيرخانه جشن واقع در خيابان قائم مقام فراهاني، ميدان شعاع، خيابان گلريز، پلاك 15، تحويل دهند.

  


«بخارا»ي ديگري آمد

 

گروه هنر- شصت  و ششمين شماره  مجله  «بخارا» توسط علي دهباشي منتشر شد.در اين شماره كه با تصويري از فردوسي بر روي جلد همراه است، سرمقاله اي به قلم  هوشنگ  دولت آبادي  با عنوان «علم و جهل» منتشر شده است.در بخش نقد ادبي، نوشته اي از ژاله آموزگار با عنوان «خويش كاري فردوسي»، «خيام: شاعر لحظه هاي  برق آساي  حضور» به قلم داريوش  شايگان  و نازي  عظيما، «ديدرو و ژاك  قضا و قدري» نوشته  مينو مشيري ، و «مويه هايي  به  ياد كشور جم» (در شناخت  اديب الممالك  فراهاني ) از كاميار عابدي  به چاپ رسيده است.

  


ترانه هاي باباطاهر به صورت دوزبانه منتشر مي شود

 

تعدادي از ترانه هاي باباطاهر همداني با گردآوري پرويز اذكايي به صورت دوزبانه به چاپ مي رسد.به گزارش ايسنا، اذكايي در كتاب «ترانه هاي باباطاهر»، تعداد 120 ترانه را به همراه دو قطعه از اين شاعر آورده است و ترجمه  انگليسي 80 ترانه را با استفاده از ترجمه هاي آر بري، اليزابت توركيس، ادوارد هرون آلن و مهدي نخستين، ارائه مي كند.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com