تبليغات X
 


صفحه اصلی
سياسي
بين الملل
اجتماعي
اقتصادي
فرهنگي
ورزشي
هنري
عشقستان
حوادث
سوسه
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
صفحه آخر
سرمقاله
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2008-09-18
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

پنج شنبه 28شهریور ماه 1387


گفتگو با سرتيپ خلبان جانباز يدا... واعظي؛ دلم براي پرواز تنگ شده است...

 

* فرحروز صداقت

يدا... از بچگي عاشق پرواز بود، هر وقت صداي هواپيمايي از آسمان آبي و بيكرن ابهر به گوش مي رسيد، دوان، دوان مي رفت و



چشم به آسمان مي دوخت و خط هواپيماها را دنبال مي كرد، هواپيماها مي رفتند اما آرزوي يدا... براي خلبان شدن پاياني نداشت.تا روزي كه رؤياهاي كودكي يدا... به حقيقت پيوست و او خود را به دانشكده پرواز هوانيروز ارتش رساند.آن روزها در مركز آموزش خلباني اصفهان دانشجوياني بودند كه بعدها نام و آوازه هر يك به دليل شجاعتها و رشادتهايشان در تاريخ ايران ماندگار شد، دانشجويان اين مركز سهم بزرگي در فعاليتهاي قبل از انقلاب و پيروزي انقلاب اسلامي داشتند وقتي هم كه جنگ بر ما تحميل شد اين خلبانان يك لحظه هم درنگ نكردند و تا قلب دشمن پيش رفتند.
سرتيپ خلبان يدا... واعظي يكي از صدها خلباني است كه پس از مجروحيت در جنگ در گوشه اي از كشورمان بي نام و نشان زندگي مي كند.

* وقتي جنگ شروع شد كجا بوديد و چه مي كرديد؟
** در آن زمان يك عده ياغي، قصرشيرين و سرپل ذهاب را ناامن كرده بودند، معمولاً هفته اي يك بار از پادگان ابوذر يك اسكادران هوايي براي حفظ امنيت در منطقه پرواز مي كرديم. روز سي و يكم شهريور ماه در پادگان ابوذر بوديم.
* آن روز در پادگان ابوذر چه اتفاقي افتاد؟






** ساعت يك بود، قرار شد گروه عوض شود تماس گرفتيم كه چرا گروههاي عوض نيامدند؛ گفتند پايگاه بمباران شده! به دلايلي راديو در آن ساعت در آن منطقه آنتن نمي داد كه ما اطلاعات بگيريم، ضدانقلاب هم بلافاصله شايعه كرد كه نيروي هوايي كودتا كرده و...!
تا ساعت 8 شب حيران در پادگان مانديم تا سرانجام بعد از شنيدن اخبار ساعت 8 به كذب بودن شايعه پي برديم. آن شب موفق نشديم كاري انجام دهيم، اما فرداي آن روز با دو فروند هلي كوپتر جنگنده كبري و يك فروند هلي كوپتر نجات به قسمت شمالي پل ذهاب(منطقه گردنو) رفتيم، آن جا بالاي نيروهاي خودي كه پرواز مي كرديم، غم انگيز بود متأسفانه نيروها بسيار كم بودند، اما وقتي نزديك نيروهاي عراقي رسيديم، ديديم عين گله هاي بزرگ گاو و گوسفند به سمت ايران سرازيرند و شروع كرديم به شكار كردن تانك ها و ادوات زرهي دشمن.
* در پادگان ابوذر از افراد شناخته شده هم كساني بودند؟
** آن روز سي و يكم شهريور كسي نبود، اما روز بعد شهيد شيرودي آمدند و ما اوضاع بد منطقه را به ايشان گزارش كرديم. دستور داد به اتاق عمليات برويم، آنجا سريع يك خط ويژه ايجاد كرد و بلافاصله با شهيد رجايي تماس گرفت و گزارش منطقه را به ايشان داد و شهيد رجايي در جواب گفتند چون فرمانده كل قوا بني صدر است، ما نمي توانيم دخالت كنيم، خلبان اكبر شيرودي بلافاصله با بني صدر تماس گرفت، اما هرگز نفهميدم كه بني صدر چه جوابي داد. فقط ديدم اكبر گوشي را محكم روي تلفن گذاشت و گفت متأسفانه همكاري نمي كنند، بايد خودمان مقاومت كنيم و بجنگيم!
همه آماده باش شديم، هر روز 10 تا 12 ساعت پرواز داشتيم تا به لطف خدا لشكر 77 پيروز خراسان رسيد و كم كم مردم هم آمدند و نيروي زميني از شهرهاي ديگر هم به منطقه نيرو اعزام كرد و اين طوري توانستيم به طور خودجوش جلوي پيشروي دشمن را بگيريم.
* شما شخصاً در كدام عملياتها شركت داشتيد؟
** اوايل كه عملياتها اسم نداشت، همه «بكاو و بكش» بود اين يك اصطلاح نظامي است، يعني هر جا دشمن را مي ديديم، از بين مي برديم، پس ابلاغي كه مي رسيد، بلافاصله پرواز مي كرديم و از فكه تا مرز تركيه مي رفتيم و مي جنگيديم.
* اولين عمليات منسجمي كه در آن شركت داشتيد؟
** دي ماه سال 59 در آزادسازي موفق منطقه ميمك در استان ايلام بود. بعد پاك سازي منطقه استراتژي «نوسود» و «نودوشه» نزديك شهر پاوه بود و بعد هم عمليات «بازي دراز» كه متأسفته شهيد شيرودي در آن عمليات به شهادت رسيد.
* از شاهكارهاي خلبانان يكي را نام ببريد.
** در عمليات آزادسازي فاو اسماعيل صحتي كه اكنون جانباز است يك ميگ 23 عراقي را با هلي كوپتر كبري زد و اين از شاهكارهاي تمام جنگ هاي دنيا بود.
* كجا مجروح و جانباز شديد؟
** مهرماه سال 1361 بود در مقابل شهر سومار ايران نزديك شهر مندلي عراق عملياتي را به ما واگذار كردند، يك گروه هوايي تشكيل داديم و در كوههاي منطقه مستقر شديم، مأموريت ما پشتيباني رزمي و ترابري نيروها در خط نيروي زميني چه سپاه و چه ارتش بود.شب قبل از عمليات در دعاي كميل شركت كرديم، افراد زيادي در آنجا بودند، شهيدان اشرفي اصفهاني، صياد شيرازي، باكري، كاظمي، بروجردي و... بودند. دعاي كميل را كه خوانديم بعدش عمليات شروع شد و ما بعد از نماز صبح پروازهاي حمايتي را شروع كرديم و الحمدلله در عمليات پيروز شديم.
* نگفتيد چگونه مجروح شديد؟
** آنها كه در جبهه بودند، خبر دارند كه بعد از هر عمليات پيروزمندانه ايران، پاتك و ضد حمله عراقي ها وحشتناك بود، آن قدر گلوله مي ريختند كه حدي نداشت. روز 15 مهر چند روز بعد از عمليات در نمازخانه قرآن مي خوانديم كه خلبان يحيي شمشاديان وارد شد و گفت: يدا... جان زود پاشو، گفتم فقط چند آيه مانده، گفت: پاشو كه دير مي شه، حفظ نظام واجب تره، اگر بماند تو مي تواني هميشه قرآن بخواني، اما اگر نه، همه چيز را از دست خواهيم داد. افسر فرمانده شمشاديان بود و ما براي عمليات شناسايي به تپه هاي 402 پرواز كرديم، يك گردان از تيپ 31 گردان عاشورا از سپاه و يك گردان هوا برد شيراز آنجا در محاصره بودند، آن منطقه حالت مثلث را داشت كه زاويه بازش دست عراقي ها بود و از زاويه بسته اش دست ايران، نيروهاي عراقي با ادوات سنگين خود پيشروي مي كردند، ما شروع كرديم به شكار تانك هاي عراقي كه در همان لحظه سمت راست ما مورد اصابت گلوله قرار گرفت، فكر كرديم آسيب شديدي ديديم هلي كوپتر را عقب كشيديم و معاينه كرديم ديديم آسيب چنداني نديديم، دوباره به سمت دشمن حركت كرديم و شروع كرديم به شكار تانكها، يادم نيست چقدر تانك زديم كه بعد از يك لحظه من هيچ چيز نفهميدم.
* يعني سقوط كرديد؟
** بله !وقتي به هوش آمدم، ديدم شعله هاي آتش بلند است، يكي دو تا موشك و مقداري گلوله هم در هلي كوپتر بود، خواستم بلند شوم احساس كردم از گردن به پايين حركت ندارم. دستهايم مي سوخت، صورتم مي سوخت، تمام دورم آتش بود و نمي توانستم حركت كنم. آنجا هيچكس نبود فقط خدا بود و خدا، در حال راز و نياز با خدا بودم و استغفار، شهادتين را بر لب جاري كردم! دوست دارم اين را به جوانها بگويم، من بيست و پنج سال داشتم كه مجروح شدم، خدا شاهد است در آن لحظه تمام ثوابها و گناهاني را كه در طي عمرم انجام داده بودم، همه را شايد در ثانيه اي يا صدم ثانيه اي ديدم. يك لحظه احساس آرامش كردم، احساس كردم دارم مي روم، يكهو ياد خواهران يتيم خود افتادم كه من سرپرستشان بودم، همين كه به ذهنم خطور كرد دوباره احساس سوختگي و سوزش به سراغم آمد، بعد از مدتي به هوش آمدم و ديدم كه در بيمارستان صحرايي هستم، 5 ماه در تهران بستري بودم و يكسال و خورده اي هم در آلمان بستري بودم اما...!
* وقتي فهميديد فلج شده ايد چه احساسي داشتيد؟
** اول سخت بود، اما بعد خداوند اراده اي داد كه مقاومت كردم و حتي به اطرافيانم هم روحيه دادم.
* سرتيپ واعظي، شما مي توانيد ارزشهاي 8سال دفاع مقدس را بشماريد؟
** ارزشها آن قدر زياد است كه من توان بيان و حتي شمردن آنها را ندارم اما چيزهايي مثل اخلاص، يكرنگي، ايمان، شجاعت، وحدت و... براي همه ملموس بود.
* به نظر شما چطور مي توان ارزشها را پاسداشت؟
** به عقيده من پاسداشت اين ارزشها توسط نسل جنگ مي تواند در ترويج فرهنگ ايثارگري بسيار مؤثر باشد. جوانها چشمشان به بزرگترهاست، اگر ما كه در جنگ بوديم، بتوانيم همه آن ارزشها را با عمل و كردار و رفتار و گفتار خود حفظ كنيم، صد در صد جوانان دنباله رو اين فرهنگ خواهند بود، اما اگر حرف با عمل يكي نباشد با موفقيت فاصله خواهيم داشت.
* دلتان براي پرواز تنگ نمي شود؟!
** چرا، خيلي زياد، اما سعي مي كنم دلتنگي هايم را با ياد دوستان شهيدم آرامش دهم.
***
سرتيپ خلبان واعظي بعد از فراغت از درمان 2 سال در نيروي هوايي سپاه مسؤول ايمني پرواز پايگاه فتح كرج فعاليت مي كند، بعد به علت علاقه به تحصيل در كنكور شركت كرده و در رشته پزشكي قبول مي شود، اما چون در درسهاي عملي دچار مشكل مي شود دانشكده پزشكي را ترك كرده و به علوم انساني علاقمند مي شود و بعد از مطالعه كتابهاي آن دوباره در كنكور شركت كرده و موفق به گرفتن مدرك رشته حقوق مي شود و در حال حاضر در شوراي حل اختلاف زنجان در خدمت مردم است مشاوره حقوقي رايگان به مردم مي دهد، همكاري زيادي با خيريه ها دارد و...
اين خلبان جانباز هنوز هم وقتي هواپيمايي از آسمان آبي شهرش مي گذرد به آسمان خيره مي شود و خط هواپيما را در آسمان دنبال مي كند و اين بار آرزوي بزرگتري دارد كه هميشه در خدمت مردم باشد.

  


راوي كتاب «دا»، داستان مقاومت زنان خرمشهري ؛
اگر مادران ايراني نبودند جنگ با پيروزي پايان نمي يافت

 

گروه هنر- شفاعي: نشست خبري كتاب «دا» در خصوص مقاومت زنان خرمشهر در زمان اشغال اين شهر اوايل هفته در حوزه هنري برگزار شد.




به گزارش خبرنگار ما، در اين نشست مرتضي سرهنگي مدير دفتر ادبيات مقاومت حوزه هنري با بيان اينكه يكي از چيزهايي كه دشمن آن را محاسبه نكرده بود، ناگهان سرباز شدن همه افراد جامعه ما بود، گفت: كتاب«دا» نشان مي دهد كه صدام از مادران ايراني شكست خورد.
وي با بيان اهميت تاريخي خاطرات خانم سيده زهرا حسيني راوي كتاب «دا» گفت: اگر مقاومت خانم حسيني و همرزمان او نبود، خرمشهر در عرض چند روز سقوط مي كرد و در اين صورت آبادان سقوط مي كرد اما با مقاومت مردم خرمشهر نيروهاي سياسي و نظامي فرصت پيدا كردند تا خود را بازيابند و مانع پيشروي دشمن شوند.
سرهنگي با اشاره به فعاليتهاي دفتر ادبيات مقاومت حوزه هنري گفت: ما در اين دفتر با نويسنده و مورخ مواجه نيستيم، بلكه با سرباز طرف هستيم و بايد از ميان انبوه خاطرات نيروهاي رزمنده، با گمانه زني، خاطرات خوب و خواندني را بيرون بكشيم و به همين دليل معتقدم زمان هميشه به ضرر ماست.وي با تأكيد بر آمادگي اين دفتر بر دريافت همكاري كارشناسان دلسوز گفت: طبيعت كار ما در تدوين و انتشار خاطرات دير بازده است، اما اميدواريم سودمند باشد و كتابهايي كه منتشر مي كنيم، سندي بر دفاع از مقاومت هشت ساله مردم كشورمان شود.
سيده زهرا حسيني راوي كتاب نيز با بيان اينكه سالها از روايت خاطرات خود از جنگ خودداري مي كرده است، گفت: در برهه اي از تاريخ ديدم كه ما به خاطر جنگ متهم شده ايم و به ما اتهام جنگ طلبي مي زنند، من خواستم با روايت خاطراتم از دفاع خودمان دفاع كنم و البته ثابت كنم اگر مادران نبودند جنگ به اين صورت پيروزمندانه پايان نمي يافت.وي كه در سن هفده سالگي و در طول ايام مقاومت خرمشهر در غسالخانه اين شهر به تغسيل شهداي زن خرمشهري مشغول بوده است تأكيد كرد: برخي آقايان هميشه سعي كرده اند نقش زنان را در جنگ كمرنگ كنند، ولي واقعيت اين است كه بدون حضور و همراهي زنان پيشبرد پيروزمندانه جنگ ممكن نبود.
سيده اعظم حسيني تدوينگر و نويسنده كتاب نيز با اشاره به اينكه روند تدوين و انتشار كتاب بيش از هفت سال طول كشيده است، گفت: جنس خاطرات و نوع روايت كتاب به گونه اي است كه ضمن حفظ سند تاريخي و اصل خاطرات به شيوه اي كاملاً داستاني روايت شده است.

  


لحظه هاي آسماني

 

سجده بر آب
شب بيست و يكم ماه رمضان سال 1362 شهيد مرتضي بشارتي و چند نفر ديگر براي شناسايي، داخل آب هور شدند. با نزديك شدن



به سنگر عراقي ها، در كمال تعجب ديدند، در يك سنگر مراسم عزاداري و در يك سنگر ديگر مراسم جشن و پايكوبي برپاست. در همين هنگام نيروهاي گشتي عراقي از سه طرف به سمت آنها حركت كرده و نزديك بود محاصره و اسير شوند.
اسير شدن آنها مفهومي جز لو رفتن عمليات و منطقه مدنظر نداشت. مرتضي دلش شكسته بود و داخل قايق به حالت نشسته سرش را روي آب خم كرده و سجده نمود و روي آب آيه شريفه «و جعلنا من بين ايديهم سداً و من خلفهم سداً فاغشيناهم فهم لا يبصرون» را زمزمه كرد.
وقتي سرش را بلند كرد، به اطراف نظر انداخت، انگار زمان از حركت باز ايستاده بود. نه صدايي، نه كسي و او بلافاصله به اتفاق همراهانش پارو زنان خودشان را حدود سيصدمتر عقب كشاندند و در كمال ناباوري دوباره سر و صداي بلند عراقي ها را شنيدند. لطف الهي و توكل خالصانه، آنها را از محاصره نجات داد.(1)
1- شهيد مرتضي بشارتي در سال 1345 در زاهدان متولد شد. بارها به عنوان بسيجي به جبهه رفت و سرانجام در سن 20 سالگي در عمليات كربلاي 5 مورخ  1365.12.15 در منطقه عملياتي شلمچه به شهادت رسيد.
* راوي: مهرداد راهداري- لحظه هاي آسماني

راز حضور آن كبوتر
نيمه هاي تابستان بود، تابستان 73...آفتاب، سنگين و داغ به زمين مي ريخت. بچه ها در گرمايي طاقت سوز، عاشقانه به دنبال بقاياي پيكر شهدا بودند. از صبح عليالطلوع كار را شروع كرده بودند.
نزديكي هاي غروب بود كه بچه ها خواستند قدري استراحت كنند. راننده بيل مكانيكي كه سرباز زحمتكشي بود به نام «بهزاد گيج لو»، چنگك بيل را به زمين زد و از دستگاه پياده شد. بچه ها روي خاكريزي نشسته و مشغول استراحت و نوشيدن آب شدند.
در گرماي شديد كه استخوان هاي آدم را به ستوه مي آورد، ناگهان متوجه شديم كه كبوتر سپيد و زيبا، بال و پر زنان آمد و روي چنگك بيل نشست و شروع كرد به نوك زدن به بيل!!
بچه ها ابتدا مسأله را جدي نگرفتند، اما چون كبوتر هي به بيل نوك مي زد و ما را نگاه مي كرد، اين صحنه براي بچه ها قابل تأمل شد. يكي از رفقا كلمن را پر از آب كرد و در كنار خودمان روي خاكريز قرار داد. اندكي بعد كبوتر از روي بيل بلند شد و خود را به كنار ظرف آب رساند. لحظاتي به درون كلمن آب نگاه كرد و دوباره به ما خيره شد. بدون اينكه ترسي داشته باشد، مجدداً پريد و روي چنگك بيل نشست و باز شروع به نوك زدن كرد...!
دقايقي بعد از روي بيل پر كشيد و در امتداد غروب آفتاب گم شد !منظره عجيبي بود. همه مات و مبهوت شده بودند. هركس چيزي مي گفت، در اين ميان «آقا مرتضي» رو به بچه ها كرد و گفت: «بابا، به خدا حكمتي در كار اين كبوتر بود...!»
ساير بچه ها هم همين نظر را دادند و در حالي كه همچنان در مورد اين كبوتر حرفهاي تازه اي بين بچه ها رد و بدل مي شد، شروع به كار كرديم. جستجو را در همان نقطه اي كه كبوتر نوك مي زد ادامه داديم. با اولين بيلي كه به زمين خورد، سر يك شهيد با يك كلاه آهني بيرون آمد.
در حالي كه موهاي سر شهيد به روي جمجمه باقي بود و سربند «يا زيارت يا شهادت» نيز روي پيشاني شهيد به چشم مي خورد !ما با بيل دستي بقيه خاكها را كنار زديم. پيكر تكيده شهيد در حالي كه از كتف به پايين سالم به نظر مي رسيد، از زير خاك نمايان شد. بچه ها با كشف پيكر گلگون اين شهيد غريب، پرده از راز حكمت آميز آن كبوتر سفيد برداشتند.

سيزده مؤذن ناآشنا
آخرين روزهاي تابستان 72 بود و دستهاي جستجوگر بچه هاي «تفحص» به دنبال پيكر شهدا مي گشت. مدتي بود كه در منطقه عملياتي خيبر به عنوان خادم شهيدان انتخاب شده بوديم و با جان و دل در پي عاشقان ثارا... بوديم.
سكوت سراسر جزيره را فرا گرفته بود؛ سكوتي كه روح را دگرگون مي كرد. قبل از وارد شدن به منطقه، تابلويي زيبا نظرمان را جلب كرد: «با وضو وارد شويد، اين خاك به خون مطهر شهدا آغشته است» اين جمله درياي سخن بود و معني.
نزديك ظهر بود، بچه ها با كمي آب كه داشتند، تجديد وضو كردند، اما ناگهان صداي اذان، آن هم به صورت دسته جمعي به گوش جانمان نشست. با خودم گفتم: «هنوز كه وقت نماز نيست؛ پس حتماً در اين اذان به ظاهر بي وقت، حكمتي نهفته است.» از اين رو، به طرف صدا كه هر لحظه زيباتر و دلنشين تر مي شد، پيش رفتيم.
ناگهان در كنار نيزارها قايقي ديديم كه لبه آن از گل و لاي كنار آب بيرون آمده بود. به سرعت به داخل نيزارها رفتيم و قايق را بيرون كشيديم و سرانجام مؤذنان ناآشنا را يافتيم. درون قايق شكسته كه بر موجهاي آب شناور بود، پيكر 13 تن شهيد گمنام مرا به غبطه واداشت.
*منبع: كتاب كرامات شهدا

زيارت
شهيد محمدرضا عاشورا پس از مجروحيت در عمليات والفجر هشت، به بيمارستاني در اصفهان منتقل شد. در آنجا روبه خانواده اش كه به ديدار او آمده بودند، گفت: «آرزو داشتم كه پس از عمليات والفجر هشت به پابوس امام رضا(ع) بروم، اما افسوس كه ديگر نمي توانم.» و لحظاتي بعد جام نوشين شهادت را برگرفت و همپاي فرشتگان شد.
برادرش پيكر شهيد را در تابوت نهاده، بر روي پارچه سفيد آن نوشت: «محمدرضا عاشورا، اعزامي از گرمسار» و خود براي مهيا كردن مقدمات تشييع، راهي گرمسار شد.
پيكر محمدرضا به تهران رسيد و در آنجا به طور اتفاقي، پارچه روي تابوتش با پارچه شهيدي از مشهد عوض شد. او به مشهد رفت، در آنجا غسل داده شد و در حرم مطهر امام رضا(ع) طواف كرد و متبرك شد... پس از اينكه خانواده هر دو شهيد متوجه جابه جايي آنان شدند، بلافاصله براي انتقال پيكرها به شهرهايشان اقدام كردند و اين درحالي بود كه: شهيد «عاشورا» به آرزويش رسيده و به زيارت امام رضا(ع) نايل شده بود.»
* راوي: حسن بلوچي- حديث عشق

رايحه دل انگيز
در زندان «الرشيد» بغداد، يكي از برادران رزمنده كه از ناحيه پا به وسيله نارنجك مجروح شده بود، حالش وخيم شد و از محل آسيب ديدگي، چرك و خون بيرون مي آمد. ايشان پس از 21 روز اسارت، بعد از اقامه نماز صبح به درجه رفيع شهادت نايل شد.با شهادت وي، رايحه عطري دل انگيز در فضاي آسايشگاه پيچيد. با استشمام بوي عطر، همه شروع كرديم به صلوات فرستادن. نگهبانان اردوگاه با شنيدن صداي صلوات سراسيمه وارد شدند. آنها فكر مي كردند يكي از برادران، شيشه عطر به داخل آسايشگاه آورده است، به همين خاطر تمام آنجا را بازرسي كردند.
وقتي چيزي پيدا نكردند، پرسيدند: «اين بو از كجاست؟» و ما به آنها گفتيم كه از وجود آن برادر شهيد است !به جز يكي از نگهبانان، كسي حرف ما را باور نكرد. آن نگهبان بعدها به بچه ها گفته بود كه من مي دانم منشأ آن رايحه دل انگيز از كجا بود و به حقانيت راه شما نيز ايمان دارم.
* راوي: حميدرضا رضايي- سجده وصل

  


جانبازان فاقد رأي از كارافتادگي مستمري دريافت مي كنند

 

معاون اداره كل پذيرش و امور اداري بنياد شهيد و امور ايثارگران اعلام كرد: جانبازان فاقد رأي از كارافتادگي و فاقد درآمد ثابت از اواخر



شهريورماه سال جاري مستمري دريافت مي كنند.
به گزارش ايرنا، «رضا رياحي» با بيان اين خبر افزود: بيش از 2 هزار جانباز فاقد رأي از كارافتادگي و فاقد درآمد توسط اداره كل پذيرش و امور اداري بنياد شناسايي شده اند كه با تمهيدات در نظر گرفته شده از ماه جاري مستمري دريافت مي كنند.
وي تصريح كرد: طرح پرداخت مستمري براي اين گروه از جانبازان از چندين ماه پيش كارشناسي و پيگيري شده و بر اين اساس مستمري اين جانبازان با توجه به شرايطشان پرداخت مي شود.

  



خانواده شهدا و جانبازان براي دريافت سهام عدالت مراجعه كنند

 

معاون تعاون سازمان بنياد شهيد و امور ايثارگران تهران بزرگ گفت: خانواده شهدا و تمامي جانبازان مي توانند با مراجعه به بنيادهاي شهيد و امور ايثارگراني كه در آنجا پرونده دارند سهام عدالت خود را دريافت كنند.صدوقي در گفتگو با ايرنا افزود: واگذاري سهام عدالت از اول شهريورماه شروع شده و تا20 شهريورماه سالجاري ادامه خواهد داشت.
وي مشمولين واگذاري سهام عدالت را تمامي جانبازان با هر درصد و عائله تحت تكفل آنان ذكر كرد و افزود: علاوه بر تمامي جانبازان، كليه آزادگان و افراد تحت تكفل، همسران شهدا و افراد تحت تكفل، فرزندان ذكور و كبير شهيد، فرزندان اناث و سرپرست خانوار شهيد و والدين شهدا نيز شامل واگذاري سهام مي باشند.
صدوقي افزود: افراد فوق تا20 شهريور مهلت دارند با به همراه داشتن اصل و تصوير كارت ملي و شناسنامه افراد تحت تكفل به ادارات بنياد شهيد و امور ايثارگران كه در آن پرونده دارند، مراجعه و نسبت به تكميل فرم دريافت سهام عدالت مراجعه كنند.

  


مبتكر ايلامي ويلچر همه كاره براي معلولان و جانبازان ساخت

 

معاون توانبخشي بهزيستي استان ايلام گفت: يك مبتكر در اين استان موفق به طراحي و ساخت ويلچر همهكاره براي معلولان و جانبازان شده است.
«ملوس نادري» در گفتگو با ايرنا افزود: اين ويلچر كارايي عبور از پله ها و پرش از شيارها به ارتفاع 50 سانتي متر را دارد.وي گفت: وزن اين ويلچر 120 كيلوگرم است و سازنده آن در تلاش است كه آنرا به كمتر از 30 كيلوگرم برساند.وي اضافه كرد: سرعت اين ويلچر40 كيلومتر در ساعت است و در اداره ثبت شركتها و مالكيتهاي صنعتي به ثبت رسيده است.
نادري گفت: اين ويلچر توسط محمدرضا ميرزاده از مخترعان جوان اين استان ساخته شده است.11 هزار معلول و حدود 10 هزار جانباز در استان ايلام وجود دارد.

  


سيمرغ زرين «فرزند خاك» به موزه شهدا اهدا شد

 

سيمرغ زرين فيلم سينمايي «فرزند خاك» در بخش نگاه ملي بيست و ششمين جشنواره بين المللي فيلم فجر به موزه شهدا اهدا شد.
به گزارش ايسنا، سيداحمد ميرعلايي تهيه كننده و محمدعلي باشه آهنگر كارگردان فيلم سينمايي فرزند خاك به همراه اين سيمرغ لوح تقديري را كه به امضاي تمامي عوامل اين فيلم رسيده بود نيز به موزه شهدا اهدا كردند. «فرزند خاك» داستان همسر شهيدي است كه براي بازگرداندن جنازه همسر شهيدش كه در كردستان عراق مدفون است، راهي اين ديار مي شود و در پي اتفاقاتي كه در آنجا براي او رخ مي دهد به دريافت هاي جديدي مي رسد.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com