|
(Epistemology)
تحقيق در ماهيت شناخت كه به آن شناخت شناسي يا اپيستمولوژي (Epistemology) نيز گفته مي شود، شاخه اي از فلسفه است. واژه اپيستمولوژي را نخستين بار ج. ف. فريه در سال 1854 ميلادي به كار برد. او فلسفه را به دو بخش تقسيم كرد:
1- هستي شناسي (انتولوژي)
2- شناخت شناسي (اپيستمولوژي)
در فرهنگ عربي، به اين واژه «علم المعرفه» يا «نظرية المعرفه» گفته مي شود.
شناخت شناسي يا اپيستمولوژي، يا نظرية المعرفه، از خاستگاه، شالوده و اعتبار «شناخت» بحث مي كند.شناخت، يعني علم يافتن و دانستن حقايق اشيا و پديده هاي محسوس و قابل درك با حواس، و نيز دست يافتن به كنه و حقيقت آن دسته از حقايق موجود جهان كه به طور مستقيم با حواس نمي توان به آنها دست يافت.
اپيستمولوژي مي كوشد تا توانايي انسان را در شناخت حقيقت و شيوه رسيدن به آن آشكار سازد و انسان را به توانمنديهايش در زمينه معرفت توجه دهد.
شناخت انسان از خود و موجودات جهان، همواره دو گونه بوده است:
1 - شناخت سطحي و پوسته اي كه نتيجه ارتباط آگاهانه ولي ابتدايي و حسي انسان با اشياست، به طوري كه از حد انسان فراتر است.
نخستين ارتباط حسي و فيزيكي انسان با محيط زندگي و اطراف خويش از اين گونه است. اين اندازه از شناخت، هم براي انسان صورت مي گيرد و هم براي حيوان، و چه بسا در برخي از ميدانهاي حسي شناخت، برخي از جانداران، نيرومندتر و كارآمدتر از انسان باشند.
2- شناخت فراحسي كه در نتيجه تأملات ثانويه و پاسخ به پرسشهايي شكل مي گيرد كه از شناخت حسي نخستين عبور كرده و نمي خواهد بدان بسنده كند.
اين نوع شناخت در واقع تفسير جهان است. در تفسير جهان، انسان، روابط ضروري حوادث را تشخيص مي دهد و قوانين كلي عالم را كشف مي كند و واقعيتهاي مربوط به ماوراي محسوسات و آن سوي طبيعت را آشكار مي سازد.
در شناخت شناسي و اپيستمولوژي، منظور شناخت به معني اول (جهان احساس) نيست، بلكه منظور جهان تفسيري و نفوذ انسان به حقيقت هستي تا فراسوي طبيعت است. |