|
* فرحروز صداقت
يدا... از بچگي عاشق پرواز بود، هر وقت صداي هواپيمايي از آسمان آبي و بيكرن ابهر به گوش مي رسيد، دوان، دوان مي رفت و

چشم به آسمان مي دوخت و خط هواپيماها را دنبال مي كرد، هواپيماها مي رفتند اما آرزوي يدا... براي خلبان شدن پاياني نداشت.تا روزي كه رؤياهاي كودكي يدا... به حقيقت پيوست و او خود را به دانشكده پرواز هوانيروز ارتش رساند.آن روزها در مركز آموزش خلباني اصفهان دانشجوياني بودند كه بعدها نام و آوازه هر يك به دليل شجاعتها و رشادتهايشان در تاريخ ايران ماندگار شد، دانشجويان اين مركز سهم بزرگي در فعاليتهاي قبل از انقلاب و پيروزي انقلاب اسلامي داشتند وقتي هم كه جنگ بر ما تحميل شد اين خلبانان يك لحظه هم درنگ نكردند و تا قلب دشمن پيش رفتند.
سرتيپ خلبان يدا... واعظي يكي از صدها خلباني است كه پس از مجروحيت در جنگ در گوشه اي از كشورمان بي نام و نشان زندگي مي كند.
* وقتي جنگ شروع شد كجا بوديد و چه مي كرديد؟
** در آن زمان يك عده ياغي، قصرشيرين و سرپل ذهاب را ناامن كرده بودند، معمولاً هفته اي يك بار از پادگان ابوذر يك اسكادران هوايي براي حفظ امنيت در منطقه پرواز مي كرديم. روز سي و يكم شهريور ماه در پادگان ابوذر بوديم.
* آن روز در پادگان ابوذر چه اتفاقي افتاد؟

** ساعت يك بود، قرار شد گروه عوض شود تماس گرفتيم كه چرا گروههاي عوض نيامدند؛ گفتند پايگاه بمباران شده! به دلايلي راديو در آن ساعت در آن منطقه آنتن نمي داد كه ما اطلاعات بگيريم، ضدانقلاب هم بلافاصله شايعه كرد كه نيروي هوايي كودتا كرده و...!
تا ساعت 8 شب حيران در پادگان مانديم تا سرانجام بعد از شنيدن اخبار ساعت 8 به كذب بودن شايعه پي برديم. آن شب موفق نشديم كاري انجام دهيم، اما فرداي آن روز با دو فروند هلي كوپتر جنگنده كبري و يك فروند هلي كوپتر نجات به قسمت شمالي پل ذهاب(منطقه گردنو) رفتيم، آن جا بالاي نيروهاي خودي كه پرواز مي كرديم، غم انگيز بود متأسفانه نيروها بسيار كم بودند، اما وقتي نزديك نيروهاي عراقي رسيديم، ديديم عين گله هاي بزرگ گاو و گوسفند به سمت ايران سرازيرند و شروع كرديم به شكار كردن تانك ها و ادوات زرهي دشمن.
* در پادگان ابوذر از افراد شناخته شده هم كساني بودند؟
** آن روز سي و يكم شهريور كسي نبود، اما روز بعد شهيد شيرودي آمدند و ما اوضاع بد منطقه را به ايشان گزارش كرديم. دستور داد به اتاق عمليات برويم، آنجا سريع يك خط ويژه ايجاد كرد و بلافاصله با شهيد رجايي تماس گرفت و گزارش منطقه را به ايشان داد و شهيد رجايي در جواب گفتند چون فرمانده كل قوا بني صدر است، ما نمي توانيم دخالت كنيم، خلبان اكبر شيرودي بلافاصله با بني صدر تماس گرفت، اما هرگز نفهميدم كه بني صدر چه جوابي داد. فقط ديدم اكبر گوشي را محكم روي تلفن گذاشت و گفت متأسفانه همكاري نمي كنند، بايد خودمان مقاومت كنيم و بجنگيم!
همه آماده باش شديم، هر روز 10 تا 12 ساعت پرواز داشتيم تا به لطف خدا لشكر 77 پيروز خراسان رسيد و كم كم مردم هم آمدند و نيروي زميني از شهرهاي ديگر هم به منطقه نيرو اعزام كرد و اين طوري توانستيم به طور خودجوش جلوي پيشروي دشمن را بگيريم.
* شما شخصاً در كدام عملياتها شركت داشتيد؟
** اوايل كه عملياتها اسم نداشت، همه «بكاو و بكش» بود اين يك اصطلاح نظامي است، يعني هر جا دشمن را مي ديديم، از بين مي برديم، پس ابلاغي كه مي رسيد، بلافاصله پرواز مي كرديم و از فكه تا مرز تركيه مي رفتيم و مي جنگيديم.
* اولين عمليات منسجمي كه در آن شركت داشتيد؟
** دي ماه سال 59 در آزادسازي موفق منطقه ميمك در استان ايلام بود. بعد پاك سازي منطقه استراتژي «نوسود» و «نودوشه» نزديك شهر پاوه بود و بعد هم عمليات «بازي دراز» كه متأسفته شهيد شيرودي در آن عمليات به شهادت رسيد.
* از شاهكارهاي خلبانان يكي را نام ببريد.
** در عمليات آزادسازي فاو اسماعيل صحتي كه اكنون جانباز است يك ميگ 23 عراقي را با هلي كوپتر كبري زد و اين از شاهكارهاي تمام جنگ هاي دنيا بود.
* كجا مجروح و جانباز شديد؟
** مهرماه سال 1361 بود در مقابل شهر سومار ايران نزديك شهر مندلي عراق عملياتي را به ما واگذار كردند، يك گروه هوايي تشكيل داديم و در كوههاي منطقه مستقر شديم، مأموريت ما پشتيباني رزمي و ترابري نيروها در خط نيروي زميني چه سپاه و چه ارتش بود.شب قبل از عمليات در دعاي كميل شركت كرديم، افراد زيادي در آنجا بودند، شهيدان اشرفي اصفهاني، صياد شيرازي، باكري، كاظمي، بروجردي و... بودند. دعاي كميل را كه خوانديم بعدش عمليات شروع شد و ما بعد از نماز صبح پروازهاي حمايتي را شروع كرديم و الحمدلله در عمليات پيروز شديم.
* نگفتيد چگونه مجروح شديد؟
** آنها كه در جبهه بودند، خبر دارند كه بعد از هر عمليات پيروزمندانه ايران، پاتك و ضد حمله عراقي ها وحشتناك بود، آن قدر گلوله مي ريختند كه حدي نداشت. روز 15 مهر چند روز بعد از عمليات در نمازخانه قرآن مي خوانديم كه خلبان يحيي شمشاديان وارد شد و گفت: يدا... جان زود پاشو، گفتم فقط چند آيه مانده، گفت: پاشو كه دير مي شه، حفظ نظام واجب تره، اگر بماند تو مي تواني هميشه قرآن بخواني، اما اگر نه، همه چيز را از دست خواهيم داد. افسر فرمانده شمشاديان بود و ما براي عمليات شناسايي به تپه هاي 402 پرواز كرديم، يك گردان از تيپ 31 گردان عاشورا از سپاه و يك گردان هوا برد شيراز آنجا در محاصره بودند، آن منطقه حالت مثلث را داشت كه زاويه بازش دست عراقي ها بود و از زاويه بسته اش دست ايران، نيروهاي عراقي با ادوات سنگين خود پيشروي مي كردند، ما شروع كرديم به شكار تانك هاي عراقي كه در همان لحظه سمت راست ما مورد اصابت گلوله قرار گرفت، فكر كرديم آسيب شديدي ديديم هلي كوپتر را عقب كشيديم و معاينه كرديم ديديم آسيب چنداني نديديم، دوباره به سمت دشمن حركت كرديم و شروع كرديم به شكار تانكها، يادم نيست چقدر تانك زديم كه بعد از يك لحظه من هيچ چيز نفهميدم.
* يعني سقوط كرديد؟
** بله !وقتي به هوش آمدم، ديدم شعله هاي آتش بلند است، يكي دو تا موشك و مقداري گلوله هم در هلي كوپتر بود، خواستم بلند شوم احساس كردم از گردن به پايين حركت ندارم. دستهايم مي سوخت، صورتم مي سوخت، تمام دورم آتش بود و نمي توانستم حركت كنم. آنجا هيچكس نبود فقط خدا بود و خدا، در حال راز و نياز با خدا بودم و استغفار، شهادتين را بر لب جاري كردم! دوست دارم اين را به جوانها بگويم، من بيست و پنج سال داشتم كه مجروح شدم، خدا شاهد است در آن لحظه تمام ثوابها و گناهاني را كه در طي عمرم انجام داده بودم، همه را شايد در ثانيه اي يا صدم ثانيه اي ديدم. يك لحظه احساس آرامش كردم، احساس كردم دارم مي روم، يكهو ياد خواهران يتيم خود افتادم كه من سرپرستشان بودم، همين كه به ذهنم خطور كرد دوباره احساس سوختگي و سوزش به سراغم آمد، بعد از مدتي به هوش آمدم و ديدم كه در بيمارستان صحرايي هستم، 5 ماه در تهران بستري بودم و يكسال و خورده اي هم در آلمان بستري بودم اما...!
* وقتي فهميديد فلج شده ايد چه احساسي داشتيد؟
** اول سخت بود، اما بعد خداوند اراده اي داد كه مقاومت كردم و حتي به اطرافيانم هم روحيه دادم.
* سرتيپ واعظي، شما مي توانيد ارزشهاي 8سال دفاع مقدس را بشماريد؟
** ارزشها آن قدر زياد است كه من توان بيان و حتي شمردن آنها را ندارم اما چيزهايي مثل اخلاص، يكرنگي، ايمان، شجاعت، وحدت و... براي همه ملموس بود.
* به نظر شما چطور مي توان ارزشها را پاسداشت؟
** به عقيده من پاسداشت اين ارزشها توسط نسل جنگ مي تواند در ترويج فرهنگ ايثارگري بسيار مؤثر باشد. جوانها چشمشان به بزرگترهاست، اگر ما كه در جنگ بوديم، بتوانيم همه آن ارزشها را با عمل و كردار و رفتار و گفتار خود حفظ كنيم، صد در صد جوانان دنباله رو اين فرهنگ خواهند بود، اما اگر حرف با عمل يكي نباشد با موفقيت فاصله خواهيم داشت.
* دلتان براي پرواز تنگ نمي شود؟!
** چرا، خيلي زياد، اما سعي مي كنم دلتنگي هايم را با ياد دوستان شهيدم آرامش دهم.
***
سرتيپ خلبان واعظي بعد از فراغت از درمان 2 سال در نيروي هوايي سپاه مسؤول ايمني پرواز پايگاه فتح كرج فعاليت مي كند، بعد به علت علاقه به تحصيل در كنكور شركت كرده و در رشته پزشكي قبول مي شود، اما چون در درسهاي عملي دچار مشكل مي شود دانشكده پزشكي را ترك كرده و به علوم انساني علاقمند مي شود و بعد از مطالعه كتابهاي آن دوباره در كنكور شركت كرده و موفق به گرفتن مدرك رشته حقوق مي شود و در حال حاضر در شوراي حل اختلاف زنجان در خدمت مردم است مشاوره حقوقي رايگان به مردم مي دهد، همكاري زيادي با خيريه ها دارد و...
اين خلبان جانباز هنوز هم وقتي هواپيمايي از آسمان آبي شهرش مي گذرد به آسمان خيره مي شود و خط هواپيما را در آسمان دنبال مي كند و اين بار آرزوي بزرگتري دارد كه هميشه در خدمت مردم باشد. |