|
* خديجه زمانيان
همه كساني كه آثار سالينجر را دنبال مي كنند، مي دانند كه بعد از سالها، سه اثر از اين نويسنده(البته فقط در ايران) ترجمه شده

است؛ يك رمان به نام «جنگل واژگون» و به تازگي دو مجموعه داستان به نام «نغمه غمگين» و «هفته اي يه بار آدمو نمي كشه».
«بابك تبرايي» يكي از چند مترجمي است كه اين آثار را ترجمه كرده است. وي كارشناس ارشد ادبيات نمايشي است و هشت سال است به ترجمه آثار داستاني مشغول است.
ترجمه هشت فيلمنامه، چهار نمايشنامه و چندين اثر ادبي كه «دم را درياب» اثر «سال بلو»، «جنگل واژگون» و پنج داستان از مجموعه «نغمه غمگين» تازه ترين آنها هستند، جزو كارنامه اين مترجم جوان است.
در خصوص آثار سالينجر و مجموعه داستان «نغمه غمگين» سؤالهاي زيادي از تبرايي پرسيدم و اين مترجم هم پاسخ داد، اما در انتهاي مصاحبه، تبرايي جمله اي گفت كه بهتر است در مقدمه آورده شود. او گفت: «اميدوارم صحبتهايي كه در خصوص سالينجر شد، موجب آزردگي دوستدارانش نشود و بعد هم مي گويم، بخوانيم، بخوانيم و بيشتر بخوانيم».
***
* آقاي تبرايي !فكر مي كنيد اگر سالينجر بفهمد در گوشه اي از دنيا

داستانهايش بي اجازه او چاپ مي شوند، چه واكنشي نشان مي دهد؟!
** سؤالتان را با يك سؤال ديگر جواب مي دهم؛ دقيقاً كدام كتاب در ايران با اجازه نويسنده ترجمه و چاپ مي شود؟!
* منظور من اين است كه اين مجموعه داستانها قبلاً توسط نويسنده در قالب كتاب چاپ نشده است.
** همه اين داستانها به صورت پراكنده در مجلات آمريكايي چاپ شده، اما هيچ كدام از كارهاي خارجي كه در ايران ترجمه مي شوند، مجوز نويسنده را ندارند، مگر اينكه مترجم شخصاً با نويسنده در تماس باشد كه اين مسأله هم پايان خوشي ندارد، مثل ترجمه رمان «اپراي شناور» اثر جان بارت كه توانست جايزه روزي روزگاري را هم از آن خود كند، اما مضمون پيامي كه از جان بارت در مراسم خوانده شد، دلالت بر نارضايتي نويسنده از ترجمه اثر مي كرد، اما در خصوص سالينجر بايد بگويم، اين نويسنده جزو كاراكترهاي محبوب زندگي من نيست، اگر چه كه او قصه نويس خوبي است، اما دلايل محبوبيتش در دنيا بيشتر به مسايل فرامتني برمي گردد تا به قصه هاي خوش ساختش، به هر حال در پاسخ به سؤال شما بايد بگويم وقتي نويسنده اي داستانهايش را در مجلات معتبري چاپ مي كند، هيچ منعي براي چاپ آن، در قالب كتاب در كشوري كه در آن قانون كپي رايت حاكم نيست، وجود ندارد.
* گفتيد محبوبيت سالينجر به مسايل فرامتني برمي گردد، نه داستانهايش؛ منظورتان چيست؟
** من فكر مي كنم در طول سالها تلقي اي از مفهوم نويسنده در ذهن دوستداران ادبيات شكل گرفته كه براساس آن مفهوم، نويسنده را در دو قطب مي بينند؛ نويسنده اي كه دل به ماجرا مي زند، و براي آن كه بتواند خوب بنويسد، همه چيز را تجربه مي كند و زندگي سرشار از ماجراجويي را برخودش تحميل مي كند. همينگوي جزو اين نويسنده هاست.
از طرفي نويسندگاني هستند كه با دنياي خارج قطع ارتباط مي كنند و در خلوت خودشان درد مي كشند و مي نويسند مثل كافكا.به نظر مي رسد به خاطر دو قطبي بودن، سالينجر اين قدر محبوب واقع شده، چون او نويسنده اي استثنايي است كه در هر دو قطب جا مي گيرد. در دوره اي از زندگي اش به جنگ مي رود، از جنگ و آسيبهاي رواني اش مي نويسد و در دوره اي از زندگي اش عزلت نشيني را انتخاب مي كند.
به هر حال در زندگينامه اي كه دخترش براساس بيوگرافي پدرش منتشر كرده، اين مسأله كه همه مي گويند سالينجر در طول 80 سال زندگي اش با دنيا قطع ارتباط كرده را تكذيب مي كند و تجربيات جالب و گاهي غيرقابل باوري از پدرش به مخاطب ارائه مي دهد. به هر حال من فكر مي كنم قصه هاي سالينجر به خاطر كاراكتر عجيب و غريبش محبوبند كه اين مسأله زياد جالب نيست، چون اثر بايد حرفي براي گفتن داشته باشد. نويسندگي در درجه اول، شغل است و در درجه دوم مي تواند سبك زندگي باشد.
* يعني شما مي گوييد داستانهاي سالينجر به خاطر شخصيت سالينجر، محبوبند؟
** بله! دليل محبوبيت آثار سالينجر بيشتر به خاطر خودش است. حتي در جلساتي كه به بهانه نقد داستانهاي سالينجر برگزار مي شود بيشتر در مورد خودش صحبت مي كنند تا داستانهايش و هميشه هم در همه جا گفته اند، مجموعه داستان«دلتنگيهاي نقاش خيابان چهل و هشتم» از داستانهاي كوتاهي كه به تازگي از اين نويسنده ترجمه شده است، بهتر است. در حالي كه من اين نظر را ندارم.
* شايد به خاطر برتر بودن آن نه داستان نسبت به ساير داستانهاي كوتاهش است كه سالينجر آنها را چاپ كرده و بقيه را چاپ نكرده است؟
** به نظر من بايد اين مسأله را رها كرد، چقدر مهم است كه سالينجر خودش داستاني را در قالب كتاب چاپ كرده است يا نه؟ مهم اين است كه داستانها خوانده شود و در موردشان صحبت كنيم. مثلاً چقدر داستان «تقديم به ازمه با عشق و نكبت» از كتاب «دلتنگيهاي نقاش خيابان چهل و هشتم» فراتر از داستان «دختري كه مي شناختم» است؟ به نظر من همه داستانهاي مجموعه «نغمه غمگين» يا «هفته اي يه بار آدمو نمي كشه» داستانهاي خوش ساختي اند كه تكنيكهاي جالبي در آنها به كار رفته. زبان آنها زبان خوبي است، اگرچه اين زيبايي زبان طي ترجمه از بين مي رود، چون زبان ابزار تفكر نيست؛ زبان خود تفكر و احساس است و من به لحاظ قصه و اصول داستان نويسي و اتمسفر كلي تفاوت چشمگيري بين آن نه داستان و داستانهاي اين مجموعه نمي بينم.
* مجموعه داستانهاي «نغمه غمگين» قبل از آثاري كه سالينجر چاپشان كرده،نوشته شده اند؟
** بله اين داستانها مربوط به سال 1940 است. به هر حال نزديك به 50 سال است كه استاد داستان نمي نويسد!
* و فكر مي كنم يكي ديگر از دلايل محبوبيت سالينجر، كم نوشتن اين نويسنده است.
** خب من مي گويم نويسندگان شاخص بسياري هستند كه ما نمي شناسيم و اين دليل برتري سالينجر، نسبت به اين نويسندگان نيست. سالينجر بدون شك داستان نويس خوبي است، اما به جرأت مي گويم در مورداين نويسنده اغراق و زياده روي شده و همه اينها بر مي گردد به تصويري كه ما از مفهوم نويسنده و شخصيت سالينجر در ذهنمان داريم.
* پس شما معتقديد، داستانهايي كه به تازگي از سالينجر چاپ شده، تفاوت چنداني با داستانهايي كه خود او چاپ كرده است، ندارد؟
** به هر حال هر چه يك نويسنده پيش برود، مفاهيم ذهني اش كامل تر مي شود. قصه هاي مجموعه «دلتنگيهاي نقاش خيابان چهل و هشتم» اگرچه پخته ترند و از انسجام بيشتري برخوردارند اما شهامت نويسنده در فرا رفتن از عرف و مرزها، در داستانهاي مجموعه «نغمه غمگين» و «هفته اي يه بار آدمو نمي كشه» بيشتر نشان داده شده است.
* همچنين در مجموعه «نغمه غمگين» دو محتواي عشق و جنگ كه از مفاهيم تكرارشونده سالينجر در داستانهايش هم هست بيشتر ديده مي شود و نويسنده در اين داستانها به اين دو مفهوم بيشتر پرداخته است.
** بله! در دهه 40 كه سالينجر به اروپا سفر مي كند و در جنگ جهاني حضور پيدا مي كند دغدغه قصه نويسي جنگ و عشق است. اما در دهه 50، وارد وادي هاي عرفاني و فلسفي مي شود كه اوج آن در فراني و زويي است. اين فضاها به شدت دوست داشتني و البته به شدت متظاهرانه است؛ البته در اين جا از دوستداران آقاي سالينجر عذرخواهي مي كنم كه لفظ متظاهرانه را به كار بردم، اما به نظرم اين مسأله در آثارش ديده مي شود.
* در خصوص ترجمه آثار سالينجر بگوييد؛ سالينجر نويسنده اي است كه زبان خاصي براي روايت داستانهايش استفاده مي كند؛ زبان گفتاري همراه با ديالوگ نه زبان نوشتاري. اين نوع زبان چه طور ترجمه مي شود؟
** مهمترين مشكل ترجمه آثار سالينجر، اين است كه آثار او نزديك به 70 سال پيش نوشته شده و اثري كه 70 سال پيش نوشته شده، زبان خاص خودش را دارد. همه اينها را بگذاريد در كنار زبان خاص سالينجر. لحن خاص سالينجر در داستانهاي كوتاهش زياد برجسته نبود، اما در رمان «جنگل واژگون»، سالينجر از لحني صميمي، خودماني و اديبانه استفاده مي كند كه ترجمه اثر را بسيار مشكل مي كند.
* اما احساس مي شود «جنگل واژگون» از بعضي از داستانهاي مجموعه «نغمه غمگين» روان تر ترجمه شده است؟
** كدام داستان منظور شماست؟
* مثلاً داستان «دختري كه من مي شناختم».
** روان نبودن آن داستان عمدي است چون شخصيتهاي داستان با لهجه و غير متعارف صحبت مي كردند، بايد اين غير متعارف بودن و لهجه دار بودن شخصيتها نشان داده مي شد. همين مسأله به روان بودن روايت داستان لطمه زده است.
* آقاي تبرايي !بهتر است بحث در خصوص سالينجر را همين جا تمام كنيم. به طور كلي شما چه طور، آثار ترجمه را انتخاب مي كنيد؟
** متأسفانه يا خوشبختانه همان اتفاقي كه براي همه مترجمان فلك زده رخ مي دهد، براي من هم اتفاق مي افتد !وقتي از راههاي قانوني و غيرقانوني به يك كتاب دسترسي پيدا مي كنم، جذاب بودن و قوت بعضي از داستانها وسوسه ام مي كند، اثر را ترجمه كنم تا تعداد بيشتري بتوانند آن داستان را بخوانند. مثلاً وقتي «دم را درياب» اثر «سال بلو» را خواندم، به نظرم آمد كه مخاطبان داستان خوان ايراني بايد اين اثر را بخوانند تا با نويسنده آن كه يكي از بزرگترين نويسندگان قرن بيستم است، آشنا شوند. به هر حال معمولاً به اثري كه علاقه مند مي شوم، ترجمه اش مي كنم.
* در حال حاضر، مخاطبان از داستانهاي خارجي بيشتر از آثار نويسندگان خودمان استقبال مي كنند، فكر مي كنيد اين وضعيت تا كي ادامه داشته باشد؟
** ببينيد، در حال حاضر تيراژ كتابها به كمتر از هزار نسخه رسيده است. از طرفي نويسنده براي نوشتن يك داستان صد صفحه اي، حداقل دو سال زحمت مي كشد، اما بابتش 150 هزارتومان مي گيرد. با اين وضعيت تقريباً وجود نويسنده حرفه اي در ميان نسل امروز تقريباً محال است. وقتي اين تمركز وجود نداشته باشد، آثاري كه ارائه مي شود، چنگي به دل نمي زند و انتظار مخاطب را از يك داستان برآورده نمي كند. البته در خصوص آثار ترجمه هم تنگناهايي وجود دارد. كتاب ترجمه شده يا حتي تأليفي براي كسب مجوز بايد به اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي برود. اداره ارشاد هم 8 ماه معطل مي كند تا به يك كتاب مجوز بدهد يا ندهد. به نظر من وضعيت امروز كتاب و نشر ايران شبيه به يك شوخي تلخ و دردناك است. اگر اين وضعيت ادامه داشته باشد، هيچ اميدي به آينده ادبيات كشور ما وجود ندارد و همچنان در همين وضعيت بدي كه هستيم، باقي خواهيم ماند.
* پيشنهاد شما براي به سامان رسيدن اين مسأله چيست؟
** ببينيد! دسترسي به منابع خارجي براي مترجمان ما بسيار سخت است. وقتي مترجم با مشكلات بسيار اثري را ترجمه مي كند، اين اثر به راحتي توسط يك سازمان به دلايل بسيار ناچيز، مجوز نمي گيرد. هر سازماني كه سياستگذاري مي كند و اجازه نشر يك اثر را مي دهد بايد حداقل پيشنهادهاي خودشان را در خصوص انتخاب آثار، براي ترجمه ارائه دهند تا مترجمان هم با امنيت شغلي و رواني، ترجمه كنند. در حال حاضر در بعضي كشورهاي عربي، نهادهايي براي ترجمه آثار غربي به زبان عربي بسيج شده اند. در اين نهادها، مترجمان با حقوق بالا و كتابهايي كه در اختيارشان قرار مي گيرد به صورت كنترل شده و دولتي، آثار را ترجمه مي كنند. چه خوب است اين نظام مدون براي مترجمان كشور ما هم وجود داشته باشد! |