تبليغات X
 


صفحه اصلی
سياسي
بين الملل
اجتماعي
اقتصادي
فرهنگي
ورزشي
هنري
حوادث
كفشدوزك
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
صفحه آخر
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2008-09-10
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

چهارشنبه 20شهریور ماه 1387


آي قصه قصه قصه ؛ افطاري

 

الهام موسوي

مادر بزرگ سيني بزرگ مسي را از توي زير زمين بيرون آورد و گذاشت وسط حياط و بعد هم سبزي ها را ريخت توي سيني و شروع



كرد به پاك كردن آنها. سمانه هم كه چند روزي بود به خانه مادر بزرگ آمده بود. كنار مادر بزرگ نشست و سبزي پاك كردن او را نگاه كرد. البته هر چند وقت يك بار هم چند تا جعفري و تره پاك مي كرد و به مادر بزرگ كمك مي كرد. سمانه همين جور كه كنار مادر بزرگ نشسته بود، با خنده گفت: اين همه سبزي را براي چي خريدي؟ مادر بزرگ از بالاي عينكش سمانه را نگاه كرد و لبخندي زد و گفت: مي خوام آش نذري درست كنم. راستش چند وقت بود تصميم گرفته بودم نذري بدم. حالا كه ديدم ماه رمضان رسيده، گفتم چه بهتر كه هم نذرم رو بدم و هم افطاري. سمانه كه انگار خيلي از حرف هاي مادر بزرگ خوشش آمده بود بلند داد زد: آخ جون افطاري !در همين موقع صداي تق تق در خانه مادر بزرگ بلند شد. مادر بزرگ چادرش را به كمرش بست و گفت: حتماً همسايه ها آمدن كمك كنن، برم در رو باز كنم. اما سمانه مثل فشفشه از جايش بلند شد و دويد و در را باز كرد. بله همسايه هاي مادر بزرگ آمده بودند كمك. فخري خانم، خاله اقدس و ننه بيژن. سمانه با خوشحالي گفت: شما هم اومدين براي افطاري كمك كنين؟ همسايه ها همين جور كه چاقو و قابلمه و سبد به دست توي خانه مي آمدند، گفتند: بله ، خوب معلومه، وظيفمونه و...
همسايه ها توي حياط آمدند و افتادند به جان سبزي ها و در مدت چند دقيقه همه سبزي ها را پاك كردند و توي يك تشت بزرگ كنار حوض ريختند تا بشويند. مادر بزرگ هم نخود و لوبيا و اين جور چيزها را كه از ديروز پخته بود توي حياط آورد و قابلمه بزرگ و سياه ننه بيژن را روي اجاق گذاشت و آش را بار گذاشت. همسايه ها هم به مادر بزرگ كمك مي كردند و صلوات مي فرستادند. سمانه چند ساعتي همان جا توي حياط بود و دور بر مادر بزرگ و همسايه ها و قابلمه بزرگ آش مي پلكيد، اما بعد حسابي خسته شد و رفت توي اتاق تا نمازش را بخواند و كمي بخوابد؛ چون خيلي گرسنه شده بود. خب سمانه هم روزه بود. او امسال نه سالش تمام شده بود و قرار بود همه ماه رمضان را روزه بگيرد. سمانه توي اتاق رفت، نمازش را خواند و با خودش گفت: چند دقيقه مي خوابم و بعد بيدار مي شوم و به مادر بزرگ كمك مي كنم. اما همين كه چشم هايش را بست، حسابي خوابش برد. بيدار كه شد چيزي به غروب نمانده بود و بوي آش نذري همه جا پيچيده بود. سمانه با عجله توي حياط آمد و با خجالت سرش را پايين انداخت و گفت: ببخشيد مادر بزرگ مي خواستم كمكتان كنم، اما خوابم برد. مادر بزرگ و همسايه ها كه حالا تعدادشان بيشتر شده بود توي حياط نشسته بودند و نوبتي آش را هم مي زدند. مادر بزرگ با خنده گفت: ناراحت نباش كار تو از اين به بعد شروع مي شود و شروع كرد به ريختن آش توي كاسه ها و گفت: زود چادرت را سرت كن و تا افطار نشده كاسه هاي آش را به مردم محل بده. سمانه با خوشحالي چادرش را سرش كرد و دو تا كاسه پر از آش را برداشت و با عجله بيرون رفت تا كاسه هاي آش نذري را به همسايه ها بدهد. او همان طور كه كاسه هاي آش را به همسايه ها مي داد، توي دلش مي گفت: واي چقدر خوردن آش نذري آن هم افطاري مي چسبد.

  


احوالپرسي و تسليت ؛ ماه بزرگ، همسر بزرگ

 

عباسعلي سپاهي يونسي
سلام دوستان خوبم !باز هم ماه مبارك رمضان بر شما مبارك باشد. اميدوارم تا امروز در اين روزهاي خوب، كارهاي خوب و زيادي



انجام داده باشيد. اصلاً مي دانيد روزها و ماه هايي مثل ماه مبارك رمضان براي اين است كه آدم ها از هميشه آدم هاي بهتري شوند و بيشتر به ياد خدا باشند. پس حواسمان باشد تا اين روزهاي خوب تمام نشده است، از آنها استفاده كنيم. راستي فردا پنج شنبه است، پنج شنبه هم از روزهاي خوب خداست. حتماً تا حالا شما هم از راديو يا تلويزيون يا از اطرافيان شنيده ايد كه فردا يك مناسبت هم دارد، وفات حضرت خديجه. حضرت خديجه(س) از زنان ثروتمند مدينه بود، او ثروت زيادي داشت و آدم هاي زيادي براي او كار مي كردند. خديجه با اينكه ثروت زيادي داشت و مردان ثروتمند زيادي به او پيشنهاد ازدواج داده بودند، ولي با پيامبر بزرگ ما حضرت محمد(ص) ازدواج كرد و با اين كار به پيشرفت اسلام كه تازه متولد شده بود، كمك زيادي كرد. حضرت خديجه(س) براي كمك به پيامبر(ص) از ثروت خود استفاده كرد و در اين راه ثروت خود را تمام كرد. اما با كمك هايش نام او در تاريخ ماند و ما امروز از او به نيكي ياد مي كنيم. در اين روزهاي خوب خدا، ما هم وفات اين همسر فداكار و نمونه را تسليت مي گوييم.

  


فكرهاي عجيب و غريب

 

ماشين بابا
زهرا مهربان
امروز وقتي من و بابا سوار ماشين شديم تا از خانه بيرون برويم، ماشين بابا خيلي سر حال نبود و بعد از چند تا كوچه خاموش شد. بابا هر كاري كرد، نتوانست ماشينش را روشن كند و راه بيندازد. او، ماشين و من را همان جا گذاشت و رفت و آقاي تعمير كار را آورد. اما آقاي تعميركار هم نتوانست ماشين را روشن كند و گفت: بايد ماشين را به تعميرگاه بياوريد تا چند روز آنجا بماند تا بفهمم مشكلش چيست. بابا خيلي ناراحت شد و هي غر مي زد و مي گفت: نمي دانم يك دفعه چي شد. ديروز خوب بود و حسابي راه مي رفت !اما من مي دانستم كه چه اتفاقي افتاده. ماشين بابا قهر كرده بود. او از دست بابا عصباني بود چون ديروز قرار بود بابا براي ماشينش يك بوق جديد بخرد، اما گفت گران است و پشيمان شد و نخريد. ماشين بابا هم حتماً به خاطر همين حسابي ناراحت شده و با بابا قهر كرده. براي همين راه نمي رود. من گمان مي كنم اگر بابا براي ماشينش بوق بخرد، ماشين دوباره روشن مي شود و با او آشتي مي كند.

دندان هاي بابا بزرگ
ديروز وقتي بابا بزرگ به خانه ما آمد، دندان هاي سفيدش توي دهانش بود و وقتي مي خنديد دندان هايش برق مي زدند. اما امروز صبح اتفاق عجيبي افتاد. بابا بزرگ وقتي از خواب بيدار شد به من لبخند زد. واي دندان هايش توي دهانش نبود. همه دندان هاي بابا بزرگ افتاده بود. باور كردنش خيلي سخت بود، اما هيچ دنداني توي دهانش نبود. به بابا بزرگ گفتم: دندان هايت كجا رفته اند؟ !بابا بزرگ با خنده گفت: دندان هايم را در آورده ام تا مسواك بزنم. اما من باور نكردم. مگر مي شود كسي دندان هايش را از توي دهانش در بياورد. من كه فكر مي كنم بابا بزرگ ديروز شكلات و آجيل زياد خورده براي همين ديشب همه دندان هايش يكي يكي خراب شده و افتاده.

  


خبر خبر خبردار

 

پيرترين گوريل جهان
پيرترين گوريل دنيا كه 50 سال داشت در باغ وحش دالاس آمريكا درگذشت. اين گوريل پير كه اسمش «جني» بود به خاطر بيماري سختي كه داشت در باغ وحش مرد. «جني» پنجاه ساله سال ها قبل به اين باغ وحش آمده بود و مدت هاي زيادي آنجا زندگي كرده بود. او پيرترين گوريل دنيا بود، چون گوريل ها 30 تا 35 سال بيشتر عمر نمي كنند. اما اگر در باغ وحش بخوبي از آن ها مواظبت شود شايد بتوانند بيشتر زنده بمانند. بد نيست اين را هم بدانيد كه پنج گوريل ديگر در باغ وحش هاي دنيا هستند كه تا سال بعد پنجاه ساله مي شوند و جاي جني پير را پر مي كنند.

مسابقه پر خوري




شما چقدر غذا مي خوريد. خيلي زياد؟ اصلاً دوست نداريد غذا بخوريد؟!خوب پس بد نيست اين خبر جالب را بخوانيد. يك مرد آمريكايي پر خور كه به «باب فروتن» معروف است، توانست در مسابقه پر خوري نفر اول شود. او در مسابقه خوردن اسپاگتي شركت كرد و موفق شد در مدت ده دقيقه پنج كيلو اسپاگتي را بخورد. باب پرخور به خاطر اين كارش از سوي فدراسيون بين المللي مسابقات پرخوري به عنوان پنجمين پر خور دنيا معرفي شد.
واقعاً كه بعضي ها چقدر شكمو و پر خورند!

فيل معتاد
مأموران پليس چين تازگي ها يك گروه قاچاقچي مواد مخدر را دستگير كرده اند. جالب اينجا است كه همراه اين گروه قاچاقچي يك فيل هم بوده. مأموران پليس بعد از دستگيري آنها فهميدند كه فيل بيچاره حالش خوب نيست و به خاطر اينكه مواد مخدر استفاده نكرده، دارد مي ميرد. مأموران پليس بعد از تحقيق متوجه شدند كه اين گروه قاچاقچي به خاطر اينكه فيل بيچاره همه حرف هايشان را گوش كند، با دادن موز هاي پر از مواد مخدر به فيل او را معتاد كرده اند. اين فيل معتاد از يك سال قبل معتاد شده بود و حالش خيلي بد بود. مأموران بلافاصله فيل را به محلي بردند تا از او مواظبت شود و اعتيادش را ترك كند و بعد هم او را به خانه اصلي اش ؛ يعني جنگل برگرداندند. اي كاش آدم بدها ياد مي گرفتند كه اين جور كارهاي بد، نتيجه اي ندارد و به حيوانات هم رحم مي كردند.

جريمه مرگ قلابي
يك مرد 34 ساله به خاطر اينكه بتواند از پول بيمه اي كه به خاطر مرگش پرداخت مي شود استفاده كند، خودش را به مردن زد و يك گواهي مرگ قلابي از بيمارستان گرفت و از همسرش خواست آن را به اداره بيمه ببرد و پول بيمه اش را بگيرد. مأموران بيمه بعد از اينكه متوجه مرگ او شدند، از همسرش خواستند چند ماه بعد بيايد و پول را بگيرد، اما اين مرد كلك باز كه نتوانست چند ماه توي خانه اش مخفي شود، بالاخره خسته شد و از خانه بيرون آمد و به سر كارش رفت. تازه خودش قبض هاي آب و برق را با اسم خودش پرداخت كرد. مأمورهاي بيمه هم خيلي زود از اين موضوع با خبر شدند و جريان را به پليس گفتند و پليس اين مرد خلافكار و همسرش را دستگير و زنداني كرد. قرار است آنها دو سال به خاطر اين دروغشان زنداني شوند. اين هم از عاقبت كلك زدن و دروغ گفتن دروغگوها كه خيلي زود رسوا مي شوند.

  


يك مطلب كوتاه ؛ نماز خواندن

 

ديروز من نماز خواندن را ياد گرفتم. ديروز وقتي بابا نمازش را خواند، من كنارش نشستم و ياد گرفتم چه جوري نماز بخوانم. حالا هم



خودم دارم نماز مي خوانم. نماز خواندن خيلي خوب است. وقتي نماز مي خواني، فكر مي كني فرشته هاي آسمان تو را نگاه مي كنند و خدا هم حسابي خوشحال مي شود. دوست دارم از اين به بعد مثل بابا و مامان هر روز نماز بخوانم. تازه حالا كه ماه رمضان است بيشتر از هر وقتي نماز خواندن ثواب دارد. نماز خواندن كار خيلي سختي نيست فقط بايد حواست را جمع كني و به چيز ديگري فكر نكني. شما بچه ها هم اگر دوست داريد نماز خواندن را ياد بگيريد، بهتر است عجله كنيد. اگر نماز خواندن را ياد بگيريد خدا هم شما را بيشتر از قبل دوست دارد.

  


شعر ؛ ماه رمضون

 

معصومه سادات وزيري

ماه رمضون اومده
ماه قشنگ دعا
ما همگي شديم باز
مهمون خوب خدا

نمي خوريم هيچ چيزي
نه صبحونه نه ناهار
روزه مي گيريم هر روز
از صبح زود تا افطار

ما با روزه گرفتن
سالم و خوب مي مونيم
قدر ماه رمضون
وچه خوبه كه بدونيم

  


مريض

 





بعضي ها وقتي مريض مي شوند، اصلاً دوست ندارند دارو بخورند





آن ها دهانشان را محكم مي بندند و مي گويند: نه





و به جاي اينكه داروها را بخورند، يواشكي آن ها را توي سطل زباله مي اندازند





اين جوري مي شود كه حالشان روز به روز بدتر مي شود

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com