|
* جواد نعيمي
صفاي باغ زندگاني، عطر وجود توست و سرسبزي بهارستان، مديون حضور سبزت! نسيم به عشق تو مي وزد در اين بوستان و شكوه و زيبايي گل ها وامدار روي نيكوي توست.
سبزه ها سلامت مي كنند! گلها به نام تو رايحه خويش را مي پراكنند! شكوفه ها به احترامت شكوهمند مي شوند ! غنچه ها با ياد تو مي شكوفند! درختها به شوق زيارتت جوانه مي زنند و ميوه هايي شيرين، پيش كش مردمان مي كنند!
صداي روشن آب، خاطره چهره نوراني ات را در گوش بادها و بيدها زمزمه مي كنند.
زمين، با استشمام بوي تو، عاشقانه بر محور خويش مي چرخد. زمان، زيارت تو را در سر مي پروراند. آفتاب، فروزندگي اش را به فرمان نوراني وجودت مي گستراند. آتش از ذوق گرماي وجودت مي سوزد. آب، از آب روي تو سرچشمه مي گيرد و به كام تشنگان معرفت جاري مي شود. خاك، به يمن نام مقدس تو؛ پرورشگاه سبزه و گل و چمن و ميوه مي شود. بلبل ها به شوق رؤيت روي تو نغمه مي سرايند.
شمع ها، همه از دوريت مي سوزند و پروانه ها، پروايي ندارند كه خويش را در آتش بيفكنند تا مراتب دوستي خود را به اثبات برسانند.
اي ماه عالم امكان !اي معشوق همه عاشقان! اي صاحب زمين و زمان، انسان و انسانيت را درياب! |