|
الهام موسوي
مادر بزرگ سيني بزرگ مسي را از توي زير زمين بيرون آورد و گذاشت وسط حياط و بعد هم سبزي ها را ريخت توي سيني و شروع

كرد به پاك كردن آنها. سمانه هم كه چند روزي بود به خانه مادر بزرگ آمده بود. كنار مادر بزرگ نشست و سبزي پاك كردن او را نگاه كرد. البته هر چند وقت يك بار هم چند تا جعفري و تره پاك مي كرد و به مادر بزرگ كمك مي كرد. سمانه همين جور كه كنار مادر بزرگ نشسته بود، با خنده گفت: اين همه سبزي را براي چي خريدي؟ مادر بزرگ از بالاي عينكش سمانه را نگاه كرد و لبخندي زد و گفت: مي خوام آش نذري درست كنم. راستش چند وقت بود تصميم گرفته بودم نذري بدم. حالا كه ديدم ماه رمضان رسيده، گفتم چه بهتر كه هم نذرم رو بدم و هم افطاري. سمانه كه انگار خيلي از حرف هاي مادر بزرگ خوشش آمده بود بلند داد زد: آخ جون افطاري !در همين موقع صداي تق تق در خانه مادر بزرگ بلند شد. مادر بزرگ چادرش را به كمرش بست و گفت: حتماً همسايه ها آمدن كمك كنن، برم در رو باز كنم. اما سمانه مثل فشفشه از جايش بلند شد و دويد و در را باز كرد. بله همسايه هاي مادر بزرگ آمده بودند كمك. فخري خانم، خاله اقدس و ننه بيژن. سمانه با خوشحالي گفت: شما هم اومدين براي افطاري كمك كنين؟ همسايه ها همين جور كه چاقو و قابلمه و سبد به دست توي خانه مي آمدند، گفتند: بله ، خوب معلومه، وظيفمونه و...
همسايه ها توي حياط آمدند و افتادند به جان سبزي ها و در مدت چند دقيقه همه سبزي ها را پاك كردند و توي يك تشت بزرگ كنار حوض ريختند تا بشويند. مادر بزرگ هم نخود و لوبيا و اين جور چيزها را كه از ديروز پخته بود توي حياط آورد و قابلمه بزرگ و سياه ننه بيژن را روي اجاق گذاشت و آش را بار گذاشت. همسايه ها هم به مادر بزرگ كمك مي كردند و صلوات مي فرستادند. سمانه چند ساعتي همان جا توي حياط بود و دور بر مادر بزرگ و همسايه ها و قابلمه بزرگ آش مي پلكيد، اما بعد حسابي خسته شد و رفت توي اتاق تا نمازش را بخواند و كمي بخوابد؛ چون خيلي گرسنه شده بود. خب سمانه هم روزه بود. او امسال نه سالش تمام شده بود و قرار بود همه ماه رمضان را روزه بگيرد. سمانه توي اتاق رفت، نمازش را خواند و با خودش گفت: چند دقيقه مي خوابم و بعد بيدار مي شوم و به مادر بزرگ كمك مي كنم. اما همين كه چشم هايش را بست، حسابي خوابش برد. بيدار كه شد چيزي به غروب نمانده بود و بوي آش نذري همه جا پيچيده بود. سمانه با عجله توي حياط آمد و با خجالت سرش را پايين انداخت و گفت: ببخشيد مادر بزرگ مي خواستم كمكتان كنم، اما خوابم برد. مادر بزرگ و همسايه ها كه حالا تعدادشان بيشتر شده بود توي حياط نشسته بودند و نوبتي آش را هم مي زدند. مادر بزرگ با خنده گفت: ناراحت نباش كار تو از اين به بعد شروع مي شود و شروع كرد به ريختن آش توي كاسه ها و گفت: زود چادرت را سرت كن و تا افطار نشده كاسه هاي آش را به مردم محل بده. سمانه با خوشحالي چادرش را سرش كرد و دو تا كاسه پر از آش را برداشت و با عجله بيرون رفت تا كاسه هاي آش نذري را به همسايه ها بدهد. او همان طور كه كاسه هاي آش را به همسايه ها مي داد، توي دلش مي گفت: واي چقدر خوردن آش نذري آن هم افطاري مي چسبد. |