|
از روستاي كوچك كلاته بجنورد و كار در كوره آجرپزي زندگي اش را شروع كرد. پدرش كشاورز بود و ترجيح مي داد فرزندانش به جاي

درس به دنبال كار كشاورزي و دامپروري باشند، ولي محمد شيفته درس و دانش بود و همين علاقه موجب شد تا وي به صورت شبانه تا ششم ابتدايي قديم درس بخواند و بعد به سراغ دوستان خود برود و حتي به خواندن كتابهاي آنان مشغول شود.
محمد كلاته اي پس از پيروزي انقلاب اسلامي مسؤوليت كوره بنياد مسكن را برعهده گرفت و در همان دوران به عضويت شوراي شهر درآمد و سپس به خاطر احساس وظيفه، نامزد نمايندگي مجلس شوراي اسلامي شد و در حالي كه كسي تصورش را هم نمي كرد يك روستايي نماينده مجلس شود، در دوره دوم نماينده شهر بجنورد مي شود و شب و روزش را براي آسايش اهالي شهر و روستايش مي گذارد. علاقه او به شهادت و رفتن به جبهه دفاع مقدس، هميشه زبانزد همگان بوده ولي در پشت جبهه هم وجود او ضروري و لازم بوده تا اينكه از طرف مجلس همراه با چند نماينده ديگر مأموريت پيدا مي كند تا به مناطق جنگي برود كه هواپيماي آنها توسط رژيم بعثي عراق (در سال 1364) سرنگون مي شود و همه سرنشينان قبل از انجام ماموريت به شهادت مي رسند.
روش ساده زندگي اين شهيد و نحوه ارتباطش با والدين و خانواده اش، از جمله شنيدني هايي است كه از زبان همسرش خانم «هاجر عفتي» مي شنويم. وي در ابتدا درباره آشنايي خودش با شهيد چنين مي گويد: در طول سيزده سال زندگي مشتركي كه با وي داشتم، مي گفتم كاش با يك نفر بهتر از من ازدواج مي كرد چون با توجه به شناختي كه قبلاً از ايشان داشتم، بعد از ازدواج هم مطمئن شدم كه حاجي با اينكه تحصيلاتش كم بود، ولي چنان معلوماتش بالا بود كه براي من حكم يك استاد را داشت.
در هر حال، ايشان تقواي بسيار زيادي داشت و عجيب به زن احترام مي گذاشت. ازدواج ما هم بسيار ساده و راحت سر گرفت.
* با توجه به اين شروع ساده، در ادامه، زندگي تان چطور مي گذشت؟

** با وجود اينكه خيلي همديگر را دوست داشتيم، توافق كرده بوديم كه زندگي خيلي ساده اي داشته باشيم. او مسؤول كوره آجرپزي بود، ولي به ماديات اهميت نمي داد و مدام به فكر مستضعفان بود.
طوري كه بعد از شهادتش افراد زيادي آمدند و مبالغي را آوردند كه اين پولها را شهيد به ما قرض داده است، در صورتي كه همه آنها را به آنان بخشيده بود و چيزي در دفاتر حساب و كتابش ننوشته بود.
* چه شد كه شهيد كلاته اي به فكر نمايندگي مجلس افتاد؟
** وقتي مسؤول كوره بنياد مسكن بجنورد شد، به عنوان نماينده كارگرهاي كوره پز خانه، ديداري با امام داشت. امام هم گفته بودند هر قشري از هر جاي كشور كه بتواند خودش را نامزد مجلس كند، بيايد و اين مسؤوليت سنگين را بر عهده بگيرد تا ايران پيشرفت كند.
وقتي كلاته اي به بجنورد برگشت، گفت: بعد از اين مسؤوليتم سنگين شده است. من يك روستايي هستم، زمان طاغوت كي روستاها را تحويل مي گرفت، حالا وقتش است پيشقدم شوم و خودم را كانديدا كنم.
اما هميشه دعا مي كرد و مي گفت: خدايا كسي كه لياقت دارد براي مردم خدمت كند، رأي بياورد. روزي هم كه رأي آورد، رفته بوديم به روستاي ديگري و از شهر آمدند دنبالش و پيدايش كردند كه كجايي؟ همه كانديداها در فرمانداري هستند تا ببينند چه كسي رأي مي آورد، آن وقت شما بي خيال هستيد، و بعد به او تبريك گفتند، حاجي كلاته اي هم به جاي اينكه خوشحال شود، گفت فقط مسؤوليت من در پيشگاه خدا سنگين تر شده است. تا حالا براي خودم بودم، ولي حالا مسؤول شصت ميليون ايراني هستم و اگر يك كار اشتباه كنم، بايد آن دنيا جواب بدهم.
* رفتار شهيد در خانه با شما و بچه ها چطور بود و همين طور در جامعه با مردم؟
** به صله رحم اهميت مي داد، بخصوص خيلي به خانواده هاي مستضعف سر مي زد. حتي وقتي نماينده شد و به تهران رفتيم، همه وقتش را براي مردم مي گذاشت و با اينكه نماينده بجنورد بود، براي تهراني ها هم كلي فعاليت كرد طوري كه وقتي شهيد شد افراد بسياري از تهران براي تشييع جنازه اش به بجنورد آمدند.
در خانه بسيار خونسرد بود و با توجه به اينكه ما سر همه چيز با هم توافق داشتيم، من هرگز عصبانيت او را نديدم، اما وقتي كه خودم عصباني مي شدم، او با خونسردي خودش به من آرامش مي داد. در واقع، سعي مي كرد با آن اخلاقش همه مشكلات را رفع كند. با بچه ها هم خيلي بازي مي كرد تا احساس كمبود محبت پدري نداشته باشند.
هميشه از حضرت زينب(س) برايم مي گفت و اينكه چقدر صبور بودند و از من مي خواست تا اگر اتفاقي برايشان افتاد، مثل حضرت زينب(س) صبور باشم، چه آن موقع كه فقط يك بچه داشتم و چه بعدها كه بچه ها شش تا شدند. هميشه مي گفت صبر پيشه كنم و ناراحت نشوم.
هيچ وقت نشد كه از من يك ليوان آب بخواهند، بلكه بر عكس ليوان آب را اول به من تعارف مي كرد و بعد خودش مي خورد. هيچ وقت بدون من سر سفره نمي نشست و غذا نمي خورد و منتظر بود كه اول من غذا را شروع كنم و بعد او. حالا طوري شده كه به پسرهايم مي گويم دوست دارم مثل پدرشان باشند و به همسرانشان زياد احترام بگذارند، همان طور كه حاجي كلاته اي به من احترام مي گذاشت.
اگر روزي غذا درست نكرده بودم، نان و ماستي در كنار ما مي خورد و مي رفت تا به كارهايش برسد. خيلي وقتها از خواب و غذايش مي زد تا بتواند به كار مردم برسد.
گاهي اوقات يادش مي رفت يا وقت نمي كرد حتي صبحانه و ناهار بخورد، ولي حواسش بود كه وقتي را به من و بچه ها اختصاص دهد و لااقل پيش ما غذا بخورد. با اينكه اكثر اوقات در خانه نبود، ولي هر وقت مي رسيد در حد خودش در كارهاي خانه كمكم مي كرد. شبها هم وقتي بچه ها مي خوابيدند، به نامه هاي مردم جواب مي داد.
* با توجه به آغاز فعاليتهاي شهيد در قبل از انقلاب، از آن دوران چه خاطراتي داريد؟
** همان سالهاي اول زندگي مان كه هنوز انقلاب نشده بود، كلاته اي نوارهاي سخنراني امام را زير علفها و درختها پنهان مي كرد تا دست ساواكي ها نيفتد. آن موقع كه هنوز كسي در آن جا امام را نمي شناخت، كلاته اي كتابهاي امام را مي خواند و پنهان مي كرد. گاهي شبها با گروهي در مسجد مي خوابيد تا آماده باشند و جلوي طاغوتي ها را بگيرند. آخرش آمد و وصيت نامه اش را نوشت و افتاد دنبال كارهاي مردم و انقلاب.
مدام در حال راهپيمايي و جمع كردن آدمها بود. همه هم او را دوست داشتند و بعضي ها از شدت خواستنش مي گفتند نرود راهپيمايي تا به دست ساواكي ها كشته نشود. ما هم هر آني خودمان را آماده كرده بوديم كه بيايند بريزند توي خانه مان و كتابها و نوارها را پيدا كنند.
انقلاب هم كه شد، نظرش اين بود كه بايد با همه در ارتباط باشد تا بتواند منافقان و منحرفان را به راه راست بياورد. گاهي من اعتراض مي كردم كه شماها راهتان از هم جداست، ولي مي گفت من با اينها نشست و برخاست مي كنم تا بتوانم آنها را به راه بياورم. روزنامه هاي بسياري هم مي خواند تا اطلاعاتش زياد شود.
* از ديگر خصوصيات اخلاقي شهيد كلاته اي در عرصه فعاليتهاي اجتماعي بگوييد.
** وي همان موقع كه در بنياد مسكن كار مي كرد و ماشين و راننده در اختيارش بود،مي گفت: از ماشين بيت المال استفاده نمي كنم و با موتور شخصي خودش رفت و آمد مي كرد؛ مگر وقتهايي كه مجبور بود به خاطر كار دولت از آنها استفاده كند. حتي وقتي هم كه نماينده مجلس شد و ماشيني در اختيارمان گذاشتند، باز هم از ماشين شخصي خودمان استفاده مي كرد. من به او اعتراض كردم كه در اين ساختمان 24 واحدي ديگر نماينده ها هم زندگي مي كنند و از ماشينهاي مجلس استفاده مي كنند، پس چرا ما بي بهره ايم، ولي مي گفت دوست ندارم از ماشين بيت المال استفاده كنم.
از طرف ديگر، با آن همه گرفتاري كه داشت وقتي كسي از بجنورد مي آمد و با او كار داشت به راحتي همه را به خانه راه مي داد. او مي گفت: اينها از راه دوري آمده اند و ميهمان هستند. طوري شده بود كه بچه ام گريه مي كرد و مي گفت بابا از دست اين همه ميهمان خسته شديم، برگرديم بجنورد، ولي او نظرش اين بود كه ميهمان هديه خداست و بايد ما هر چه خودمان مي خوريم به آنها هم بدهيم به همين خاطر هيچ روزي خانه ما بدون ميهمان نبود.
* نحوه شهادتش را توضيح دهيد.
** يك روز عده اي از نماينده ها آمدند خانه مان تا در مورد بحثهايي كه در مجلس شده بود، به توافق برسند. مأموريت داشتند بروند جبهه، بازديدي كرده و در آنجا سخنراني كنند. تلويزيون را روشن كرده بوديم كه مسجد شهر فاو عراق را نشان مي داد. شهيد با ديدن آن مسجد گفت: جاي سخنراني هم مشخص شد. مي گفت: وقتي به عنوان يك نماينده براي رزمنده ها سخنراني كنم، آنها تشويق مي شوند و پيشروي هايشان بيشتر مي شود. بعد گفت برايم دعا كنيد شهيد شوم. من هم گفتم بزرگ كردن شش بچه سخت است، نمي توانم. و او جواب داد: از حضرت زينب(س) ياد بگير كه برادر و پسرانش را در راه خدا داد. پسرم گفت: با اينكه دايي شهيد شده و رفته پيش خدا، اما نمي خواهم بابا شهيد شود و كلاته اي به پسرمان كه آن موقع شش ساله بود، گفت: بابا جان، اگه من شهيد شوم شما هم خدا را داريد.
* بعد از شنيدن خبر شهادت كلاته اي چه كرديد؟
** بالاخره كلاته اي به آرزويش كه شهيد شدن بود، رسيده بود. قرار بود جنازه او از طرف آشخانه به بجنورد بيايد. اهالي شهر همه رفته بودند به استقبال جنازه اش تا او را با تشريفات به روستاي خودمان بياورند، ولي خبري از شهيد نبود. تماس گرفتيم با تهران و گفتند هر جا مي رويم، جنازه را پيدا نمي كنيم. ما هم در سردخانه و پزشكي قانوني و هواپيمايي مي گشتيم، ولي جنازه نبود. تا اينكه نماينده مردم شيروان آمد و با گريه گفت: خانم كلاته اي معجزه شده است.
واقعيت اين طور بود كه حاجي به امام رضا(ع) علاقه عجيبي داشت و من در تهران اصرار كردم كه جنازه او به مشهد برود ولي قبول نكردند. آن وقت اشتباهي جنازه به جاي بجنورد سر از مشهد درآورده بود!آن وقت من گفتم حالا كه جنازه در مشهد است، بايد او را به حرم ببريم. شش نفري رفتيم حرم، با اينكه درها بسته بود و شيشه هاي دور ضريح را برداشته بودند و فقط خادمان در حرم بودند، اما توانستيم جنازه شهيد را به پابوسي ببريم. آن وقت خدام ها مي گفتند: اين شهيد كيست كه سعادت پيدا كرده در اين شرايط كه حرم خلوت است، جنازه اش به اينجا برسد. بعد هم نماز خوانديم و كلاته اي را با آمبولانس به بجنورد برديم. در طول راه راننده سپاهي كه با ما بود، مي گفت: يك هفته قبل از شهادت كلاته اي از او پاسداري مي كرده، ولي كلاته اي ناراحت شد و گفت از من نگهباني نكنيد. آن سپاهي خاطرات زيادي با حاجي داشت. مي گفت: كارهاي او مثل شهيد رجايي بود.
عاقبت به بجنورد رسيديم و بعد به روستا رفتيم و در زادگاهش او را دفن كرديم.
بعد از اينكه برگشتم تهران؛ خانم شهيد رجايي براي عرض تسليت آمدند و بعد از صحبتهاي ديگر گفتند: چند باري كه به مجلس آمده و از نزديك كلاته اي را ديده بودند، متوجه شده بودند كه بحثها و رفتار كلاته اي و حتي ميوه و شيريني خوردنش مثل شهيد رجايي بوده است. وقتي خانم رجايي اين حرفها را مي گفت، من گريه ام گرفته بود و به ياد حرفهاي راننده اي كه ما را همراه جنازه به بجنورد مي برد، افتادم. كلاته اي هميشه به فكر مظلومان بود و هميشه در كنار آنها.
راهشان پررهرو باد!
* فاطمه جهانگشته |