تبليغات X
 


صفحه اصلی
سياسي
بين الملل
اجتماعي
اقتصادي
فرهنگي
ورزشي
هنري
حوادث
پنجره
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
صفحه آخر
يادداشت روز
ويژه نامه پرونده
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2008-09-20
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

شنبه 30شهریور ماه 1387


درآمدي بر تعامل فرهنگها ؛ گفتگو هويت من است

 

* حسين فرزانه

در رابطه با پرسش «خود كيست؟» تعابير گوناگوني ارايه شده است. برخي «خود» را با انسان معادل گرفته و پرسش از كيستي





آدمي را از آن جهت مطرح كرده اند تا تفاوت آدمي با موجودات ديگر بيان گردد. در اين راستا، ناطق بودن، انديشه ورز بودن، احساسي بودن، ارزش گذار بودن و... مقوله هايي هستند كه آدميان را از ديگر موجودات متمايز مي كنند.
اما از نظر سؤال فيلسوفان تجربه گرا، يعني همان كساني كه «تجربه» را محور مباحث خويش در قبال «معرفت بشري» قرار مي دهند، سؤال «خود كيست؟» معنا و مفهوم ديگري دارد. قصد اين انديشمندان از پرسش «خود كيست؟» توجه و تأمل بر رابطه «هويت و شخصيت» آدمي از يك سو و ذهن و فاعل شناسي از سوي ديگر است. به عنوان مثال، «ديويد هيوم»- كه خود از پيشتازان و پيشروان اين مكتب فلسفي است- ابهام «كيستي خود» در ارتباط مستقيم با رابطه «ادراكات ذهني و تصورات هويت آدمي» قرار دارد. مشكل هيوم اين است كه هر چند انسان مسلم مي گيرد كه نفس و خودي دارد و اين خود از دوام و پيوستگي برخوردار است، اما او با مشاهده و تجربه نمي تواند معين كند كه اين «خود» كجاست؟ به زعم هيوم، انسان آن گاه كه به درونش مي نگرد، آنچه مشاهده مي كند، مشتي انديشه و احساس است و هرگز با موجودي به نام «خود» مواجه نمي شود كه اين خود، صاحب آن انديشه ها و احساسات باشد. آنچه از اين رهگذر نصيب آدمي مي شود، ادراكهايي زودگذر است و نه يك «خود» ثابت و پايدار. پرسش بزرگ هيوم هم اين است كه چرا ما معتقديم همان شخصي هستيم كه ديروز بوديم و اين خود ثابت كيست و چيست؟ اين پرسش ذهن افراد ديگري پيش از هيوم را نيز به خود مشغول داشت كه مظهري از آن را مي توان در كتاب معروف «كارل پوپر» و «جان اكلز»، (خود و مغزش) كه پرسش از نسبت ذهن و خود محور اساسي آن مقال است، مشاهده كرد.
«خود» در مقابل «ديگري» (و البته در گفتگو با او) موضوع مناقشات فراوان و گسترده اي بوده است كه در ادامه بدان پرداخته مي شود.

* خود يا ديگري؛ من يا تو؟
«سورن كي يركه گور» انديشمند و عارف معروف دانماركي و پدر اگزيستانسياليسم جديد، «ديگري» را به عنوان مانع و ديواري مي پندارد كه سدي در برابر پرورش و شكوفايي فرديت و شخصيت به شمار مي آيد و از اين جهت، چندان روي خوش به ديگري و ارتباط با او نشان نمي دهد.
فرد باوري عميق «كي يركه گور» كه وي را واداشت تا شورش و انقلابي عليه دستگاه و نظام فكري «هگل» به پا كند (جايي كه فرديت در زير ارابه هاي روح جهاني خرد شده است) او را به مسير بي اعتمادي به «ديگري» و قايل نشدن به اعتباري براي گفتگو با او سوق مي دهد. وي كه مفاهيم «فرديت» و «خويشتن» را در برابر مفهوم توده (Crowd) قرار مي دهد و بسيار نگران است كه تصميم و انتخاب فردي فداي اعمال جمعي گردد، نسبت به «ديگري» با سوءظن نگاه مي كند و ضرورت چنداني براي وجود ديگري و گفتگو با او قايل نيست.
بعد از كي يركه گور، مقوله «ديگري» و گفتگو با او از مهمترين مباحثي است كه اگزيستانسياليستهاي قرن بيستم بدان پرداخته اند و آن را از ضروري ترين موضوعهاي مربوط به «وجود انساني»(Human existence) به شمار آورده اند؛ هرچند كه فيلسوفاني چون: «هايدگر»، «سارتر»، «تيليش»، «كامو»، «بوبر» و «مارسل» هر يك رويكردي خاص به اين مبحث داشته اند. به عنوان مثال بين «هايدگر» و «سارتر» در قبال مقوله «ديگري» و «گفتگو با او» تمايز و تفاوت محسوسي وجود دارد. به عقيده «مارتين هايدگر»، هر چند «ديگري» با ارتباط و گفتگويي كه با «خويشتن» برقرار مي كند، خويشتن را دچار اضطراب و تشويش مي نمايد؛ اما مبحث ارتباط، در رويكرد «سارتر» بسيار تند و افراطي مي شود.
سارتر كه هستي را در سه شكل هستي براي خود (هستي ذهني آگاهي انسان)، هستي در خود (هستي عيني دنياي بيروني) و هستي براي ديگران (هستي ما در پيوند با آگاهيهاي ديگر) مي بيند، هستي براي ديگران را به اين شيوه تشريح مي كند كه «خود» براي آگاهيهاي ديگران، شيء يعني قسمتي از دنياي خارج است. اين «خود» حس مي كند «ديگري» به او همچون هدف مطالعه اش و به مثابه ابزار مورداستفاده و چون دشمن مقاصد خود مي نگرد و بدين سبب، «خود» براي «ديگري» وسيله اي بيش نيست، در حالي كه خواسته و منظور «خود» آن است كه «هدف» به شمار آيد، نه وسيله. بدين گونه «ديگري» آزادي «خود» را محدود مي كند؛ آزادي اي كه به زعم سارتر اساسي ترين مؤلفه ماهيت خويشتن است و شعار معروف سارتر يعني «ديگري دوزخ است»، با اين پيش فرضها ابراز مي شود.
با «مارتين بوبر» دغدغه و حساسيت در مورد «ديگري» به اوج خود مي رسد. او در كتابي با عنوان «من و تو» بحث مفصلي را در اين باب پيش مي كشد.
«بوبر» كه به وضوح عليه انديشه هاي «سارتر» و ديگر فيلسوفان اگزيستانسياليست شورش كرده است، انواع ارتباطات را بدين گونه از يكديگر جدا مي كند: «رابطه من - من» (I - I)، «من - آن» (TT -I)، «آن - آن» (TT -TT)، «ما - ما» (WE - WE)، «ما - آنها» (THEY -WE) و «من - تو» (YOU - I).
او رابطه و گفتگوي «من - تو» را داراي تقسيمهاي گوناگوني مي داند.
گاهي «خود» به پيروي از حكمت عملي «كانت»، «ديگري» را به مثابه غايت منظور دارد، نه وسيله اي براي رسيدن به غايتها و قصدهاي خويش. برخي اوقات هم، خويشتن ديگري را ابزار به شمار مي آورد (يا كمك مي خواهد، يا به قصد مشاوره به نزد خويش آمده است و...)
«گابريل مارسل» نيز تا حدودي در اين تمايزگذاري بين انواع ارتباطات با بوبر هم آواست (مارسل نيز كتابي به عنوان «من و تو» نگاشته است). «مارسل» و «بوبر» هر دو فلسفه هاي مشاركتي به وجود آورده اند كه در آنها تمايز و تميز بين گفتگوي «من» و «تو» با ارتباط «من» و «آن» از محوري ترين مباحث به شمار مي رود و بدين گونه، اين دو عليه سنت پيشينيان بزرگ خويش (كي يركه گور، هايدگر و سارتر) تاخته اند.
اما اگرچه گفتگوي «خود» با «ديگري» (من - تو) در انديشه «بوبر» بيشتر به الهيات و مباحث ديني (گفتگوي انسان با خدا) نزديك مي شود، «مارسل» بيشتر بر رويكردهاي ملموس و عيني دست مي گذارد و قصد شكافتن ماجراي گفتگوي دو انسان را در سر مي پروراند. به زعم «مارسل»، در رابطه و گفتگوي خويشتن با ديگري، برخلاف رابطه خويشتن با يك شي ء، طرفين در حضور يكديگر هستند و هريك از آنان نسبت به ديگري، حالت گشودگي و از خودگذشتگي دارد. در نگاه «مارسل»، آن گاه كه فردي براي «من»، «ديگري» مي شود، ارتباط برقرار شده، غايت في نفسه است و چيزي جز عشق و مشاركت در كار نيست و اگر اين ويژگيها و خصايص مهيا نشوند، گفتگوي «خويشتن» با «ديگري» در حد رابطه «من - او» باقي مي ماند و توانايي آن را ندارد تا به حريم مهم و اساسي «من و تو» گام بگذارد.
* گفتگوي «خود» با «ديگري»
«ديگري» هموست كه «خود» و «من» نيست؛ «كسي» است كه بيرون از «خود» و فراسوي «او» قرار دارد. آنكه در جستجوي اهداف و غايات متفاوتي است، نيازهاي دگرگون را در وجودش حس مي كند و عاقبت دنيا را به شيوه اي متفاوت از «خود» مشاهده مي كند، «ديگري» است.
در ميان ارتباطهاي گوناگوني كه «خويشتن» با «ديگري» برقرار مي كند، «ارتباطي»، «گفتگو» و «مكالمه» نام دارد. ارتباطي كه در آن، كلام و سخن، فرمان هدايت رابطه را در دست گرفته و در سرزمين اين كلام، درختان گوناگون و متفاوت - عبارات و جملات و واژگان - مي رويند و مي بالند و بدين گونه «ديگري» - آنكه «خويشتن» نيست - پا به عرصه گفتگو مي گذارد. گاهي از گفتگو به عنوان ابزاري نام برده مي شود كه در آن «ديگري» قصد دارد «خويشتن» را از آزادي محروم كند و «خود» را به صورت شيئي مفروض دارد. برخي اوقات، «ديگري» مانعي به شمار مي آيد كه از بروز و ظهور «خويشتن» جلوگيري مي كند. در جايي «ديگري» هموست كه در مكالمه قدرت و اقتدار را بر «خويشتن» تحميل مي كند و گفتگو شيوه اي تلقي مي گردد تا هدف و قصد برتري جويي برآورده شود. (ديگري برخود يا بر عكس خود بر ديگري رجحان و برتري يابد). برخي اوقات در فرآيند گفتگو، خطر يكسان شدن «خويشتن» با «ديگري» گوشزد مي شود و زماني «خود» و «ديگري» در مسيري ديده مي شوند كه لزوماً بنا به اصل تفهيم و تفاهم، كار مي كنند.
هرچند بزرگان هريك رويكردي به رابطه و گفتگوي «خويشتن» با «ديگري» داشته اند، اما نظرهاي آنها را تنها مي توان به عنوان امكانهاي متفاوتي از گفتگو و مكالمه «خويشتن» با «ديگري» نام نهاد كه در مقام عمل، شاهد انواع آنها و بسياري نمادها و نمودهاي ديگر بوده ايم.
گفتگوي «خود» با «ديگري»، رابطه اي از شق «من - او» است و تفاوتهاي مهمي با مكالمه و گفتگوي «من - آن» دارد. در مكالمه «من با او»، او يك راز است، يك مسأله نيست. ارتباط «من - آن»، رابطه خود با شيء است، ارتباطي كه گفتگو در آن بي معناست. شيئي مفروض است و «خويشتن» قصد دارد تا طي فرايندي و با شيوه هايي، آن را به گونه دلخواه خود تغيير دهد و براي «خود»، كارآمد جلوه دهد. «خويشتن» پرسش و مسأله اي در ارتباط با «آن» مطرح مي كند و اين پرسش، نقطه محوري رابطه خويشتن با آن محسوب مي شود. به قولي:
«مسأله چيزي است كه من به آن بر مي خورم و تمام آن را در برابر خودم مي بينم، اما به همين جهت، مي توانم پيرامون آن بگردم و آن را از ميان بردارم».
در رابطه «من - آن»، «خويشتن» چنان از «آن» فاصله مي گيرد كه جداانگاري «عين» از «ذهن» نام مي گيرد. در اين ميان، مفاهمه و مكالمه وزني ندارد. اما در رابطه «من - تو» (او)، رابطه و ارتباطي كه به وسيله گفتگو انجام مي شود، خويشتن با يك راز، با يك موجود چند لايه در تماس و ارتباط است. (اگر افرادي گفتگورا سلب كننده آزادي، وسيله اقتدارطلبي، سلب كننده فرديت و... نام نهاده اند، شايد تنها به يك يا چند لايه از لايه هاي زيادي كه «خويشتن» در گفتگوبا «ديگري» با آن مواجه است، تأمل و توجه نشان داده اند).
در اين گفتگو «خويشتن» با لايه هاي گوناگون «ديگري» مواجه است و بايد اين ديگري را فهم ودرك كند: به جهت همين پيچيدگي، ارتباط ساده «من - آن» (عين - ذهن) از ميان مي رود و ما شاهد فرايند و روندي هستيم كه ديگر در آن نمي توان مشخصات و ويژگيهاي مسأله را بدان اطلاق نمود و ارتباط پيچيده ديگري سر بر مي آورد كه «راز» نام مي گيرد:
«راز چيزي است كه خود من گرفتار آنم و از اين رو تنها تصوري كه از آن مي توانم داشت، قلمرويي است كه در آن تميز و تمايز ميان آنچه در من است و آنچه در برابر من است، معناي خويش و اعتبار اوليه خود را از كف مي دهد.»
در اين جا، با مقوله اي مجزا از رابطه «خويشتن» با شيئي بي جهان روبرو مي شويم.
اگر ديگري يك راز است و مسأله نيست و اگر «خويشتن» با يك موجود چند لايه مواجه است - نمي توان ارتباط كلامي «خويشتن» با ديگري را تنها در قالب خاصي از قالبهاي بيان شده - كه در يكي گفتگو ابزار سلطه و اقتدار و در ديگري ابزار سلب آزادي و فرديت است، گنجانيد.
بدين سان، گفتگو هويت و ماهيت ثابتي ندارد و داراي تاريخي است و تنها از اين چشم انداز بايد به بررسي و تعريف آن پرداخت. امر و موضوعي قابل تعريف است كه هويت و ماهيتي داشته باشد و از آن جهت كه گفتگو و مكالمه هويتي ندارد، بايد فرايندهاي گوناگون آن را در تاريخ بررسي كرد. اگر معناي محصل خاصي را از تاريخ مندي گفتگو سراغ بگيريم، بدين معناست كه با هيچ مفهوم يكتا و ثابتي نمي توان فرايند گفتگو را تبيين و تعريف كرد.
* گفتگو؛ آفريننده «خود» و «ديگري»
گفتگو و مكالمه، فرايندي نيست كه در آن تنها «ديگري» براي «خويشتن» سخن گويد و «ديگري» و «خود» يكديگر را بهتر و بيشتر فهم و درك كنند. گفتگو، ماهيت و جوهر «خويشتن» و «ديگري» را تشكيل مي دهد. به معناي ديگر، اصلي ترين مبادي و مباني «خويشتن» و «ديگري» در گرو ارتباطي است كه با يكديگر برقرار مي كنند. گفتگو نه تنها وسيله اي براي فهم «خويشتن» از «ديگري»، بلكه آفريننده هستي و موجوديت «خويشتن» و «ديگري» است. سخن گفتن به مثابه نزديك شدن صرف به «ديگري» يا دوري از او نيست، مكالمه آيينه تمام نمايي است كه هويت «خويشتن» و «ديگري» در آن متبلور است. به تعبير ديگر، «خويشتن»، خود نمي شود، مگر آن كه «ديگري» فربه كه از جهاتي تفاوتهاي مهمي با «خويشتن» دارد، با وي گفتگو كند. گفتگو، آفريننده خويشتن و ديگري است.
هويت «خويشتن» و «ديگري»، يعني تصاويري كه آنها از خود دارند و بدون گفتگو و مكالمه، نه «خويشتن» از خويش تصويري دارد و نه «ديگري» از خويش.«خويش» و «ديگري» بدون گفتگو و مكالمه هويت و ماهيتي ندارند. آنچه به تصاوير «خويشتن» و «ديگري» از خود شكل و سامان مي  دهد، فرايند گفتگويي است كه بين آنها انجام مي شود. «خويشتن» جز از درون يك روند و حوزه گفتگو سر بر نمي آورد و «ديگري» جز در گفتگو با ديگري، ديگري نيست. انسان و فرديت او تنها در فرآيند گفتگو، شكل مي  گيرد. انسان موجودي است كه گفتگو مي  كند، موجودي ارزش گذار كه گفتگو مي  كند. «خويشتن» آنگاه «خويشتن» است كه «ديگري» باشد و «ديگري» آنگاه «ديگري» است كه «خويشتن» موجود باشد و اين امور جز با گفتگو و مكالمه مهيا نمي شوند.
گفتگو مي  تواند در نقش ابزاري عمل كند كه سيطره و سلطه ديگري را بر «خويشتن» تحميل كند، آزادي وي را بگيرد و او را به سان شيئي مفروض دارد و يا از خودبيگانگي را براي «خويشتن» به همراه آورد. اما سخن آن است آنگاه كه گفتگويي نيست، فرديتي نيز نيست تا آزادي او سلب شود، وسيله قدرت طلبي ديگري واقع گردد و يا از خود بيگانه شود. مي  توان از عوارض ناگوار گفتگو سخن گفت، اما وجود آن را نمي توان زير سوال برد، زيرا اين امر نه مقدور است و نه مطلوب. گفتگو نردباني نيست كه ما را به ديدار «ديگري» نزديك كند، بلكه بستري است كه «خويشتن» و «ديگري» در آن رشد و نمود مي  كنند و مي  بالند.
و در اين خصوص چه زيبا گفته  اند كه «خود» جز در گفتگو با «ديگري» نمي تو اند به طور شايسته خود را بشناسد. انسان جز تصويري كه از خويشتن دارد چيزي نيست و اين تصوير در ارتباط تنگاتنگ با مكالمه و گفتگويي است كه «خويشتن» با «ديگري» برقرار مي  كند؛ تا پيش از گفتگو نه «خويشتني» موجود است و نه «ديگري».
* مدرنيسم؛ در جستجوي «ديگري»
تاكنون «مدرنيسم» و جهان جديد را با تعابير، تعاريف و عناوين زيادي معرفي و تبيين نموده اند؛ پديده اي كه در آن همه چيز و همه كس مورد بازنگري و مداقه جديد قرار گرفته است، فرايند ناتمام شكل گيري فرديت؛ روالي كه از ما مي  خواهد تا آن چنان كه هستيم خود را بشناسيم، نه آن چنان كه بايد باشيم؛ پديده  اي كه فضل تقدم، در آن تقدم فضل ندارد و نقادي حرف اول و آخر است.
عنوان مناسب براي مدرنيسم درخور اين بحث شايد «خود» در جستجوي «ديگري» باشد. وقوع و بروز فرديت نيز كه عده زيادي آن را معادل مدرنيسم دانسته  اند، در ارتباط و همبستگي نزديك با گفتگوي «خود» با «ديگري» جاي مي  گيرد. مدرنيسم همه جا و همه وقت در جستجو و كاوش براي يافتن «ديگري» بوده است. سرزمين هاي ديگر، انديشه هاي ديگر، رويكردهاي ديگر، بازنگريهاي ديگر و ارزشهاي ديگر.
اين جستجو و كاوش براي يافتن ديگري خواسته يا ناخواسته، فرديت و خويشتن مدرنيسم را شكل داده است و بدين سبب مدرنيسم را با فرايند بروز و ظهور فرديت و شخصيت معادل و مرادف مي  گيرند و مدرنيسم، مدرنيسم نمي شود مگر با تلاشي كه براي يافتن «ديگري» و مكالمه و ارتباط با آن از خود نشان مي  دهد و از اين روست كه فرديت در دامن و دامان مدرنيسم رشد مي  كند و اين استثنا در تاريخ بشري است كه فرهنگي با جستجوي ديگري، به هويتي دست مي  يابد. مدرنيسم به اين معني، يعني «در جستجوي ديگري». جستجوي «ديگري» و گفتگو با او نه تنها معلول وقوع فرديت بلكه علت آن نيز به شمار مي آيد و ديالكتيك فرديت - گفتگوي «خود» و «ديگري» مدرنيسم را پيش برده است. مدرنيسم، مدرنيسم نمي شود، جز با كوشش در جهت يافتن «ديگري» و گفتگو با او تحقق مي يابد و بدين جهت مدرنيسم هميشه در پي گفتگو با ديگران فربه و نامكشوف «خويش» بوده است.
مدرنيسم به مثابه «گفتگو با ديگري؛ جستجوي ديگري» نيز پديده اي ناتمام است. زيرا جستجوي «ديگري» و گفتگو با او فرآيندي پايان  ناپذير است. مدرنيسم حتي با غيرت مهم «خويش» با آنچه خواهان خراب كردن مباني و مبادي مدرنيسم است(عقل نقاد مدرنيسم) نيز گفتگومي كند و بدين گونه، ماهيت و هويت آن فراتر از عقل جزمي، كلي، حداكثري و تك سبب بين است كه «خويشتن» را موجودي ممتاز، برجسته و يكتا مي پندارند. مدرنيسم يعني گفتگو و جستجوي «ديگري»؛ گفتگو با ديگري و در جستجوي ديگري.
مبنا و پايه هويت «خويشتن» در گفتگو با «ديگري» است و اين پديده مهم در مدرنيسم به خوبي آشكار است. البته، در جستجوي «ديگر» بودن به معناي جستجوي معناي «خويشتن» و به تعبيري ديگر، يافتن «خويش» در آيينه هاي متفاوت ديگر نيز هست و به همين دليل است كه ياسپرس از اين جستجو و گفتگو(جستجوي «ديگري» و گفتگو با «ديگري») به عنوان مقدمه و پايه جستجوي مبدأ هستي و گفتگو با او ياد مي  كند. به تعبيري ديگر، گفتگو با «ديگري» شكل دهنده هستي «خويشتن» است و اين امري است كه در هر ارتباطي از جمله ارتباط با منشأ هستي ضروري است. گفتگو آنگاه هويت و ماهيت تاريخي خود را نشان مي  دهد كه «خويشتن» و «ديگري» هر چه بيشتر برجسته و متمايز باشند و گفتگو با مبدأ و منشأ هستي، با بروز و ظهور فرديت «خويشتن»، رنگ و بوي ديگري مي  يابد و اين همان تفاوت عظيم دينداري در جهان قديم و جديد است. گفتگو با مبدأ هستي و مكالمه منشأ هستي با «خويشتن» كه جوهري ترين پايه تجربه ديني است آنگاه به بهترين وجه خود را نشان مي  دهد كه فرديتي متمايز و مجزا، «خويشتن» را به خالق جهان نمايش دهد و قصد مكالمه با وي را داشته باشد.
با توجه به راه بي پاياني كه آدمي در جستجوي «ديگري» و گفتگو با وي آغاز كرده است، آيينه هاي تازه اي از گفتگو با منشأ هستي فرا روي خويش گشوده و به تعبيري، تغييري ماهوي در گفتگو با مبدأ هستي اتفاق افتاده است.
به هر حال، ارتباط، جوهره هويت و فرديت آدمي است و به قول هايدگر «در جهان بودن، ذات كسي كه مي  خواهد واقعاً انسان باشد» و ناتمام بودن پروژه مدرنيسم به مثابه گفتگوي «خود» با «ديگري» بدان معناست كه گفتگويي مبنا و پايه قرار مي  گيرد كه پاياني براي آن متصور نيست، زيرا «ديگري» هيچ زمان پايان نمي يابد. گاهي از مدرنيسم به عنوان پديده اي كه در بحران قرار دارد، ياد مي  شود، در مقامي كه مدرنيسم به مثابه و گفتگو با «ديگري» معرفي شده است، بحران مدرنيسم موجه است. جستجوي «ديگري» هميشه با جراحات و صدمات و ضرباتي همراه است كه مي  توان آنها را «بحران» ناميد. بدين معني نيز مدرنيسم را مي  توان فرهنگ و پديده بحران محور نام نهاد كه هميشه و همه جا با اين بحران دست و پنجه نرم كرده است. به تعبيري ديگر، آنجا كه گفتگو با ديگري است، بحران نيز خود را به ما نشان مي  دهد. آنجا كه گفتگو هست، بحران نيز هست.
از مهمترين بحرانهاي اين گفتگو -همان گونه كه «كي يركه گور» نيز نگران آن است- هضم و جذب «خود» از سوي «ديگري» است و بدين سبب او(سورن كي يركه گور) روي خوش به ارتباط و گفتگو با «ديگري» نشان نمي دهد و آن را عامل «از خودبيگانگي» آدمي مي  داند. اما بايد گفت، اگر انسان با وجود گفتگوي ناقص الينه مي  شود و انسان ناقص به شمار مي  آيد، بدون گفت و گو با ديگري اصلاً  «خويشتن» نيست و از مقام انسان بودن تنزل مي  يابد. بايد بستر و مبناي گفتگو را پذيرفت و عوارض و آفتها را پس از وقوع اين مكالمه تشخيص داد و برطرف كرد.
* گفتگو هويت من است
در حدود يك سده  است كه فرهنگ ملي - ديني ما، «ديگري» برجسته و سترگي به نام «مدرنيسم» را فرا روي خويش مي  بيند و اين مهم، فرهنگ اسلامي - ايراني ما را با آزموني تاريخي مواجه كرده است، زيرا به جرأت مي  توان گفت، اين فرهنگ در طول حيايت خويش، با «ديگري» به اين قدرت ديدار نكرده است. تماس ايرانيان مسلمان در اين برهه با تمدن غرب، وجوه گوناگوني را شامل مي  شود. در ابتدا، عده اي قصد داشتند با آوردن پارلمان، قانون و محدود كردن حيطه قدرت سلطنت به نوعي، با اين تمدن ارتباط برقرار كنند. بعد از آن نيز رشد و نمو گسترش «ناسيوناليسم» و «ماركسيسم» در فرهنگ ما، نشانه ارتباط و اخذ گوشه اي ديگر از تمدن فربه غرب - «ديگر» بزرگ ما - به شمار مي  آمد.
با اين حال در اين صد سال، فرهنگ ايراني - اسلامي هيچگاه نكوشيد با اين تمدن به گونه  اي جدي وارد گفتگو و مكالمه گردد؛ نه آن وقت كه با افتخار از قانون و دموكراسي و انتخابات مغرب زمينيان سخن به ميان مي  آورديم و قانون اساسي مان را به تقليد از آنها مي  نوشتيم، و نه آنگاه كه با اتكا به انديشه هاي ماركسيسم - انديشه هايي كه در دل تمدن غرب روييده بود - به جنگ تمدن غرب مي  رفتيم و استكبار، استحمار و... را از ويژگيهاي اساسي آن فرهنگ مي  دانستيم، هيچگاه نخواستيم به گفتگويي عميق و جدي با فرهنگ غرب بپردازيم.
گفتگو با غرب و غرب شناسي دو  روي يك سكه  اند و اگر نگاهي به ديدگاههاي غرب ستيزانه نخبگان و انديشمندانمان در سده هاي اخير بيفكنيم، متوجه مي  شوم كه تا چه اندازه از مقوله گفتگو با فرهنگ غرب عقب هستيم.
به هر حال، در اين برهه ما يا شيفته و مجذوب مدرنيسم بوده  ايم، يا اصلاً وجود آن را انكار كرده  ايم و غافلانه سر در گريبان خويش نهاديم؛ يا به صورت خشونت  آميز قصد انهدام و تخريب مظاهر آن را داشته  ايم و يا حتي در صورت تأييد آن، وقوع و بروز آن را ناشي از تمدن خودمان به شمار آورده ايم. مظاهر اين واكنشها را مي  توان به وضوح در گروههاي اجتماعي و فكري اين سده تشخيص داد.
گفتگو با تمدن غرب البته كار آساني نيست و اين امر، تا حدود زيادي ناشي از مشكل بزرگ ماست كه خودمان را نيز خوب نمي شناسيم و با خود نيز به خوبي گفتگو نكرده  ايم، اما گريز و گريزي از اين خطر كردن نداريم و بخشي از آينده هويت و فرهنگمان، به اين گفتگو بستگي خواهد داشت.
جدا از مشكلات فراواني كه در قبال گفتگو ما با غرب وجود دارد، عاملي كه مي  تواند به عمق و گفتگو كمك كند، آن است كه عوامل بسياري ما را داراي هويتي دو گانه كرده  اند و فرهنگ ما هم اكنون نه كاملا ايراني - اسلامي است و نه همه نهادهاي فرهنگهاي غربي را با خود به همراه دارد.
عده اي بر فرهنگ ما نام «نه اين و نه آن»(آسيا در برابر غرب) نهاده اند، اما بهتر است اين فرهنگ را «هم اين و هم آن» بناميم. اين وضعيت هم اين و هم آني كه ما در آن قرار داريم مي  تواند به فرايند گفتگو با تمدن غرب ياري برساند.
به ميمنت وقوع مدرنيسم، فرهنگ ما مي  تواند خويشتن را در آيينه  اي ديگر ببيند و اين ديدار و گفتگو مي تواند در شكل دهي به «خويشتن» ما ياري رساند. مگر نه آن  كه خويشتن تنها در گفتگو با ديگراني فربه به وجود مي  آيد و مي  بالد. اين گفته كه «هر آن كه با ديگري گفتگو نكند، خود را نيز نشناخته است» به خوبي در مورد فرهنگ ما صدق مي  كند. گفتگو نكردن با تمدن مغرب زمين و ناآشنايي و جهل ما به ويژگي ها و خصائص خودي، دوروي وضعيت خاص تاريخي هستند كه ما هم اكنون در آن قرار داريم.
انديشمند به عنوان انساني كه نسبت به ديدگاهها و چشم اندازهاي خويش بسيار حساس است(و اين حساسيت شايد با توجه با اين مهم باشد كه او نسبت به شخصيت و هويت حساس است) التزامي اخلاقي و وجودي درباره انديشه هاي ديگران حس و لمس مي  كند و با روي باز به استقبال هر فهم و نقدي مي  رود و با آنها مواجه مي  شود. شايد بتوان اين عبارت را شعار هر انديشمند عميق و اصيلي دانست كه «گفتگو هويت من است». به قول «راسل»، مناقشه براي من غذاي روح است. از اين جهت، انديشمندان ديار و فرهنگ ما مي  توانند نقش اساسي و مهمي در گفتگوي فرهنگ ما با فرهنگ غرب بازي كنند.
* پي نوشتها در دفتر روزنامه موجود مي باشد

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com